ای لبت آتش سوزان و عذار تو ارم
چشم مست و خم ابروی تو محراب حرم
چشم تو مست و لبت آتش سوزان و که دید
مست اندر حرم و آتش سوزان به حرم
من همی خواهم بی تو نخورم هرگز آب
تو همی خواهی با من نزنی هرگز دم
من ز تو زار و تو بیزار ز من واین بشگفت
آدمی چون که پری دید و پری چون آدم
چشم بر جسم سمنسای تو تا کار کند
همه سیم است که بگذاشته سر بر سر هم
که بدین سیم فزون قلب فقیران بنواز
تا دعایی بدمند و نشود هرگز کم
سرو و ماهی به قد و رخ ولی افسوس که شد
ثمر سرو تو غم، سایهٔ ماه تو نقم
سروی اما نروی هیچ گهی با کس راست
مهی اما نکنی پشت پی طاعت خم
دل من دزدی و بر بیدلی من خندی
هیچ عاشق نه چنین دیده ز معشوق ستم
دل به هر سال ز نو سبز نگردد که منش
یک به بار آرم و تو دزدی و بنهیم به غم
آزمون کردهام از بس که به خویشی مغرور
نه ز خونریزیات اندوه و نی از جور ندم
این جمالی که تو داری ببرم کام ز کی
وین غروری که تو داری بزنی جام ز جم
در دلم قامت و گیسوی تو جا کرده ولیک
خسروی چون تو به ویرانهٔ هر سفله مچم
با چنین گیسو بفرست به تاتار سپاه
با چنین قامت بفراز به کشمیر علم
چشم من تا به رخ چون تو صنم گشت فراز
سبحه بگسستم و زنّار ببستم محکم
نی عجب گر گسلد سبحه و بند زنار
هرکه را چشم فتد بر رخ این گونه صنم
خود میانت به عدم ماند و لبها به وجود
لیک هر یک به دگر مرتبه در کیف و به کم
آن عدم از کمرت گشته همآغوش وجود
واین وجود از دهنت خفته به دامان عدم
چشم جادوی تو آهوست ولی آن آهو
که هی از تیر امیر است به هر سویش رم
نه شگفت آهوی تو گر رمد از تیر امیر
که به صد بیشه از این تیر گریزد ضیغم
آیت مجد و منن خان فلکسایه حسن
آنکه خورشید عرب آمد و جمشید عجم
شعف از وی به قلم بل شرف از وی در سیف
که از او جان نو آمد به تن سیف و قلم
طلبش طاعت یزدان طربش میل ملک
پیشهاش راندن شه خواستنش خیر امم
قدم شاه در آن خط که بود او را سر
سر تقدیر بر آن نقطه که او راست قدم
صدر بگذارد و از شرم گراید به نعال
الف قد ورا بنگرد ار واو قسم
با خلایق رود آن سان که یکی از ایشان
کوی او بیحشم و خلوت او بیمحرم
حشمش بخردی و خیل نکوییست بلی
تخت بر ماه زند بختش از این خیل و حشم
چوبی ار بر کف او در صف ناورد بود
کند نارا نبرد تیغ گوان عالم
دشمن از اسب پراند به سوی ابر به نی
چون که برگشت به تیغش دو نماید از هم
ای گرانمایه بزرگی که ز تو بار خدای
کرد بر دوره سعد اختر ما ختم نعم
همتت بارگه عزم در آن عرصه فراشت
که شدش انجم و خور قبه و اوتاد خیم
گاه نرمی چو گلی گاه درشتی چون خار
کاین دو خصلت سزد اندر به امیران توام
امرا را نبود گر صفت بیم و امید
ملک چه بود که به ایشان نسپارند غنم
این همان عمان کش زورق دولت بد غرق
تو شدی لنگر بر زورقش از نیک شیم
اولا دید چو دریای گهرپاش کفت
دیگر از یک دو صدف پاره نزد لاف کرم
ثانیا موج نهنگافکن تیغت چون یافت
داد از پشت نهنگان به خراج تو درم
داورا تند چون باد آمده تاج الشعرا
تا سبک پر دهدت بوسه به او رنگ خدم
لیک دانم که بود رجعت من کند چو کوه
بس گرانم کند الطاف تو از کان همم
ناصحی گفت مپیماره بندر کانجاست
عوضِ لاله مغیلان، بدلِ شکّر سم
گفتم آنجا که بهشتی است چو فرخنده امیر
چون سمن خار به فام است و چو می زهر به فم
گفت فصل دی و برفت ز پی یخ در پیش
گر شوی برق که گردون کندت آخر نم
گفتم ار سنگ ببارد ز فلک همچو تگرگ
که چمد جیحون چون سیل و شود جانب یم
گفت از شورش عمان و ز گشت کشتی
ترسمت تن ز هجوم سقم افتد به الم
گفتمش کشتی من ساغر و عمانم می
تن بدین کشتی و عمان به الم نی ز سقم
برزدم محمل خود بر شتری کش گنجید
هفتصد ناقه صالح به زوایای شکم
همچو عفریتی از بند سلیمان جسته
مست و غرّان و صباسِیْر و دمآهنج و دژم
کفچکان لفچهاش آویخته از کله چنان
که یکی ابر پر از برف ز هفتم طارم
هود جم بر زبرش چون قفسی از بلبل
که به بالای دماوند نهی با سلم
گرچه بس سست شد اندام من از سختی راه
به لقای تو جوان گشتم و رستم ز هرم
تا که در ارض و سما نشر طریف است و تلید
تا که در خلق و خدا فرق حدوث است و قدم
فرش تا عرش به جز نام تو ذکری نبود
بلکه آن سو ترش الله تعالی اعلم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیباییهای عشق و معشوق میپردازد. شاعر از زیبایی لبها، چشمها و چهره معشوق سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از ناتوانی در زندگی بدون حضور معشوق صحبت میکند و به تضادهای عشق، مانند عشق و نفرت، اشاره میکند. شاعر در تصویرسازیهای خود، معشوق را به آتش سوزان و غیرقابل دسترس میسازد و از رنج و عذاب ناشی از عاشقی سخن میگوید. در نهایت، او به زیبایی و قدرت عشق اشاره دارد که فراتر از تمام دنیا ماندگار است و هیچ چیزی نمیتواند مانع احساس او شود.
هوش مصنوعی: لبهای تو همچون آتش سوزان است و صورتت مانند عذاری زیبا، چشمانت مست و خم ابروی تو همچون محراب معبدی مقدس جلوه میکند.
هوش مصنوعی: چشمان تو به مستی میزند و لبانت مانند آتشی سوزان هستند. چه کسی مست را در حرم دید و آتش سوزان را در حرم؟
هوش مصنوعی: من میخواهم بدون تو هرگز آبی نخورم و تو نیز نمیخواهی هرگز با من سخن بگویی.
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف حالتی از عشق و فاصله میپردازد. شخصی از عشق خود در رنج و عذاب است، در حالی که معشوق از او بیزار و دور است. این تعارض احساسی به نوعی شگفتی اشاره دارد؛ जैसे که انسان وقتی موجودی غیرمعمول و زیبا را میبیند، حس تعجب در او ایجاد میشود. در واقع، این وضعیت به نوعی تضاد بین زیبایی و دوری، و همچنین حسادت و ناتوانی در رسیدن به آن زیبایی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی و جذابیت جسم معشوق اشاره میکند و میگوید که چشماش بر بدن او است و همگی چیزهایی که در اطراف او وجود دارد، تحت تأثیر زیبایی او قرار گرفته است. این تصویر نشاندهنده آن است که زیبایی معشوق توانسته است توجه تمام چیزها را به خود جلب کند و همگی به نوعی تحت سیطره این زیبایی قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: با این شادی و نعمت، دلهای بینوا را شاد کن تا از دل دعا کنند و هرگز از کمبود رنج نبرند.
هوش مصنوعی: سرو و ماه به زیبایی و قامت بر میخورند، اما افسوس که نتیجهٔ زیبایی سرو تو، غم و اندوه بوده و سایهٔ ماه تو نیز ناپايداری و بدبختی را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: سرو مانند تو در هیچ جا به کسی راست نمیشود و ماه مثل تو هرگز از پی اطاعت کسی سر به زیر نمیکند.
هوش مصنوعی: دل من از عشق سرشار است و در حالی که بیخبر از حال من است، به بیدلیام میخندد. هیچ عاشق دیگری، چنین بیرحمی از سوی معشوق را تجربه نکرده است.
هوش مصنوعی: دل هر سال تازه نمیشود چون من فقط یک بار میوه میآورم، و تو در این میان میدزدی و ما باید به غم بنشینیم.
هوش مصنوعی: من از تجربیات و آزمایشهایم دریافتهام که فقط به خاطر نسبتخویشی نباید مغرور شد. نه از ظلم و ستمت ناراحت هستم و نه از خونریزیات دلگیر.
هوش مصنوعی: آن زیبایی که تو به آن افتخار میکنی را از کجا آوردهای و این عزتی که داری، از کجا به تو رسیده است؟
هوش مصنوعی: در دل من زیبایی و زیبایی جانهت را جای دادهام، اما افسوس که سلطنت مثل تو فقط در دل هر انسان نادانی خراب شده است.
هوش مصنوعی: با چنین موهایی، سپاهی به تاتار بفرست و با این قامت زیبا، پرچم را در کشمیر برافراز.
هوش مصنوعی: چشم من وقتی به چهرهی زیبای تو نگریست، مانند کسی که سجاده را به هم میزند، بندهایی را که به خودم بسته بودم، محکم بستم.
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد اگر کسی در برابر زیبایی و جذابیت این معشوق تحت تأثیر قرار گیرد و به خاطرش از خود بیخود شود و بند و زنجیر خودش را رها کند.
هوش مصنوعی: در میان تو، وجود و عدم در حالتی از جدایی قرار دارند. در این حال، لبها به وجود اشاره میکنند اما هر یک به گونهای متفاوت از دیگری احساس میکنند و از این تفاوت لذت میبرند.
هوش مصنوعی: آن عدم که به نوعی ناپیداست، از وجود تو به هم چسبیده و وجود تو نیز به گونهای از دهان تو به آغوش عدم رفته است.
هوش مصنوعی: چشم زیبا و جذاب تو مانند آهو است، اما آن آهو دائم از تیرهای امیر میترسد و به هر سمتی فرار میکند.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که اگر آهو از تیر شاه فرار کند، جای تعجبی نیست؛ چرا که حتی شیر هم از چنین تیرهایی در جنگلهای وسیع فرار میکند. این جمله به قدرت تیر و اثر آن در تعقیب و شکار اشاره دارد و نشان میدهد که جانوران قوی نیز در برابر خطرات آن به فکر فرار میافتند.
هوش مصنوعی: این بیت به ستایش از زیبایی و شکوه یک شخصیت بزرگ میپردازد. اشاره به این دارد که وجود این شخص (که به نوعی به هردو فرهنگ عرب و عجم وابسته است) مانند خورشید است که به تمام عالم نور و روشنی میبخشد و در عین حال ویژگیهایی را به تصویر میکشد که در تاریخ و اسطورهها چون جمشید وجود دارد. این شخصیت به نوعی نماد کمال و زیبایی بوده و قدر و منزلت او فراتر از زمان و مکان است.
هوش مصنوعی: شادی و لذت از وجود او به قلم و شرف و عظمت از او در شمشیر است، چرا که به واسطه او جان تازهای به تن شمشیر و قلم بخشیده شده است.
هوش مصنوعی: او به دنبال رضایت خداوند است و شور و شوقش در انجام کارهایش، او را به سوی خدمت به مملکت و مردم سوق میدهد. تمایل او برای رسیدن به اهداف عالی، خیر و نفع عمومی را در پی دارد.
هوش مصنوعی: هر گام شاه در آن خط، نمایانگر سرنوشت اوست و مقدر است که در آن نقطه قدم بگذارد.
هوش مصنوعی: فردی که در مقام بالایی قرار دارد، از شرم سرش را پایین میآورد و با خجالت به سایهاش مینگرد. اگر به او قسم بخوری، شاید از این حجاب خجالتش کمی کم شود.
هوش مصنوعی: با مردم باید به رفتاری دلنشین و دوستانه برخورد کرد، مانند یکی از خود آنان که در میانشان احساس راحتی و امنیت کنی و با آنها بینهایت صمیمی باشی.
هوش مصنوعی: خوشبختی و زیبایی در زندگی انسان به خاطر خوبیها و صفات نیک اوست، که میتواند با این کیفیت به اوج و عظمت برسد.
هوش مصنوعی: اگر چوبی در دست او باشد و در صف ناورد، تیغ گوان (درجهی گوان) نخواهد بود. این یعنی اگر فردی در موقعیتی قرار گیرد که حرکتی انجام ندهد یا مقاومتی نکند، از سرنوشت خودش و اوضاع دنیا بیخبر خواهد ماند.
هوش مصنوعی: دشمن از اسبش به سمت آسمان پرت شد و وقتی برگردد، میتواند به راحتی به دشمنش آسیب بزند.
هوش مصنوعی: ای بزرگ و با ارزش، تو کسی هستی که خداوند بر دوش تو بار نیکیها را قرار داده و دوران خوشبختی ما را با وجود تو به پایان رسانده است.
هوش مصنوعی: همت و ارادهات در آن میدان قدرتمند بود که ستارهها، خورشید و بهسان چادرها و میخها در آنجا قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: گاهی نرم و لطیف مانند گل هستم و گاهی خشن و سخت مانند خار. این دو ویژگی برای امیران مناسب است و در شخصیت من نیز وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر مقامها و بزرگان از ویژگیهای بیم و امید برخوردار نبودند، پس چه نیازی بود که مالکیت گله و داراییها را به آنها بسپارند؟
هوش مصنوعی: اینجا عمان را به عنوان جایی معرفی میکند که کشتی دولت به دریا افتاده و تو در آن غرق شدهای. به همین دلیل، لنگرت را بر روی کشتی او انداختهای و انتظار داری که از خوب بودن او بهره بگیری.
هوش مصنوعی: این بیت میگوید که وقتی فردی به عظمت و زیبایی چیزی برخورد کند، دیگر به تجلیل و بزرگنمایی جزئیات کوچک نمیپردازد. به عبارت دیگر، وقتی انسان به ارزش و زیبایی واقعی پی ببرد، دیگر به چیزهای ناچیز و بیاهمیت نخواهد پرداخت.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، در اینجا به تشبیه موجی اشاره شده که مانند تیغی برمیخیزد و نهنگها را تحت تأثیر قرار میدهد. این موج نمایانگر قدرت و تاثیرگذاری است و به نوعی نشاندهندهی تسلط و برتری بر موجودات دیگر، مانند نهنگها، محسوب میشود. در نهایت، نهنگها باید هزینهای را به خاطر این تاثیرپذیری پرداخت کنند.
هوش مصنوعی: داور، به سرعت و تندی مانند باد آمده است و تاج شعر را به تو عطا میکند تا بر سر تو بوسهای بزند و تو را مورد احترام قرار دهد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه میدانم بازگشت من مانند بازگشت کوه بسیار سنگین و دشوار خواهد بود، اما رحمتها و محبتهای تو از عمق وجودم مرا تسکین میدهد.
هوش مصنوعی: ناصح میگوید که از دلبستگی به شراب و میخواری بپرهیز، زیرا به جای زیبایی و خوشگلی لاله، در آنجا به زشتی و تلخی برمیخوری.
هوش مصنوعی: گفتم آنجا که زندگی خوش و دلپذیری است، مانند آن که در بهشت است، اما در واقع مانند امیری شاداب که ظاهری زیبا دارد، اما در باطن زهری تلخ را به کام میبرد.
هوش مصنوعی: گفتند که فصل دی شروع شده و در پی سرما، برف هم میآید. اگر تو همچنان نگران این شرایط باشی، در نهایت زمان تغییر خواهد کرد و تو هم در این تغییر نمیتوانی جلوی سرنوشت را بگیری.
هوش مصنوعی: گفتم اگر باران سنگ از آسمان بیفتد مانند تگرگ و رود جیحون پر شود مانند سیل و به سمت دریا برود...
هوش مصنوعی: گفت از طغیان عمان و از گردش کشتی میترسم که تنم به خاطر هجوم بیماری به درد بیفتد.
هوش مصنوعی: به او گفتم که در زندگیام مانند یک کشتی هستم که ساغر را در دست دارم و به عمان میروم. برای رسیدن به عمان، به این کشتی و ساغر احتیاج دارم و نمیخواهم از درد و رنج رنج ببینم.
هوش مصنوعی: من بار خود را بر شتری انداختم که در دلش هفتصد شتر خوب جا شده است.
هوش مصنوعی: مانند موجودی که از بند سلیمان رها شده، سرخوش و مغرور است و به صدای مرغی و نوای آهنگی گوش میدهد و حالت نارحتی دارد.
هوش مصنوعی: کفچکانش را از سر آویخته، مانند ابر بزرگی که پر از برف است و از بلندیها پایین آمده است.
هوش مصنوعی: بر فراز هود جم، مانند قفسی است که بلبل درون آن قرار دارد و اگر بلبل را به بالای دماوند به آرامی بگذاری، در فضایی باز و آزاد میتواند پرواز کند.
هوش مصنوعی: هرچند که بدنم به خاطر سختیهای راه ضعیف و نازک شده است، اما دیدار تو باعث شادابی و جوانی دوبارهام شده و مانند رستم از گرما و کلافگی خارج شدم.
هوش مصنوعی: در این دنیا و آسمان، چیزهای تازه و شگفتی وجود دارد و میان موجودات و خداوند تفاوتی میان چیزهای نوین و جاودانی هست.
هوش مصنوعی: همه جا جز نام تو سخنی دیگر نبود، و حتی در بالاترین مقامها، تنها خداوند عالم به همه چیز است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم
آبها جاری و می روشن و دلها بی غم
باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست
ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم
خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی
[...]
قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش
از پی فخر بدارند بزرگان عجم
پس من آری بتن خویش فرستم بر تو
مدح گویم که مگر مزد فرستی بکرم
تو بدینار کسان آب مرا تیره کنی
[...]
چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم
وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم
بچگان زاد مدور تنه، بیقد و قدم
صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم
تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارم
آهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم
از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپید
چو پراکنده بمینا در دینار و درم
لاله و سبزه بهم در شده از باد بهار
[...]
موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم
بوی ریحان و فروغ قدح و لاله به هم
همه جمع اند و به یک جای مهیا شدهاند
از پی عشرت شاه عرب و شاه عجم
رکن اسلام ملک شاه جهانگیر شهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.