دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانم
جویید به او گرد نبوَد هیچ ندانم
ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیست
بی وجه تو را در طلبش چند دوانم
با شمع چو گفتم غمِ دل گفت که من نیز
از دست دل سوختهٔ خویش بجانم
بی ماه رخت آه من از چرخ گذر کرد
تا دورم از آن روی چنین می گذرانم
با آن که چو کوهم کمر شوق تو بسته
در چشم تو بی سنگ و به روی تو گرانم
گفتم برسانم به تو پیغام خیالی
حیف است که این گویم و جایی نرسانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس عمیق تنهایی و دلتنگی شاعر برای معشوقی است که دور از اوست. شاعر از دل گمشدهاش و تلاش بیثمرش برای رسیدن به معشوق سخن میگوید. او اشاره میکند که اشکهایش و غم دلش در نبود معشوقش همواره با اوست و حتی با شمعی که در کنار اوست، غم خود را درک میکند. شاعر به زیبایی معشوقش و تاثیری که بر احساساتش دارد اشاره میکند و در نهایت، از حسرت اینکه نمیتواند پیغام عشقش را به او برساند، ابراز تاسف میکند.
هوش مصنوعی: دل من گم شده و تنها چیزی که به ذهنم میرسد، خود اوست. به نظرم هیچ راهی برای پیدا کردن او وجود ندارد و من هیچ نمیدانم.
هوش مصنوعی: ای اشک، همانطور که آن چهره زیبا روزی به تو میخندد، بیدلیل من چرا به دنبال آن میدوم؟
هوش مصنوعی: وقتی به شمع گفتم از درد دل شکایت کنم، شمع پاسخ داد که من هم از شعلهای که خودم را میسوزاند رنج میبرم.
هوش مصنوعی: در غیاب تو، آه و ناله من از چرخ روزگار عبور کرد و من به همین شیوه دور از چهره تو زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: با اینکه من مانند کوهی مستحکم و سرسخت، به امید تو کمر بستهام، اما در چشمان تو من هیچگونه سنگینی و زحمتی ندارم.
هوش مصنوعی: به تو میگویم چیزی را که در ذهن دارم، حیف است این حرف را بزنم و جایی نرسانم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
[...]
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
[...]
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
[...]
ماهی رود و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من می گذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
[...]
درهجر تو درمان دل خسته ندانم
زان پیش که روزی به غمت میگذرانم
گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم
آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم
بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.