بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را
پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را
چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت
غیر مرهم کس نمی داند دوای ریش را
چون سر زلف تو پیش چشم دزدی پیشه کرد
تا توانی بسته دار آن دزد بینا پیش را
ساقیا وقتی ز نزدیکان شوی کاندر رهش
یک طرف سازی به جامی عقل دوراندیش را
تا به دست آورده است از غمزه چشمت ناوکی
قصد قربانِ من است آن ترک کافر کیش را
سالها لاف گدایی زد خیالی و هنوز
همچنان سودای سلطانی ست نادرویش را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حال و روز یک درویش و گدایی میپردازد که در زاری و نومیدی به سر میبرد. شاعر از پادشاه میخواهد که به او رحم کند و به درد دل گدای خود گوش دهد. او میگوید که هیچ کس جز عشق و غمش نمیتواند به مشکلات او کمک کند و اشاره میکند که تنها مرهم برای دردش، عشق است. در عین حال، شاعر هم به زلف محبوبش مینگرد و میگوید که باید مواظب دزد دلها باشد. او از ساقی میخواهد که در میخانه تنها یک جام عقل به او بدهد و در نهایت به حسرت گدایی که سالها در خیال سلطنت زندگی کرده، اشاره میکند. این شعر نشاندهنده تضاد بین آمال و واقعیت زندگی گدایان است.
هوش مصنوعی: از این بیشتر در بینوایی و زاری منِ درویش را نپسند، ای پادشاه! به من که گدای توام رحمی کن.
هوش مصنوعی: هیچکس جز تو نمیداند که چه کسی میتواند به درد دل ما کمک کند و جز غم تو، هیچکس نمیتواند دردی را درمان کند.
هوش مصنوعی: اینجا اشاره شده که وقتی زیبایی و جذابیت تو در معرض دید کسی قرار میگیرد، او به مانند دزدی به آن نظاره میکند. بنابراین تا جایی که میتوانی، زیباییات را از آن دزد هوشیار دور نگهدار و محافظت کن.
هوش مصنوعی: ای ساقی، وقتی که نزدیکان خود را ببینی، در مسیر خود طوری عمل کن که با یک جرعه، عقل و اندیشههای دوراندیش را به دور بریزی.
هوش مصنوعی: چشمان تو با ناز و خودشان به من اشاره کردهاند و من را به قربانی شدن دعوت میکنند، اما این دلربا و زیبا، با ایمان متفاوتش، به من مینگرد.
هوش مصنوعی: سالهاست که گدایی کرده و در خیال خود نشسته است، اما هنوز آرزوی سلطنت و بزرگی در سر دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را
درنگر رخسار این دیوانهٔ بیخویش را
عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد
آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
تا ز موی او در آویزان شدست این جان من
[...]
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند
گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختهست
[...]
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
کز سگان داغ او کردم دل درویش را
وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست
یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را
عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار
[...]
من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم
ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را
رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن
[...]
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را
ای که پرسی موجب این نالههای دلخراش
سینهام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.