گنجور

بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

کشتن آن مرد بر دست حکیم

نه پی اومید بود و نه ز بیم

او نکشتش از برای طبع شاه

تا نیامد امر و الهام اله

آن پسر را کش خضر ببرید حلق

سر آن را در نیابد عام خلق

آنک از حق یابد او وحی و جواب

هرچه فرماید بود عین صواب

آنک جان بخشد اگر بکشد رواست

نایبست و دست او دست خداست

همچو اسمعیل پیشش سر بنه

شاد و خندان پیش تیغش جان بده

تا بماند جانت خندان تا ابد

همچو جان پاک احمد با احد

عاشقان آنگه شراب جان کشند

که به دست خویش خوبانشان کشند

شاه آن خون از پی شهوت نکرد

تو رها کن بدگمانی و نبرد

تو گمان بردی که کرد آلودگی

در صفا غش کی هلد پالودگی

بهر آنست این ریاضت وین جفا

تا بر آرد کوره از نقره جفا

بهر آنست امتحان نیک و بد

تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

گر نبودی کارش الهام اله

او سگی بودی دراننده نه شاه

پاک بود از شهوت و حرص و هوا

نیک کرد او لیک نیک بد نما

گر خضر در بحر کشتی را شکست

صد درستی در شکست خضر هست

وهم موسی با همه نور و هنر

شد از آن محجوب تو بی پر مپر

آن گل سرخست تو خونش مخوان

مست عقلست او تو مجنونش مخوان

گر بدی خون مسلمان کام او

کافرم گر بردمی من نام او

می‌بلرزد عرش از مدح شقی

بدگمان گردد ز مدحش متقی

شاه بود و شاه بس آگاه بود

خاص بود و خاصهٔ الله بود

آن کسی را کش چنین شاهی کشد

سوی بخت و بهترین جاهی کشد

گر ندیدی سود او در قهر او

کی شدی آن لطف مطلق قهرجو

بچه می‌لرزد از آن نیش حجام

مادر مشفق در آن دم شادکام

نیم جان بستاند و صد جان دهد

آنچ در وهمت نیاید آن دهد

تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک

دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید محمد محمد علیان لاریجانی نوشته:

در این ابیات مولانا سعی کرده تا مواردی را که در آن یکی از خواص خداوند بر اساس الهامات خود دست به کارهائی می زند که در ظاهر خلاف عقل است و حتی ظلم می نماید را توضیح دهد.
در مواردی ما با استفاده از معیارهای زمینی نمی توانیم حقیقت اعمال را دریابیم.
در قرآن نیز آمده است که چه بسا اعمال و رویدادهای که شما دوست ندارید و برای شما مفید است و چه بسیار اعمالی که شما دوست دارید و برای شما مفید نیست.
پس با ظاهر اعمال نمی توان درستی آنها را محک زد.

انتقادی که به این تفکر وارد است این است که معیار اینکه چه کسی واقعا” از خواص است و به واقع از عالم بالا این اعمال به ظاهر ظالمانه را انجام می دهد مشخص نیست و بنابراین می توان از این مورد سوء استفاده نمود و اعمال جابرانه را به توجیه دستورات غیب بودن به راحتی انجام داد و دهان مخالفان را به بهانه دشمنی با غیب و خداوند بست.

👆☹

ناشناس نوشته:

بنام او
در کل داستان عاشق شدن شاه برکنیزک نکات بسیارآموزنده وجوددارد اما کشتن آن مرد از نظر ظاهرخیلی ناخوشایند وتوجیه آن نیز ذهن را قانع نمیکند واصولاچنان شاهی یا غیرا و با این صفت قابل تصوریا شناخته نیست وبهره ای ازاین قسمت نمیتوان برد وچنانکه گفته شده قابل انتقاد است.
بنا بر مطلب بالا وغیرآن(ازقبیل داستانهای مسستهجن ویا بیانات تندی که درمثنوی می بینیم وموارد دیگری که جای ذکرش نیست گرچه همه جا خیر و سعادت بشردر نظراست) نتیجه میگیریم که بیانات مثنوی را از اول تا آخر نباید از لحاظ ارزش در یک ردیف قرار دهیم بسیاری از ما عادت داریم که سخن مولوی یا غیر اورا را کاملا مقبول وبی نقص بدانیم یا کاملامورد بی اعتنائی قرار دهیم این اشکا ل گویا سابقه تاریخی دارد ولی میدانیم که راه درست آنست که این گنجینه ها را پا س بداریم واز نقد و بررسی هم غافل نمانیم واگرکسانی از بخشهائی از مثنوی خوششا ن نیاید دلیل برآن نمیشود که کل آنرا زیر سئوال ببرند اگردیگر بخشهارا بخوانند نکات بسیارآموزنده وروشنگر وهدایت کننده در آنها میبیند بدیهی است که همه آثاربشری خالی از اشکال نیست وتتبع وبررسی وگزینش همواره ضرورت داردچنانکه این کاردر مورد آثار علمی و مذهبی وغیره هم معمولست.
درقرآن کریم آمده است که “بشارت بده بر کسانی که گفتارا میشنوند وبهترینش را پیروی میکنند” (مستلزم انتخاب است)وحتی آمده است که” از بهترین آنچه بر شما نازل شده پیروی کنید” بدیهی است لازمه عمل به این بیانات پر معنی شنیدن سخنان مختلف وتامل وبررسی درآنها( به قدروسع)است

👆☹

ناشناس نوشته:

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

👆☹

علیرضا نوشته:

بنام خداوند بزرگ
حضرت مولانا، اسرار بزرگ هستی را برای فهم آسانتر مردم در قالب تمثیلهایی این چنین بیان می دارد. حاشیه شماره ۵ که دوست عزیز آنرا ذکر نموده اند می تواند منظور واقعی ایشان از این تمثیل باشد.

👆☹

بابک نوشته:

با توجه به حاشیه ۵ من هم چنین نظری دارم.
اما به تازگی فیلمی با اسم “چهل سالگی” برگرفته از این داستان به اکران در اومده و در جشنواره فجر هم جایزه بهترین فیلم اقتباسی رو برده. می خواستم نظر دوستان رو در مورد این فیلم و ربط به این داستان بدونم. با تشکر!

👆☹

سعید نوشته:

سلام
داستان گرچه طولانی ولی بسیار شیرین و آموزنده بود
پاینده و پیروز باشید

و باید از توضیح زیبا و خالی از غرض کسی خودش را ناشناس معرفی کرده هم تشکر کنم ، استفاده بردم.

👆☹

بهمن نوشته:

با سلام دوست محترمی که به مثنوی ایراد وارد کرد لابد همین ایراد را به سوره یوسف نیز باید تعمیم دهد

👆☹

محمد نوشته:

به نظر بنده فقط برای ارامش بسیار مفید است زیرا ما در طول زندگیمان همواره در قضاوت غلط هستیم و شرلیط دیگران را درک نمیکنیم

👆☹

lحمدجاوید نوشته:

در زمینه اینکه درکشتن آن مرر به دست شاه اشکال کنیم منطقآ درست نیست از آنجایی.که شاه برای علاج بیماری کنیزک در مسجد به خدا متوسل شد ودرخواب حکیم یا ولی را که به او هدایت شده در اینجا از طرف خاص خدا بوده تادستورات او عمل کند پس اینجا معلوم میشود که بعد از آن خواب از طرف خداوند ج به شاه الهاماتی مشده که شاه در حقییت این کار را به دستور خداوند ج انجام داده است که مولانا به خلاص آن اشاره کرده است…

👆☹

علیرضا نوشته:

پالودگر :خلوص

👆☹

امین کیخا نوشته:

ناشناس خرمندانه خرده گیری کرده است و طالب نخوانده بر او تاخته است . ولی مولانا می خواسته بنلادها و شالوده های گذر از خرد را بنویسد نمونه می اورم ایا کودکان از شیر گرفته شده قصد و رای مادر را از شیر ندادن درست میدانند ویا انرا بیدادی بزرگ می شمارند؟ البته که کودک با سامانه خرد استدلال و پروهان یابی خود هرگز نمی تواند بفهمد برای گذر از شیر خواری باید خوراک سخت مزید داستان ما چنین است گروهی مانند فردوسی و خیام خرد را افسر ادمی میدانند و گروهی از ان می گذر ند مانند مولانا و حافظ و گروهی از هردو راه بر می خورند مانند سهروردی ،عین القضاه ، ابوحیان توحیدی ، ابو حسن عامری ، و البته دردانه کیهان ، پور سینا و صد البته همه این بزرگان بر راه خویش دل نهاده اند و باور دارند و برتری در پیوستگی به افریدگار است که کان گوهرهای ناب است

👆☹

پیام نوشته:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود // زنهار از این بیابان و ین راه بی نهایت
هر وقت این حکایت مولوی (پادشاه و کنیزک ) را میخوانم ناخوداگاه اشکهایم سرازیر میشود و از نادانی خود شرمسار میگردم . اگر من هم میتوانستم این گونه به قضایا نگاه کنم چه خوب میشد و با دلی آرام و قلبی مطمئن دنیا را گلستان می دیدم و شاید من نیز در رنگین تر کردن آن کوششی میکرد .

👆☹

شمس الحق نوشته:

درود بر تو پیام عزیز که پیام اصلی قصه را گرفتی و آنچنانکه مولوی تأکید میکند به پیمانه ننگریستی و دانۀ معنی را در قصه یافتی :
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر وی مثال دانه است
دانۀ معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

👆☹

روح اله نوشته:

سلام. در بیت ۱۲ واژه زبد باید به ز بد تغییر یابد.

👆☹

فرهاد نوشته:

امین کیخای گرامی، در حاشیه شماره ۱۳ فرموده اید مولانه در اینجا “شالوده های گذر از خرد” را بیان کرده. با توجه به اینکه مولوی در باره کشتن بی دلیل زرگر تنها به این نکته اشاره میکند که الهام الهی بوده است، این “گذر از خرد” نیست، این ایمان است. همانگونه که ابراهیم در خواب دید خدا به او میگوید فرزندت را قربانی کن و او هم بر اثر ایمانی که دارد اقدام میکند. این ایمان است. تعجب میکنم چرا شما میگویید “گذر از خرد”، انگار که ایمان مرحله بعد از خردمندی است، در صورتی که چنین نیست. مگر اینکه منظور شما از “گذر” گذشتن و رها کردن باشد. که البته کسی که خرد را رها کند، کار خردمندانه ای انجام نداده است. توضیح بیشتر شما در این باره کمک میکند.

مثال از شیر گرفتن بچه ها را هم خود مولوی شبیهش را آورده: بچه میلرزد از آن نیش حجام … اینگونه مثالها ممکن است برای اهل ایمان قابل قیاس باشد، اما برای خدا ناباوران یا آنها که به زندگی پس از مرگ باور ندارند، “قیاس مع الفارق” است. گرفتن جان از انسان، با گرفتن شیر از بچه قابل قیاس تیست. میبینید ایراد در کجاست؟

به همین دلیل اینگونه نوشته های مولوی و یا هر کس دیگر که مبتنی بر پذیرش خداوند و اراده او باشد تنها برای اهل ایمان مناسبند و برای همه کس پذیرفتنی نیستند.

به گمانم این را نیچه گفته است: اگر به دنبال آرامش قلبی هستنید، ایمان بیاورید. اما اگر میخواهید از جمله دلدادگان حقیقت باشید، پس بجویید و بپرسید.

👆☹

امین کیخا نوشته:

فرهاد جانم درود به نگاه کاوشگر شما . به آسانی مولانا در شعری می فرماید خام بدم پخته شدم سوختم یعنی ناخردمند بودم خردمند شدم و سوختم یعنی به گامه و مرحله فراخرد رسیدم . یعنی اینکه مولانا به مرحله دریافت با دل رسیده است و این مرحله از دریافت گویا گاهی با سامانه گواه آوری خردمندانه انسان ناهمساز است ولی باز معنی آن این نیست که شخص کانا و کندویر شده است البته میدانم شما هم منظورتان این نبوده است و تنها می خواستید من روشن تر بنویسم که سبب لغزش دیگران نشده باشم . از باریک بینی شما سپاسگزارم .

👆☹

امین کیخا نوشته:

اما در باره ی خداناباوری . اینکه چه کسی زندیک ( کافر ) و کدام آوریک ( مومن ) است را خدا می داند شما از اینهمه مومنی که دزدی میکنند و مال دیگران را می نوارند دلخسته شده اید و من هنوز بوی مومن ناخودبین و ابر انسان ناخودخواه را نشنیده ایم ( به ترم شناسی نیچه ubermenish ) . همینکه مومن به بیگزندی روزگار بگذراند و کافر به آزار دیگران نکوشد برای جامعه امروز بسنده است .کیهان بار مومنان ستمگر و کافران سنگدل را نمی تابد همه هستی به مهرورزی بپاست . اما بین زندیک ناباور و آوریک دلباخته در امور شهروندی تنها قانون مدنی بایدمعیار باشد وگر نه مانند گذشته ها دستها به ستم یاخته و دلها به کینه اکنده می شوند .درود به شما فرهاد خوش سخنم .

👆☹

فرهاد نوشته:

با درود به جناب امین کیخای گرامی، و سپاس از توجه شما. البته برداشت من این است که ایمان و خرد دو موضوع جدا از هم هستند، نه متناقض و نه مکمل و نه اینکه یکی پایه دیگری باشد.
به واژه کافر اشاره کردید. در اصل به معنای پوشاننده است. و مسلمانان آن را استعاره از کسی میکنند که حقیقت را میپوشاند و پنهان میکند. که بار معنایی منفی پیدا میکند. جالب اینجاست که از دید خود ناباوران، آنها نه تنها کافر (پوشاننده حقیقت) نیستند، بلکه آشکار کننده آنند :)
پایدار باشید.

👆☹

امین کیخا نوشته:

فرهاد جان سپاس از نرمشپذیری و مدارا و در همان حال رک گویی و بی پروایی ای که دارید .

👆☹

روفیا نوشته:

شخصا اگر انسانی با مشخصات ان حکیم را زیارت کنم که پس از چند صباح دوستی و همنشینی شاه با ادعای الهام از سوی خدا چنین دسیسه ترسناکی را طراحی کرده با مباشرن شاه قصد جان انسان بیگناهی بکند به هیچ عنوان ادعای وحی و الهام او را باور نمی کنم .

👆☹

روفیا نوشته:

مگر اینکه داستان را مطلقا یک allegory به حساب اوریم . مثل داستانهای اقای تنبل یا اقای خنده رو یا اقای عاقل دنیوی worldy wiseman در داستان سیر و سلوک یک زائر مسیحی . در اینگونه داستان ها کاراکترها نماد بخشی از هستی انسان هستند و نه بیش . و نامگذاری انها بر اساس کارکرد انها صورت گرفته است . باز هم اگر منصف باشیم روشن است که بهتر می بود داستان در سطحی ترین لایه هم شکل منطقی و قابل قبولی داشته باشد .

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

گر نبودی کارش الهام اله

او سگی بودی دراننده، نه شاه
پاک بود از شهوت و حرص و هوا

نیک کرد او، لیک نیک بد نما

مجددا به بیان حکمت به هلاکت رساندن زرگر می‌پردازد و می‌گوید که اگر این کار شاه از روی الهام الهی نبود، او سگی درنده بود نه شاه. البته همان‌طور که قبلا اشاره شد مقام و منزلت شاهی و کلمه شاه برای مولانا از نوعی تقدس برخوردار است و به آن از جنبه معنوی و این که نمادی از قدرت و برتری الهی است، می‌نگرد.
در ادامه می‌گوید آن شاه از شهوت و حرص و هوا پاک بود و کاری که انجام داد، در ظاهر کاری بد ولی در واقع، کاری نیکو بود. همچون شاه از طریق ریاضت ناخالصی‌های خود را دفع کرده بود و این کار را به الهام الهی انجام داد نه به خاطر تبعیت از هوای نفس.

گر خضر در بحر کشتی را شکست

صد درستی در شکست خضر هست

از آن جایی که مطلب به خوبی در ذهن مخاطبان قرار نمی‌گیرد، مولانا دوباره به قسمتی دیگر از قصه خضر و موسی(ع) اشاره می‌کند و می‌گوید درست است که خضر کشتی آن مردم مستمند را شکست و به ظاهر کار بدی انجام داد اما کارش نیکو بود زیرا باعث شد پادشاه ظالم آن ولایت کشتی‌ای را که وسیله امرار معاش آن مستمندان بود، غصب نکند.

وهم موسی با همه نور و هنر

شد از آن محجوب، تو بی پر مپر

حضرت موسی (ع) با آن همه نور و هنر نتوانست حکمت کار نیک اما بد نمای خضر را دریابد و به او اعتراض کرد. پس، تو نباید بدون هدایت پیر که حکم پر را برای تو دارد در آسمان معانی پرواز کنی.

آن گل سرخ است، تو خونش مخوان مست

عقل است او، تو مجنونش مخوان

سعی کن قضاوت صحیح داشته باشیو حقیقت نیک امور را بنگری نه ظاهر، احیانا بد آنها را. ریختن خون زرگر ظاهرش خونریزی و زشت بود اما باطنش همچون یک گل سرخ زیبا بود. بسیاری از مردان حق به ظاهر شوریده و دیوانه می‌آیند اما اگر به اسرار آنها آگاه باشی می‌بینی که سراپا هوش و عقلند.

گر بدی خون مسلمان کام او

کافرم گر بردمی من نام او

از آن جایی که خون مسلمان حرمت زیادی دارد و ممکن است آنچه مولانا در بیان حکمت ریختن خون زرگر بیان داشت، هنوز عده‌ای را قانع نکرده باشد، با این بیت به گونه‌ای دیگر از خود و نظر خود دفاع می‌کند و می‌گوید: اگر ریختن خون مسلمانی به ناحق مراد آن پادشاه بود، من هرگز نام او را نمی‌بردم ‌ و از او دفاع نمی‌کردم، پس حالا که مرا مسلمانی می‌دانید که حرمت مسلمان را پاس می‌دارد و از طرفی می‌بینید که چطور کار آن پادشاه و حکیم الهی را تایید می‌کنم، بدانید که هدف آنها ریختن خونی به ناحق نبوده است.

می‌بلرزد عرش از مدح شقی

بد گمان گردد ز مدحش متقی
عرش خداوند در اثر ستایش بدکاران به لرزه درمی‌آید و باعث می‌شود که پرهیزکاران نسبت به خود کسی که مدح بدکاران می‌کند، نیز بدگمان شوند و او را نیز شقی و بدکار بدانند. یعنی حالا که من آن پادشاه را می‌کنم یقین دارم که او شقی نیست، در غیر این صورت این کار خود مرا هم در معرض اتهام قرار می‌داد.

شاه بود و شاه بس آگاه بود

خاص بود و خاصه الله بود

اما او نه تنها شقی نبود بلکه شاهی بسیار آگاه و از بندگان خاص الهی بود.

آن کسی را که چنین شاهی کشد

سوی بخت و بهترین جا می‌کشد

چون قهر و لطف اولیاء خدا هر دو نیکوست، پس اگر چنین شاهی کسی را حتی بکشد، برای مقتول خیر است و مقامش بالا می‌رود. البته، مولانا در اینجا تا حدودی از داستان خارج شده است و بیشتر نظر به مدح اولیاء خدا دارد.

گر ندیدی سود او در قهر او

کی شدی آن لطف مطلق قهرجو؟

اگر کشتن زرگر به سود خود او نبود چطور امکان داشت آن شاهی که سمبل لطف مطلق الهی بود او را بکشد؟

بچه می‌لرزد از آن نیش حجام

مادر مشفق، در آن دم شادکام

مثلا بچه که از خواص حجامت آگاه نیست و فقط به ظاهر دردناک آن می‌نگرد، از ترس بر خود می‌لرزد، ولی مادر مهربان او که می‌داند نیش حجامت باعث سلامتی کودکش می‌شود، شاد و خوشحال است.

👆☹

Hamishe bidar نوشته:

نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد
تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک

👆☹

سیدحبیب نوشته:

باسلام خدمت تمامی خداوندان ادب که این حقیر کوچکترین ایشانم.
تمامی نوشته های شما عزیزان را خواندم و بسیار آموختم.
ولکن سوالی در ذهن من حقیر روحم را میرنجاند.

اول آنکه چرا جناب مولانا با این که خود میدانست داستان قتل زرگر بحث برانگیز است ، دلیل قتل وی را واضح و روشن توضیح نداده.

مانند توضیحی که خضر برای موسی ، چنانکه میدانیم.

گرچه گیریم آن فرد انسان بدی بوده باشد و مضر جامعه و خوانواده خویش.
یا بگذارید باز تر و رک تر بگویم…..

خضر به دستور پروردگار کشتی را سوراخ کرد تا آن را از صاحبانش نگیرند و یا کودکی را به قتل رساند چون در آینده مفسدو کافرو جانی و غیره میشده…..

ولی آیا دستورات اینچنینی خدا فقط برای آن زمان بوده…..

آیا خدا هواسش به شخصی که باعث شد مردم هیروشیما نابود شوند نبود؟

آیا صلاح دید آن کودک را بکشد چون در آینده بد میشد ،
ولی نمیدانست کودکانی چون چنگیز و هیتلر و شمرو غیره در آینده بد میشوند .

پس اگر خدا هواسش به یک زرگر هست که جانش را بگیرد تا به او خوبی کرده باشد ، که در آینده کار بدی نکند تا او را در دوزخ عذاب کند …
چگونه دیگر ستمکاران را که به مراتب بدتر بوده و خون هزاران هزار زن و کودک را ریختند و به مال و ناموس مردم تجاوز کردند را به حال خود واگذاشته؟؟؟؟!!!!

آیا از کرامت آن شاه به قول مولانا بر نمی آمد تا از عشق زمینی خود بگذرد و او را به معشوق واقعی خود ببخشد.؟؟؟؟؟

آن هم شاهی که اینقدر خالص و مخلص است که کرامات الهی نصیبش شده.
اگر واقعا نیتش هوس نبود چه نیاز اینکه اصلا بفرستد از پی زرگر.
او که فهمید علت بیماری کنیز چیست …
و او که واقعا عاشق او بود ، چرا کنیز را برای خود میخواست.؟؟؟؟
آیا این کار ظلم در حق کنیز نبوده..؟؟؟؟

👆☹

بابکى دیگر نوشته:

سید حبیب گرامى،
این شاید پاسخگوى پرسشهاى شما نباشد،
اما،
از نظامى:
هر نیک و بدى که در شمارست
چون در نگرى صلاح کارست…
از حافظ:
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسئله بى چون و چرا مى بینم…
تنى چند را باور بر آنست که در جهان هیچ کم و کاستى نیست، و هر چه که هست دقیقاً همانگونه است که باید باشد، یعنى که هر چیزى سر جاى خود است…
مى باید که از گذشته، حال، و آینده با خبر بود تا آنکه بدانیم چرا…مخلص که از دریافتن حال درمانده ام گذشته و آینده به جاى خود…
ولى اینرا مى دانم که نظر کردن فقط بر برهه اى از زمان جوابگو نیست…

👆☹

احسان نوشته:

سلام به تمامی دوستان عزیزم نظرات شما را خواندم به نظرم باید از قضاوت کردن پرهیز کرد برای رسیدن به معنی اصلی و دریافت این موضوع که خداوند در همه چیز وجود دارد چه چیزهای خوب و چه چیزهای بد خداوند همه چیز است. جهان در درون ماست و ما زمانی با جهان یکی می شویم که همه چیز باشیم هم خوب و هم بد. دلیل این تضادها همین است و اگر ما با تمام وجود این تضادها را حس نکنیم و نپذیریم چگونه می توانیم آزاد باشیم تا زمانی که کافر بودن و مومن بودن را درک و حس نکنیم چگونه می توانیم انتخاب کنیم.
تا مدرسه و مناره ویران نشود
اسباب قلندری بسامان نشود
تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بنده ی حق به حق مسلمان نشود
بنظرم در داستان ما در تمام نقش ها حضور داریم و به محض آنکه بپذیریم قضاوت ما خاموش می شود و با خداوند ملاقات می کنیم.

👆☹

مجید نوشته:

از فایل صوتی این برنامه بسیار لذت بردم خیلی متشکررر

👆☹

محمد نوشته:

با عرض سلام و تقدیم احترام خدمت شما عزیزانِ جان
نظرات یکایک شما سروران را خواندم
میدانم که همه ی ما ارادت خاصی به حضرت مولانا داریم
نظرات جناب سید حبیب را نیز خواندم و به واقع باید عرض کنم که بسیاری از ابن ابهامات در ذهن این بنده ی کمترین نیز نقش بسته.
در ابیات گذشته مشاهده شد که مولانا می فرمایند که زرگر بر حسب حرص و طمع خانواده و همسر و بچه های خود را رها کرد. اگر بخواهیم این موضوع را پایه ی مرگ زرگر بدانیم باز هم ابهامات زیادی همچنان وجود خواهد داشت، رسولان خدا نیز همسران بسیاری داشتند و این نمیتواند دلیل خوبی برای این امر باشد. از طرفی چیزی که از شعر بر می آید حتی پس دگرگون شدن حال پادشاه و خدابین شدن او ، همچنان عشق به کنیزک در او شعله ور است تا جایی که برای درمانش حاضر است زرگر را با زر و زیورهای بسیار بخرد و به مدت چندین ماه او را در کنار کنیزک نگه دارد تا حال معشوقه اش(معشوقه ی پادشاه) خوب شود و سپس رقیب را از میان بردارد ، نه به جنگ تن به تن بلکه به روشی نه چندان جوانمردانه!
بنده از فهم و درک پایینی برخوردارم و پوزش مرا پذیرا باشید اگر نظراتم تند و شاید بی خردانه بوده اما از نظر این بنده ی کمترین دین،هیچگاه ما را به کشتن کسی دعوت نکرده، حال آنکه شاکله ی این شعر جوری بر من حقیر نمایان است که گویی پادشاه برای رسیدن به عیشش در این دنیا حاضر به از میان برداشتن زرگر شده است!!
جسارت نباشد ، من بسیار از این اشعار لذت میبرم اما معمولا باب آخر را با ترس و واهمه ی خاصی میخوانم.
حس میکنم این باب در بحث زمانی ما نمیتواند به شکل صد درصدی قانع کننده باشد.
شاید از برای نسل های گذشته قابل درک تر بوده باشد اما برای امروز و این عصر گسترده ی اطلاعات کمی ثقیل میباشد.
ازینکه سعادت مساعدت نمود تا بتوانم نظرات خام خود را خدمت شما سروران ،عرضه دارم بسیار خرسندم.
مهرتان مانا

👆☹

منصور پویان نوشته:

خداوند یعنی ذات هستی، کارهائی می کند که در ظاهر خلاف عقل است و حتی ظلم می نماید. ما با معیارهای عقلانیت ِثنویتی و مادّی نمی توانیم حقیقت را دریابیم.
حضرت مولانا، اسرار هستی را برای فهم آسانتر، در قالب تمثیلهایی این چنین بیان می دارند تا از نگرش علّیت همانا شالوده-شکنی کنند. مرحله دریافت شهودی با سامانه گواه آوری خردمندانه انسان ناهمساز است. در قصه خضر و موسی، درست است که خضر کشتی آن مردم مستمند را شکست و به ظاهر کار بدی انجام داد اما کارش نیکو بود زیرا باعث شد پادشاه ظالم آن کشتی‌ را که وسیله امرار معاش آن مستمندان بود، غصب نکند.
وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر
هدایت پیر، حکم پر را برای سالک در پرواز دارد تا در آسمان معانی سیر و سیاحت تواند کرد.
ریختن خون زرگر ظاهرش خونریزی و زشت بود اما باطنش در امر وحدانیت، همچون یک گل سرخ زیبا می باشد. مولانا در بیان حکمت ریختن خون زرگر می‌گوید: اگر ریختن خون کسی به ناحق مراد آن پادشاه بود، من هرگز نام او را نمی‌بردم ‌ و از او دفاع نمی‌کردم.
می‌بلرزد عرش از مدح شقی
بد گمان گردد ز مدحش متقی
عرش و فرش ِهستی در اثر ستایش بدکاران به لرزه درمی‌آید و باعث می‌شود که پرهیزگاران نسبت به هستی نیز بدگمان شوند و ذات ِعشق را در معرض اتهام قرار دهند.
تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک
کرامت آن پیر این بود که شاه را کمک کرد که واقعیت عشق زمینی خود ببیند تا او را به معشوق حقیقی یعنی به جان ِجانان برساند. وانگهی خداوند همه چیز است و در همه چیز وجود دارد. ما با عشق، با جهان یکی می شویم و لذا با تضاد های ناگزیر جهان مادّی عناد نمی ورزیم؛ چرا که قضاوت ما خاموش می شود و با ذات هستی یکی می شویم.

👆☹

علی رضا نوشته:

با سلام خدمت دوستان
برای باورپذیر شدن این داستان دو سئوال اساسی مطرح است
۱-
یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
چرا این زیبا رو در شاهراه زندگی شاه مشاهده شده است؟
۲-
نبض جست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
چرا رد میان این همه مشاغل این زیبارو عاشق زرگر شده است
جواب این دو سئوال راز قتل تدریجی زرگر است
در حقیقت شاه(انسان کمال جو) عاشق زیباروی شده است (نفس اماره) که در شاهراه زندگی اش قرار دارد
و این زیباروی (نفس اماره) در دوری عشق زرگر(نماد ثروت) لاغر و نحیف شده است
با تدبیر پیر اگاه ضمیر وصال زیبارو و زرگر(نفس و پول) حاصل می گردد و بعد بصورت تدریجی زرگر به قتل می رسد و نفس رهایی میابد
و این است که قتل زرگر را اخدایی و زیبا می کند

👆☹

پروانه نوشته:

با سلام بیشتر نظرات دوستان و خوندم نمیدونم این همه تفسیر واسه قتل زرگر و ربط دادن به هیروشیما و هیتلر و شک کردن تو چیه؟من مثه شما استاد نیستم رشته مم هیچ ربطی به ادبیات نداره اما میتونم زیبایی لطافت و خلوص و ایمان محض به خدا رو تو تک تک بیت ها ببینم مگه به جز اینه که در برابر خدا باید سر رو خم کرد اینجا مولانا چندین بار گفته که هم طبیب و هم شاه نماینده های خدا هستند و از غیب بهشون الهام شده اصلو خود مولانا فرمودن که آنک جان بخشد اگر بکشد رواست

نایبست و دست او دست خداست
خب خود مولانا گفته بهتر اصل و دید نه دنبال حاشیه بود البته ببخشید جسارت به اساتید نشه.

👆☹

عبدالله نوشته:

اولین بار بود که این شعر را میخواندم فکر نکنم بعد از خواندن این شعر دیگه از مولانا خوشم بیاد. هر کار کثیفی رو نمیشه با کلمات زیبا توجیه کرد حتی اگر این کلمات از زبان مولانا خارج بشه

👆☹

احسان نوشته:

چه زیبا گفت استاد الهی قمشه ای که ،

پادشاه: انسان
کنیزک : نفْس
زرگر : زر و زیور دنیا …

باقی داستان مشخص است

👆☹

فرهاد نوشته:

شرح و تفسیر کشتن مرد زرگر به اشارت الهی بود

شرح و تفسیر بیت ۲۲۲
کشتن این مرد بر دست حکیم / نی پی امید بود و نی ز بیم
کشته شدن مرد زرگر به دست آن حکیم الهی ، نه بدین خاطر بود که حکیم امید و نظری به عطای شاه داشت و نه از اینرو که حکیم از عقاب شاه می ترسید .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۳
او نکشتش از برای طبع شاه / تا نیامد امر و الهام اله
حکیم الهی آن زرگر را برای خوشایند شاه نکشت بلکه تا وقتی که امر و الهام خداوند به حکیم نرسید او بدان کار اقدام نکرد .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۴
آن پسر را کش خضر ببرید حلق / سر آن را در نیابد عام خلق
برای مثال سر و حکمت بریده شدن گلوی آن پسرک بدست حضرت خضر در فهم عوام الناس نیست . [ حکایت حضرت خضر و حضرت موسی (ع) در سوره کهف ، آیات ۶۵ تا ۸۲ آمده است . در قرآن کریم نامی از خضر نیامده است بلکه او را با عنوان کُلّی «عبداََ مِن عبادِنا» یاد می کند . لیکن در روایات و قصص و اقوال مفسران ، شخصیت او با نام خضر معرفی شده است . ظاهراََ نام اصلی او بلیابن ملکان بوده و خضر ، لقب عربی اوست . زیرا هر جا که گام می نهاد . زمین از برکت گام های او سرسبز می شد . طبق روایات سبب جاودانگی او این است که آب حیات نوشیده است . ( تفسیر المیزان ، ج ۱۳ ، ص ۵۹۷ تا ۶۰۰ ) . ]

طبق روایت قرآن کریم : حضرت موسی (ع) از خضر می خواهد که او را به تعالیم معنوی رساند . لیکن خضر به او صراحتاََ می گوید که تو توان آن نداری که در طریق تعلیم ، رفتارهای مرا تحمل کنی . اما موسی (ع) به او می گوید که بر کارهای تو صبر توانم آورد . تا اینکه در کشتی سوار می شوند و خضر ناگاه به سوراخ کردن کشتی می پردازد و موسی آشفته می شود و بدین کار اعتراض می کند . این واقعه گذشت تا اینکه آن دو بر راهی رفتند . همینکه خضر نوجوانی دید او را کشت و موسی دوباره معترض شد و سرانجام به دهکده ای رسیدند و از ساکنان آن روستا طعام خواستند ولی پاسخ منفی شنیدند . در آنجا دیواری یافتند که رو به ویرانی بود . خضر آن را تعمیر کرد و موسی به طریق سوال بر کار او اعتراض آورد که چرا برای این کار مزد نخواستی ؟ پس از این سه واقعه که موسی بر آن صبر نیاورد . خضر بدو گفت که دیگر وقت جدایی من و تو فرا رسیده است . اما هر سه کار من حکمتی داشت . کشتی را سوراخ کردم از آنرو که متعلق به جمعی مستمندان بود که با آن در دریا کار می کردند و لقمه نانی بدست می آوردند و پادشاه ظالم آن دیار هر کشتی را غصب می کرد و بیم آن بود که کشتی آنان نیز غصب شود و من با سوراخ کردن و معیوب ساختن آن باعث شدم که شاه بدان کشتی معیوب چشم طمع ندوزد . و اما آن جوانک را کشتم از آنرو که او در آینده به راه کفر و عصیان می رفت و پدر و مادر مومنش را نیز به کفر و طغیان می کشاند . پس به امر حق او را کشتم تا فرزندی دیگر که صالح باشد نصیب آنان شود . اما اینکه دیوار را بدون مزد تعمیر کردم بدان خاطر بود که گنجی از آنِ دو یتیم بود که در زیر دیوار قرار داشت که اگر فرو می ریخت جای گنج هویدا می شد پس تقدیر الهی اقتضا می کرد که آن گنج به آن دو رسد نه دیگران . مولانا با استناد به کشته شدن جوانک به دست خضر ، مقتول شدن زرگر به دست حکیم الهی را مدلّل می سازد .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۵
آنکه از حق یابد او وحی و جواب / هرچه فرماید بود عین صواب
آن پیر راهدانی که از بارگاه الهی بدو وحی رسد و از جانب خدا جواب سوالاتش را میگیرد هر چه گوید و امر کند عین صواب است و خطائی در کارش نیست .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۶
آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست / نایب است و دست او دست خداست
آن کسی که به آدمیان جان می بخشد اگر جان آنان را بستاند جایز و رواست زیرا که او ولی و نایب خداوند است و هر چه انجام دهد درست است .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۷
همچو اسماعیل پیشش سر بنه/ شاد و خندان پیش تیغش جان بده
همانگونه که حضرت اسماعیل (ع) در برابر حضرت ابراهیم (ع) سر بر زمین نهاد و تسلیم او شد تو نیز در برابر هادی و مرشد سر اطاعت فرود آور و در برابر تیغ امرش راضی و خشنود باش .

– مولانا با اشاره به واقعه ذبح اسماعیل به فرمان خداوند به دست ابراهیم خلیل الله در صدد بیان این مطلب است که انسان ناقص باید در برابر حکم انسان کامل تسلیم باشد .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۸
تا بماند جانت خندان تا ابد / همچو جان پاک احمد با احد
تا جانت هماره خندان و شادان بماند چنانکه جان پاک حضرت احمد ( ص ) در پیشگاه حضرت احدیت شادان بود .

شرح و تفسیر بیت ۲۲۹
عاشقان جام فرح آنگه کشند / که به دست خویش خوبانشان کشند
عاشقان زمانی جام شادمانی سرمی کشند که معشوقان آنان ، ایشان را به دست خود بکشند یعنی آنان را از خویشتن موهوم و هستی مجازی برهانند .

– اگر :به دست خویش” را به “عاشقان” اسناد دهیم همان مفهوم مرگ اختیاری و فنای عارفانه است .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۰
شاه آن خون از پی شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد
شاه آن خونی که ریخت از روی هواهای نفسانی نبود پس تو نیز در باره وی گمان بد به خود راه مده و دست از مجادله و مناقشه بردار .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۱
تو گمان بردی که کرد آلودگی / در صفا ، غش کی هلد پالودگی
تو چنین گمان کردی که آن شاه با اغراض نفسانی ، خود را آلوده کرد . حال آنکه آن نفسی که از آلودگیهای نفسانی پاک باشد چگونه ممکن است در کار خالص خود ناخالصی بکار برد .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۲
بهر آن است این ریاضت وین جفا / تا برآرد کوره از نقره جفا
این ریاضت و مشقت برای تصفیه نفس است تا کوره گدازان ریاضت ، خس و خاشاک را از نقره جدا کند .

– ریاضت اهل سلوک نیز بدین خاطر است که روح از تیرگی ها و زنگار جسمانی پاک گردد .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۳
بهر آن است امتحان نیک و بد / تا بجوشد ، بر سر آرد زر ، زبد
آزمایش سره و ناسره نیز برای آن است که طلا به جوش و غلیان آید و ناخالصی را بر سرش جمع کند تا طلا عیارش کامل شود .

– زبد به معنی “کف مایعات” است .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۴
تا نبودی امر و الهام اله / او سگی بودی دراننده ، نه شاه
اگر این کار شاه الهام الهی نبود قطعا او سگی بود هار و درنده .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۵
پاک بود از شهوت و حرص و هوا / نیک کرد او ، لیک نیک بدنما
اما آن شاه از حرص و هوای نفس و شهوات پاک بود و در واقع کار خوبی انجام داد ولی ظاهرا آن کار بد می نمود .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۶
گر خضر در بحر کشتی را شکست / صد درستی در شکست خضر هست
برای مثال اگر خضر در دریا کشتی سالم آن مستمندان را شکست ، در آن شکستن بسی درستی ها وجود داشت .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۷
وهم موسی با همه نور و هنر / شد از آن محجوب ، تو بی پر ، مپر
حتی حضرت موسی با آن همه عقل و ادراک و مرتبه نورانی اش نتوانست از اسرار کار خضر آگاه شود پس تو نباید بدون بال و پر عشق و همت و ارشاد مشایخ و هادیان در آسمان معانی پرواز کنی .

– این بیت نیز بر ضرورت داشتن مرشد و هادی در سلوک اشارت دارد .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۸
آن گل سرخ است تو خونش مخوان / مست عقل است او ، تو مجنونش مخوان
خون آن زرگر در واقع خون نبود بلکه گل سرخ بود پس در واقع شاه خونی نریخت . گل سرخی را از ساقه اش جدا کرد . پس بر زرگر ستمی نرفت چرا که آن شاه مست عقل است و تو نباید او را دیوانه محسوب داری .

– مصراع دوم احتمالاََ اشارت است به مجذوبان و شوریدگان حق ، دسته ای در صوفیه هستند به نام بَهالیل که مردمی به ظاهر دیوانه و فاقد شعور تصور می شوند ولی سراپا هوش و ادراک اند و به سبب انصراف از عالم خلق و امور دنیا ، مردم کوتاه نظر ، آنان را ابله و دیوانه پندارند .

شرح و تفسیر بیت ۲۳۹
گر بدی خون مسلمان ، کام او / کافرم گر بردمی من ، نام او
اگر منظور آن شاه آن بود که خون مسلمانی را مباح کند و آنرا به ناحق بریزد کافر هستم اگر نام او را بر زبان آورم .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۰
می بلرزد عرش از مدح شقی/ بد گمان گردد ز مدحش ، متقی
زیرا عرش جهان هستی از اینکه شخصی تبه کار مورد ستایش قرار گیرد بر خود می لرزد چرا که مدح اشقیا مذموم و منفور است .

– در این بیت بدین حدیث اشارت رفته است که “هرگاه شخص تبه کار مورد ستایش قرار گیرد ، خداوند خشم آرد و از خشم او عرش بلرزد .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۱
شاه بود و ، شاه بس آگاه بود / خاص بود و ، خاصه الله بود
او شاه بود اما شاهی آگاه و دانا بود و از دوستان و خواص خداوند به شمار می آمد .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۲
آن کس را کش چنین شاهی کشد / سوی بخت و بهترین جاهی کشد
آن کس را که چنین شاه دانائی بکشد در حقیقت مقتول را به سوی نیک بختی و مقام رفیع می برد .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۳
گر ندیدی سود او در قهر او / کی شدی آن لطف مطلق ، قهرجو
اگر شاه در کشتن او زرگر خیر و صلاح او را نمی دید ، آن لطف مطلق الهی کی جویای قتل و قهر او می شد ؟ ( قهر حق تعالی خالی از لطف و مصلحت نیست ) .

– از آنجا که خداوند لطف محض است پس قهرش نیز خالی از لطف نیست و انسان کامل نیز که مجلای الهی است همینطور است . پس نیش و قهر آن حکیم نیز خالی از خیر و مصلحت نبود .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۴
بچه می لرزد از آن نیش حجام / مادر مشفق در آن غم ، شادکام
مثلا کودک از نیش حجامتگر بر خود می لرزد ولی مادر مهربان او در همان لحظه که کودکش هراسان و گریان است شادمان و خرسند است . زیرا می داند که نیش حجامت برای سلامتی فرزندش خوب است . همینطور قهر الهی نیز خالی از لطف و مصلحت بندگان نیست .

شرح و تفسیر بیت ۲۴۵
نیم جان بستاند و صد جان دهد / آنکه در وهمت نیاید ، آن دهد
حق تعالی جان ضعیف ترا می گیرد و به عوض آن صد جان به تو می دهد و پاداشی که در وهم و گمانت نمی گنجد به تو عطا می کند .

– مصراع دوم ماخوذ است از این حدیث “خداوند تعالی فرماید : برای بندگان شایسته ام چنان پاداشی فراهم آرم که نه چشمی آنرا دیده و نه گوشی آنرا شنیده و نه بر قلب احدی از آدمیان خطور کرده است “

شرح و تفسیر بیت ۲۴۶
تو قیاس از خویش می گیری ولیک / دور دور افتاده ای ، بنگر تو نیک
تو کار خداوند و اسرار اولیاءالله را با خود قیاس می کنی در حالی که از حقیقت خیلی دور افتاده ای .

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

در پاسخ به عبدالله عزیز باید گفت تمام این داستانها تمثیل هستند و اگر به معانی آنها پی ببریم نه تنها آنها را زشت نمیدانیم بلکه جلوه زندگی و رنگ خدا را در آنها درمیابیم .عزیز دیگری به هزلیات مولانا اشاره داشتند و واژه مستهجن را بکار بردند که بهتره بدونید مولانا با هر ابزار ممکن قصد داشته ما را از جهلی که سالیان متمادی و از بدو زندگی بشر به آن مبتلا هستیم برهاند و برخی از این مثلها و قصه ها در آن دوران و یا قبل از آن بسیار متداول بوده است اما مولانا با استادی تمام و با تغییرات دلخواه خود آنها را به نظم درآورده و معانی مورد نظر خود را در آنها گنجانده است و این هنر مولانا ست پس بیاییم بر بزرگی چون مولانا خرده نگیریم .
ای برادر قصه چون پیمانه ایست
معنی اندر آن مثال دانه ایست
دانه معنی بگیرد مرد عقل /ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
و در این قصه نسبتاً طولانی و پر رمز و راز اگر شاه را اصل خدایی انسان و حکیم را عارف و شخص زنده به خدا گشته ای چون مولانا فرض کنیم پس آن کنیزک تمثیل انسان ذهنی و متوهم و دروغین میباشد که اصل خود را فراموش کرده و نمیداند که باید به اصل خود زنده شود و عاشق و دلباخته زرگر شده است و شغل این زرگر نمایاندن همه چیز های مادی در قالبی زیبا و پر زرق و برق به انسان شیفته ثروت و قدرت و برتری طلبی این جهان میباشد اما طرح زندگی یا خدا چیز دیگری بوده است و خواست او این بوده است که انسان (در اینجا کنیزک) مدتی کوتاه بزای تمیز دادن این جهان مادی از اصل خداگونه خود با زرگر این جهان آشنا شده و در آمیزد و منظور از شش ماه زمان کوتاه است برای مثال شش سال و پس از آن که متوجه شد از چیزهای این جهانی زندگی و خوشبختی گرفتن محال میباشد از زرگر دلسرد گشته و بنا به طرح زندگی یا خدا و توسط انسان کامل چون مولانا به اصل شاهی و خدایی خود باز میگردد چرا که اصل ما عاشق زنده شدن ما به خدا و اصل خود میباشد و این راز عشق شاه به کنیزک میباشد اما بسیاری از ما انسانها برای سالیان بسیار زیاد و حتی تا آخر عمر این موضوع را در نمی یابیم و همچنان زرگر این جهان را رها نمیکنم و عاشق او میمانیم .
دوستانی که غرق در آثار مولانا میشوند و روزی نیست که در آثار زندگی ساز او تامل نکنند در می یابند که روز به روز این جهان و همه متعلقات آن از مادیات تا باورهای کهنه که اوایل به آنها عشق می ورزیدند روز به روز در نظر آنها حقیر و ناچیز میآید و میل بیشتری به شاه در خود احساس میکنند و خوشا به حال آنها چرا که طراح اصل زندگی مولانا را برای خوار و نزار کردن زرگر ذهن و وصل به اصل شاهی شان به یاری گرفته است.
آثار استاد کریم زمانی و برنامه گنج حضور آقای پرویز شهبازی در دریافت معانی و برداشت دانه ها بسیار موثر است .
موفق و پایدار باشید

👆☹

فردا نوشته:

دو نکته به نطرم رسید : ۱- در دنیای واقعی، این یک قتل به حساب میاد. هیچ توجیه شاعرانه و عارفانه ای هم برایش قابل قبول نیست. ۲- چرا انقدر شاه رو بزرگ و خاص معرفی کرده. چرا شاه ( یا هر کس دیگری در دنیای واقعی ) باید به درجه “خاص الله”برسد. اصلا همچین مقام و جایگاهی در دنیای واقعی وجود ندارد.

👆☹

علی فضلی نوشته:

پیروی از خدا، پیروی از عقل برتر است‌. طبیعی است که عقل بر مبنای شناختی که از کم و کیف موضوع دارد، به صحت و عدم صحت یک عمل قضاوت می‌کند. اگر آدمی شناختش از کلیت جهان و شناختش از هر جزئی از اجزایش چون خدا بود، قطعاً قضاوتش در همه‌ی موارد تفاوت می‌کرد. قطعاً اگر شخصی چون خضر نبی باشد که با خدا مرتبط است آنهم ارتباط از نوع فرشتگان مقرب الهی که فرامین الهی را بی کم و کاست اجرا می‌کنند، مبنای قضاوتش با موسی و عیسی و محمد که مبنای قضاوتشان بر اساس اطلاعات ظاهری است، تفاوت خواهد داشت.

👆☹

علی نوشته:

با سلام خدمت دوستان و علاقه مندان به مثنوی
بنده نیز در حد خود مطالبی عرض میکنم.شاید مفید باشد.سعی میکنم مختصر باشد.
دوستان اول از همه یک نکته بسیار مهم بر پایه تجربه خودم را خدمتتان عرض میکنم : فردی مثنوی را درک میکند که به نا امیدی رسیده باشد.سرگشته و حیران دنبال حقیقت باشد سالها و از هیچ منبعی قانع نشده باشد.فلسفه علم عقاید تقلیدی دینی هیچکدام قانعش نکرده باشد.ساختمان عقایدش فرو ریخته باشد و به نا امیدی رسیده باشد.و مثنوی را هم نخوانده باشد.فرد حقیقت جوی نا امید دلشکسته است.و ناخوداگاه به نوعی از وارستگی از نفس رسیده است.دلش در ان سالهای جستجو ناخوداگاه صیقل خورده است و اینه ای شده و اماده ورود انوار حقیقت.انگاه و در این اوج نا امیدی به خود بگوید ببینم این مرد چه میگوید.با نگاهی بی طرفانه و حتی موشکافانه و نقادی.انگاه وقتی شروع میکند به خواندن مثنوی (اگر ان امادگی را داشته باشد) دیگر نمیخواند.مینوشد.مثل اب روان که از حلق فرو میرود معانی وارد قلبش (و نه ذهنش.ذهن جای درک مفاهیم ماورایی نیست.ذهن منطق و قوانین ماده را میفهمد.ساختارش چنین است.)میشود.چنان اسان فهمیده میشود که قابل تصور نیست.مثل این میشود که شما گمشده خود را پیدا کرده اید.این حیرانی و ناامیدی و سرگشتگی در یافتن حقیقت شرط اول نوشیدن و هضم مثنویست. در ره منزل لیلی که خطرهاست در ان شرط اول قدم انست که مجنون باشی
بنده حقیر بسیار کوچکتر از انم که ادعا کنم مثنوی را کامل فهمیده ام.اما اکنون بر اساس تجربه فوق دیگر میدانم مولانا در مثنوی چه میخواهد بگوید. بر اساس ان حیرانی که به بنده بنده دست داد یکبار زمانی دست داد که مثنوی را در عرض حدود ۵ ماه از اول تا اخر خواندم.یکسره و بی وقفه.بنده که قبل از ان هرگز به مثنوی نزدیک نمیشدم چون معتقد بودم فلسفه و علم جواب مرا خواهد داد و این کتابی نیست که جوابم را در ان پیدا کنم.یکباره در اوج نا امیدی فرصتی دست داد و گفتم بگذار ببینم این مرد چه میگوید.و شروع کردم. بشنو از نی……دیدم الان میفهمم.ادامه دادم.(البته این را هم خدمت اساتید و دوستان بگویم خیلی موارد هست که در مثنوی متوجه نشدم.ولی برایم مهم نبود و فرصت نداشتم.چون من به جواب سوالاتم رسیده بودم.) و تقریبا ۶ دفتر را تمام کردم.همراه با ان غزلیات شمس را میخواندم.دیدم خدای من چقدر این دو با هم هماهنگند.و تمام این دریا یک چیز را نشان میدهد : اینه ایست برای خود را شناختن.نوریست که راه به سوی درون را روشن میکند. حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو واندر دل اتش درا پروانه شو پروانه شو دوستان حقیقت جوی جسارت نیاشه در صورتی که به این حیرانی و نا امیدی در راه جستجوی حقیقت رسیده باشید دلتان اینه میشود و و پذیرای انوار الاهی.انگاه فهم همین قسمت برایتان همچون اب خوردن میشود. اگر دنبال حقیقت هستیم بحث های ادبی و فنی و لغوی و تاریخی و منطقی را بگذاریم به عهده صاحبان این تخصص ها در مورد مثنوی. دوستان بسیار ساده است.کل این داستان حوا این بیت است : عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود اگر مثنوی را مطالعه بفرمایید مولانا مردن نمادین را تنها راه رهایی از شر نفس معرفی میکند و این راه در سرتاسر مثنوی و غزلیاتش موج میزند : مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون اورد
بی‌حجابت باید آن ای ذو لباب
مرگ را بگزین و بر دران حجاب
نه چنان مرگی که در گوری روی
مرگ تبدیلی که در نوری روی
حال ابیات فوق را مقایسه کنید با ابیات ذیل در داستان فوق : عاشقان آنگه شراب جان کشند

که به دست خویش خوبانشان(نفس-خواستن های این دنیایی) کشند همچو اسمعیل پیشش سر بنه

شاد و خندان پیش تیغش جان بده

تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاک احمد با احد
نیم جان بستاند (درد مردن نفس)و صد جان دهد

آنچ در وهمت نیاید آن دهد

بنابراین بسیار ساده است : ان دختر(کنیزک) گرفتار نفس شهوانی بود.گرفتار رنگ بود.ان زرگر نماد نفس و دنیا بود.ان مرد الاهی زرگر(نفس و دنیایی رنگی و ناپایدار که دختر عاشقش شده بود) را کشت.و …دختر از شر دنیا رها شد.اکثر داستانهای مثنوی در اوج تیزی است و شوک اور و بحث بر انگیز.و اتفافقا مولانا عمدا چنین عمل میکند.شوک وارد کند به خواننده.به تفکر واداردش.به نقد وادارش کند.انقدر خواننده حول ان موضوع بچرخد تا به عمق پیام پی ببرد. بنابر این مولانا در ابتدای مثنوی با این داستان بحث بر انگیز میخواهد بگوید اماده باشید.رسیدن به رهایی از بند زندان نفس همچون مردن و دوباره زاده شدن است. مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون اورد

شکرانه دادی عشق را از تهفه ها و مالها هل مال را “خود” را بده شکرانه شو شکرانه شو وپیام دیگری هم دارد : برای کشتن نفس و مرگ نمادین استادی الاهی لازم است و راه و روشی.(توجه بفرمایید شاه ان زرگر را نکشت.ان مرد الاهی او را کشت!). قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی

خدا یار و یاورتان باشد.میبخشید طولانی شد.میبخشید اگر ادعایی شد.بنده این را فهمیده ام.ممنون میشم در فهم بیشتر دوستان و اساتید عزیز حقیقت جو یاریم کنند. شاد و موفق و سربلند و سلامت باشید.
والسلام.

👆☹

دوست نوشته:

باسلام
دوستان گرامی این یک قصه است و لزومی ندارد که قصه به قتل نفس ختم شود و برای آن توجیه آورده شود . قصه میتوانست به اینجا ختم نشود بنابراین شاعر در پی توجیه قتل نفس بواسطه تصمیم الهی بودن نیست بلکه منظور شاعر این است که نفس اماره نباید بواسطه دستور خودش کشته شود که این همانا دوباره زنده کردن نفس اماره در کالبدی دیگر است که میتواند یک کالبد به ظاهر معنوی باشد بلکه باید بطور خالص برای خدا باشد و مقدمات آن هم رسیدگی آگاهانه و با هدف به تمایلات نفسانی است . دوستتان دارم

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید