گنجور

 
خیالی بخارایی

تو را به جز سخن اندر دهن نمی‌گنجد

سخن همین شد و دیگر سخن نمی‌گنجد

کمال شوق دهان تو غنچه را در دل

به غایتی‌ست که در خویشتن نمی‌گنجد

نمی‌کنم گله ز آن لب به کام و ناکامی

چرا که این سخنم در دهن نمی‌گنجد

به اهل میکده زاهد دم از عقیده مزن

که در مسالک ما مکر و فن نمی‌گنجد

خیالیا کمِ خود گیر تا نظر یابی

که در طریق ادب ما و من نمی‌گنجد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فیاض لاهیجی

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد

درین دقیقه کسی را سخن نمی‌گنجد

به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ

چنان شکفت، که در پیرهن نمی‌گنجد

سری به انجمنت نیست همچو شمع، بلی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه