کس از پاسبانان نه آگاه بود
جهانجوی خفته به خرگاه بود
نهفته به خرگه درآمد چو مار
نیامد بر نامور شهریار
سرش گفت بردارم از یال، من
برم هدیه نزدیک هیتال، من
چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
که بیدار شد پهلوان سپاه
سیاهی بد استاده در پیش تخت
سیهتر ز روزِ نگونگشته بخت
یکی دشنه در دست آن بدسگال
چو در دست زنگی گردون هلال
برآمد ز جا نامدار سپاه
بیازید و بگرفت دست سیاه
برافروخت روی سیاه از شتاب
چو انگشت کز آتش آید بهتاب
دگر پهلوان گفت کای دیوچهر
که بخت از تو امشب بریدهست مهر
چه مردی و اینجا چه کار آمدی؟
که در خیمه پنهان چو مار آمدی؟
سیه گفت ای از تو روشن روان
بود دور چشم بد از پهلوان
نگهبان این قلعه ازبن منم
همه ساله بارای اهریمنم
بدان آمدم تا سری زین سپاه
ببُرم برم نزد هیتال شاه
ولیکن چو بخت از کسی گشت دور
بهپای خود آید روان سوی گور
بیفکند خنجر ز چنگ آن زمان
بگفتا ببندم هم اندر زمان
جهانجوی بربست دست سیاه
برون شد ز خرگه چو از ابر ماه
خروشید بر پاسبانان چو نای
سرآسیمه جستند یکسر ز جای
بگفتا ز گفتار بستید لب
چنین خواب کردید در تیره شب
به گله درون گرگ و چوپان به خواب
شب تیره نه تابش آفتاب
خردمند زد بر یکی داستان
نیوش ار تورا هست روشن روان
به جایی که دشمن بود، خواب یاد
مکن ور کنی سر دهی خود بهباد
بدیشان نمود آن سیاه دراز
که بگرفته بد آن یل سرفراز
پس آگاهی ازاین بهارژنگ شد
برآشفت و از روی اورنگ شد
سراسیمه آمد بهکردار مست
بدید آنکه بسته سیه را دو دست
بدان پاسبانان برآورد خشم
بدیشان بگرداند از کینه چشم
همی خواست کردن سیه را تباه
چنین گفت با نامدار سپاه
مرا گر بدارید در زیر بند
برآنم که باشد یکی سودمند
به جایی ازین پس بهکار آیمت
به کاریکه باید بیارایمت
بدو گفت شاه ای سیاه حسود
در قلعه بر من بباید گشود
سپاری بهمن گرد دزمال را
همان گنج اسباب هیتال را
به یزدان که چون دست بندم ورا
سپارم همه ملک و بخشم ترا
چنین پاسخ آورد با شاه غاس
همی از تو در دل مرا صد هراس
سپارم به تو گنج دزمال را
بیارم سر شاه هیتال را
به پیمان یکی خاطرم شاد کن
مرا در سراندیب داماد کن
ببخشی به من دخت هیتال را
بگیری چو زو تخت و کوپال را
وزآن پس تو را کمترین چاکرم
کمربسته پیش تو چون کهترم
بدو گفت ارژنگ بخشیدمت
مرآن دخت چون راستی دیدمت
زمین بوسه زد پیش تخت بلند
گشودند دست سیه را ز بند
برفت و در قلعه را کرد باز
بدانگه که خورشید شد سرفراز
سپهدار شه را بدان قلعه برد
همه مال هیتال شه را سپرد
شهش داد از آن گنج بسیار مال
رساندش به گردون گردنده بال
دگر روز بر پیل بستند کوس
شد از گرد پیلان جهان آبنوس
طلایه به پیش سپه برد نیو
ز پیلان جهان پر ز جوش و غریو
پس لشکرش گرد هیتال داشت
که در کینه در چنگ کوپال داشت
به قلب اندرون شاه ارژنگ بود
صدای دف و ناله چنگ بود
برافراشته چتر هندی بسر
همی گوش گردون شد از کوس کر
زبس بانگ پیلان و آوای زنگ
شد از چهره مهر گل رنگ رنگ
سپهدار روشن شد اندر نهیب
شد از پس سرافراز کرد از نشیب
چه شد خور ازاین گنبد لاجورد
ز پیش سپه خواست بانگ نبرد
کنازنگ هیتال با ششهراز
بیامد برآمد غوگیرودار
چو از پیش برخاست بانگ غریو
بجنبید از جا سپهدار نیو
برآمد شب تیره آوای زنگ
به دشت سراندیب برخاست سنگ
شب تار و آوای رویینه خم
به تن زهره شید گردیده گم
کنازنگ غرید مانند دیو
گرفته ره گرد فرخنده نیو
برآویختند آندو سرکش به هم
یکی خشم و کین و یکی خود دژم
دو هندی به کردار دو نره دیو
کنازنگ و دیگر سرافراز نیو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان درباره نبردی است که بر سر قدرت و ثروت در میانه قبیلهای در جریان است. یکی از نگهبانان قلعه، درنهایت با مخفیکاری به دورن خرگاه (خیمه) نفوذ میکند. در این جا، زمانی که قهرمان سپاه برمیخیزد، متوجه حضور او میشود و اولین درگیری آغاز میشود. پس از شناسایی، نگهبان سعی میکند از قلعه با ثروت فرار کند اما در نهایت او گرفتار میشود و سرانجام به شاه ارژنگ (سرکرده سپاه) پیشنهاد میکند که اگر او را آزاد کند، میتواند در آینده به او کمک کند و دختر شاه هیتال را نیز به او بدهد. پس از گفتگوهایی، شاه ارژنگ او را آزاد میکند و او وعدههای خود را به انجام میرساند. در ادامه، سپاه شاه ارژنگ به سمت جنگ با هیتال حرکت میکند و در این مسیر جنگ و دشمنیهای عمیقتری شکل میگیرد. داستان به توصیف نبرد و تلاطم حاصله از آن میپردازد.
هوش مصنوعی: هیچ یک از نگهبانان اطلاعی نداشتند و جهانجوی (مردی که به دنبال دانایی و حقیقت است) در آرامش و خواب در جای خود قرار داشت.
هوش مصنوعی: وقتی که مار در لانه خود پنهان شده، بر سرشهر و نامور پادشاه نمیرسد.
هوش مصنوعی: سرم را از یال او برمیدارم و میروم تا هدیهای برای هیتال بیاورم.
هوش مصنوعی: وقتی آن فرد سیاهچهره به نزدیک تخت رسید، پهلوان سپاه بیدار شد.
هوش مصنوعی: تاریکی و ظلمت در مقابل تخت نشسته و از روزهایی که بخت خراب بود، سیاهتر است.
هوش مصنوعی: آن شخص بدخواه در دستش یک دشنه دارد، مانند اینکه زنگی (شخصی با کارهای ناپسند) در دستش هلالی (اشیای تیز و خطرناک) دارد.
هوش مصنوعی: نامدار سپاه از مکان خود بیرون آمد و به جنگ پرداخت و دست سیاه را گرفت.
انگشت: زغال.
هوش مصنوعی: پهلوان دیگری گفت: ای موجود زشت رو، امشب خوششانسی از تو دور شده است.
هوش مصنوعی: این شعر به معرفی مردی اشاره دارد که به طور غیرمنتظره و در شرایطی نامناسب وارد مکان شده است. او مانند ماری که در خیمه پنهان شده، در نظر دیگران مشکوک و ناپسند به نظر میرسد. سوال از او به نوعی به تحقیر و ناامیدی از حضور او در اینجا تعلق دارد.
هوش مصنوعی: سیه به او گفت: ای کسی که روح تو روشن و دلنشین است، دور از چشمهای بدی من، تو به مانند یک پهلوان هستی.
هوش مصنوعی: من نگهبان این قلعه هستم و هر ساله در برابر نیروهای شیطانی مقابله میکنم.
هوش مصنوعی: من به اینجا آمدهام تا از میان این لشکر عبور کرده و به سوی شاه هیتال بروم.
هوش مصنوعی: اما هنگامی که سرنوشت از کسی فاصله میگیرد، جانش به سوی قبر خود خواهد رفت.
هوش مصنوعی: در آن لحظه خنجر را از دستش انداخت و گفت: حالا میخواهم در همان زمان به کارهای دیگر بپردازم.
هوش مصنوعی: جوانی که به دنبال ماجراجویی بود، با دستانی تاریک از کنج خانه بیرون آمد، مثل اینکه ماه از پشت ابرها نمایان شده است.
هوش مصنوعی: نغمهای جانسوز به گوش پاسبانان رسید و آنها به سرعت از جا بلند شدند و به اطراف پراکنده شدند.
هوش مصنوعی: میگوید که اگر به اندازه کافی در مورد حرفهایتان فکر نکردید و زبانتان را بستهاید، در تاریکی شب خوابهای عجیبی خواهید دید.
هوش مصنوعی: در دل شب تاریک، گرگ و چوپان در خواب هستند و هیچ نشانی از روشنایی خورشید نیست.
هوش مصنوعی: یک باهوش و دانا داستانی را برایت نقل میکند، اگر تو ذهن روشنی داشته باشی.
در جایی که دشمن هست، مخواب و غافل مشو که در غیراینصورت سر بر باد دهی.
هوش مصنوعی: آن فرد سیاهپوش و قدبلند به آن چهرهی با افتخار نشان داد که چطور میتوان برگزیدهی خود را تحت تأثیر قرار داد.
خبر آن به ارژنگ رسید و اژرنگ خشمگین شد و از تخت شاهی فرود آمد. (اورنگ: تخت)
هوش مصنوعی: با نگرانی به حالت مستی او نگاه کرد و دید که فردی با دستانی بسته و سیاه به او نزدیک شده است.
هوش مصنوعی: بدانید که نگهبانان، خشم خود را به سوی آنها فرومیریزند و کینهورزی را در نگاه خود به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: او میخواست که سیاه را نابود کند و به همین دلیل با پهلوان مشهور جنگ صحبت کرد.
(آن سیاه) گفت: اگر مرا در بند بگذارید (و نکشید) فکر میکنم سودی داشته باشد.
هوش مصنوعی: از این به بعد، تو را به کاری مشغول میکنم که شایسته و شایسته تزئین است.
هوش مصنوعی: شاه به سیاه حسود گفت: "باید در قلعه را به روی من باز کنی."
هوش مصنوعی: تو به من میسپاری گرد و غبار دزمال را که همانند گنجینهای از ابزار هیتال است.
هوش مصنوعی: به خداوند بزرگ که وقتی او را به دست خودم میسپارم، تمام سلطنت و داراییام را نیز به تو میبخشم.
هوش مصنوعی: او به شاه غاس گفت که در دل من از تو نگرانیهای زیادی وجود دارد.
هوش مصنوعی: من گنجی را که در دل دارم به تو میسپارم تا سر شاه را به تو بیاورم.
هوش مصنوعی: به خاطر یک وعده یا قرار خوشحال کن و مرا در سراندیب به همسری بپذیر.
هوش مصنوعی: اگر تو دختر هیتال را ببخشی، من هم میتوانم تخت و کوپال را به دست آورم.
هوش مصنوعی: پس از آن، من کوچکترین خدمتگزار تو هستم و خود را برای خدمت به تو آماده کردهام؛ چون در برابر تو، به عنوان یک کوچکتر، قرار دارم.
هوش مصنوعی: او به ارژنگ گفت: اگر تو آن دختری را که راستگو است، ببخشی.
هوش مصنوعی: زمین به نشانه ادب و احترام پیشگاه تخت شاهانه را بوسید و دستهای سیاهپوشان را از قید و بند آزاد کردند.
هوش مصنوعی: او رفت و در قلعه را بست، در زمانی که خورشید به اوج خود رسید و درخشان شد.
هوش مصنوعی: فرمانده، شاه را به آن قلعه برد و تمام داراییهای شاه را به امانت سپرد.
هوش مصنوعی: او از گنج بسیار، ثروت زیادی به او عطا کرد و او را به آسمان بالا برد.
هوش مصنوعی: در روز دیگر، بر روی فیلها طبل نواخته شد و از گرد فیلهای بزرگ، دنیای سیاهی مانند آبنوس شکل گرفت.
هوش مصنوعی: پیشاپیش، نیو سپاهیان را به جلو میبرد و در دنیای پر از هیجان و سر و صدا، نوعی شلوغی و جنب و جوش وجود دارد.
هوش مصنوعی: سربازانش دور هیتال جمع شده بودند و در دل خود کینهای داشتند که به آن چنگ زده بودند.
هوش مصنوعی: در دل شاه ارژنگ، صدای دف و ناله چنگ شنیده میشود.
هوش مصنوعی: چتر هندی بر سر بر افراشته شد و صدای طبل در آسمان طنینانداز گردید.
هوش مصنوعی: صدای بانگ فیلها و زنگها به قدری بلند و گویا شده که رنگ چهره خورشید مانند گل تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: فرمانده با صدای بلند و پرشور خود، باعث شادابی و افتخار شد و از اوج دشواریها و مشکلات خارج شد.
هوش مصنوعی: چه شد که خورشید از این آسمان آبی غروب کرد و از پیش سپاه خواست که صدایش را بلند کند؟
هوش مصنوعی: دختر زیبای کنازنگ با لباسهای درست و شیک از خانه بیرون آمد و همگان را به وجد آورد.
هوش مصنوعی: وقتی صدای بلند برخاست، سپهبد نیو از جایش تکان خورد و به حرکت درآمد.
هوش مصنوعی: شب تاریکی آغاز شد و صدای زنگی به گوش رسید، در دشت سراندیب، سنگی از جای خود بلند شد.
هوش مصنوعی: در شب تاریک و سکوت، صدای نازک و دلنشینی به گوش میرسد که زهره (سیاره زهره) را در تنهایی خود، شگفتزده و گم کرده است.
هوش مصنوعی: در کنار صداهای غمناک، مانند دیوی خشمگین، راه را بر شادی و خوشبختی بسته است.
هوش مصنوعی: دو نفر سرکش و خشمگین به هم حمله کردند؛ یکی از آنها پر از کینه و دیگری بسیار ناراحت و غمگین بود.
هوش مصنوعی: دو هندویی که مانند دو دیو نر هستند، یکی از آنها در کناری نشسته و دیگری سربلند و افتخارآمیز است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.