گنجور

 
خیالی بخارایی

از زروه‌های باغِ خطش یاسمن یکی‌ست

وز پرده‌های سبز قدش ناروَن یکی‌ست

یوسف‌رخان اگرچه هزارند هر طرف

در ملک حسن یوسف گل پیرهن یکی‌ست

ای دل مرو ز عشوهٔ شیرین‌لبان ز راه

کز کشتگان کمترشان کوهکن یکی‌ست

واقف بود ز نالهٔ جان‌سوز من سگت

کاو هم بر آستان تو هرشب چو من یکی‌ست

تا زآفتاب روی تو عالم نیافت نور

روشن نشد که صاحب وجه حسن یکی‌ست

خواهی دهی نجات خیالی به هر طریق

عشق است رهنمای بگفتم سخن یکی‌ست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست

صد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی ست

خوش مجمعی ست انجمن نیکوان ولی

ماهی کز اوست رونق آن انجمن یکی ست

خواهیم بهر هر قدمش تحفه دگر

[...]

هلالی جغتایی

من با تو یکدلم، سخن و قول من یکیست

اینست قول من که شنیدی، سخن یکیست

بگداختم، چنانکه اگر سر برم بجیب

کس پی نمی برد که: درین پیرهن یکیست

خواهم بصد هزار زبان وصف او کنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه