اصغررحمت نژاد در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶:
این غافله عمر عجب می گذرد گهی کند وگهی تند می گذرد
دریاب دمی که بانزدیکان به نیکی گذرد
ساقی غم فردای رقیبان (چشم هم چشمی )چه خوری پیش ارپیاله راکه وقت می گذرد
فاطمه در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
سلام ببخشید ما بین دوستامون بحث افتاده که تو بیت14(کمان را به زه کرد و بگشاد بر / نبد مرغ را پیش تیرش گذر)معنی بر پهلو هست یا بازو؟؟لطفا راهنماییم کنین
ایمیل منfatemeh80rezazadeh@yahoo.com
کمال داودوند در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸:
7286
مهتاب در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶:
یاد این شعر افتادم
ᴍɪʟᴀᴅ ᴍᴀʜᴀᴅ:
باد سر میکوفت بر بیداریِ فانوس پیر
ابرها بر دوش میبردند نعشِ ماه را
جاشوان در ژرفنای خواب و لیکن فوج فوج
موج ها لبیک میگفتند بندرگاه را
مرغ بوتیمار - همچون پیش تر ها- میشنید
نعره های آسمان رعد و برق اندود را
مادر دریا به گردابِ دهانش میکشاند
هر که بر دامانِ توفانیش می آسود را
ُشهر خامُش ، کورسوی فارها خامُش ولی
آسمانِ آذرخش آجینِ شب ، خامُش نبود
جاشوان در خواب و بر دوشِ ستبر صخره ها
هیچکس - جز مردِ توفان های جاشو کُش - نبود
مرد توفان های جاشو کُش به سانِ صخره ها
سُرخرویِ سیلیِ دریای موجاموج بود
سینه سای چنگِ آن دریا که سقف اش رعد رعد
مرد آن دریا که پُر میشد دهانش رود رود
-هر که جز او - تن به این مواجِ وحشی خوی داد
پرچم ناکامی اش را در غروب افراشتند
وز عزایش شامگاهان تا صلاة ظهرِ بعد
موج ها بر سر زنان ره سوی ساحل داشتند
آن شب اما چشم از غدّاریِ دریای هار
بست و افسارِ بلم را از کف ساحل رهاند
راند و پارو را به قلب موجهای شور زد
رو به سوسوی ملالت بار ساحل کرد و خواند:
ای بلمرانان سنگین خوابِ ! برخیزید ! های!
جای ماندن نیست این اقلیم باور سوخته
مشعل امّیدتان کور است وقتی روز و شب
ابرها را _رشتهء باران _ به ساحل دوخته
میرسید از دور اما همچو کوهی نیلگون
موج ، آن موجی که بر افلاک میسایید سر
موج ، آن موجی که میجستند چون دیوانگان
بر کمرگاه بلندش خرده امواج دگر
آمد و در عنفوان آن نبرد سهمگین
پنجهء بنیان کَنَش بر سینهء قایق نشست
مرد مغرورانه میخندید اما موجِ هار
قایقش را چون غرور کهنه اش در هم شکست
باد سر میکوفت بر بیداری فانوس پیر
دفن کردند _ابرهای بادپیما_ماه را
مرد توفان های بنیان کَن به روی دوششان
موج ها بدرود میگفتند بندرگاه را...
میلاد مهاد
موسی روستایی در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار:
هست پنهان ز سفیهان چو قدم // هر که را در ره حکمت قدم است
(تازیانه های سلوک)
هر که را قدمی در راه حکمت هست، یعنی گامی در طریق حکمت
پیموده است، از بیم سفیهان متواری و پنهان است، همچون قدم، و قدم یعنی سرنوشت انسان در علم الاهی که هیچ کس از آن آگاه نیست :
القدم ما ثبت للعبد فی علم الحی من باب السعاده والشقاوه . فان اختص بالسعاده فهو قدم صدق، أو بالشقاوه فقدم الجبار
نادر در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
با درود
دوستان به نظر این حقیر کلید درک این بیت در واژه دیگر با پیکر نیست، بلکه در اعضاست.
شیخ در بخش اول هر بیت موضوعئی را مطرح میکند و در بخش دوم نتجه گیری. یا به عبارتی اول معلول بعد علت را بیان می کند.
ما بدلیل اینکه پیام بخش اول را نمی گیریم فکر میکنیم باید پیام بخش اول چیز دیگری باشد و سعی میکنیم با واژه پیکر این مشکل را حل کنیم که متاسفانه معنی بخش اول را عوض میکنیم.
اگر بنی آدم عضو های یکدگر باشند آنوقت هر انسان برابر است با یک انسان دیگر. یعنی اگر من چشم ،گوش، دست، پا، سر، ،صورت، دل، روده و ... شما هستم، پس من شماام. چون در آفرینش از یک گوهر هستیم.
حالا اگر بنی آدم عضوهای یک پیکر بودند آنوقت ما جمعا یک انسان بودیم و تک تک یک عضو (اینجا اعضا با هم برابر نیستند)
با درود
بردیا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۸:
مولانا شعری میگه که برای تفسیرش باید کتابخانه ای از کتاب نوشت. یکی از آن شعرها همین است که درباره ظاهر پرستی و ظاهر بینی ما انسانها است.
توانای دانا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
دوستان عزیز
نسخه مصحح دکتر محمدعلی فروغی همان نسخه اصل دستنویس سعدی است که یک مرد روستایی در شیراز به ایشان هدیه داده بود پس
بنی آدم اعضای یکدیگرند
درست است چون تصحیح دکتر فروغی همان است که سعدی نوشته است
حسین در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵:
شعر قشنگیه و حقیقت هم همینه
معنیش هم تو متنش هست. لطفا الکی فاز معنوی و تخیلی بهش ندید و ارزش شعر و پایین نیارید.
و درضمن تشکر از محسن چاوشی بابت انتخاب این شعر
روفیا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
دوستان دیرین
در کانال تلگرامی گنجور لینک گروهی برای حافظ خوانی درج شده است.
اگر دوست دارید عضو شوید.
گرچه تعداد پست های متفرقه بسیار زیاد است و رشته افکار دایما از هم گسسته می شود.
بنده درآن گروه پرسیدم فاعل این بیت کیست :
اول به بانگ نای و نی آرد به من پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
ولی پاسخی نگرفتم.
نیم بیت نخست از پیغام رسان می گوید،
نیم بیت دوم چه می گوید؟
پیغام رسان با یک پیمانه می وفاداری کند؟؟
وفاداری یعنی کار را به انتها رساندن!
مگر اینکه بگوییم پیغام رسان خود معشوق است که با به ارمغان آوردن عشق پیغام و موهبتی از جانب خدای « وی » می آورد!
نادر در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۰۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
حاشیه ها را که میخواندم کلام شیخ اجل به ذهنم خطور کرد که:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد
خیام در رشتههای مختلف علوم عصر خود متبحر بوده ولی دیدگاه فلسفی و به اصطلاح امروز ایدئولوژیکش خاص خودش خودبه، شفاف بگویم دهری بوده
از رباعیات بمنظور بیان این دیدگاه بهره جسته و معاد و توحید و خالق و غیره را از نگاه خود شرح داده. شاید از اینروست که ادم را دچار یاَس فلسفی میکند. بهر روی مخالفت با این دیدگاه سبب نمیشود خردمند حضرت را خرد شمارد.
در شگفتم که انکس کو زبان بکلام سخیف میگشاید چرا دیگر شعر میخواند و بر آن حاشیه میسازد. در چارسو و بازار همآورد طلب کند و بگوید هر آنچه دل تنگش میخواهد و اجازه دهد مردمان از جنسی دیگر در این صفحه مجاز کلام بگویند و کلام بشنوند و دیدار تازه کنند که برای ما دیگر جای بسختی دست دهد.
عبدالرضا عبدالوهابی در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴:
آرش خان صحیح میفرمایند و شاید شعرای بزرگ اشعاری نزدیک به هم داشته باشند ولی نه به این میزان که لغات این چنین به هم نزدیک باشند متاسفانه تاریخ ادبیات ایران نشانگر افرادیست که یا از سر عمد ویا از روی سهو و اینکه فکر کردند این شعر زیبا حتما مال شاعر محبوب ایشان است اشعار دیگران را با تغییر دادن بعضی از لغات که شاید از روی عمد نبوده بلکه از روی سهو یا اشتباه خوانده شدن شعر برای ایشان بوده بنام شاعر محبوب خود ثبت کرده اند و ترویج داده اند در حالیکه نسبت دادن شعر فوق با آن کلام غیر عرفانی ضایع کردن مولاناست در حالیکه اوحدی کرمانی کلام عرفانی آنرا ارائه کرده است متاسفانه این وضعیت بشدت در ادبیات ایران اعمال شده و موارد زیادی دیده میشود. انشالله همه بجای نگاه سطحی به عمق معنی و عرفان ارائه شده در آنها بیشتر توجه کنیم تا بسط دهنده اشعار غیرعرفانی بخصوص با نام بزرگان خود نباشیم انشالله
محمد در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
در ضمن حالا حافظ یه حرفی زده شماها زیاد سخت نگیرید.
محمد در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
دوستان گرامی
حافظ نظر باز کجا سیر میکرد
شماها کجا سیر میکنید.
مجید در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:
شعر معروف اندک اندک جمع مستان میرسند از غزلیات شمس، هم در این وزن است.
رضا ساقی در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰:
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
معنی بیت: خلوت کردن برای من درشرایطی ایده آل ولذّت بخش است که یاردر کنارم باشد همدل وهمنوا وهمسو بامن باشد نه اینکه من درسوزوگدازباشم واو شمع جمعی دگرباشد وبه محفل اغیارودیگران صفا وروشنی بخشد.
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی مارا
یادهرقوم مکن تا نروی ازیادم
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
نگین سلیمان: اشاره به انگشتری حضرت سلیمان است . هم اوکه موردلطف خداوند قرارگرفت وبه واسطه ی انگشتری اسرارآمیز، قدرت خارق العاده ای پیدا کرد. امّا حافظ که دارای طبعی بلندتر است اینگونه مورد لطف قرار گرفتن رانمی پسندد! او دوست دارد اگرروزی قراربراین باشدکه همچون سلیمان مورد لطف حق واقع گردد لطفِ حق بی واسطه وبدون انگشتری بردل وجانش جاری گردد نه به واسطه ی یک انگشتر که ممکن است با گم شدن آن همه چیزراازدست دهد چنانکه برای حضرت سلیمان نیزچنین اتّفاقی افتاد وباگم شدن انگشتری وافتادن آن به دست دیو، همه ی قدرت خارق العاده ی خودرا به یکباره ازدست داد ودیوموقتاً صاحب قدرت سلیمانی شد. بنابراین حافظ میل دارد به جای انگشتری دلش صاحب قدرت باشد.
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
اهرمن: دیوی که نگین حضرت سلیمان را ربود ومدّتی به جای اوتکیه زد.
معنی بیت: من آن انگشتری اسرارآمیزسلیمان رابه هیچ نمی خرم چراکه احتمال گم شدن وبه سرقت رفتن وجود داردچنانکه این انگشتری گاهی بردست سلیمان وگاهی بردست دیو بود.نعمت برخورداری ازلطف حق، بی واسطه خوشآینداست واحتمال ازبین رفتن آن حداقل است.
البته دراینجا منظوراصلی حافظ درمورد انگشتری سلیمانی نیست بلکه این شاعرخوش ذوق، به مددِ نبوغی که دارداین ماجرای تاریخی رادستمایه ی خویش قرارداده تامضمونی ناب ونغزبیافریند. منظوراصلی او درادامه ی بیت قبلیست. اودوست ندارد معشوق شمع جمع اغیارباشد انگشتری سلیمانی دراینجا بصورت پنهانی کنایه ازمعشوقی زمینیست. اوسلیمان وارمی خواهد انگشتری باارزش وجادویی(معشوق) دردست خود اوباشد نه دیگران. اومعشوق راتنهابرای خلوت خود می خواهد نه اینکه شمع انجمن باشد.
حافظ درجای دیگرنیز دهان معشوق رابه مُلک سلیمان ولب لعلش رابه (خاتم) نگین سلیمانی تشبیه کرده وفرموده:
دهان تنگ شیرین اَش مگرمُلک سلیمانست
که نقش خاتم لعلش جهان زیرنگین دارد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب مَحرم و حِرمان نصیب من باشد
رقیب: مراقب ونگاهبان، دراینجا معنی رقیب عشقی به معنای امروزی رانیز دربردارد.
حریم وصال: خلوتگاه خصوصی معشوق
حرمان: محرومیت وناامیدی
معنی بیت: خدایا عنایتی کن تا چنین نشود که رقیب به خلوتگاه خصوصی معشوق دسترسی داشته باشد امّا منِ عاشق دلسوخته،ازنعمت وصال بی بهره ومحروم گردم.
یاوفایاخبروصل تویامرگ رقیب
بودآیاکه فلک زین دوسه کاری بکند؟
هُمای گو مفکن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغن باشد
هُما: پرنده ای که نماد خوش یُمنی،بلندپروازی وسعادت است. دراینجا کنایه ازدلِ فرزانه ی آدمی همچون دل عالی همّتِ حافظ است که ازمناعتِ طبع، هیچ چشمداشتی حتّابه انگشتری سلیمانی نیزندارد.
سایه ی شرف: سایه ای که عظمت وشکوه وبزرگی آوَرد.
زغن: پرنده ای ازراسته ی شکاریان که به ربودن گوشت شهرت دارد. دراینجا درمقایسه باطوطی قرار گرفته وکنایه ازپستی وزبونی وبی همّتیست.
معنی بیت: ای انسان فرزانه،قدروارزش خودرا بدان وسعی کن سایه ی بلندمرتبه ی خودرا درجایی میانداز(حاضرمشو درجایی) که ارزش ها به هم ریخته وجایگاهِ طوطیِ خوشرنگ وخوش سخنِ بلندهمّت با زاغ بدرنگِ سارق وکم همّت عوض شده است.
همایی چون توعالیقدر وحرص استخوان تاکی
دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی
دراین بیت نیزحافظ نازنین با دستمایه قراردادن جایگاه پرندگان مضمونی زیبا وپُرمایه آفریده است. دراین بیت هما کنایه ازدل فرهیخته، طوطی کنایه ازشاعر، زغن کنایه ازجاه طلبانِ بی ذوقیست که در عرصه ی شعرو شاعری جولان می دهند درصورتی که ازخودشان اندک مایه ای ندارند بلکه مضامین واندیشه های شاعرانه راازدیگران به سیاقِ زغنِ گوشت رُباربوده وبا نیرنگ وتزویرمسند فرزانگی رااشغال می کنند ودر مقابل، بلبل خوش الحان وطوطیِ خوش طبع وخوش ذوقی مثل حافظ، ازسوی متحجّرین خشکه مقدّس تبعید وتکفیرمی شود.
حافظ بَبَرتوگوی فصاحت که مدّعی
هیچش هنرنبود وخبرنیزهم نداشت
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
این بیت طعنه وکنایه به مدّعیان عشق وعاشقیست که سعی می کنندباتردستی وچرب زبانی، وانمودبه عاشقی وشیدایی کنند. حافظ به آنان نصیحت می کند که اگرسینه ی شما ازآتش عشق فروزان و درسوزوگدازباشد خودبخود ازتمام کلمات وواژه های شما آتش اشتیاق وهیجان زبانه می کشد هیچ نیازی نیست که باتوسّل به زبان آوری، وادّعا وتقریروبیان، وانمودبه عاشقی کنید.
معنی بیت: عاشق حقیقی هیچ نیازی به زبان خاص وبیان پیچیده جهت ابرازاحساسات عاشقانه ندارد ادّعای شور واشتیاق با بیان میسّر نمی شود چراکه سوزسخنِ هرکس، خود بیانگر میزان احساسات وعواطفِ درونی اوست.
ای آنکه به تقریروسخن دم زنی ازعشف
ماباتونداریم سخن خیرو سلامت
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
خطاب به معشوق است.
معنی بیت: ای محبوب همانگونه که دل غریبِ سرگردان برای بازگشت ورسیدن به وطن می تپد دل عاشق آواره وسرگشته نیزدراشتیاق کوی معشوق می تپد ولحظه ای ازآن غافل نمی ماند. ما عاشقان دوراز کوی تو،غریبه های سرگردانی هستیم که هر لحظه برای رسیدن به وطن خویش (کوی تو) می اندیشیم.
زخاک کوی توهرگه که دم زندحافظ
نسیم گلشن جان درمشام ماافتد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهن باشد
به سان: به مانند
سوسن :گلی است معروف و آن چهار قسم می باشد: یکی سفید که پنج گلبرگ و پنج کاسبرگ دارد وبه همین سبب به ده زبان ویا سوسن آزاد معروف شده است، و دیگری کبود و آنرا سوسن اَزرق می خوانند و دیگری زرد و آنرا سوسن ختایی می نامند و چهارم الوان میشود و آن زرد، سفید و کبود میباشد و آنرا سوسن آسمانی گویند.
معنی بیت: اگر حافظ زبان آوری بی بدیل باشد و همانند گل سوسن،حتّا به ده زبان نیز بتواندسخنوری کند بازهم در حضور تو(معشوق) نمی تواندسخن بگوید به مانند غنچه ای فروپیچیده هست و مُهر خاموشی بردهان دارد.
زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد.
سیما در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » سهندیم:
اوردا دولبرچین اوتودورت پر آچیبدی
اوردا دیللنمگه دیل تازه شیرین دیللر آچیبدی
اوردا باغلاردا بوتون گوللر آچیبدی
آغ آتیم
آت قدم آیدینلغا ساری!
جمشید پیمان در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶:
بیت اول خیلی ذهنم را درگیر خودش کرده است! "بفهم و بدان که از روح جدا خواهی رفت"! آیا روح به جائی می رود و تو به جای دیگری می روی؟ آیا هر دو به یک جا می روید ولی جدا از هم؟ آیا مراد از روح، روح تو است یا یک روح کلی؟ در مصرع بعدی: آیا در پرده ی اسرار فنا رفتن یعنی وارد حریم اسرار فنا شدن و از آنها باخبر و آگاه گشتن؟ آیا پرده ی اسرار فنا چیزی است و خود فنا چیزی دیگر؟ و در رابطه با مصرع قبلی اگر روح جائی و تو جائی دیگر می روید، از مصرع دوم معلوم می شود که روح وارد حریم اسرار فنا نمی شود؟ و بالاخره، ایا فنا با این اصل "کل شیئی یرجع باصله ، در تناقض نیست؟ باری، نمی دانم پیگیر این پرسش ها شوم یا بخودم بگویم : می نوش و فضولی از دست بنه! جمشید پیمان
پوریا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هیچ است [۱۰۷-۱۰۱] » رباعی ۱۰۲:
سلام.
دوستانی که معتقدند می فقط شراب انگور ه و چیز دیگری نیست رو بدون توضیح اضافه دعوت میکنم به تفکر درباره این ابیات از مولانا :
خم هاست از این باده خم هاست از ان باده
تا نشکنی این خم را هرگز نچشی این را
.
مولانا نیز همیشه از می و معشوق سخن گفته و بسیار هم تندتر از خیام اما ذهنیتی که افرادی مغرضانه علیهه خیام ایجاد کردن باعث شده به خیام نگاه درستی نشه . مولانای جان نیز از علاقه اش برای نوشیدن شراب چنین میگوید
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
ان جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا .
اما این خیام ه عزیز مورد تهاجم قرار گرفته
در اخر میشه گفت خیام یکی از عرفای بزرگ هستند که در چکیده نویسی بی نظیر هستش و فقط لپ مطلب رو میگه تا افراد رو دعوت به تفکر بکنه :
دانی ز چه روست توبه ناکردن من
زیرا که حرام نیست می خوردن من
بر اهل مجاز است به تحقیق حرام
می خوردن اهل راز بر گردن من .
اینجا اگر سالکی این شعر را بخواند با خود میپرسد به راستی خیام از کدام می و کدام اهل مجاز سخن گفته .
کسرا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۶: