گنجور

 
خیالی بخارایی

به هوا و هوس نکهت پیراهن تو

گر رود جان من از سینه فدای تن تو

گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود

به جفایی که کند غمزهٔ مرد افکن تو

ای که شد دامنم از دست جفاهای تو چاک

رحمتی گر نکنی دست من و دامن تو

بدمکن ای مه و پرهیز که آتش نزند

دود آه من دلسوخته در خرمن تو

عشق از آن غمزه چو تیغی به کف آورد ای دل

سرخود گر نکنی خون تو در گردن تو

گر خیالی به وفایت ندهد جان حزین

به چه فن جان برد ای شوخ ز مکر و فن تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

[...]

رفیق اصفهانی

افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو

کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو

دلربائی نه لباسی است به قد همه کس

این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو

بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر

[...]

یغمای جندقی

تا ز شست ستم خصم خدنگ افکن تو

شد مشبک تن تو

نیر تبریزی

بوی خون آید از این کاکل و یال و تن تو

شد مگر کشتهٔ روبه ، شه شیر اوژن تو

دل افسردۀ من آب شد از دیدن تو

فاش گو برق که آتش زده بر خرمن تو

جیحون یزدی

که بریده است بشمشیر رگ گردن تو

که جدا کرده منور سرتو از تن تو

که بخون کرده تر آن خط به از سوسن تو

که زده چوب بلبهای ز در مخزن تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه