گنجور

حاشیه‌ها

شهروز کبیری در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو » داستان اکوان دیو:

حدود ده بیت مانده به آخر در این صفحه، آمده است:
غلامان روزمی بزرین کمر
پرستندگان نیز با طوق زر
که گویا «غلامان رومی» صحیح است.

رضا ذوالفقاری در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲:

چون بعد از نوشیدن می اسامی ملک و پادشاهی و ثروت آمده است پس می همان راز و نیاز با معبود خیش است و مراد از ناله رند شبانه همین است جون انهایی که خود ملک طاووسی دارند انها بهتر می و شرب خمر خواهند کرد از خیام ،پس حکیم مراد ش آن می ظاهری نیست و دیگر اینکه منظور از طاعت سالوسیان همان پاچه خواران و ریا کاران و اهل تزویر و تملق گویان است که در دربار صاحب ملکان بسیار هستند که برای مال دنیا خود را به دیگری فروخته اند و خیام همیشه اشعارش را باید برعکس تفسیر کرد خلاف معنی ظاهری

مهسا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶:

از دیدگاه من بهترین نظر از خانم/آقای "پرورش" بود ..........قصیده ی واقعا زیبا و بی نظیری از (حجت) ناصر خسرو بود و من بسیار لذت بردم...خیلی ممنون برای سایت خوبتون

مهسا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶:

از دیدگاه من بهترین نظر از خانم/آقای "پرورش" بود ..........قصیده ی واقعا زیبا و بی نظیری از (حجت) ناصر خسرو بود و من بسیار لذت بردم...خیلی ممنون بابت سایت خوبتون :)

فرهاد در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲:

قنق هم کلمه ای ترکی با گویش ترکمنی به معنای "فرود آمده" است مانند نشستن پرندگان یا هواپیما و تلویحا به معنای مسافر

فرهاد در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲:

تتق یک کلمه ترکی است و در آذری توتوخ تلفظ می شود و به معنای بند و زندان است. در ترکیه زندانی را tutuklu می خوانند.

احسان در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

منظور از عهد قدیم ، عهد ازلی الهی است که جناب حافظ با توجه به قرآن به آن نظر داشته و در پی استوار ساختن آن عهدی با حضرت معشوق است که جز با صفای دل و طی طریق میسر نمی‌شود.
و آنچه از دانش و دین آموخته و موجبات شرف دنیوی اوست در پای آن نگار میریزد.
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ
ای فرزندان آدم مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید زیرا وی دشمن آشکار شماست
و اینکه مرا بپرستید این است راه راست
سوره یاسین(60)(61)

همایون در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

گفت و گویی زیبا با جان هستی‌ و ستایشی غرور آمیز از کار آن که هیچ چیزی را ثابت و بی‌ حرکت بر جای نمی گذارد و همه چیز را نابود می‌‌کند تا رسم نویی را زنده نگاه دارد و کهنه را جارو می‌‌کند تا خرمی و تازگی را بر قرار سازد
من انسان‌هایی‌ را دیده‌ام که هر چند ظاهرا نیستند و کشته شده ا‌ند ولی زنده و جاویدند زیرا جان آن‌ها با جان بی‌ قرار تو پیوند خورده است
البته نه در درون قبر و برای زیارت رنج دیدگان و ستم کشیدگان بلکه درون سینه‌ها و جان‌های عاشق

همایون در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

اگر هستی‌ را قراری بود و آهنگی خاص داشت و چارچوبی معین، هرگز پیدا نمی شد و وجود نمی داشت
همین بی‌ قراری در درون دل انسان نیز خودنمایی می‌‌کند و بهار نیز این گونه است
ولی انسان‌ها گاه با صورتک‌ای به خود قرار می‌‌بخشند تا موقر و قابل خریداری باشند
و انسان‌هایی‌ هم هستند که هر بار نو می‌‌شوند و اصل بهاری دارند
دوستی‌ با یاران سودایی و معامله گر مانند تماس با خار است که هر چه بیشتر به جوئی خراش بیشتر است
و دوستی‌ با یاران بهاری مثل هم نشینی با گل لطیف و جان بخش است که از جنس سودا و معمله‌ای دیگر است که به قمار شبیه است که همه دارائئ انسان را از او می‌‌گیرد ولی دارایی نوی به او می‌‌بخشد و چون آتشی همه وجود او را می‌‌سوزاند ولی باز وجودی نو و آتشی نو پیدا می‌‌شود و زبانه می‌‌کشد

رضا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
دراین غزل زیبا حافظ جبهه ی زاهدان وعابدان متعصّبِ خودبین رابه توپ ِ طعنه بسته وفاصله ی خودرا ازمتشرّعین بیشترو بیشتر کرده است.
می درنظرگاه متشرّعین نجس وناپاک است حالا حافظ می فرماید عارفی به آب می طهارت کرده وبه پاکیزگی رسیده است.
"عارف" درنگرش حافظانه همان رندِ به ظاهرلااُبالیست که ازقید وبند دنیی ودینی رهاشده وبه وارستگی نایل گردیده است.
علی الصباح: صبحگاهان
طهارت: پاکیزگی
معنی بیت: هنگام صبح آنگاه که رندِ دانایی واردمیکده شد به فیض ِآب ِ زلال و روشنایی بخش باده،دل و جان وروح ِ خود را ازغبار آلودگیها: (غرور، کینه، ریا، دروغ و....) پاکسازی کرد.
بیارمی که به فتوای حافظ ازدل پاک
غبارزرق به فیضِ قدح فروشوئیم
همین که ساغر زرّین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
حافظ روزگاروجهان هستی را همانندِ بساطِ عیش و خوشگذرانی می بیند و مخاطبین خودرا بی وقفه به عشرت وشادمانی دعوت می کند. زیرا اوبهترمی داند که تنها یک دل شادمان است که می تواند شایسته ترین بنده برای خدا،آرامش بخش وگشاینده ی گره ِخلق خدا بوده باشد نه یک دل مکدّر وعبوس وملول. ازهمین روست که به چشم زیبابینِ حافظ، خورشید به شکل ساغر زرّین تجلّی می کندو هلال ِماه به دورقدح اشارت می نماید.
خور: خورشید
قدح: جام،کاسه ای بزرگ به اندازه ای که دونفرراسیراب گرداند.
معنی بیت: کائنات لحظه ای ازعیش وعشرت غافل نمی ماند به محض اینکه ساغر طلائی خورشید ازنظرها پنهان شد هلال ماه بی درنگ به مانندِ لبه ی جام متجلّی گردید ومیگساران رابه غیش وعشرت دعوت نمود تاچراغ عشرت حتّابرای لحظه ای خاموش نگردد.
ساقی بیارباده که رمزی بگویمت
ازسِرّ اخترانِ کهن سیر وماهِ نو
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
معنی بیت: ای خوش به حال کسی که نماز واظهارنیازش به درگاهِ معشوق ومحبوب اَزلی، عاشقانه باشد ووضو به سرشگ اشک گیرد وطهارت به خون جگر.
طهارت اَرنه بخون جگرکند عاشق
به قول مُفتیِ عشقش درست نیست نماز
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رَز خرقه را قصارت کرد
امام خواجه: امام جماعت وپیش نمازمسجد.
"خون دختر رَز"کنایه از شراب لعل انگوریست.
خرقه: لباس مخصوص زهد وتقوا
قصارت:شستن جامه،شستشو دادن
معنی بیت: پیش نمازمسجد یا امام جماعت مسجدشهرکه درزُهد وتقوا به درجه ای رسیده بود که درحین انجام فریضه ی نمازبیقرارنی شد وازحال می رفت عاقبت وسوسه ی عشق گرفتارش کرد وخرقه ی زهد وعبادت خویش راباشراب لعل شستشو داد!
این بیت اشاره به داستان شیخ صنعان نیزمی تواند بوده باشدکه عمری رابه زُهد و تقوا سپری کردلیکن بعد ازهفتاد سال دل به عشق دختری ترساسپرد وبه درخواست معشوقه وارد میکده شده وبه میگساری پرداخت.
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهرکه سجّاده می کشید بدوش
دلم ز حلقه ی زلفش به جان خرید آشوب
چه سوددید ندانم که این تجارت کرد
معنی بیت: دلم بااشتیاق ورَغبت خود را درحلقه های زلفش گرفتارساخت و بیقراری وآشوب وپریشانی نصیب اَش شد! نمی دانم که باخودچه اندیشید وچه سودی را ازاین معامله پیش بینی کرد که دست به این دادوستد کرد!جان خودرا تقدیم کرد وبی سروسامانی وآشوب وبلواخرید!
جمع کن به احسانی خافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
معنی بیت: ای دوستان من ازامروز طریق عشق رابرمی گزینم وازمسجد خارج می شوم اگرامام جماعت مسجد سراغ مرا گرفت به اوبگوئید که ازاین پس حافظ رادرمسجدنخواهی دید بگوئید حافظ با شرابی که توآن رانجس می دانی خودرا ازآلودگیهاپاکسازی کرد!
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلس وَعظ درازاست و زمان خواهدشد

همایون در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

ذات هستی‌ بی‌ قراری است، نا محدودی است، و نا فهمیدنی، این مطلب با علم امروز کاملا جور است که برای هر بخش از هستی‌ علم فیزیک جداگانه پیدا شده است که با یکدیگر هیچ نقطه مشترکی ندارند و هنوز برای بخش‌هایی‌ از هستی‌ مثل سیاه چاله‌ها و یا انبساط نخستین، اگر در کار باشد، هنوز دانش فیزیکی‌ نداریم همچنین پدیده‌ای مثل انرژی تاریک و غیره
انسان این آرزو را همواره داشته و دارد که راز هستی‌ را بگشاید و یا گوشی برای دریافت این راز پیدا کند و به عبارتی زبانی برای گفتن راز هستی‌ به دست آورد
هستی‌ لحظه‌ای آرام ندارد بلکه دائماً در تغییر و دگرگونی است و اسرار نوی را نمایش می‌‌دهد، هر رازی که گشوده می‌‌شود راز جدیدی آماده خود نمائی است
انسان‌هایی‌ هم پیدا می‌‌شوند که چون مرغان در این هوای راز آلود پرواز می‌‌کنند و این راز‌ها را شکار می‌‌کنند ولی مرغی که راز نهائی را به یابد و گوشی که توان شنیدن آن را داشته باشد هرگز پیدا نمی شود چون این از امکان خارج است و بی‌ حدی نمی تواند درون مرزی قرار گیرد و پریشانی و بی‌ قراری نمی تواند درون فهمی‌ به گنجد و هستی‌ برای فهمیده شدن پیدا نگردیده است بلکه بسیار زیبا تر و فراخ تر از آن است و با شکوه تر
در سال‌های پیش تر این سخنان به گوش دانشمندان ما نا هنجار می‌‌نمود زیرا کشفیات فراوان علمی‌ بشر را بسیار به دانش خود خوش بین کرده بود به طوری که با اطمینان تصور می‌‌نمود که علم از همه پیچیدگی‌ها سر در خواهد آورد
مهم تر آنکه انسان نقش خود را نیز نمی تواند پیدا کند، آیا نقش انسان در زاد و ولد خلاصه می‌‌شود مانند سایر موجودات، آیا نقش انسان پرستش خدایی است که آن را نمی شناسد آنگونه که دین می‌‌گوید، آیا انسان تنها یک کوشنده علمی‌ است و تنها با تجربه حسی خود باید سر و کار داشته باشد، آیا سایر موجودات در هستی‌ انسان دخیل ا‌ند و نقش انسان گسترده تر از وجود فیزیکی‌ اوست، آیا انسان از منظومه شمسی خود باید خارج شود تا به هستی‌ و نقش خود گسترش دهد، آیا انسان مجموعه‌ای از میلیارد‌ها سلول و باکتری نظام یافته است که با هم کار می‌‌کنند یا مانند سر بریده‌ای که نه به حرف خود و نه به دست و پای خود و نه آنکه به چشم و گوشی نیاز داشته باشد با حسی راز آمیز و خاموش مانند کششی عشق آلود به سویی که میدان اوست روان است و خانه‌ای که ایون آن سر به آسمان هفتم می‌‌ساید جای اوست
از این‌ها بگذریم تنها کافی‌ است که به صورت دوست خود بنگریم تا هستی‌ و شاه هستی‌ و راز هستی‌ بر ما نمایان شود
زهی فرهنگ جلالی و آهنگ کیهانی که در انسان نهفته است و در شعر جلال دین سروده می‌‌شود و سماع ما و رخسیدن ما را با آن ممکن می‌‌سازد زیرا با هستی‌ ما هماهنگ ‌ترین است

نادر.. در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او
بر چشم من به سحر ببستند خواب را..
"سعدی"

نیما در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

پریشان روزگار گرامی
جناب شکوهی خرده ای به سعدی نگرفتند. ایشان تردید دارند به این که آیا کلمه "کمالیت" متعلق به خود حضرت اجل است یا خیر. حتی اگر در درست بودن این کلمه تردیدی باقی نماند، باز هم به یقین نمی توان نتیجه گرفت که "کمالیت" اصیل است.

امیرعباس در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۲۰:

این شعر رو محسن خانِ چاوشی به بهترین شکل در آهنگی با عنوان ای دل ای دل خوندن

Safarisli در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

سلام بر جناب بیدل

جاوید مدرس اول رافض در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

******************************
شرح غزل شماره 181 حافظ
******************************
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
(رمل مثمن مخبون محذوف)
******************************
1- بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
***‏
معانی لغات:
چمان: چمان . [ چ َ ] (نف ) خرامان . (جهانگیری ). به ناز خرامان و به رفتار در سبب ناز به هر سو میل کنند. (غیاث ). راه رفتن به ناز و زیبایی . (انجمن آرا) (آنندراج ). خرامنده و خرامان و به ناز و زیبایی روان . (ناظم الاطباء). چمنده و خرامنده وبه نازرونده
***‏
تأویل عرفانی:بعد ازاین دست من والتزام دامن کبریای آن ممتد الالوهیهکه به مشاهده الوهیت و ربوبیت ممتد وارجمند نازان خود ،هستی مرا از بیخ و بنبرکند و وبه تشریف فنا در بر من افکند.
***‏
معنی معمول: پس از این،فقط دست به دامن آن یار سرو قامت خواهم شد که با قد و بالای پرناز و خرامان‌خود،ریشه‌ی وجودم را کنده است. دست به دامن شدن،یعنی پناه بردن و سرو بلند،استعاره ازمعشوق،از بن و بیخ بر کندن،کنایه از بی‌تاب و بی‌قرار کردن است.بنابراین،می‌گوید:فقط به دلبرخرامانی پناه می‌برم که قامت موزونش،بی‌تاب و بی‌قرارم کرده است.
**********************************
2- حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
***‏**‏
تأویل عرفانی:الحال که من فانی در ذات تو شدمو بی واسطه غیری استفاضه انوار از تو میکنم حاجت به مرشد و محبت نیست مرا.تو جمال و وجه خود را بنما که بر رقص و تواجد و اهتراز آوردمرا انوار روی تو چو سپند زیرا در این وقت هم مرشد و هم محبت حجابست میان من و تو
***‏
معنی معمول: برای شادی ما،به مطرب و می نیازی نیست.تو نقاب از چهره بردار تا من با دیدن چهره‌ی‌
درخشان تو مانند سپندی که بر روی آتش می‌رقصد،از شدت شوق به رقص و پای‌کوبی بپردازم؛(چهره‌ی معشوق را به جهت سرخی و شادابی و درخشندگی،به آتش و خود را به سپندی بر آتش مانندمی‌کند و جهیدن دانه‌ی سپند بر روی آتش را رقص سپند می‌نامد و رقص خود را به آن تشبیه می‌کند.)
**********************************
3- هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
***‏***‏
تأویل عرفانی: بعد از وصول به مقام فنا احتیاج به مرشد و محبت نیست .زیرا که فانی را رو به اوصاف بشری جایز نیست تا محتاج بوسیله شود.
***‏
معنی معمول: هیچ چهره‌ای نمی‌تواند جلوه‌گاه خوشبختی شود مگر آن که سم سمند یار را بر آن مالیده‌ باشند. هیچ رویی نمی‌تواند مانند آیینه‌ای در حجله‌ی بخت باشد و بخت در آن جلوه‌گر شود،مگر آن‌که سم اسب یار را به آن بمالند.در توضیح مفهوم این بیت باید به دو رسم متداول در روزگاران گذشته‌توجه کرد:نخست آن که آینه‌های فلزی(مانند روی و آهن)را با سم اسبان صیقل می‌داده‌اند.دیگرآن که در حجله‌ی عروس،آینه می‌نهاده‌اند(و این رسم هنوز هم متداول است)تا چهره‌ی عروس درآن منعکس شود.بر این اساس،معنای ظاهری بیت یک تمثیل ساده است:هیچ رویی(فلزی)شایسته‌ی آن نیست که در حجله در برابر چهره‌ی عروس نهاده شود مگر آن که با سم اسب صیقل و جلا یافته باشد.اما با توجه به ایهام کلمه‌ی روی(فلز-چهره)مقصود کنایی آن است که چهره‌ای که‌بر سم و نعل اسب معشوق ساییده شود،یعنی خاک روی و رنج راه عشق را کشیده باشد،این‌شایستگی را می‌یابد که جمال بخت در آن جلوه‌گر شود.
**********************************
4- گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
***‏**‏
تأویل عرفانی:در حالت فنا از راه بی اختیاری گفتم و اظهار کردم اسرار غم محبت و عشق تو هرچه شود بر من گواه شده باشد زیرا که صبربر ضبط اسرار از این بیش ندارم .چه کنم و تاکی ضبط کنمو چند احتیاط در ضبط اسرار بکار برم.
***‏
معنی معمول: راز عشق تو را فاش کردم،هر چه بادا باد!بیش از این صبر ندارم،چه کنم؟آخر تا کی باید این‌راز را پنهان بدارم؟
**********************************
5- مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
***‏***‏
تأویل عرفانی:بر اساس این بیت از مجنون :
خف الله لا تقتله فانه شبیه بلیلی / حیاتی و قد ارتعدت منه فرایضی
یعنی:از خدا بترس و او را مکش که ان اهو شبیه لیلی است /که حیات من است و دست و دلم برای او میلرزد
***‏
معنی معمول: ای صیاد!آهوی مشک بوی مرا مکش!از چشم سیاهش شرم کن و او را با کمند مبند!
**********************************
6- من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
***‏**‏
تأویل عرفانی: : من خاکی ظلمانی که ثقل و گرانی طبعی قوت برخاستن از دار دنیا ندارم به چه استعداد بوسه زنمبر سر گنگره قصر کبریا و برسمبه دولتفنا در ذات تو ،این محض فضل و عطای تو بود که من خاکی بدین پاکی رسانید.
***‏
معنی معمول: من که در درگاه یار به خاک افتاده‌ام،چگونه می‌توانم بر لب قصر بلند او بوسه زنم؟ خاکی،به‌ جز بر خاک افتاده.به معنی خوار و ذلیل و خاکسار و زمینی هم هست.قصر بلند هم علاوه بر معنای‌اصلی آن،به مقام والا و آسمانی معشوق اشاره دارد.
بنابراین می‌گوید:من خاکی و زمینی،چگونه‌می‌توانم به آن یار آسمانی برسم؟
**********************************
7- باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
***‏
معانی لغات:
***‏
تأویل عرفانی:باز مستان و وامگیر دل خود را از تفکر در کثرات و تعینات و آیات الهی تا مثل من به معرفت عیانی شهود که عبارت از مرتبه فنا فی الله است برسی.زیرا که دل دیوانه هرزه گرد تو که هر ساعتی در پی مطلبی آواره است ،همان به که در بند تفکر الا الله باشد تا بوسیله آن بمقصود برسد.
***‏
معنی معمول: ای حافظ،دل خود را از حلقه‌ی گیسوی مشکین یار،بیرون میاور و آن را بازپس مگیر؛
زیرا که‌ این دل دیوانه است و بهتر آن است که دیوانه درآن سلسله در بند باشد! به طور غیر مستقیم،دل را به دیوانه وگیسوی یار را به بند و زنجیر مانند کرده است.
**********************************
تهیه تدوین:جاوید مدرس (رافض)

Mahsa در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵:

دوستان میشه نظراتتونو بگین

سعید در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:

فکر کنم در بیت 6 به جای فراموشی باید فراموش نوشته بشه. البته سندیتی ندارم فقط براساس موسیقی و وزن شعر اینطور حس کردم.

سعید در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:

میشه لطفا معنی بیت اول رو یکی بگه. منظورش رو متوجه نمیشم. مخصوصا مصرع دوم.

جاوید مدرس اول رافض در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:

******************************
شرح غزل شماره 180 حافظ
******************************
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
(مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
******************************
1- ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
***‏
معانی لغات:
شکر خندیدن . [ ش َ ک َ خ َ دی دَ ] (مص مرکب ) خنده ٔ شیرین وشکرین کردن . به لطف و دلکشی متبسم شدن : رخی از آفتاب اندوه کش ترشکر خندیدنی از صبح خوشتر. نظامی .و رجوع به شکرخندی و شکرخند و شکرخنده شود.
***‏***‏
معنی معمول: ای دلبری که لب خندان تو،بر داستان شیرینی قند به تمسخر خنده می‌زند،آرزومند خنده‌ی‌تو هستم،به خاطر خدا یک شکر بخند! پسته،استعاره از دهان یار است به اعتبار این که پسته‌ی بازرا پسته‌ی خندان می‌گویند.حدیث قند،یعنی حدیث و داستان شیرین بودن قند،داستانی که‌می‌خواهد شیرین بودن قند را بازگو و اثبات کند.خندیدن به اندازه‌ی یک شکر،کاربرد وابسته‌ی‌عددی ویژه‌ای است که بعدها در شعر سبک هندی،مخصوصا غزل بیدل دهلوی رواج و گسترش‌یافت مانند:صد دشت مجنون،صد کوه فرهاد.
**********************************
2- طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
***‏***‏
معنی معمول: درخت بهشتی طوبی با همه موزونی خود نمی‌تواند در برابر قامت زیبای تو خودنمایی و جلوه‌گری کند،از این داستان بگذرم که سخن به درازا می‌کشد
**********************************
3- خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
***‏
معانی لغات:
رود : اینجادر مصرع دوم بمعنی فرزند و بمعنی آب جاری در کانال طبیعی (رودخانه) در مصرع اول
رود خون و رود در مصرع دوم جناس تام هستند.
***‏*‏
معنی معمول: اگر می‌خواهی اشک خونین-مانند رود-از چشمانت جاری نشود،به وفاداری فرزند مردم‌ دل نبند.
**********************************
4- گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
***‏
معانی لغات:
جلوه گری :خود نمایی
***‏*‏
معنی معمول: چه جلوه‌گری کنی و چه طعنه و سرزنش روا داری،ما به زاهد خودپسند و خودبین اعتقادی‌ نداریم. یعنی عکس العمل تو تأثیری در اعتقاد ما ندارد .
**********************************
5- ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
***‏
معانی لغات:
کمند :اینجا اشاره به زلف یار است و با آشفتگی در بیت اول تناسب دارد.
***‏*‏
معنی معمول: کسی که دلش گرفتار کمند عشق (زلف یار ) نشده،پریشانی حال مرا چگونه در می‌یابد؟
**********************************
6- بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
***‏*‏
معنی معمول: بازار اشتیاق و محبت گرم است.آن دلبر سرو قد کجاست تا من جان خود را-مانند سپندی که‌ در آتش می‌سوزد-فدای چهره‌ی زیبا و آتش‌گون او کنم؟ یعنی در این بازار گرم محبت،ممکن است‌کسی به چهره‌ی زیبا و قد سروگون او چشم زخمی بزند و بنابراین باید سپندی بر آتش افکند و من‌حاضرم که جانم را سپند روی او کنم.در مصراع دوم چهره‌ی معشوق را به آتش مانند کرده است.بنابراین جان را سپند روی آتشین کردن،یعنی جان را فدای روی معشوق کردن.
**********************************
7- جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند
***‏‏
معنی معمول: ای پسته‌ی خندان،جایی که یار ما لبخند شیرین می‌زند،تو کیستی؟به خاطر خدا مخند،که‌ به خود می‌خندی! به خود خندیدن،به کنایه یعنی:خود را مسخره کردن یا مورد مضحکه قرار دادن.
**********************************
8- حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند
***‏‏‏
معنی معمول:
ای حافظ توکه نازوغمزه‌ی ترکان را رها نمی‌کنی(دل بسته‌ی غمزه‌ی ترکان هستی )می‌دانی جایت کجاست؟شهر خوارزم یا خجند! شهرهای خوارزم و خجند،از شهرهای معروف‌ترکستان بوده،که به داشتن خوبرویان معروف بوده است.کلمه‌ی ترکان در این بیت،ایهام دارد: 1 -زیبارویان، 2 -مردم ترک نژاد.در عین حال،هر دو معنی در این جا منظور نظر تواند بود.می‌گوید:تو که‌دل‌بسته‌ی غمزه‌ی ترکان زیبارو هستی،جایت خوارزم یا خجند است
**********************************
تهیه تدوین:جاوید مدرس (رافض)

۱
۳۰۹۲
۳۰۹۳
۳۰۹۴
۳۰۹۵
۳۰۹۶
۵۷۱۶