گنجور

 
خیالی بخارایی

در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویش

کاو صرف رهت کرد به دامن گهر خویش

ما را که امید نظر مرحمت از توست

هر لحظه چه رانی چو سرشک از نظر خویش

زین سان که دلم با سرِ زلف تو در آویخت

تا عاقبت کار چه آرد به سر خویش

آنروز زدم از صفت بی خبری دم

کز هیچ زبانی نشنیدم خبر خویش

گفتم که سراپای خیالی همه عیب است

من نیز به نوعی بنمودم هنر خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

دلشاد نشستم بمقام پدر خویش

برغم نکند سرد دلم رهگذر خویش

کز هر چه بگیتی خبر هست بجستم

بسیار ندارم ز بزرگی گهر خویش

گه بوسه ستانم ز عقیقی شکر دوست

[...]

امیر معزی

ای شاه همه عالم و فخرگهر خویش

وی در همه آفاق نموده اثر خویش

از چین و ختا تا به فلسطین که رسانید

جز تو به جوانمردی و مردی خبر خویش

خصمان تورا چون تن و جان در خطر افتاد

[...]

اهلی شیرازی

از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویش

طوطی زده منقار بخون جگر خویش

من چون نخورم خون ز جگر گوشه مردم

یعقوب شنیدی که چه دید از پسر خویش

در خاک اگر افکنی از عرش غمم نیست

[...]

فصیحی هروی

کو حوصله تا بند نهم بر نظر خویش

وین شعله کنم صرفه برای جگر خویش

در راه وفا قافله اشک نیازم

هم پی سپر خویشم و هم راهبر خویش

در بزم وفا سلسله طره یارم

[...]

اسیر شهرستانی

جایی که گل از ناله کند بال و پر خویش

چون ذره فتادیم به دام نظر خویش

تا کعبه به یک گردش چشم تو دویدیم

شرمنده نگشتیم ز عزم سفر خویش

بی شور جنون فال بیابان نتوان زد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه