چنان ببریدی آخر رشتههای آشنایی را
که نتوان داد داد شکوه روز جدایی را
پس از همخانگی چندان بیابان در میان آمد
کبوتر بر نتابد خط شرح بینوایی را
کسی کاو باشد از اهل سعادت چون روا دارد
به حرف دشمن دین ترک احباب خدایی را
چنان دانم که ناگه دامن از وصلت برافشانم
که تا بینی جزای این همه بیاعتنایی را
به شی گفتم مشو زنهار مغرور تلفطها
که لطف و قهر یکسان است رند لاابالی را
بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسیها
چه سان هرگز روا دارد خدا این ناروایی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از جدایی و درد فراق صحبت میکند. او میگوید که ارتباطات دوستانهاش را چنان بریده که نمیتواند شکایت از روز جدایی را بیان کند. پس از مدتی همنشینی، فاصلهای به وجود آمده که حتی کبوترها نیز ناتوان از توصیف احساس بینوایی هستند. شاعر بیان میکند که اگر کسی از اهل سعادت باشد، چگونه میتواند به دشمنی دین و خدایی که دلسوزی را ترک کرده است، تن در دهد. او به ناگهبانی از ارتباطات با اشاره به بیتوجهی خود میگوید که در یک لحظه ممکن است همه چیز را رها کند. همچنین او به مغرور بودن و بیتوجهی در ناز و نعمت اشاره میکند و این را نادرست میداند که خداوند این ناپسندی را بپذیرد.
هوش مصنوعی: تو به حدی آشناها را از خود دور کردی که دیگر نتوان روز جدایی و غصهاش را وصف کرد.
هوش مصنوعی: بعد از مدتها زندگی مشترک، فاصلهای ایجاد شد که دیگر کبوتر هم نتواند پیام تنهایی و مشکلات را منتقل کند.
هوش مصنوعی: اگر کسی از اهل سعادت باشد، چگونه میتواند به حرف دشمنان دین گوش دهد و دوستان خدا را ترک کند؟
هوش مصنوعی: من میدانم که به یکباره ممکن است دامنم را از عشق تو کنار بزنم و آن موقع خواهی دید که برای این همه بیتوجهیات چه نتیجهای در انتظار توست.
هوش مصنوعی: به شی گفتم که مراقب باش و فریب لفظهای زیبا و پرزرق و برق را نخور. زیرا نیکی و بدی در نظر برخی یکسان به نظر میرسد، مخصوصاً برای کسانی که بیپروا و بیخیال هستند.
هوش مصنوعی: چقدر نادرست و ناپسند است که انسان از نعمتها و خوبیها به درستی قدردانی نکند. آیا خداوند میتواند این بیاحترامی و ناعدالتی را بپذیرد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
به بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
[...]
بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را
به فرعونان خود بنما کرامتهای موسی را
به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را
ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را
بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی
[...]
زهی با صورت خوبت تعلق اهل معنی را
ز نقش روی تو زینت نگارستان دنیی را
درین ویرانه قالب ندارد جانم آرامی
که دل بردی بدان صورت سراسر اهل معنی را
مرا روی تو محبوبست همچون مال قارون را
[...]
اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را
به گِل رضوان بر انداید، درِ فردوس اعلی را
وگر سروِ سر افرازت، ز جنّت، سایه بردارد
دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را
بهار عالم حُسنت، جهان را تازه میدارد
[...]
بهشت و حور، بی وصلت، حرام است اهل معنی را
کزان وصل تو مقصود است مشتاق تجلی را
قیامت گر بیندازی ز قامت سایه طوبی
به زیر سایه بنشانند اهل روضه، طوبی را
جمالت گرنه در جنت نماید جلوه ای هر دم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.