گنجور

 
مسعود سعد سلمان

بدرود همی کرد مرا آن صنم من

گریان و درآورده مرادست به گردن

از زخم دو کف همچو دلش کردم سینه

ور آب دو دیده چو برش کردم دامن

رنجور شد از بهر من و روی دژم کرد

کز حسرت آن روی دم سرد زدم من

در رویش اثر کرده دم سرد من امروز

چونان که دم گرم در آیینه روشن