گنجور

حاشیه‌ها

رضا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:

من دوست‌دار روی خوش و مـوی دلـکـَشـم
مـدهـوش چشـم مـسـت و مـی صـاف بی‌غـشـم
حافظ بارها وبارها ثابت کرده که آدم خوش فکر، خوش سخن وخوش سلیقه است . دراینجانیز نشان می دهد که میل وتمایل درونی اوهمیشه به سمتِ خوشی ها وچیزهای خوش است.
"خوش" را در قدیم ؛ "خـَـش" تـلـفـّظ می‌کـرده‌اند .در اینجا هم باید "خـَـش" تـلـفـّظ شود تا قافیه ی میانی هم رعایت شده باشد.گرچه زیاداهمیّتی ندارد.
"مـدهوش" : حیرت زده، مست،از خود بی خبر. به حیرت افتادن اززیبائیها نعمتی ارزشمنداست . انسانهای باذوق،خوش فکروعاشق پیشه بامشاهده ی کوچکترین زیبائیها به وَجد وشَعف می آیند واحساساتشان دچارجوشش وغَلیان می گردد. همین به جوش آمدن ِ عواطف وبرانگیخته شدن ِ هیجان،آنهارابه خالقِ زیبائیها دلالت می کند.درپی این فرآیندِ روحانی وپدیدارشدن ِ حظّی لطیف درگستره ی جان،خودبخود زبان به ستایش،شکرگذاری وقدردانی می گشایند. این نوع سپاسگزاری که ازصمیم دل وجان برمی خیزد والاترین نوع بندگی وعبادت است.
"بی‌غش" : ناب ، خالص ، بدون آمیختگی .
معنی بـیـت : من همیشه عاشق زیبائیهاهستم. عاشق رُخسار زیـبـا ،عاشق زلف وگـیـسـوی دلپذیر، وقتی چشم مست وخمار آلوده‌ای می بینم به حیرت می افتم ودچارهیجان وشگفتی می شوم.همینطورطالبِ شرابِ زلال وخالص هستم که هیچ ناخالصی نداشته باشد.من ازخوردن ِ چنین شرابی همان حسّ وحظِّ روحانی رامی گیرم که به چشم ِ جادویی وفریبنده ی دلستانی نظرمی افکنم.
به مصداق این مثل که زیبااندیشان به زیبایی می رسند، حافظ بااین افکارزیباست که به زیبایی وجاودانگی رسیده است. وقتی که کارگاهِ خیال وذهن ِ کسی انباشته ازافکارمثبت،زیبا ودلپذیرمی گردد، روشن است که دیگرجایی برای افکارمنفی شامل: کینه،دروغ،حسد،ریا ونیرنگ وفریبکاری، کینه نوزی بدبینی وبدخواهی جایی نخواهد بود. سرچشمه گفتارآدمی افکار اوست. این افکارندکه بی تردید به گفتارتبدیل شده وگفتاررادلنشین وفرح فزا می کنند. گفتارنیزآرام آرام درگذرزمان تبدیل به رفتارشده وناگهان شخصی همانندِ حافظ ظهورپیداکرده وسلطان قلبها می گردد.
دل نشان شدسخنم تاتوقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
گـفـتی ز سـرّ عـهـد ازل یـک سـخـن بـگــو
آنــگــه بـگـویـمـــــــت کـه دو پـیـمـانـه در کــشــم
"عهد" : پیمان، دوران ، روزگار
"ازل" : روزآفرینش
"دوپیمانه درکشم" : دوپیاله شراب بنوشم.
معنی بـیـت : از من درخواست کردی که از رازِ روزاوّل آفرینش سخن بگویم ، زمانی می توانم دراین موردصحبت کنم که دو پیاله شراب بنوشم !
امّا چرا مگردرآن روزچه اتّفاقی افتاده؟ وچراصحبت دراین مورد رابه بعداز مست شدن موکول می کند؟
درنظرگاه حافظ روزاَزل به انسان مسئولیّتِ عشقورزی عطاشده است. امّا زاهدان ومتشرّعین بااستناد به آیات وروایات این موضوع راانکارکرده ومعتقدند که عشق چشم وگوش انسان رابسته وبه انحراف ولغزش می کشاند.طریق درست خردورزی،پرهیزگاری وتقوا وعبودیّت وبندگی درچارچوب شریعت است. ازهمین روحافظ قصد دارد که بعدازمست شدن دراین مورد صحبت کند. زیرا آدم که مست شد بی هیچ ملاحظه ای هرچه دردل داردبه زبان می آورد وازهیچ چیزاِبایی ندارد. سرچشمه ی اختلاف ِ نظر حافظ بازاهدان درهمین نکته هست.
بروای زاهد وبردُردکشان خُرده مگیر
که جزاین تُحفه ندادند به ما روز الَست
مــــــن آدم بـهـشـتـیـم ، امـّا در یـن سـفــــــر
حـالـی ، اسـیـر عـشـق جـوانـان مَــهـــوشـــم
"من آدم بهشتی اَم" یعنی تااینجای داستان راقبول دارم وباشما هم عقیده هستم که آدم وحوّا دربهشت بودند تااینکه.....امّا ازتااینکه به بعد باشما اختلاف نظردارم! به نظرمن آدمیان برای عشق ورزیدن به این جهان خاکی فرستاده شدندوارتکاب گناه بهانه ای بیش نبوده است.!
منطوراز"دراین سفر" همان آمدن ما به کره ی خاکیست.حافظ براین باوراست که مابرایپیمودن طریق عشق آمده ایم. بنابراین نه تنها،عشقبازی بازیبارویان هیچ اشکالی نداردبلکه برای انتقال به عشق حقیقی لازم وضروریست. عشق زمینی ازنظرگاهِ حافظ پبشنیازضروری برای ورود درعشق آسمانی وحقیقیست.درست است که از بهشت بیرونم کردند و از معشوق دور افتاده ام ، امـّا همین خوبرویان ودلربایان،جلوه ای ازجمال حق هستند و شایسته‌ی عشقورزی می باشند.چراکه این مَهوشان گلچهره ، جـمـال حقیقی را به یاد می‌آورند و مارابرای رسیدن به اوازخواب بیدارکرده وبه جاده ی عشق رهنمون می سازند.
معنی بـیـت : آری من ازاهالی بهشت بودم (زمان حال ِ مرامَبین که دراینجا زمینگیرشده ام) مسکن من بهشت بوده امّا فعلاًدرطریق عشق افتاده ام و به هوای معشوق ازل عاشق این خوبرویان ِ دلستان شده‌ام تادوباره به بهشت بازگردم لیکن نه آن بهشت که زاهدان به طمع آن بندگی می کنند بلکه به بهشت وصال دوست خواهم شتافت وسرمنزل من خود دوست است نه خانه ی دوست!
من ملک بودم فـردوس برین جایم بـود
آدم آورد در این دیـــر خــراب آبــادم.
در عـاشقـی گــُریـز نـبـاشـد زســــاز و ســــــوز
اسـتـاده‌ام چـو شـمـــع ، مـتـرســان ز آتـشـــــــم
معنی بـیـت : پیش روی عاشق راهِ فراری از سـوخـتـن و سـاخـتـن نیست. عاشق هیچ اِبایی ازسوزوگدازندارد.عاشق مثل شمع می سوزد ومی سازد تا پروانه ی وصال درآغوش گیرد وکامیاب گردد. مـن نیزدراین راه پای گذاشته ام همانند شمـع ایستاده‌ام و می‌سـوزم ، پـس ای زاهد مـرا به آتش تهدید نـکـن که من تـرسی از سـوخـتـن نـدارم .
زشوق روی توشاها بدین اسیرفراق
همان رسیدکه آتش به برگِ کاه رسید
شـیـــــــراز مـعـدن لـبِ لـعـل ست و کـان حـُسـن
مـن جـوهـری مـُفَـلَـّسـم ، ایـرا مـُشــوّشم
"لـبِ لـعـل" : لـب سـرخ‌ رنگ همچون یاقوت
کان حُسن: معدن زیبائیها وخوبی ها
جوهری" : گـوهـری، گوهرشـنـاس ، گوهر فروش
"مـُفـلّـس" : کسی که به حکم قانون تهـیدستی اواثبات شده باشد. فقیر
"ایـرا" : از این جهت ، بـه همیـن سبب
"مـُشـوّش" : آشـفـتـه حال ، پـریـشـان خاطر
معنی بـیـت :درحالی که شـیـراز معدن لبـهـای همچون یـاقوت سرخ و مکان تمام نشدنی ِ زیبائیها ولطافت وخوبی هاست، من که گوهر شناسی ماهرهستم وارزش آنها رابیشتروبهترازهرکسی می دانم ،دراین میان تهیدست ترینم وهیچ دسترسی به هیچکدام ازآنها ندارم پریشانی وآشفتگیِ خاطرم به همین سبب است.
به سعی خودنتوان بُردپِی به گوهرمقصود
خیال باشدکاین کاربی حواله برآید.
از بـس کـه چـشـم مـسـت در ایـن شـهـر دیـده‌ام
حـقـّا کـه مـی نـمی‌خورم اکـنـون و سـر خـوشـــم
چشم مست" : چشم گیرا وجذّاب، خمار آلوده
"حـقـّـا" : به درستی ، درحقیقت
"سـرخـوش" :شنگول ،سرمست
معنی بـیـت : از بس که درشیرازچشم هایی مست وباغمزه وعشوه در شـیـراز می بینم به راستی که بی آنکه باده ای خورده باشم ازتاثیراتِ آنها شنگول وسرمست هستم.
مستی به چشم شاهدِدلبندِماخوشست
زانروسپرده اندبه مستی زمام ما
شهـری‌سـت پـُر کـِرشـمـه‌ی حـوران ز شش جهت
چـیــــزیـم نـیـسـت ، وَ ر نـه خـریـدار هـر شـشـم
"کرشمه" : غـمـزه ، ، حرکات دلـربایانه‌ی چشم و ابرو
"حور" : زن سپید اندام و سیاه چشم بهشتی
"شش جهت" عبارتند از : 1- شـمـال 2- جـنـوب 3- مـشـرق 4- مـغـرب 5- بـالا 6- پـایـیـن "چیـزیـم نیست" :تهید ستم ومال و منالی ندارم
معنی بـیـت : درادامه ی بیت پیشین، شـیـراز شـهـری است که ازشش سو(ازهرطرف) که نـگـاه می‌کـنـی،غمزه ونازوعشوه زنـان ِ سپید اندام سیاه چشم است که مشغول دلبری ودلستانی هستند ، افسـوس که قدرتِ مالی نـدارم و گـرنـه تمایل دارم همه راتصاحب کنم ونـازشان رابکشم. امّا دریغا که میل دلبران بیشترباکسانیست که صاحب زروسیم هستند.
مـن گـدا هــوس ســـرو قـامـتـــــی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نـرود.
بـخـت اَر مـدد دهـد که کـشم رخت سوی دوسـت
گـیـسـوی حـور گــَرد فـشـانـد ز مـــِـفـْـرَشــــــــــم
بخت" : طالع ، اقبال، شانس
رخت کشیدن: اسباب کشیدن ،سفربه قصداقامت
‌"مَفرَش" : مکانی که فرش می‌اندازند ، جای نشستن و خوابیدن و استراحت کردن "مـِفرَش":تشک ، بستر ، زیرانداز ، به هر دو شکل چندان تفاوتی درمعنا ایجادنمی شود.
معنی بـیـت : اگر بخت و اقبالم یاری کند تا امکان وصال مهیّاگردد ومن بتوانم به سوی محبوبم سفروجواراواقامت کنم ،به اوج نازونعمت می رسم. وضعیّت چنان می شود که به حُرمتِ دوست، حوریان ِ گیسوبلند خدمتکاران من می شوندوهرروزبا گیسوی بـلـنـد خود بستر و زیر اندازم را جارو می‌کند!
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدارآنجاست
می کنم جَهدکه خودرامگر آنجا فکنم.
حــافـظ عـروس ِ طـبـعِ مـرا جـلـوه آرزو سـت
آئـیــنـه‌ای نـدارم ، از آن آه مـی کـشـــم
"طبع" : قریحه ، استعداد ذاتی شعری
"عروس طبع" : طبع و قریحه به عروس تشبیه شده است.
"جـلـوه" : خودنـمـایی ، عرضه کردن
معنی بـیـت : ای حـافــظ عروس ِذوق واستعدادشعری من مـیـل جلوه گری و ابرازوجود دارد ، امـّـا افسوس من آئینه ای (معشوقی ،شاهدی یاروشن ضمیری که انعکاس دهنده ی عواطف واحساساتِ درونی اَم بوده باشد) ندارم که سخنانم رابااوبزنم و به همین جهت است که ازبی صحبتی وندااشتن ِ مجالِ جلوه گری آه می‌کشم و افسوس می‌خورم.
دل که آئینه ی شاهیست غباری دارد
ازخدامی طلبم صحبتِ روشن رایی

طلا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

استاد هژیر مهرافروز از این شعر برای جدیدترین موزیکشون به اسم غزل آخر استفاده کردن.من با صدای روحانی و معنوی ایشون که این شعر رو همراهی کردن بسیار حظ کردم،پیشنهاد میکنم هنردوستان عزیز این موزیک رو بشنون.مانا باشید

pouyan در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۲ - این قصیدهٔ به نام کنز الرکاز است و خاقانی آن را در ستایش پیغمبر اکرم و در جوار تربت مقدس آن حضرت سروده است:

هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ
این مصرع یعنی چی؟
ممنون میشم بگید

بهنام در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹:

طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
در این مصرع، منشأ طامات صوفیها و منشأ خرافات زاهدها هستند.
"خواب عدم" هم جالبه. "عدم" یعنی نیست و نابود شدن !

فرخ مردان در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸:

1-در بیت اول مخمور به معنای مصدری بکار رفته و بمعنی مستی ست.
=> مخمور شبانه= مستیِ شب هنگام.
2- در همان بیت، فعل گرفتمِ دوم را حافظ حذف کرده. در ابتدای مصرع دوم دو تا "گرفتم "بوده:
مستیِ شبانه من را گرفت و من چنگ و چغانه را (در دست) گرفتم.
2-در بیت پنجم، "کمر وار"= شبیه کمربند. پس:
تا وقتی وجود خود را در میان ببینی، فکر نکن که مثل کمربند (که در میان بدن هست)میتوانی دستی یه کمرِیار برسانی.
3- از بیت چهارم نصیحت های ساقی شروع میشود که تو باید به خدا التفات کنی و ندیم و مطرب و ساقی و غیره در مقابل عالم بالا و ذات خداوندی هیچ است.
دو بیت آخر هم جواب حافظ یه این ساقیِ نصیحت گو هست که میگوید این حرفها همه افسانه ست(!).

سعید رضایی در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:

با سپاس از خانم مهناز و آقا سعید . به گمانم ناقص نیست ، اگر جز با کسره خوانده شود نیازی به اضافه کردن ب نیست . و وزن شعر هم کامل است .
گذشته از آن حضرت مولانا می فرماید:

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
با سپاس فراوان ، حقیر سراپا تقصیر ، سعید رضایی .

علیرضا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:

یادداشت خانم مهناز نمیتونه درست باشه. اگرچه عبارتی که در اصل شعر نوشته شده شکست وزنی داره و عبارتی که خانم مهناز نوشتن در ظاهر این شکست رو رفع میکنه، اما واقعیت چیز دیگری ست.
اول این که این گونه شکست های وزنی در شعر قدما گاهی اوقات دیده میشه و حتی کتب عروض قدیمی در هر بیت یک بار رو مجاز میدونن.
امانکته دوم؛ در عبارتی که خانم مهناز نوشتن ما نمیتونیم «بجز عشق» رو به صورت «بجزِشق» بخونیم. این گونه تسهیل صرفا برای الف مجازه و برای عین مجاز نیستیم.
مثلا در همین غزل داریم «دل تو مثال بام است و ...» و اینجا مجازیم که الف رو در کلمه است تسهیل کنیم، یعنی بخونیم «دل تو مثال بامَ ست و...» اما برای حرف عین چنین اجازه ای نداریم.
هرجا چنین چیزی مشاهده فرمودید با قدرت و اطمینان میتونید ایراد بگیرید، حتی اگر شاعر بزرگی باشه!

فرشید در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:

با سلام این رباع در قسمت رباعیات مولانا به شماره 660 آمده لطفا تصحیح نمایید

کسرا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۵ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » ای گلفروش ...:

جناب بحرانی درود بر شما

فرخ مردان در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

توضیحی کوچک:
"هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول....عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه"
هر یک از رقیبان با تو نرد عشق میبازند. مهره های محبت را بازی میکنند و دلخوش به طاس های موافقی هستند که میاورند و فکر میکند که بازی را می بَرَند اما تو آخر کار با همه جر زنی میکنی و بازی را بهم میزنی. آخر این کارها چه معنیی دارد؟
نقش= خال( مخصوصا موافق) در طاس ریختن
کج باختن=(دهخدا) دغل کردن در بازی و مکر کردن و فریب دادن

حسین ذاکری در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵:

بنده به نظرم این رباعی ممکنه به این صورت بوده باشه:
آنان که به صحرای علل تاخته‌اند
بی او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند
فردا همه آن بود که دی ساخته‌اند
کسانی که به علم (ابزار علت و معلولی که یکی از پایه های اساسی نگرش علمی به جهان هستی است) حمله برده اند و بدون استفاده از آن سعی در توجیه پدیده های جهان هستی و ساز و کار آن پرداخته اند، امروز توجیه اشتباهی (بهانه) ارایه کرده اند، فردا همان می شود که دیروز ساخته شده (اشاره به نگرش جبری و علت و معلولی حکیم)

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۴۲:

بنده این رباعی را با دوستان به اشتراک گذاشتم وجمع این رباعی از 7161

منصور در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:

دو بیت کم داره
نگه به گوشه آن چشم مست مکن
کناره گیر از آن گوشه تیر می اید
غمین نباشم اگر دیر امدی که مرا
سعادتی چو تو البته دیر می اید

ذکراالله ((مجددی)) در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

هوالله
درود و سلامتی بر همگان !
درست همین است:
بشنو از نی چون حکایت میکند / از جدایی ها شکایت میکند.

بچه ایرون در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۳:

برادرا ! سرو کار تو با کس افتاده است
کز اوست بی سروپاگشته، گنبد دوار

مهرذاد ا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

ترک شیرازی در اینجا به معنی یار زیبای شیرازی است. حافظ در اینجا ترک را کلا به جای معشوق زیبا به کار برده است و ارتباطی به ترک بودن ندارد. دلیل آن هم این بوده است که در گذشته کنیزان یا زیبارویان ترک شرق ایران به زیبایی معروف بوده اند و باب سلیقه روز بوده اند. برخلاف نظر دوستی در بالا نه قد بلند بوده اند و نه چشم روشن. بلکه قیافه ای شبیه بعضی از اقوام افغانستان امروز داشته اند مولوی می گوید: دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی / چه عار دارد سیاح جان از این عوری ... با توجه به شعر مولوی می بینیم از نژاد زرد و شرق بوده اند.

رضا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

مـن که از آتـش دل چون خـُم مـی در جـوشـم
مـُهـر بر لـب زده ، خـون می‌خـورم و خـامـوشـم
"آتـشِ دل" همان آتش ِعـشـق" است که شاعررا به سوزوگدازانداخته است.
"چون خُم ِ می درجوشم " : یعنی اینکه همانندِ خُم ِ می که هنگام رسیدن به جوش می آید،من نیز برسرآتش ِ عشق درجوش وخروشم.
"مـُهـر بر لب زده وخاموشم":
همانگونه که سرخُم راباخمیر یا گل ومانندِ اینها می پوشانند تاازنفوذهواجلوگیری شود، دهان من نیز بنابه مسایلی(شرایطِ بدسیاسی- اجتماعی وخفقان واستبداد) بسته است وگویی که مُهر بردهان زده ام و خاموش هستم .
"خون دل خوردن" : زجـر کشیدن، همانگونه که دانه های انگور درداخلِ خُم ،دچارتحوّلات شده وگویی که درحال خون دل خوردن وزجرم کشیدن هستند،من نیزدچارحالی شبیه به آنها شده ودرحال جوشش وخون دل خوردن هستم.
مـعـنـی بـیـت : مـن به سببِ آتش عشقی که در دلم زبانه می کشد همانندِ خُم ِ شراب در جوشش و التهاب هستم.وهمانگونه که سرخمره را مُهروموم می کنند دهانم را بسته ام،سکوت اختیارکرده ام درحالی که درونم آتش زبانه می کشد وزجرم می دهد، خون دل می خورم وحرفی نمی زنم.
گویی اوضاع سیاسی واجتماعی چندان وفقِ مرادِشاعرنیست وعشقبازی شدیداً ازسوی متشرّعین ِ یکسویه نگر ومتعصّبِ سنّی، تحریم شده وعاشقی جُرم بزرگی محسوب می شود که شاعر نمی تواند ازعشقِ خویش حرفی بزند! امّا بازمی بینیم که شاعر دراین غزل که بظاهرنمی تواندحرفی بزند وسکوت اختیارکرده! بهترین حرفها را ازعشقبازی می زند،بهترین مضامین وعبارات رابخدمت گرفته وغزلی آبدار،نغز وزیبا تدارک دیده است. این همان پارادکس ظاهری وباطنیست که پیشترگفته شد حافظ علاقمندِ آن است. درعین حالی که سکوت اختیارکرده ومُهربرلب زده است سخنوری می کند.!
سینه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت
آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت
قـصـد جـان سـت طـمـع در لـب جـانـان کـردن
تـو مـرا بـیـن که دریـن کـار بـه جـان می‌کـوشـم
"قصدِ جان است": خود کشی کردنست ، دست ازجان شستن است.
"طـَمـع" : هـوس ، آرزو
"طمع در لبِ جانان کردن" : آرزوی ِ وصال وهوس بـوسیدن لب یـار درسرپرورانیدن،
"به جان می کوشم":چه سعی وتلاش ِ جدّی وصمیمانه ای دارم
مـعـنـی بـیـت : دراین روزگارسیاه ووانفسا! عشق ورزیدن، آرزویِ وصال وهوس ِ بـوسیدنِ لب یـار ،باخودکشی ودست ازجان شستن یکی شده است. تودراین میان مرا ببین که برای خودکشی چه بادل وجان تلاش می کنم!
حافظ به طنزمی گوید که عجیب این است که مـن می دانم مجازاتِ عشق ورزی مرگ است امّاهمچون فرهاد که ازمرگ هراسی نداشت وبخاطرشیرین، ازجان ِشیرین گذشت، بادل وجان دراین راه نهایتِ کوشش خودم را می‌کنم .
گرچوفرهادم به تلخی جان برآیدباک نیست
بس حکایت های شیرین بازمی ماند
مـن کـی آزاد شــوم از غـم دل ؟! چـون هـر دَم
هـنـدوی زلـف بـُـتـی حـلـقـه کـنـد در گـوشـــم
من کی آزاد شـوم..." : بااین وضعیّتی که من دارم هر گز از غم دل رها نخواهم شد
"هـنـدوی زلـف" : غلام ،بنده وزرخرید. بیشتر به غلامان ِ سیاه اطلاق شده است و در مقابلِ ترک ، رومی و بابلی به کار رفته است . امّادراینجا فقط به معنای سیاهیست. یعنی سیاهیِ زلف
" حـلـقـه در گوش کردن" : اشاره به رسمی قدیمیست. رسمی که براساس ِ آن،برای تشخیص وتمایزبردگان،صاحبان آنهاحلقه ای درگوش برده یِ فرو می کردند وبدینوسیله اورا ازآن ِ خودمی نمودند. هرحلقه ای نشانه ی وابستگی ِ برده به صاحبِ مشخّصی بود. حلقه درگوش کردن بعدها به ادبیِات راه پیداکرد وکنایه از اسیر کردن وگرفتار کردن ووابسته نمودن عاشقان توسطّ معشوقان است.
"بـُت" : معشوق زیبا روی.
مـعـنـی بـیـت : درشرایطی که هرلحظه سیاهی زلفِ خوب رویی،حلقه ای درگوشم کرده ومرا گرفتار واسیرمی کند من هـرگـز از غم عشـق رهـایی نخواهم یافت وتاآخرعمرمی بایست به غلامی وبردگی آنها مشغول باشم.
حافظ یک عاشق پیشه هست. عاشق پیشه با دیدن هرزیباروی سیاه گیسو، دل ازکف داده وبی قراروبی تاب می گردد.
تاشدم حلقه بگوش ِ درمیخانه ی عشق
هردَم آیدغمی ازنو به مبارکبادم
حـٰاشَ لله کـه نـِیـَم مـعـتـقـدِ طـاعـت خـویـش
ایـن قـدرهست که گه‌گه قـدحـی می‌نـوشـم
"حـٰاشَ لله" یعنی :"پـنـاه بر خدا" ، "غیر ممکن و محال است" .
"قَـدح" : ظرف شرابِ بزرگ به اندازه ای که دونفر راسیرگرداند.
مـعـنـی بـیـت : اعتقادی به این نوع عبادت کردنِ خویش ندارم پناه برخدا! این کاری که من انجام می دهم (گه گاه قدحی شراب می نوشم) قابل قبول نیست اینکه عبادت نشد! باید مداوم ومستمر بنوشی وبه عیش وعشرت بپردازی تا عبادت توموردقبول واقع شود!
چنانکه ملاحظه می گردد عبادت ازنظرگاهِ حافظ،شادمانی،شادکردن وبه عیش وعشرت ِ مداوم پرداختن است. دراینجا حافظ گهگاه قدحی نوشیدن را کم کاری وگناه می شمارد ودربیت بعد امیدواراست که خداوند ازگناهان اوچشم پوشی کند:
هـسـت امـیـدم که علـٰی رغـم عـدو روز جـــزا
فـیـض عـفـوش نـنـهـد بـار گــُنــه بـر دوشــــم
"عـَلـٰی رغم ِ عدو" : بر خلاف مـیـل ِ دشمن
"جـزا" : روزقیامت وروز حساب
"فـیـض" : بهرمندی ، فَوَران وسرریزشدن
مـعـنـی بـیـت : برخلاف میـل دشمنان(مدّعیان،بدبینان،زاهدانِ متعصّب وریاکار،واعظآن بی عمل ووووو) من امـیدوارم که خداوند با رحمتِ فراوانش گـنـاهان مـرا ببخشد . یعنی بدبینان وبدخواهان انتظاردارند که من درروزجزا مجازات شده وبه آتش دوزخ بسوزم. درحالی که من به رحمتِ بی پایانِ خداوند امیدفراوان دارم واومراخواهدبخشید.
تفاوت دیدگاهِ حافظ وزاهد درهمینجاست. زاهدبه خدای انتقام گیرنده وقهّار وخشمگین معتقداست وحافظ به خدای بخشنده ی مهربان!
لطفِ خدابیشترازجُرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
پـدرم روضـه‌ی رضـوان بـه دو گـنـدم بـفـروخـت
نـا خـلـف بـاشـم اگـر مـن به جـوی نـفـروشـم
مـنـظـور از "پــدرم" اشاره به حضرت آدم است که بهشت را باهمه ی نعمتها و امکاناتش، به خوردن ِ میوه ی ممنوعه (گندم)ازدست داد.
"به جوی": به مقدار بسیار کم ، گندم درآن روزگاران ارزشمند تر و گران تر از جوبوده ، شایددراین دوره برعکس شده باشد.
"روضه‌ی رضوان" : باغ بهشت
ناخلف: ناشایست
این بیت به نوعی توجیه کردن خطاها وگناهانست. توجیهی که می تواند چونان مشتی بردهانِ زاهدِ متشرّع ِ بدبین باشد.
مـعـنـی بـیـت : درصورتی که پدرمان زندگانی جاویدان در بهشت را با خوردن دو دانه گندم ازروی وسوسه وکنجکاوی از دست داد، من که فرزندِ اوهستم ووسوسه وکنجکاوی را نیزازاوبه ارث بُرده ام. بنابراین من اگرچنین نکنم که فرزند ناشایستی به حساب می آیم.حالا اگرهم مثل پدرمان نتوانستم به دوگندم بفروشم حداقل می بایست به دوجو بهشت را بفروشم تا ناخلف محسوب نگردم.
دراین بیت البته که توپخانه ی طنز وطعنه ی حافظانه، اتاق ِ فکری زاهد وعابدراهدف گرفته لیکن یک نکته ی اساسی وبنیادی دراین سخن نهفته وآن این است که خطا وگناه، زائیده ی حسّ کنجکاویست که خداوند درنهادِ بشریّت گذاشته تا راههای نرفته را بروند وجاهای بِکر ودست نخورده را کشف کنند ویا به قول حافظ، طریق عشق را انتخاب کرده وسر دردریای محبّت فروکرده وندانندکه ازکجاها سربَرخواهند نمود. ازنظرگاهِ حافظ، خداوندنیزمشتاق کنجکاوی انسانهاست وهرگز کسی رابه جُرم کنجکاوی وحتّا خطا مجازات نخواهد کرد. چراکه اویک بخشنده ی مهربانست.
ازنامه ی سیاه نترسم که روز حَشر
بافیض ِ لطفِ اوصدازاین نامه طی کنم
خرقـه‌پـوشیّ ِ مـن از غایـت دیـن داری نیـست
پـرده‌ای بـر سـر صـد عـیـب نـهـان می‌پـوشـم
"خرقه پوشیدن" ازمنظرحافظ نمایش دادن وریاوتزویراست. کسی که لباس ونمادِ دینداری،پرهیزگاری وتقوامی پوشد،قصداوتظاهر وفریبِ خلق است. حافظ همیشه ازخرقه وخرقه پوشیدن بیزاری می جوید.
خرقه لباس ویژه ی صوفیگری بوده ورنگهای آن نشانه ی درجه ومیزان تقوا وپرهیزگاری محسوب می شد. روشن است که کسی که ریگی به کفش ندارد بدون لباس ونشان نیز می تواندپرهیزگار وباتقواباشد.
"غـایـت" : نهـایـت
"غایت دین‌داری" : نهایت و اوج دین‌داری وتقوا
حافظ درحقیقت خرقه نمی پوشیده بلکه دراشعارش به جلدِ خرقه پوشان درمی آمده تا مشتِ آنها راواکند وپرده ازفریبکاری آنها بردارد.یعنی خودرا فدامی کند تادست به آگاهسازی زند.
مـعـنـی بـیـت : اینکه من خرقه پوشیده ام از کمالِ پرهیزگاری و دیـنـداری نیست اشتباه نکنید من این خرقه رابدان سبب پوشیده ام تـا عـیـب های خود را زیـر آن پـنـهـان کـنـم!
معلوم می شود که خرقه پوشان عیب های زیادی داشتند واین خرقه را چون لحافی برروی عیب ها وایراداتِ خویش می کشیدند تاخلق رابفریبند.
مـن ایــن مـُرقـّع پـشـمـیـنـه بـهـر آن پـوشـم
که زیر خرقه کشم مـی ، کسی گمان نـَبـَرد
مـن که خواهم که نـنـوشـم بـجـز از راوُق خـُم
چـه کـنـم گــر سـخـن پـیــر مـغـان نـنـیـوشـم
"راوُق" : شراب زلال
"پـیـرمـُغـان" : پـیـر می فروش ، مـُرشد کامل، راهنمایی که حافظ ارادتِ خاصّی به اودارد. اوتنها کسیست که حافظ قبولش دارد وازتوصیه های اوسرنمی پیچد. بنظربعضی ها اوهمان زرتشت است،چراکه درمذهبِ اوشراب خوردن حرام نیست. بنظرِبرخی دیگر پیرمغان شخصیّتی خیالیست که حافظ درکارگاه خیال آفریده است. لیکن هرکه هست حافظ اورابسیاردوست دارد.
"نـیـوشـیـدن" : شنیدن باگوش جان ودل ، گـوش دادن
مـعـنـی بـیـت : من که خودشخصاً تمایـل دارم غـیـر ازشـرابِ زلال خـُم را نـنـوشـم، ازطرفی پیرمُغان نیز که مرادعوت به خوردن ِ شراب می کند بنابراین راهی نمی ماند جـز اینکه سخن پـیـرمُغان را از جان و دل بـپـذیـرم وشراب بخورم.
گفتم شراب وخرقه نه آئین مذهب است
گفت این عمل به مذهبِ پیرمُغان کنند.
گر از ایـن دست زنـد مطربِ مجلس رهِ عشق
شعـر حـافــظ بـبـرد وقت سـَماع از هـوشم
"این دست": اینگونه وبااین طرز
"مـُطـرب" : نـوازنـده
"رَه" : آهـنـگ ، نغـمه
"سـمـاع" : نوعی رقص وشعرخوانی باآوازِ توسطّ صوفیان
مـعـنـی بـیـت : اگرمطرب و نـوازنـده‌ی مجلس این چنین قصد ماهرانه آهنگِ عشق "راه عشّاق" رابـنـوازد ومجلسیان را به شور ونوا وادارد قطع یقین در هـنـگام سـمـاع ،جادوی شـعـر"حافـظ" مراازخود بی‌خود خواهدساخت.
سرودِ مجلس اَت اکنون فلک به رقص آرد
که شعرحافظ شیرین سخن ترانه ی توست

نادر.. در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۳:

برادرا سر و کار تو با کی افتادست،
کز اوست بی‌سر و پا گشته گنبد دوار...

فرخ مردان در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

صنعت اغراق ما ایرانیان..
سلطان آواز و شهریارموسیقی و فیلد مارشال آهنگ و اینها کم بود،اینجا چشممون به " دماوند آواز ایران" هم روشن شد. به امثال تاج اصفهانی و ایرج چه باید گفت؟ رشته کوه هیمالیا؟!

فرخ مردان در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

@ سید علی ساقی:
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
ضمن تشکر از توضیح های همیشه مفید شما، نفهمیدم اینباردر شرح شما چجور بلبل شد پروانه یهویی! ((:
در هر حال این فعلِ سوختن هم برای بلبل خیلی عجبیه، نیست؟ باید منظور "سوزاندن دل بلبل" باشه.

۱
۳۴۱۰
۳۴۱۱
۳۴۱۲
۳۴۱۳
۳۴۱۴
۵۷۲۹