گنجور

حاشیه‌ها

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

به نام او
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
درون سینه دلی داشتم که دسترسی به جان جانان نداشت و در این غم و درد فراق می سوخت
درون خانهء دل آتش عشقی زبانه می کشید که تمام وجود و هستی مرا شعله ور نمود و سوزاند.
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
جسم من به خاطر عدم دسترسی به آن ذات لایتناهی که روح هستی است گدازان و سوزان شد و جانم (روح من) از مشاهدهء خورشید درخشان و سوزان جمال ذات الهی سوخت .(یعنی تاب و تحمل دیدن آن عظمت و شکوه بی پایان را نداشت.)
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
از بس دل من در سوز و گداز عشق او زبانه می کشید و اشک دیدگان من جاری بود که دل خدا مرد زمان به حال من سوخت و به دلداری من شتافت.
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
آن خدامرد را بواسطهء گام نهادن در راه خدا از قبل می شناختم و برایم غریبه نبود بدین خاطر بود که برای دلجویی من آمد.(یعنی رهرو راه عشق بودم و او را شناخته بودم .)
هنگامی که من از بند خودم آزاد شدم دلم که با من جدید بیگانه بود سوخت و از میان رفت.
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
تمام زهد و پرهیزگاری حاصل عمرم را به آب بخشیدم زیرا که در این جایگه ارزشی نداشت.
آنچه که از عقل و خرد در تمام عمر خویش داشتم در راه بدست آوردن روح باقی سوزاندم و به دور ریختم.
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
از دلم رها شدم و مانند پیاله ای تهی شکست.
جسم من بدون روح ماند و در حسرت روح تبدیل به خاکستر شد.
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ای جان جانان این قصه را کوتاه کن و دوباره مرا به دیدارت نایل کن زیرا که چشم من این دنیای ظاهری را دیگر نمی بیند و به شکرانهء دیدار تو آنرا از سر بیرون رانده است.
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
اینها که دیدی همه افسانه ای دور از دسترس توست حافظ سعی کن دوباره در جسم فانی خود روحی بدمی !
(پس از آن اوج نوردی خود را کوچک می انگارد تا دربند غرور کاذب نبوده باشد!)
زیرا که شب به سحر رسید و نخوابیدیم و شمع هم به پای افسانه سرایی سوخت و تمام شد.

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا ؟ شیر از کجا؟
استاد کریم زمانی در کتاب شرح دیوان شمس خود این بیت را به این صورت معنی کرده اند که مراد از شیر خداوند است و بوزینه نماد انسان (یا بهتره بگوییم وجه مادی و حیوانی انسان) و میگویند این همراه شدن بر سفره الطاف الهی از روی رحمانیت پروردگار است که چنین دعوتی کرده است والا ذات بینهایت خداوند از کجا و بنده با جسم و با خصوصیات حیوانی از کجا که بتوان آنرا در یک مکان جمع کرد و بین این دو هیچ سنخیتی وجود ندارد که خلق به حق نزدیک شود ./ و میدانیم که این رحمانیت خداوند و زندگی همانگونه که برکات و نعمتهای مادی خود را همچون آفتاب یکسان به بندگان خود عطا میکند پس بطور یکسان همه بندگان خود را به این سور شاهانه دعوت میکند برخی اجابت کرده و به این بزم و خوان وارد شده از آن بهره میبرند تا به صفات شیران آراسته شوند و برخی خودخواسته آنرا بر خود حرام میکنند و یا میگویند ما از کجا و شاه از کجا؟
تو مگو ما را بدین شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
موفق و در پناه حق باشید

سید مهدی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

اصل مقاله
حکایتی که نظامی عروضی در چهار مقاله در مورد علّت سرایش قصیده (بوی جوی مولیان آید همی) مطرح کرده، از دیرباز بحث­های زیادی را برانگیخته است و آن حکایت چنین است:
«چنین آورده‌اند که امیر نصربن احمد که واسطة عِقد آل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام مُلکِ او بود و اسباب تمتّع وعلل ترفّع در غایت ساختگی بود، خزاین آراسته و لشکر جرّار و بندگان فرمانبردار. زمستان به دارالمُلک بخارا مُقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان. مگر یک سال نوبت هَری بود. به فصل بهار به بادغیس بود که بادغیس خرّم‌ترین چراخوارهای خراسان وعراق است. قریب هزار ناو هست پر آب وعلف که هر یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش باز رسیدند و شایسته میدان وحرب شدند، نصر بن احمد روی به هَری نهاد و به در شهر بمرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد، و بهارگاه بود، شمال روان شد و میوه‌های مالن وکروخ در رسید که امثال آن در بسیار جایها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد. آنجا لشکر برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ، و میوه‌ها بسیار و مشمومات فراوان و لشکری از بهار وتابستان برخورداری تمام یافتند، از عمر خویش و چون مهرگان درآمد و عصیر در رسید و شاه سفرم و حماحم و اُقحوان در دم شد، انصاف از نعیم جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند. مهرگان دیر درکشید و سرما قوت نکرد و انگور در غایت شیرینی رسید و در سوادِ هَری صد و بیست لون انگور یافته شود، هر یک از دیگری لطیف تر ولذیذتر و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیتِ رُبع مسکون یافته نشود: یکی پرنیان ودوم کلنجری تُنک پوستِ خُرد تکسِ بسیار آب. گویی که در او اجزا أرضی نیست. از کلنجری خوشه‌ای پنج من وهر دانه‌ای پنج درمسنگ بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد، بسببِ مائیتی که در اوست و انواع میوه های دیگر همه خیار. چون امیر نصربن احمد مهرگان و ثمرات او بدید، عظیمش خوش آمد. نرگس رسیدن گرفت. کشمش بیفکندند در مالن و منقّی برگرفتند، و آونگ ببستند و گنجینه‌ها پُر کردند. امیر با آن لشکر بدان دوپاره دیه در آمد که او را غوره و درواز خوانند. سراهایی دیدند، هر یکی چون بهشت أعلی و هر یکی را باغی و بستانی در پیش بر مهبِّ شمال نهاده. زمستان آنجا مُقام کردند و از جانب سجستان نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی. چون بهار درآمده اسبان به بادغیس فرستادند، و لشکرگاه به مالن به میان دوجوی بردند، و چون تابستان درآمد میوه‌ها در رسید، امیر نصربن احمد گفت: تابستان کجا رویم؟ که از این خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم و چون مهرگان در آمد، گفت: مهرگانِ هَری بخوریم و برویم و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد؛ زیرا که صمیمِ دولت سامانیان بود و جهان آباد، ومُلک بی‌خصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق. با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان بر خاست. پادشاه را ساکن دیدند، هوای هری در سرِاو وعشق هری در دلِ او. در اثنای سخن هری را به بهشت عدن مانند کردی؛ بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بهارِ چین زیادت آوردی. دانستند که سرِ آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد. پس سرانِ لشکر و مهترانِ مُلک بنزدیک استاد ابو عبدالله الرّودکی رفتند و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم‌تر و مقبول القول‌تر از او نبود، گفتند: پنجهزار دینار تو را خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دلهای ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی بر آید. رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته. دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و قصیده‌ای بگفت و به وقتی که امیر صبوح کرده بود، درآمد و بجای خویش بنشست، و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پردهء عشّاق این قصیده آغاز کرد:
بوی جوی مولیان آید همی
میر سرو است وبخارا بوستان


یاد یار مهربان آید همی......
سرو سوی بوستان آید همی

چون رودکی بدین بیت رسید، امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد، و بی موزه پای در رکاب خنگِ نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد........» (نظامی، 1364: 53-49).
قدیمی­ترین منبعی که درباره چند و چون این قصیده بحثی به میان آورده و با دیدی نقّادانه دربارة ارزش هنری آن سخن گفته است، تذکرة الشعراست. دولتشاه نسبت به مطالب اغراق آمیزِ نظامی عروضی ابراز تردید کرده و گفته است: «عقلا را این حالت به خاطر عجیب می­نماید که این نظمی است ساده و از صنایع و بدایع و متانت عاری. چه اگر در این روزگار سخنوری مثل این نوع سخن در مجلس سلاطین و امرا عرض کند، مستوجب انکار همگنان شود» (سمرقندی، 1366: 28).
در خصوص تأثیر گذاری شعر در نفوس و أذهان، جای هیچ گونه بحث و شک و شبهه­ای نیست؛ زیرا نمونه­ها و نظایر آن فراوان است. به طور مثال در أسرارالتّوحید می­خوانیم که روزی قوّالی پیش شیخ أبوسعید این بیت از عِماره مروزی را می­خواند:
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن


تا بر دو لبت بوسه زنم چونش بخوانی

چنان در ابوسعید مؤثّر افتاد که همان دم با جماعت صوفیان برخاست و به زیارت خاک عمارة مروزی رفت (محمد بن منوّر، 1376: 1/ 267). در مقالت دوم از کتاب چهارمقاله نیز دربارة بزرگی یافتن احمد خجستانی (که قبلاً خربنده بوده است) آمده است که انگیزه وی این دو بیت از حنظله بادغیسی بوده:
مهتری گر به کام شیر در است
یا بزرگی و عـز و نعمت و جـاه


شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا چـو مردانـت مرگ رویاروی
(نظامی، 1364: 42)
و نیز معروف است که در واقعة قتل عامِ دهلی که قریب بیست هزار نفر کشته شده بودند، نظام الملک ادیب السلطنة هند تنها با خواندن همین یک بیت، نادر شاه را از ادامه قتل عامِ مردم بازداشت:
دگر نمانده کسی تا به تیغ ناز کشی


مگر که زنده کنی مرده را و بازکشی

Revival در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹:

صفاها باختم تا محرم زنگار گردیدم....
6تیر98

مهدی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:

دوستان به نظر حقیر صحیح خواندن شعر کلید ان است نیاز به تفاسیر محیر العقول نیست.
شهر اشنایی یعنی از شهری که برای تو‌اشناست میدانی کجاست ولی من در ان غرسیم
سر چه داری که از شر یعنی راز خبر نداری

علی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد ...

مهدی م در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

در خصوص مصرع « او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد»، حل کردن مسأله «خدا را» یا «خدایا» به تدقیق معنی می‌کرد برمی‌گردد. وقتی در بیت قبلی می‌گوید «گنبد مینا می‌کرد» منظورش ساختن گنبد مینا هست.
لذا در این مصرع هم منظور ساختن است. ترکیب «خدا را می‌کرد» که به زبان دوران حافظ، «خدای را می‌کرد» هست ، منظورش از برای خداوند ساختن است. پس اینطوری «خدایا می‌کرد» بی معنی می‌شود.
اگر این معنی رو بپذیریم معنی بیت به ترتیب زیر خواهد شد :
بی‌دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
منظور از بی دل انسان است که به رغم اینکه همیشه خدا با او هست، به دلیل ضعف معرفت، خدا را نمی‌شناسد و نمی بیند، ولی ناخودآگاه تمام کارهای او از برای خداوند هست یا در چارچوب تقدیری است که خدا برای او نوشته است.

جوینده حقیقت در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

با درود به جویندگان حقیقت
یه نکته قابل توجه اینه که این غزل شباهت زیاد به غزل 27 عراقی داره تو همین سایت میتونید برید بخونید و اینکه دوستانی که بدنبال کاوش و رمزگشایی غزلیات حافظ عزیز هستن حتما به غزلیات عراقی هم سر بزنن چون غزلیات عراقی هم خانواده غزلیات حافظ هست و اینکه هر دو شاعر از کلمات ، خرابات ، دیر مغان ، پیر مغان و بسیاری از کلمات مشابه استفاده کردن ، حافظ هم تو غزلهاش گفته که غزلیات عراقی رو میخونه پس حتما دوستان عراقی رو هم بخونن
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

یوسف جمالی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۲۰:

سلام و عرض ادب خدمت دوستان عاشق به شعر
خدمت شما دوستان عرض نمایم که در جای دیگری خوانده ام به جای «مرغ دلم بکش بالله ثوابه» مصرع «اگر قتلُم کری(!) والله ثوابه» درج شده بود. استاد شجریان نیز در البوم «مرغ خوشخوان»، قطعه «ساز و آواز دشتسنتانی» نیز مصرع دوم را خوانند و اجرا کردند. زحمت این است که بررسی شود.

فررانه در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

و باز هم چون سابق یک بیت جا افتاده:
بگرفت همچون لاله دلم در هوای سرو
ای مرغ بخت کی شوی آخر تو رام ما
دیوان،انجوی شیرازی

آرین در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

سپاسگزارم اگر کسی معنی می‌نغنوم و می‌نشنوم رو بهم بگه

رسول در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱:

خطاب به دوست عزیز ب علوی نام های سپاهان و حجاز و عراق در اینجا نه نام منطقه، که نام مقام های موسیقی دورۀ مولانا هستند و در زمان او نام هیچیک از مقام های موسیقی «خراسان» نبوده است همچنان که در بیت قبلی نام های مکان «ایران» و «توران» در کمان نیامده اند

مهدی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰:

به یاد آر آخرین باری را که دلتنگی گلویت را چنان محکم می‌فشرد که چهره‌ات تیره گشته بود. به سختی نفس می‌کشیدی و هر جرعه‌ی هوا را با تلاش، از میان دستان پر قدرت اندوه که گردنت را احاطه کرده بود، عبور می‌دادی. حالتی که پس از رفتن عزیزی به تو دست داده بود.
به این حالتِ دلتنگی و اندوه شدید، تاسه می‌گویند.
غمِ غریبی است و به قول مولانا: بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است…
اگر به تاسه، الف و نونِ حالت را اضافه کنیم، تاسیان را خواهیم داشت. واژه‌ای که برای زبان گیلکی‌ست و در آن‌جا طبق گفته‌ی هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه):
تاسیان را برای حالتی به کار می‌بریم که در اولین غروبِ پس از رفتنِ عزیزی که مدتی خانه‌ی‌مان مهمان بوده، به ما دست می‌دهد. حالتی که به خاطر نبودن اوست.
آن زمان است که می‌گوییم تاسیان است.
هم‌چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته است و جای او خالی است، تاسیان می‌نامیم.
به نقل از
پیوند به وبگاه بیرونی/

شهاب در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹۶:

تصور میکنم در بیت نهم اشکالی وجود داشته باشه و مصرع دوم اینگونه باشه
مردم سنجیده را در حشر از میزان چه باک

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

بر دست من نه جام جان ، ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان ، پیش آر پنهان ساقیا
با درود .مولانا میخواهد که ساقی و کسی که از عاشقان دستگیری و آنان را یاری میکند(حافظ پیر مغان میخواندش) آن جام می عشق را در دست او نهد چرا که انسان کامل مانند او قدر آن می را میداند و نه بیگانگان با عشق که دلبسته چیز های این جهانی هستند و حتی فراتر از آن از ساقی درخواست میکند پنهان از بیگانه با عشق به او می عشق دهد چرا که بسیارند ببگانگانی که با افکار و رفتار خود سعی میکنند بر روی سالک راه عشق تاثیر گذاشته ، او را از آدمه راه منصرف ساخته و یا موجب کاهلی شوند و مولانا در ابیات زیادی به پویندگان طریقت عشق توصیه میکند به سایرین و بخصوص بیگانگان با عشق و زندگی در باره سعی و کوشش خود برای رسیدن به حضرت دوست و زنده شدن به خدا یا زندگی حرفی نزنند و خموشی برگزینند .
موفق و در پناه حق باشید

رضا صدر در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۱:

عجب غزلی از نابغه ما. جستجو می کردم برای همان مصرع «زهی سلام که دارد زنور دنب دراز» که به اینجا رسیدم. بازهم آفرین به گرداننده یا گردانندگان گنجور که واقعاً گنجی ارزشمند را گرد آورده و نگهبانی می‌کنند.
در جواب بانو معصومه، معنی دقیقش را نمی دانم و مهم نیست، مثل هر هنری تصویری زیبا می سازد که من و شما به آن شکلی بدهیم و معنایی فراخور تخیلمان. این مصرع را بزرگی مثال زده بود در جایی، شاید استاد شفیعی کدکنی در مقدمه گزیده غزلیات شمس. فکر می‌کنم آن را نمونه آورده بود از تخیل آزاد و وحشی مولانا.
در ضمن وزن مصرع زیر غلط است
به خاک پای تو هر دم همی‌کنند پیغام
احتمالا ضبط درست اون چیزی بوده مثل:
به خاک پای تو هر دم همی کنند پیام
یا حتی با معنی بهتر و با توجه به مصرع بعدی:
به خاک پای تو هر دم همی دهند پیام

محمد مهدی جوزقی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۲ - در حکمت آفرینش:

کناغ ، کرم پیله باشد یعنی کرمی که ابریشم می تند

محمد مهدی جوزقی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۲ - در حکمت آفرینش:

قرطه معرب کرته است و به معنی نیم تنه ، جامه کوتاه است

یوسف در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲:

حکیم داره به جبر اشاره میکنه و از طرفی داره به خودش دلداری میده که در واقع قصد مخاطبه. میگه خود فلک هم ناتوان در مقابل تصمیم خداوند پس زیاد فلک رو مسبب مشکلات ندونیم. و مشخصه زمانی که این رباعی رو گفته در آرامش بوده. چونکه یه جای دیگه از روی ناراحتی میگه ای چرخ فلک خرابی از کینه توست. بیدادگری شیوه دیرینه توست.

محمد مهدی جوزقی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۲ - در حکمت آفرینش:

صبغه الله به معنای داشتن رنگ اخلاص و بندگی و عبودیت است

۱
۲۶۰۰
۲۶۰۱
۲۶۰۲
۲۶۰۳
۲۶۰۴
۵۷۲۴