گنجور

 
خیالی بخارایی

گهی دل می‌خورد خونم گه از راه جفا دیده

همین باشد کمال بی‌رهی ای دل تو با دیده

ز رسوایی نیندیشم کنون کز غم برون انداخت

حدیث دیده ام را گریه و راز مرا دیده

تو قدر خاک پای خود بپرس از مردم چشمم

نه زآن مردم که روشن می کنند از توتیا دیده

اگر نادیده رویت را به مه نسبت کند چشمم

مکن عیبش که بدخویی سیه روی است نادیده

از این غیرت نمی‌خواهد خیالی دیده را روشن

که می‌سازد خیالت را به مردم آشنا دیده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیده

ز سوز و آه خود بسیار سرد و گرم‌ها دیده

طریق جان‌گذاری را ز راه شوق واجسته

رموز عشق بازی را ز روی مهر وادیده

دل خود را بچین زلف خوبان چگل بسته

[...]

واعظ قزوینی

کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیده

که هرکس بیندم احوال، پندارم ترا دیده

گر از نادیدنش سوزد، جزای این ستم باشد

که افگند از گل آن چهره در آتش مرا دیده

چرا چون دل نباشد خون چکان پیوست چشم من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه