نوید در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲:
تقدم وجود انسان بر ماهیت.
ارتباط نقاشی و نقاشی با همدیگر
نوید در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲:
اگزیستانسیالیست. ماهیت وجود انسان بر ماهیت
امیرمحمد دهقان در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲:
غزل چنانکه صراحت دارد، در مدح سلطان احمد جلایر، از سلسله ایلکانیان بغداد است ، به گفته علامه قزوینی در مقاله حافظ و سلطان احمد جلایر حافظ در غزلیات خود یک بار به تصریح و بار دیگر بدون تصریح از سلطان احمد جلایر یاد کرده است ، این پادشاه در تذکره دولتشاه سمرقندی چنین وصف شده است : سلطان السلاطین احمد، خلف الصدق سلطان اویس جلایر است ، بعد از پدر در دارالسلام بغداد بر مسند خلافت قرار گرفت و ملک را از طریق برادرش سلطان حسین بیرون آورد و آذربایجان را نیز تصرف کرد و شوکتی زیاده از وصف یافت و حکم او تا سر حد روم رفتی و پادشاه هنرمند و هنرپرور و خوش طبع بود و اشعار عربی و فارسی نیکو می گفته ،،، اعتقادی عظیم به خواجه حافظ داشت و چند بار او را به بغداد دعوت کرده بود اما خواجه حافظ دعوت او را اجابت نمی کرد و ایـن غـزل (احـمدالله عـلی معـدلة السـلطان ) را در جواب او سرود و به بغداد فرستاد، سلطان احمد جلایر از سال 487 الی 418 ق حکومت کرد و در سال 418 به دست قره یوسف کشته شد،از آنجا که در نسخه قزوینی کلمه آخر بیت ایلخانی ضبط شده نه ایلکانی توضیح زیر را اضافه می نماید: سلسله از 456 تا 057 در ایران سلطـنت کرده است ، بنیـانگـذار این سلسـله هـلاکوخـان و از شاهان معروف آن ابوسعید بهادر خان است ، امّا ایلکانیان همان آل جلایر هستند که از 637 تا 418 بر عراق و ارمنستان سلطنت کردند و پایتختشان بغداد بود، دکتر غنی نیز در تاریخ عصر حافظ همین اویس را سلطان اویس ایلکانی نوشته است ،دکتر معین در فرهنگ خود یادآور می شود که محمد قزوینی ایلکانیان را مُحرّف ایلخانیان می داند، ولی این سلسله را برای عدم اشتباه با ایلخانیان (سلسله ای که هلاکو تأسیس کرد) به صورت ایلکانیان یاد کرده اند،پس معلوم می شود علامه قزوینی ایلخانان را یکی دانسته و بدین سبب ایلخانیان را پذیرفته و متعرض نسخه نشده است ، اینک غزل :خدا را بر دادگری سلطان سپاس می گویم : احمد پسر شیخ پسر حسن ایلکانی ،که مصراع دوم توضیح کلمه سلطان در مصراع اول است.
فتح اله پهلوانزاده در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹:
چرااین غزل در حافظ قزوینی نیست؟
بهروز صفاییان حقیقی در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
در بیت اعتمادی نیست بر کار جهان حافظ بسیار رندانه با بازی اعرابی که با کلمه گردون گردان مینماید معنی دیگری را به اذهان متبادر می سازد اگر ما کلمه گردون گردان را بصورت فاعلی بخوانیم به معنی" گرداننده گردون "کسی که گردونه را میگرداند که مراد ان خداوند میباشد مفهوم آن بسیار متحول شده وبه شطحیات نزدیک شده و مستقیما افعال خدا و یا حتی وجود وی را به چالش میکشد مانند "پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت افرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد "که باز هم شاهد اعجاز سخن در لفافه گفتن ( ادعا ایشان در همین غزل )از این نادره دهر هستیم
کمال داودوند در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳:
شهادت امام سجاد علیه السلام بر گنجور تسلیت باد
جمع این رباعی از 7643
بهروز صفاییان حقیقی در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
در بیت هشتم حضرت حافظ عذر بدتر از گناه اورده اند بدین معنا که اگر به ذکر کردن نپرداخته ام بعلت مشعولیتی بود که با ساقی داشته است واین و این حسن تعلیل ایشان بنوعی عذر بدتر ارگناه می باشد
متین در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
با پوزش،
گذشته را با درکیات امروز قضاوت کردن ما را به بیراهه میکشاند. در این که زن در گذشته حق و حقوقی نداشته و از کودکی او را به ازدواج وادار میکردند تا ابزار خدمت و لذت مردان و تولید مثل را فراهم کند شکی نیست. این تنها به اسلام و خاور میانه بسنده نمیکند که در طول تاریخ در جغرافیائی به بزرگی زمین تا بوده چنین بوده. آیا من و برخی از ما اینچنین را در این زمان میپسندیم؟ بی شک خیر. چه نیازی است که دلیل و مدرک بیاوریم که منظور چه بوده. مولانا هم داستان ها و سروده هایش بر پایه زمان بوده. اخیراً در عربستان ارزش زن را ارتقاع دادند تا با گوسفند برابری کند، چه توقعی از چند صده پیش داریم. زن نصف مرد ارث میگیرد و در حد جانش نیم مرد بها دارد. میتوان گفت که در درصد بزرگی از کره زمین زن هنوز ارزش برابر مرد را ندارد. امروز ما باید با خواهران، مادران و دخترانمان هم صدا شویم و حقوق مساوی را برای آنها خواهان شویم. از امروز بعد از ظهر در خانه خود شروع کنیم.
اما در باره این چند بیت، همانطور که دوستی فرمودند "به جان مپرست" رمز آن است. زیاده روی و دلبستگی بیش از حد به مال و شهوت که نماینگر لذات خاکی است را باید از تن زدود.
پاینده باشید
کریم انبوهی در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱ - خدا حافظ:
یادم میاد موقعی که مرحوم شهریار به مرض موت در بیمارستان بستری بودند این غزل را یکی از شعرای جوان آذری بر وی می خواندند و آن مرحوم هم تکرار می کردند.
مصطفی در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ - بازار شوق:
ای دل غمین مباش که یاران بی وفا
در راه خانه شوند و تو در راه خدا
همایون در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰:
بزرگی و عدم
ما واقعیت را کوچک میبینیم و آن را جدا از حقیقت میدانیم و آن را محدودیت به حساب میآوریم، چون خودمان همیشه بخش کوچکی از آن را تجربه میکنیم و اگر واقعیت بزرگتری دیدیم اسمهای دیگری هم به آن میدهیم مثل تراژدی، یا درام و یا توطئه و یک شیطان هم خلق میکنیم برای آن و یک خدای دست ساز که مواظب ما باشد و حقیقت را هم اینگونه به اندازه فهم خود طراحی میکنیم و وقتی حس میکنیم که درون ما با این طرح ما نمی خواند به شعر و غزل روی میآوریم و حس بزرگ و ژرفی در درون ما همه طرحها و حسابهای ما را به هم میریزد او سلطان ماست یعنی عشق
کسانی هم به علم و محاسبه ریاضی روی میآورند آنها هم به بزرگی بی حد و اندازه هستی میرسند و با بزرگی دیگری روبرو میشوند که دیدنی نیست در حقیقت آن بزرگی که به چشم دیده میشود، انسان آن را به خود که بیننده آن است مربوط میداند حال آنکه بزرگی جای دیگری است که هم نیستی و هم هستی را در خود جای میدهد یعنی عدم
عدم به معنی نیستی نیست بلکه آن چیزی است که همه چیز حتی نیستی هم از آن میآید و ذهن ما است که نامهای گوناگون را میسازد، عدم هر چه باشد روان انسان طالب آن است و رابطه آن با ما همین عشق است نه چشم و محاسبه و اندازه گیری، این عشق عنایت عدم است به ما که جان ما را شکل میدهد و کارهای زیبا و عجیبی صورت میدهد و مهم آنکه هر چه را که به غلط به چشم ما بزرگ میآید را چون کاهی خوار میکند و راه ما را همیشه باز و گسترده چون دریای بیکران در پیش روی ما میگستراند
رازقی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف:
« مَن اَرادَ اَن یَجلِسَ مَعَ الله فَلیَجلِس مَعَ اهلِ التَّصوُّف»
عنوانی که مولانا در این قسمت آورده است از سخنان معروف صوفیه است هر چند گوینده آن شناخته شده نیست. معنای این سخن این است که : « هر که خواهان همنشینی با خداوند است، باید با اهل تصوّف نشیند.»
برگ بی برگی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
منظور از" ما" به اعتبارِ ابیاتِ بعد ما عاشقان است که میتوان آن را فرد و منِ شخصِ حافظ نیز در نظر گرفت و "درسِ سحر" محصولِ دعا و نیایش های سحرگاهان می باشد، "میخانه" همان میخانهٔ عشق است و راهِ آن راهی ست که موسوم به طریقتِ عاشقی ست و در نهایت به جانان منتهی خواهد شد، پس حافظ که تا پیش از این اهلِ دروسِ مذهبی و وِرد و دعاهایِ سحرگاهی بوده است تا از این طریق به خداوند برسد وقتی از نتیجه بخشیِ آن نا امید می شود با چرخشی شجاعانه هر آن چیزِ مثبتی که از درسِ و مدرسه و دعا و آموزش هایِ دینی فرا گرفته است را در راهِ میخانهٔ عشق بکار می بندد، راهی که این بار مطمئن است به خداوند یا جانان منتهی خواهد شد و البته که چنین تغییرِ بینش و دیدگاهی دور از انتظار نیست زیرا این درسِ سحر در نهایت می توانست از او زاهدی تمام عیار بسازد که با گوشهٔ گیری به زُهد و تقوی می پردازد به امیدِ اینکه در آخرت از بهشت نصیب و بهره ای ببرد، اما حافظ که به فراست و تجربه درمی یابد انسان که جانِ محض است در این جهانِ فُرم حضور می یابد تا در قالبِ جسمانیِ خود با جانانه یکی شود، پس او جانانه و با رشادتِ تمام راهِ دیگر یعنی راهِ میخانهٔ عشق را در پیش میگیرد که می تواند منتهی به وصالِ جانان یا معشوقِ ازل گردد.
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد از سرِ پیمان برف، با سرِ پیمانه شد
جانانه علاوه بر اینکه به معنیِ جانان یا حضرت معشوق آمده است، همچنین میتواند معنیِ بی پروایی وتصمیمِ شجاعانه در انجامِ این کارِ مُهم را نیز از ذهنِ مخاطب عبور دهد.
در خرمنِ صد زاهدِ عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم
زاهدِ عاقل کسی ست که محصولِ دعا را در راهِ زُهد به خدمت در آورده و خداوند را بر اساسِ عقل خود می شناسد، یعنی دلایلی عقلی برای اثبات خداوند و سپس پرستش او می آورد که غالب آنها نیز تقلیدی ست و نه بر اساس تحقیقِ شخصی، همان عقل موجبِ غرورِ او از دعا و درسی که در سحر فرا گرفته می شود و طلب پاداش و بهشتِ موعود را دارد و این نهایتِ کارِ زاهد است، اما نگرشِ انسانِ عاشق به هستی ماجرایی دیگر است، او دیوانه و فارغ از عقل و دلایل فلسفی خدا را شناخته و داغ عشق او را بر دل نهاده است، پس در راهِ رسیدن به میخانهٔ عشق و وصلش هر محصولی را که دارد هزینه کرده و از او تنها و تنها خودش را مطالبه میکند، این نگاهِ عاشقانه به هستی و داغِ عشقش بر خرمن و محصولِ صدها و هزاران زاهد که نتیجه عمری زهد و پارساییِ آنان میباشد آتش زده و آنها را خاکستر میکند، کنایه از اینکه زاهدی که خداوند را با الگویِ دلایل عقلی شناخته و عبادت میکند و سپس توقع بهشتِ موعود و خوشبختی دارد، درواقع خود و امیالِ ذهنی ش را میپرستد و خداوند چنین خرمنی را به نیم جُوی هم نمی خرد، اما عاشقانِ دیوانه که عقلی برای بهره بردن از محصولِ دعا و نیایشِ خود نداشته و در نتیجه طلبی هم جز خودِ معشوق ندارند مطلوبِ نظرِ معشوق هستند.
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
و در غزلی دیگر می فرماید؛
زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
سلطان ازل گنجِ غمِ عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
همانطور که می دانیم حافظ این جهان را زیبا و طره یا زلف و وجه جمالی معشوق دانسته و همواره ستایشگر آن است و برای رسیدن به رخسار حضرتش راهی جز شناخت و عشق ورزی و سپس عبور از این زلف نمی شناسد، (" گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید")، اما منزلِ ویرانه همین جهانِ ناسوتی ست و حافظ که پیش از این نیز سروده است؛" ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم" در این غزل نیز می فرماید انسان از وقتی که روی در این منزلِ ویرانه نهاد با گنجِ غمِ عشقی که در ازل و توسطِ آن سلطانِ ازل به او بخشیده بود به دنیا آمد، چنانچه گفته شد انسان برایِ وصال و بازگشت به سلطانِ عشق راهی جز عبور از این جهان ندارد و حافظ و دیگر بزرگان این داغ و غمِ عشقی که انسان ناگزیر از تجربه آن است را گنجی بزرگ و مایهٔ سعادتمندیِ ابدیِ او می دانند البته بشرطِ اینکه در قالبِ جسمانیِ خود و در همین جهان به آن دست یافته و آن را بگشاید. این بیت در تعارضِ آشکار با نظریهٔ حرکتِ جوهریِ ملاصدرا ست که انسان را جسمِ محض می داند در بدوِ تولد که عشق و معنا میتواند به تدریج و با حرکتِ جوهری در او جوانه زده و رُشد کند. در حالیکه حافظ می فرماید به محضِ پذیرشِ الست و روی نهادنِ انسان به این جهان است که از گنجِ غمِ عشق بهرمند می شود و یا آن شقایقی ست که با داغ زاده شده است. البته که این مبحثی دیگر است و فرصتی دیگر می طلبد تا دریابیم کدام نظریه به حقیقت نزدیکتر است.
در دل ندهم رَه پس از این مِهرِ بتان را
مُهرِ لبِ او بر درِ این خانه نهادیم
خانه در اینجا خانهٔ دل است و مُهرِ لبِ سلطانِ ازل بر اوست، یعنی پیش از ورود به خانهٔ ویرانِ این جهان، در الست انسان با عهدی که با خداوند بست پذیرفت که او رِبَّش است و خانهٔ دلش مُهر و مومِ او، و پس از حضور در این جهان مِهرِ بُتان از هر نوعِ آن را در دلی که مُهرِ لبِ حضرتش را دارد راه نخواهد داد، حافظ واژهٔ بُت را بکار می برد یعنی که انسان میتواند و باید از مواهبِ این جهان استفاده کند اما نباید از آن چیزها در ذهنِ خود بتی برای خود تراشیده و مِهرِ آنها را در دلش قرار دهد، یعنی دلبستهٔ آن چیزها و یا حتی معشوق زمینی خود نگردد، برای مثال به همسر خود با دیدِ جلوه ای از جمالِ خداوند نگریسته و زندگی را در او شناسایی کند اما معشوق یا فرزند و همچنین مقام و ثروتِ خود را جزوِ مایملک خود محسوب نکند، که اگر چنین کند درواقع مُهرِ سلطان را شکسته است و البته که عقوبتِ آنرا باید بپذیرد.
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوهٔ رندانه نهادیم
خرقه که معرفِ همگان است در زبانِ عرفان نمادی ست از جمیعِ تعلقاتِ دنیوی که حافظ در بیت قبل از آنها با عنوان بُتها نام برد، این خرقه شاملِ باورهای سطحیِ منتهی به دعاهایِ برآمده از ذهن و درسِ سحر نیز می شود، پس انسانِ عاشق با ورود به این منزلِ ویران نمیتواند و نباید که منافقانه عمل کند، یعنی در عینِ تعهدش به الست و مُهر و موم بودنِ خانهٔ دل، اگر برای مدتی کوتاه هم که شده مُهر را شکسته و بخواهد غیری همچون باورهایِ ذهنی و تقلیدی را به این خانه وارد کند کاری منافقانه محسوب می شود و حافظ میفرماید روا و شایسته نیست انسانِ عاشق به این نفاق ادامه داده و بخواهد بتها را حتی برای لحظه ای ساکن دل کند و برای مثال نسبت به زُهدِ خود مغرور شده و به دیگران فخر فروشی کند، در مصرع دوم شیوه به معنی فریب است و میفرماید او یا سالکِ طریقِ عشق باید این فریبکاری رندانه را از بنیاد و اساس بر زمین نهاده و تکرار نکند، بنظر میرسد حافظ پس از گذاشتنِ محصولِ دعا و درسِ سحر در راهِ عاشقی و میخانه اکنون قصدِ رهایی از خرقه ای را دارد که نمادِ زاهدِ عاقل است.
چون می رود این کشتیِ سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهرِ یک دانه نهادیماین کشتی همان کشتیِ نجاتِ انسان است که پس از ورودِ سالکِ عاشق به راهِ میخانهٔ عشق سوتِ حرکتش به صدا در می آید اما همواره در یک خط و مسیر حرکت نکرده و افت و خیزِ بسیار دارد تا به ساحلِ نجات برسد و این افت و خیزی طبیعی ست، یعنی انسانِ عاشقی که هنوز در ذهن بسر می برد گاهی نیز خشمگین میشود، و یا گاه ممکن است برابر عادت حسادت کند و یا کینه های گذشته نیز سرکی به درون او بکشند و همچنین بازگشتِ سایر دردها، و این همه گاهی موجب نا امیدی سالک در طی طریق و در نتیجه سرگشتگی کشتی نجات وی شوند ، پس حافظ میفرماید این کشتی سرگشته که گاه در مسیر درست و گاهی نیز در بی راهه طی طریق میکند چگونه است که سرانجام به مقصد رسیده و جانِ انسانِ عاشق را به آن گوهر یگانه وصل میکند؟ و البته که رسیدن به ساحل نجات این کشتی سرگشته نه بواسطه علم و جهدِ سالک، بلکه بواسطه لطف حضرت معشوق است، حافظ در جایی دیگر میفرماید :
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری ست
راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
و در جای دیگری : گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
المنه و لله که چو ما بی دل و دین بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیمدر ادامه بیت قبل بوده و حال که انسان عاشق و سالک کوی معرفت دریافت که دانش معنوی او و هنر یا کارهای معنویش در این کشتی سرگشته بیکاره ای بیش نبوده و کشتیبان خداوند است، پس القاب دادن به باورهای دیگر و نگاه از بالا به دیگران خطاست، عاقل و فرزانه همان عاقل و زاهد بیت دوم است، حافظ میفرماید خدا را شکر که دریافتم آن انسانی را که پیش از این با لقب عاقل و فرزانه از او نام بردم همانند ما عاشقان ، بی دل و دین است یعنی او نیز دل و دین به حق تعالی باخته و همچو ما در پی رسیدن به خدا میباشد ، هدف یکی ست ،زاهدان واقعی از راه دعای سحری و عبادت خالصانه ، و شیوه رندان عاشقی ست که مسیری میان بر میباشد در بیت دوم حافظ اشاره کرده بود که داغ عشق به معشوق ، به خرمن و حاصل کار و عبادات صدها زاهد عاقل آتش زده و آنها را خاکستر میکند .(حافظ اهل عداوت و کینه توزی نبوده و فقط نسبت به ریا کاری و نفاق و عبادت های از روی ذهن با طمع پاداش زاهد هشدار میدهد، عاقل در اینجا انسانی ست که بر مبنای ذهن خود امور را سنجیده و بر اساس منافع خود تصمیم گیری میکند ) اما حافظ اصل همه انسانها از هر مرام و مسلکی و یا فارغ از هر باور و اعتقادی را از یک پرتو نور میداند که در ذاتِ آنها تفکیک و جدایی وجود ندارد و به همین جهت خدای را سپاس میگوید که آن را که عاقل فرزانه و زاهد لقب داده بود نیز واقعآ دل به معبود خود داده است و امید که کشتی وی نیز بواسطه لطف حق تعالی به ساحل نجات برسد ، حافظ تعمدا در این بیت بجای زاهد از واژه فرزانه بهره برده است تا حساب زاهدان ریایی را از انسانهای وارسته اما با نگرش مذهبی جدا کرده باشد
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
یا رب چه گدا همت و شاهانه نهادیم
حافظ میفرماید که او نیز تا پیش از این که درسِ سحر را در راهِ میخانه بگذارد همچون زاهدِ عاقل تصویری خیالی و ذهنی از خداوند داشته بدین صورت که او را یک سو و خود را درسویی دیگر تصور می کرده و به این تفرقه و جدایی قانع بوده است، در صورتی که اکنون با نگرشِ میخانه ایِ خود چنانچه در ابیات بالا می بینیم حافظ نیز بر اصلِ وحدتِ وجود و یگانگی که همهٔ عرفا قائل به آن هستند تاکید کرده و در انتها میفرماید نهاد و اصلِ همهٔ ما انسانها همان ذاتِ شاهانه و خدایی ست اما ما در سعی و تلاش برای شناخت این ذات که همانا طیِ طریقِ عاشقی ست بسیار گدا همت و کاهل هستیم. یعنی در صورتِ اهتمامی سخاوتمندانه و بی وقفه هر انسانی می تواند به ذاتِ شاهانهٔ خود که با آن سلطانِ ازل یکی ست پِی برده و سرانجام به اصلِ خود بپیوندد.
محمدی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۷:
لطفا اصلاح شود: و به هر وقت بنده ای در معرض کفایت مهمات نیفتد و مرشح اعتماد و تربیت نگردد و هر روز خدمتگار ثابت قدم بدست نیاید و چاکر ناصح محرم یافته نشود .
محمدی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۵:
لطفا اصلاح شود:
از سوابق مکر و غدر تو چندن عجب نمی دارم که از این مواعظ دراین حال و بیان امثال در هر باب. دمنه گفت: این جای موعظت است اگر در محل قبول نشیند،
محمدی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۴:
لطفا اصلاح شود:
هر چند ملک را بنده ام آخر مرا از عدل عالم آرای او نصیبی باید، که محروم گردانیدن من از ان جایز نباشد، و در حیات و پس از وفات امید من ازان منقطع نگردد.
علی پورمحمدی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۷۳:
عالی بود
سامان در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱:
دوستان گرامی و برادران ولایتی،اینقدر سفسطه نکنید و همه چیز رو به خدا و الاه ربط ندید،با اندکی تفکر،یه مسئله ساده ست،حکیم خیام بطور کاملا شفاف گفته اند آب انگور،نگفته می یا شراب،دیگه از این واضح تر واقعا چجوری باید میگفت،آب انگور ،دوست گرامی،سوال من اینه،چجوری باید میگفت که شما قبول کنی،؟؟،اگر هم طرز تهیه شراب رو تو شعرش توضیح میداد،بازم شما بنحوی اینو میچسبوندی به فلسفه و عرفان !
محمدی در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۴:
لطفا اصلاح شود:
لکن واثقم بدین تفحص که مزید اخلاص من ظاهر گردد.
نوید در ۸ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲: