گنجور

 
خیالی بخارایی

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد

وز زلف سمن باد صبا مشک‌فشان شد

تا عرضه دهد پیش قدت بندگی خویش

سر تا به قدم سوسن آزاده زبان شد

تا زمزمهٔ مهر تو بشنید به صد شوق

در رقص درآمد فلک و چرخ زنان شد

آب از هوس نخل خرامان قدت باز

شوریده صفت در قدم سرو روان شد

در جان خیالی چو وطن ساخت غم عشق

می‌خواست که ویران شود این خانه همان شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

چون باز که برباید مرغی به گه صید

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

در خود چو نظر کردم خود را بندیدم

[...]

امیرخسرو دهلوی

آباد نشد دل که خراب پسران شد

حسن پسران آفت صاحب نظران شد

بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج

آن مور که بر گرد لب ساده دلان شد

افسرده جمال خط خوبان چه شناسد؟

[...]

سلمان ساوجی

باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد

آب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد

بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری

حقا که بسی سردتر از باد خزان شد

خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سلمان ساوجی
ناصر بخارایی

باز آی که خون جگر از دیده روان شد

دریاب که جانم به جمالت نگران شد

دل در طلبت نعره زنان جامه دران شد

از وصل تو قانع به خیالی نتوان شد

شمس مغربی

چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد

بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد

شیرین لب او تا که به گفتار درآمد

عالم همه پر ولوله و شور و فغان شد

چون عزم تماشای جهان کرد ز خلوت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه