گنجور

 
نشاط اصفهانی

بازو مساز رنجه که ما خود فتاده‌ایم

گردن به تیغ و سر به کمندت نهاده‌ایم

جان گر بود سزای تو بر کف گرفته‌ایم

سر گر سزد به پای تو از دست داده‌ایم

آیینه‌سان دلیست به صیقل‌سرای عشق

ما را که نقش‌ها بپذیریم و ساده‌ایم

در آستان میکده آخر کنند خاک

ما را که هم نخست از آن خاک زاده‌ایم

در موج بحر هستی از اهتزاز عشق

ما همچو ماهیان به ساحل فتاده‌ایم

دشمن مباش غره به بازوی خود که ما

سر بر مراد دوست به چوگان نهاده‌ایم

بر چشمهٔ حیات نبندیم دل که چشم

بر خاک پای خسرو عالم گشاده‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایم

در کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم

آهستگی مجوی تو از ماورای هوش

کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم

ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواست

[...]

وطواط

جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم

سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم

بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم

در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم

تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم

[...]

خاقانی

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم

ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم

کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم

گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای

[...]

حکیم نزاری

چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایم

گوش نیازمند به در برگشاده‌ایم

پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت

چون مخلصان به پای ادب ایستاده‌ایم

مهر تو از مبادی فطرت نهاده‌اند

[...]

حافظ

ما بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم

هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند

تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه