گنجور

 
خیالی بخارایی

باز آی که خلوتگه جانم حرم توست

زیرا که تو شمعی و صفا در قدم توست

امیّد قبولِ همه بر حاصل خویش است

بی حاصلی ما به امید کرم توست

دل را ز غم چشم خوشت حال خراب است

وین طرفه که او را به چنین حال غم توست

ما مفلس عشقیم و گدایی صفت ماست

تو شاه جهانی و دو عالم علم توست

ای صبح چو بگذشت شب هجر خیالی

برخیز و به شادی نفسی زن که دم توست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شیخ بهایی

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هرچند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر «خیالی» به امید کرم توست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه