گنجور

 
مشتاق اصفهانی

خوش آنکه شمع خلوتم آن سروناز بود

وز هر که بود غیر منش احتراز بود

سرگرم ناز او همه شب با من وز شوق

تا صبح کار من همه عجز و نیاز بود

زین‌سان ز عشق خار نبودم که در برش

عشاق را بر اهل هوس امتیاز بود

از مهر بود خصم کش و بوالهوس گداز

وز لطف دوست‌پرور و عاشق‌نواز بود

فارغ ز منت می و ساغر به بزم شوق

من از نیاز سرخوش و آن مست ناز بود

دایم چراغ خلوت من بود همچو شمع

وز رشگ غیر را همه سوز و گداز بود

مشتاق رو کنون و به بیچارگی بساز

رفت آنزمان که یار ترا چاره‌ساز بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود

تقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود

ساقی که می بخرقه این توبه کار ریخت

خوش کرد اگرنه قصه تقوی دراز بود

روشن بود چراغ تو ای پیر زانکه من

[...]

فیاض لاهیجی

امشب که دست نالة زارم بساز بود

در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود

چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل

این بود بر رخم در صبحی که باز بود

یک دم که تُرک چشم تو غافل ز ما گشت

[...]

حزین لاهیجی

دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود

تا صبح بر رخم در میخانه باز بود

روزی که عشق، خاک دیار نیاز گشت

سرو تو خوشخرام، به گلگشت ناز بود

تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه