گنجور

 
خیالی بخارایی

با رخ خوبت که وَرد بوستان خرّمی ست

حور اگر دعویّ رعنایی کند ناآدمی ست

بخت بد بنگر که می پوشد ز من راز تو دل

در میان ما و او با آنکه چندین محرمی ست

دل نشاید بست بر عهد بتان بی وفا

کاین بنا را از ازل بنیاد برنا محکمی ست

تا جداییم از رخ چون روز و زلف چون شبت

روز با دردم قرار و شب به ناله همدمی ست

گر بریزد چشم تو خون خیالی باک نیست

هرچه با مردم کند آن شوخ عین مردمی ست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

بندگی با معرفت خاص حضور آدمی‌ست

ورنه اینجاسجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست

با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ست

دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمی‌ست

آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه