گنجور

 
خالد نقشبندی

چنان ببریدی آخر رشته‌های آشنایی را

که نتوان داد داد شکوه روز جدایی را

پس از هم‌خانگی چندان بیابان در میان آمد

کبوتر بر نتابد خط شرح بی‌نوایی را

کسی کاو باشد از اهل سعادت چون روا دارد

به حرف دشمن دین ترک احباب خدایی را

چنان دانم که ناگه دامن از وصلت برافشانم

که تا بینی جزای این همه بی‌اعتنایی را

به شی گفتم مشو زنهار مغرور تلفط‌ها

که لطف و قهر یکسان است رند لاابالی را

بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسی‌ها

چه سان هرگز روا دارد خدا این ناروایی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

[...]

مولانا

بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را

به فرعونان خود بنما کرامت‌های موسی را

به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را

ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را

بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سیف فرغانی

زهی با صورت خوبت تعلق اهل معنی را

ز نقش روی تو زینت نگارستان دنیی را

درین ویرانه قالب ندارد جانم آرامی

که دل بردی بدان صورت سراسر اهل معنی را

مرا روی تو محبوبست همچون مال قارون را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیف فرغانی
سلمان ساوجی

اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را

به گِل رضوان بر انداید، درِ فردوس اعلی را

وگر سروِ سر افرازت، ز جنّت، سایه بردارد

دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را

بهار عالم حُسنت، جهان را تازه می‌دارد

[...]

نسیمی

بهشت و حور، بی وصلت، حرام است اهل معنی را

کزان وصل تو مقصود است مشتاق تجلی را

قیامت گر بیندازی ز قامت سایه طوبی

به زیر سایه بنشانند اهل روضه، طوبی را

جمالت گرنه در جنت نماید جلوه ای هر دم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه