گنجور

 
خیالی بخارایی

ای به حُسن آفتاب چاکر تو

کیست مه تا شود برابر تو

گرنه چشم تو ساحرست چرا

عالم حُسن شد مسخّر تو

ای سرشک آب روی من بر خاک

چند ریزی که خاک بر سرتو

غم همی خور دلا چو می دانی

که جز این طمعه نیست در خور تو

گفته ای بر درم خیالی کیست

در طریق وفا سگ در تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای جمال معاشران چونست

آن دو حمال گام گستر تو

چند با اشک و رشک خواهد بود

عرش و فرش از لحاف و بستر تو

چند بی سرمه سای خواهد بود

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
قوامی رازی

ای شده صدر ملک در خور تو

گشته سلطان وقت غمخور تو

هم امینی و هم امین الملک

گوهری نیست همچو گوهر تو

رحمت ایزدست در ره تو

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

ای ملوک جهان مسخر تو

آدمی زاد جمله لشگر تو

شاه غازی حسام دولت و دین

که فلک بر نتابد افسر تو

چشم ایام سوی درگه تست

[...]

عراقی

سر ما و آستانهٔ در تو

منتظر تا رویم در سر تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه