گنجور

 
خیالی بخارایی

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد

خندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد

از شب زلف تو شد افسانهٔ بختم دراز

نرگس مست تو را در عین مستی خواب برد

گه گهی کردی خیال خواب بر چشمم گذر

چونکه سیل اشک آمد آن گذر را آب برد

هر دلی کز دست تاراج غمت جان برده بود

طرّهٔ طرّار زلفت در شب مهتاب برد

آه از دست جفای زلف تو کاو عاقبت

پنجهٔ بخت خیالی را به بازی تاب برد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

احتیاجم خجلت از احباب برد

سوخت دل تا رخت درمهتاب برد

عمر رفت و آهی از دل‌ گل نکرد

ساز من آب رخ مضراب برد

آه عیش‌ گوشهٔ فقرم نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه