گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا

زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم

در پیش او می‌داشتم گفتم که ای شاه الصلا

گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان

جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا

گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگ جان جوشیده‌ای

از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا

آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من

اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا

از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج

می‌کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

به روشنی صحنه در تافتن یک الهام می باشد

همایون نوشته:

در قرآن سوره ای‌ هست به نام انسان یا دهر که می‌گوید مدتی‌ گذشت تا انسان بینا و شنوا شود

و راه را بشناسد و قبل از آن‌ چیزی نبود

اینجا شاعر خود را در آن‌ زمان و مکان میبیند و جامی‌ به شاه یا پروردگاری میدهد

که هنوز هیچ کس از او خبری ندارد

که بنوشد و کار خود را سامان دهد

یعنی عشق دیرین‌ترین و اولین پدیده ایست که همیشه در کار بوده است

دانایی کلی که هر که با آن‌ ارتباط پیدا کند از زمان و مکان آزاد میشود

و با آشنایی با ظرائف آن میتواند کار‌های ظریف بکند

کانال رسمی گنجور در تلگرام