من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم
ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را
رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن
یا نمی گوید کسی حال من درویش را
کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان
از کدام استاد سنگین دل گرفت این کیش را
درد تو بیش از حد و غم های تو از درد بیش
با که گویم یارب این غمهای بیش از بیش را
دل فگار توست کار او میفکن با طبیب
زانکه جز داغ تو نبود سودمند این ریش را
سینه جامی که شد ریش از تو نتوان نیش زد
زانکه آه سوزناکش می گدازد نیش را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و اندوه خود به خاطر عشق ناکامش سخن میگوید. او احساس میکند که دلش به شخصی بدکیش وابسته شده و این وابستگی او را به شدت عذاب میدهد. در عین حال، او انتقاد میکند که هیچکس حال او را درک نمیکند و نمیتواند به او تسلی دهد. شاعر اشاره میکند که دردش بیشتر از آن چیزی است که بتواند به کسی بگوید و از این موضوع غمگین است. او میگوید که دلی که چنین زخمی شده، نباید به راحتی به درمان سپرده شود، زیرا این درد فقط از عشق و جدایی او ناشی شده و هیچ درمانی نمیتواند آن را تسکین دهد.
هوش مصنوعی: من که احساسات و دوستیام را به دل کسی که بیرحم و بدخلق است سپردهام، چگونه میتوانم به سخنان و وعدههای کسی که نیکوکار و اندیشمند است گوش دهم؟
هوش مصنوعی: ای نصیحتکنندگان، من همواره چنین آرزوی بدی را در دل دارم، وگرنه هیچ کس هرگز خود را اینگونه رسوا نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: ای کاش، آن سلطان زیبا که دل را تسکین میدهد، دست کم حال من درویش را نمیپرسید. گویی رسم دلجویی در این دنیا وجود ندارد.
هوش مصنوعی: کیش (مذهب یا آیین) پر از تیرهای آزار و سختی است و کسانی که دلشان بیرحم و جفا کار است، از کدام معلم یا راهنما این آیین سنگین و دشوار را آموختهاند؟
هوش مصنوعی: درد و غم تو آن قدر زیاد است که نمیدانم با که در میان بگذارم و از دلتنگیهایت بگویم.
هوش مصنوعی: دل تو پر از درد و غم است، پس به پزشک نرو، چرا که هیچ درمانی برای این جراحت جز همان داغ و درد تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: دل من پر از درد و رنجی است که از عشق تو به وجود آمده و دیگر نمیتوان به آن آسیب بیشتری زد، زیرا آهی که از دل دچار رنج من برمیآید، به گونهای تند و سوزناک است که هر گزندی را از بین میبرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را
درنگر رخسار این دیوانهٔ بیخویش را
عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد
آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
تا ز موی او در آویزان شدست این جان من
[...]
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند
گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختهست
[...]
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
کز سگان داغ او کردم دل درویش را
وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست
یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را
عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار
[...]
بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را
پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را
چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت
غیر مرهم کس نمی داند دوای ریش را
چون سر زلف تو پیش چشم دزدی پیشه کرد
[...]
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را
ای که پرسی موجب این نالههای دلخراش
سینهام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.