گنجور

حاشیه‌ها

امیرشریعتی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

در مصرع دوم از بیت پایانی واژهء "ز خم" باید یک فاصله داشته باشد ولی در اینجا به صورت " زخم" درج گردیده، همچنین واژهء " آر ای" نیز بدون فاصله و به شکل " آرای" نوشته شده، لطفا تصحیح فرمایید.

امیرشریعتی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

در مصرع دوم از بیت سوم واژهء "توبه" با یک فاصلهء بی جا و اضافه به صورت " تو به" درج گردیده، لطفا تصحیح فرمایید.
ضمنا از متولیان این سایت وزین بسیار متشکرم.

ساکت در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷:

در این رباعی، کوچکی و خُردی انسان در کانون توجه خیام قرار گرفته و برای بیان این مقصود از کلمات قطره، ذره و مگس استفاده کرده است تا به عنوان یک ستاره شناس با ما این واقعیت را در میان بگذارد که انسان در مقایسه با جهان تا چه اندازه خُرد و ناچیز است. در بیت اول کلمات آب و خاک، ترکیب انسان از عناصر چهارگانه آب و باد و خاک و آتش را به خاطر میآورد که پس از مرگ هر کدام به جایگاه قبلی خود بازگشته و با بازگشت آنها از انسان اثری باقی نخواهد ماند. اثر و آمد شدنی که در مقایسه با بزرگی عالم به جولان دادن و خودنمایی یک مگس بیشتر شباهت دارد. انتخاب مگس برای بیان این مقصود از دو جهت دقیق و شایسته است. اول به جهت کوچک بودن این حیوان و دوم به جهت عمر کوتاه اوست که در حالت عادی بیش از دو هفته و نیم نخواهد بود. از این نکته نیز نباید غافل شد که تشبیه انسان به مگس با توجه به تصویری که از این حیوان موزی در اذهان عامه وجود دارد به نوعی سرزنش و نکوهش انسان و همسو با محتوای رباعی شمرده میشود.

امیرحسین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵:

این قطعه فوق العاده استاد مولوی را شهرام ناظری با نام "قفل زندان" بصورت تک آهنگ اجرا کرده که اجرای بسیار زیباییست، مخصوصا اجرای کاخ سعادت آباد. لطفا امکان اضافه کردن تک آهنگ رو هم به فهرست خوانندگان اثر اضافه کنید. من تلاش کردم نشد اینکار انجام بدهم. سپاسگذارم.

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

سروِ چمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟

همدمِ گُل نمی شود، یادِ سمن نمی کند؟

سروِ کشیده قامتی که چمان است و ناز دارد همان حضور، یار و یا جانِ اصلیِ انسان است و چمن در اینجا چهار بُعدِ وجودیِ انسان، که بدونِ این سروِ زیبایِ بلند قامت، سبزی و لطف و زیباییِ خود را از دست داده و به خزان می ماند، حافظ پرسشی اساسی را مطرح می کند که دلیلِ این بی میلیِ سرو برای حضور در جمعِ چمن چیست؟ در مصرع دوم می‌فرماید که اگر این سرو به جمعِ چمن باز گردد می تواند علاوه بر تکمیلِ زیباییِ چمنزار با گُل همنشین و همدم و همراز شود، گُل استعاره ای از انسانهایِ کامل و بزرگانی همچون حافظ است که پس از این همدمی می‌توانند حضور یا این سروِ انسان را تعالی و رشد بیشتری دهند، آیا سروِ زیبایِ انسان، سمن را یاد نمی کند؟ سمن یا یاسمین استعاره از زیباییِ رخسارِ انسان است پیش از عزیمتِ سرو از چمنِ وجودش، یعنی در اوانِ حضورِ انسان در زمین و چند سالِ کودکی که یار یا سروِ چمان در چمن و جزوی از چهار بعدِ انسان بوده است، پس‌ چرا یادِ سمن و آن زیبایی را که قبل از ورودِ به این جهان و حتی چند سالی پس از تولد در جهانِ مادی بوده است نمی کند؟ حافظ می‌فرماید اگر سرو که جانِ اصلیِ انسان است به این چمنِ خزان و خاک شده باز گردد بار دیگر همه ابعاد وجودیِ انسان زیبا و سمن می‌گردد، اما پرسش همچنان برجاست که چرا، واقعاََ چرا با وجودِ اینهمه برکاتی که بازگشتِ سرو یا حضور برای انسان به ارمغان می آورد از بازگشت خودداری می کند؟ حافظ در ادامه غزل به دلیلِ این ناز و امتناع از بازگشت می پردازد.

دی گله ای ز طُرّه اش کردم و از سرِ فسوس 

گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمی کند

طُرِّه در فرهنگ عارفانه نمادِ جهانِ فُرم است با همه زیبایی ها و جذابیت هایش، یعنی جلوه خداوند در زمین که رخسار یا بخشِ اعظمِ رخسار را پوشانده است و برای رسیدن به دیدارِ آن رخِ زیبا باید از این جهانِ ماده عبور کرد، پس‌ حافظ دلیلِ عدمِ بازگشتِ سرو یا جانِ جانِ انسان را به چمنِ وجودیش وجودِ و مانعی به نامِ طره می داند و از حضرتِ دوست گلایه می کند زیرا اینهمه زیبایی و کشش را در برابرِ دیدگانِ انسان قرار داده و کیست که بتواند از این طره بگذرد و جانِ سالم بدر برد تا به رخسار و دیدارِ حضرتش برسد، خداوند یا زندگی با افسوس پاسخ می دهد که این سیاهِ کج گوش به فرمانِ او نمی کند تا کناری رفته و به انسان اجازه دیدارِ رخسارِ زیبایش را بدهد، طُره کج است و نافرمان، متأسفانه راست و حرف گوش کن نمی شود، اما مگر چیزی در این جهان از حیطه قدرتِ او خارج است و می تواند که نافرمانیِ خداوند را بکند؟ البته حافظ در ابیاتِ دیگری این اختیارِ طره را از تدبیرِ خداوند می داند که از ازل در برابرِ اختیاری که به انسان داده است قرار داده تا دیدار و وصالش با دشواری همراه باشد.

تا دلِ هرزه گردِ من رفت به چینِ زلفِ او

زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی کند

زُلف نیز همان طُره و زیبایی هایِ جذابِ این جهانی ست و حافظ می‌فرماید همین که در اوانِ کودکی دلِ انسان هرز گرد و در چین و لایه هایِ هزارتویِ این زلف گُم شد، آن سروِ چمان نیز آهنگِ هزیمت کرده و از چمنِ وجودیِ انسان رخت بر بست، و این دل از سفرِ دور و درازی که رفته است عزم و اراده ای برایِ بازگشت به وطن یا چمن و جایگاهِ اولیه خود ندارد، که اگر بازگردد آن سروِ چمان نیز خرامان به چمنِ خشکیده انسان باز می گردد و آنرا بار دیگر خُرَّم سر سبز می کند، دل که یکی از بُعد هایِ وجودِ انسان است مرکزِ هیجانات اوست و هم اوست که دوست می دارد و عشق می ورزد، یا خشمگین شده، تنفر و کینه می ورزد، می ترسد و مضطرب می شود یا شاد و خندان می گردد، و همین بُعدِ وجودیِ چمنِ انسان است که در حالیکه دارایِ اختیار است و می تواند از زلف بگذرد، سر سپرده اش شده و عمری در چین و لایه هایِ تو در تویِ آن سرگردان و در نتیجه از رخسار باز می‌ماند.

پیشِ کمانِ ابرویش لابه همی کنم ولی

گوش کشیده است، از آن گوش به من نمی کند

کمانِ ابرو استعاره از گنبد و چرخِ هستی یا روزگار است، و بر خلافِ طُرِّه که سیاهِ کج است و نافرمان، گوش به فرمانِ خداوند یا زندگی می باشد، (زلفِ یا طره و گیسویِ دلبرِ این جهانی نیز در اختیارِ او نیست و نسیم به هرسو که بخواهد می بَرَد، اما حرکاتِ ابرو که حسهایِ مختلفی را به عاشقِ بیچاره منتقل می کند می توان در اختیار داشت)، پس دلِ انسان که هرزه گرد شده و بجایِ جستجویِ آن یار و یا سروِ چمانِ خود در پیِ زلف بوده است، کمال و خوشبختی را در تجلیاتِ زلف و جذابیت هایِ این جهان می بیند و آن را از چیزهایی مانندِ دانشِ خود ، ثروت و مقام، همسر و فرزندان، و یا از باورهایِ خود طلب می کند، اما با وجودِ رسیدن به آن چیزها،‌ فلک بد عهدی نموده و با بی رحمیِ تمام فقط درد و غمهایِ ناشی از چیزها را نصیبش می کند، حافظ می‌فرماید انسان هرچند هم که پیشِ فلک لابه و التماس کند تا از چیزهایِ این جهانی که عمری در پیِ دستیابی به آنها رنجها برده شرابی نوشانده و او را خوشبخت کند بی فایده است، اما چرا این لابه و التماس تاثیری در تغییرِ تصمیمِ فلک ندارد؟ گوش کشیدنِ ابرویِ حضرت دوست کنایه از ترش کردنِ روی و عِتابِ خداوند است، و حافظ می‌فرماید به دلیلِ همین اخم و خشم است که فلک نیز گوش یا توجهی به این لابه هایِ انسان نمی کند و وقعی به درخواست‌های بی وقفه او نمی گذارد.

با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتن نمی‌کند

عطفِ دامن علاوه بر متبادر ساختنِ عطوفت و مهربانی در ذهن، به معنیِ سجاف و چاکی ست که در دامانِ زیبا رویان در نظر می گرفتند و در قدیم برگِ گُلهایِ خوشبو را در آن سجاف قرار می دادند تا آن زیبا روی هرکجا که پای بگذارد عطرِ دامان خبر از آمدنش را به شیفتگان و عاشقان بدهد، در مصراع دوم خاک استعاره از وجودِ مادی و جسمانیِ انسان است، یعنی همان چمنِ بیتِ اول که بدلیلِ عدمِ تمایلِ سروِ چمان به بازگشت، مبدل به خاک شده است، پس‌حافظ ادامه می دهد حضرتِ معشوق که سراسر لطف است و مهر، دامن کشان هر لحظه از برابرِ چشمانِ انسان گذر می کند و عطرِ حضورش را می توان در طُرِّه و زیبایی هایِ او از گُل و سبزه تا رودخانه و دشت و دریا و موجودات تا ستارگان و کهکشان ها به مشامِ جان شنید، پس‌از بادِ صبا یا بادِ موافقِ زندگی عجیب است که چرا با وجودِ شمیمِ عطر و چنین وسعتِ لطف و مهربانیِ بینهایتش، خاکِ خشکیده چمنِ انسان را مُشکِ خُتن نمی کند و آن را به سبزه زارِ خُرم و معطر تبدیل نمی کند، درواقع حافظ قصدِ آن دارد متذکر شود که بدونِ جستجوی انسان و یافتنِ سروِ چمانِ خود و ایجادِ میل در او به بازگشت به خاکِ وجودیش، از مُشک و عطرِ و عطفِ دامنِ حضرتش چیزی عایدِ انسان نخواهد شد، نه بوسیله لابه و نه با استغاثه هایِ برآمده از ذهن، چمنی درکار نخواهد بود و حتی اخمِ ابرویِ گوشه کشیده و دَرهمش برایِ برخوردار شدن انسان از طُره هم منحنی نخواهد شد.

چون ز نسیم می شود زلفِ بنفشه پُر شکن

وه که دلم چه یاد از آن عهد شکن نمی‌کند

نسیم اتفاقاتِ کوچک زندگی ست و چیزهایِ این جهانیِ ذکر شده به زلفِ بنفشه تشبیه شده است که سخت شکننده هستند، حافظ ادامه می دهد با وجودِ اینکه گستردگیِ عطفِ دامنِ حضرتش کُلِ هستی را در بر می‌گیرد اما کمانِ ابرویِ او از غیرتش تابِ دیدنِ سرگشتگیِ انسان را در چینِ زلف ندارد، پس به نسیمی و با اتفاقاتِ ریز و درشتی که در زندگی هر انسانی می افتد، زلفِ بنفشه را درهم می شکند و به چیزهایی که انسان آنها را در دل و یا مرکزِ خود قرار داده و از آنها طلبِ سعادتمندی و آرامش می کند آسیب می زند، برای نمونه همسرش او را ترک می کند، یا بخشی از ثروتِ خود را از دست می دهد، یا از مقامی که دارد عزل می شود، و یا دانشی را که فصل الخطاب می دانست با نظریه هایِ جدید رد کرده اند، در مصراع دوم وه همان آهی ست که پس‌از آن نسیم از نهادِ انسان بلند می شود و او عهد شکنیِ فلک را به یاد می آورد، فلک یا روزگار با فریب به انسان وعده خوشبختیِ قرار دادنِ تصویرِ ذهنیِ زلف در دل را می دهد، اما به آن وفا نمی کند و آه است که پس از شکستِ زلف از دلِ انسان بر می آید، پیش از این شکست او گمان می برد با رسیدن به آن ثروت یا ملک و اتومبیل، یا وصالِ معشوق و دلداده اش و یا موفقیت در تحصیلات بطورِ قطع شاهدِ خوشبختی را در آغوش خواهد گرفت اما اکنون ناباورانه می‌بیند آن چیز یا زلفِ بنفشه به نسیمی کوچک، پر شکن و آسیب پذیر است و امیدِ انسان برایِ رسیدن به سعادتمندیِ آن چیز را برباد می دهد.

دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمی شود

جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی کند

در این بیت حافظ به چهار بُعدِ وجودیِ انسان می‌پردازد که همان چمنِ بیتِ مطلعِ غزل است، دل که پیش از این شرح داده شد بُعدِ هیجانیِ انسان است که سرچشمه غم و شادی و عشق و خشم و دیگر هیجاناتِ انسان است، جان در مصراع اول یعنی جانِ اصلیِ انسان یا جانِ برآمده از جانان، جانِ مصراع دوم همان جانِ جسمانی ست که اگر از تن بیرون بیاید مرگِ جسمانی انسان را به همراه خواهد داشت ، و تن هم که بُعدّ چهارمِ انسان است، پس‌حافظ در ادامه بیتِ قبل می فرماید با شکستنِ زلفِِ بنفشه  بر اثرِ نسیمِ حوادثِ روزگار کُلِ ابعادِ وجودیِ انسان در هم خواهد ریخت و دچارِ آشفتگی خواهد شد، معنیِ زلفِ بنفشه درواقع امیدوار شدنِ انسان به روی یا صورت و  تصویرِ ذهنیِ چیزهای این جهانی ست بدونِ توجه به رخسار و در بیتِ قبل به آن پرداخته شد، پس‌ با پُر شکن شدنِ زلفِ بنفشه است که دل یا همه هیجانات انسان که قرار بوده است در راستایِ همدمی با رخسار یا جانِِ اصلیِ انسان باشد و هماهنگ با او عمل کند، از کارِ خود بازمانده و همدمِ جان نمی شود، یعنی دل در جهتِ ذهن هیجانات خود را ابراز می کند و البته که ذهن در خدمتِ بُعدِ جانِ حقیقی نیست، در مصراع دوم می‌فرماید با این ناهماهنگیِ هیجاناتِ انسان با جانِ اصلی ست که اتفاقِ دیگری نیز برای ِ انسان خواهد افتاد و آن از دست رفتنِ سلامتِ جسمی و روانیِ اوست زیرا بُعدِ جانِ جسمانی هم دیگر از خدمتِ به تن سر باز می زند و در نتیجه تن و روانِ انسان بیمار می شود، غالبِ ما انسانها همین گونه ایم، امروزه هم می‌بینیم انسان‌ هایِ بسیار موفقی را که با نسیمی زلفِ بنفشه شان شکسته می شود، مثلآ ثروت یا مقام و یا همسر و عشقشان را از دست می دهند، یا پدر و مادری که سالها برای فرزندشان  زحمت کشیده اند و با خونِ دل او به اینجا رسانده اند اکنون می بینند فرزند برابرِ سلیقه آنان زندگی نمی کند،  پس‌ ما با دیدنِ شکنِ یکی از این زلفهای بنفشه و عهد شکنی هایِ فلک در رسانیدنِ ما به سعادتمندی و بی تأثیر بودنِ لابه و التماس هایمان به کمانِ ابرویش، بی تاب شده و جسمِ ما هم بیمار می شود، و برخی که تحملِ کمتری دارند خود را ناقص و بی مصرف می بینند  و حتی دست به خودکشی  می زنند.

ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می دهد

کیست که تن چو جامِ می، جمله دهن نمی کند

ساقیِ سیم ساق آرایه زیبایی ست و استعاره از حضرتِ دوست، که هرچه در جامِ ما بریزد عین سیم و زر است، انسان که بدونِ توجه به‌ رخسار که اصل است، قصدِ نوشیدنِ شرابِ سعادتمندی از چیزهایِ این جهان و زلفِ حضرتش را دارد به ناگهان می‌بیند از شرابِ موردِ انتظارش خبری نیست و همه دُردِ شراب است که نصیبش می شود، پس‌حافظ می‌فرماید چاره کار این است که  تنِ خود را جمله دهان کرده و با رضایت کامل و خوشنودی همچون جامِ می که دهانی همیشه خندان دارد پذیرایِ این دُرد باشد، او با این پذیرش پیامی به ساقی یا خداوند می دهد به این معنی که او خطا می کرده که طلبِ شراب از زلفِ حضرتش می نموده است، پس‌ هرچه از دوست رسد نیکوست و در اینصورت شاید ساقی از خطایش بگذرد و از این پس او بتواند از زلفِ حضرتش نیز بهره و تنعمی حقیقی ببرد و ساقی بجایِ دُرد به او شرابِ ناب بدهد.

دستخوشِ جفا مکُن آبِ رُخم که فیضِ ابر

بی مددِ سرشکِ من دُرِّ عدن نمی کند

 در ادامه انسانی که خطایِ خود را پذیرفته است باید از حضرتِ ساقی عذر خواهی کند، این کار باید صادقانه باشد تا موردِ قبولِ خداوند یا زندگی قرار گیرد و معمولأ این اتفاق بوسیله دلِ شکسته و چشمانِ اشکبار امکان پذیر است و حافظ می‌فرماید بدونِ مددِ این بازگشتِ حقیقی امکانِ برخورداریِ فیض و ابرِ رحمتِ خداوند وجود نداشته و تنها به مددِ همین سرشک است که خاکِ وجودش به دُرِّ دریایِ عدن مبدل خواهد شد، در قدیم معتقد بودند قطره ای باران که درونِ صدفی در سطحِ آبِ دریا می غلتد پس‌ از مدتی مدید مبدل به دُرّ و مروارید می گردد که مرغوب ترین نوعش در خلیجِ عدن بدست می آمد، پس‌ حافظ از خداوند می خواهد اکنون که خطایِ او (انسان) را پذیرفته است این آبِ زندگی را که بر رخسارِ او جاری ست دستخوشِ جفایِ روزگار نکند، یعنی به او این توانایی را عنایت کند که از این آبرو و بازگشتش به خداوند نیز همچنان که پیش از این از زلف قصدِ نوشیدنِ شراب داشته است، نخواهد که شراب نوشیده و طلبِ سعادتمندی کند، زیرا می‌ترسد این دستاورد که با خونِ دل بدست آمده است نیز موردِ جفایِ کمان ابرویش قرار گرفته و به دُرد و دَرد مبتلا گردد.

کشته غمزه تو شد حافظِ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمی کند

آن کسی که مصداقِ بیتِ قبل است و با احساسِ دردِ ناشی از نوشیدنِ دُرد، با پذیرشِ خطایِ خود صادقانه آهنگِ بازگشت به اصلِ خویش را نمود و از حضرتش عذرخواهی کرد، به سعادتمندی و دریافتِ شرابِ ناب رسید، حافظ می فرماید  اما کسی که این پند را نشنیده و همچنان می خواهد از چینِ زلف، شرابِ توهمی بنوشد بدون اینکه رخسارِ حضرتش را در ورایِ این زلف و جاذبه هایِ این جهانی ببیند و تشخیص بدهد، شک نکند که تیغ سزایِ اوست‌ و کشته غمزه حضرتش خواهدشد و با فروتنی خود را مثال می زند،  یعنی کسی که اینهمه دَردی که در طولِ زندگی بر  وی وارد شده او را وادار به سخن گفتن و ابرازِ دَرد نکرده، بدلیلِ این است که دَرد را نپذیرفته تا بیان کند و لاجرم در پیِ یافتنِ طبیب و درمان نیز نبوده است، پس سزاوارِ تیغ خواهد بود. یعنی کمانِ ابرویِ گوش کشیده آنقدر چیزهایی را که چنین انسانی از طُرِّه حضرت دوست ربوده است آماجِ تیغِ خود کرده و از وی باز می ستانَد تا سرانجام او را درد سخن کند و اظهارِ درد کند و بپا خاسته، به خویشتنِ خود بمیرد تا به او زنده شود. در غزلی دیگر می‌فرماید؛

طبیبِ عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

پوریا در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

تعداد کسلانیکه عطار رو دنبال میکنند ظاهرن کمه

دریا در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز:

صدای این اقاهه ک داره میخونه شعرشو خیلی زنونس.دوسش ندارم

سید علی موسوی رومشکانی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰:

زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من.
مستی شبانه و کارساز بودن آن اشاره دارد به نماز شب و کارگشایی آن. از آیت الله قاضی رحمه الله نقل است که فرمودند: نشنیدم کسی به جایی رسیده باشد مگر از طریق نماز شب!!! حافظ با ظرافت شاعرانه و به زیبایی اهمیت نماز شب را برای وصال یار که در واقع "مقام محمود" هست رو بیان کرده و از عارفی مثل حافظ جز این نیز انتظار نیست. قران کریم به پیامبر اکرم(ص) می فرماید که: و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا.(سوره مبارکه اسرا آیه شریفه 79)

ساکت در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۰۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

در این رباعی بار دیگر موضوع مرگ که محتوای بیشتر رباعیات خیام را تشکیل میدهد مطرح شده است. دقت و تأمل خیام در موضوع مرگ سبب شده است که به مفهوم مقابل آن یعنی زندگی نیز پی برده و رباعیات ماندگاری در باب اهمیت و ارزش وقت و زمان بسراید. در این رباعی مفهوم مرگ در قالب فعل شکستن (در هر دو بیت) انعکاس یافته و شکستن پیاله کنایه از مرگ و از هم پاشیدن انسان شمرده شده است. محتوای این رباعی بر محور این پرسش شکل گرفته است که چرا باید ارزش انسان کمتر از پیاله‌ای باشد که حتی یک انسان مست از شکستن آن خودداری میکند؟ چرا باید این سر و پای نازنینی که (مانند پیاله) از خاک سر و دست پیشینیان ساخته و پرداخته شده است چنین خرد و متلاشی شود؟ این اندامهای ظریف و لطیف به دلخواه چه کسی به هم پیوستند و بر پایه بغض و دشمنی چه کسی باید از یکدیگر بگسلند؟

مصطفی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

همایون شجریان این غزل سعدی رو زنده کرد انصافا

Mansour Choupani در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷:

این همه رمز است و مقصود این بود
کان جهان اندر جهان آید همی
لامکان در مکان می آید!

مژده در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

ساعد و سعد...
ساق و سوق...

امین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

سلام
دوستان همه به عشق اشاره می کنند که ماندگار است .اما یک سوال :
عشق چیست ؟ آیا در میان دوستان کسی می تواند آن را تعریف کند .

امین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

سلام
فکر میکنم برای درک بعضی از الفاظ بکار رفته در اشعار شعرای پارسی مانند شراب و شاهد و ساقی ... بد نباشد که دوستان مطالعه ای بر کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری داشته باشند . البته به نظر بنده جناب حافظ در بسیاری از اشعارش در لفافه اشارات وثیقی به ائمه داشته . برای مثال بعید نیست کشتی شکسته اشاره به سفینه النجات (امام حسین (ع)) باشد که همه سلوکش فرا تر از عقل بود . همان حال مستی که به ایهام محصول ام الخبائث است.

حیدر هارونی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
من یقین دارم که در پیشگاه بیکران او نه مسلمان معنی دارد نه ترسا .
و نه یهود و بودا. ماییم که غرقه در افرینش مذهب ها و «...ایسم» ها غرقه
شدیم و فراموشمان شده امده ایم که چه بکنیم. بر خلاف حضرت مولانا چراغ
در دست گرفتیم تا منصور حلاجی بیابیم و بر دار کنیم.

جمشید پیمان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

سلام: در بیت پایانی غزل می خوانیم :
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح: ترک الناسَ من الوجدِ سکاری
به نظر من در مصرع نخست سعدی میگوید هیچ باخرد و معرفت داری مستی ما را ملامت نمی کند و پس از این مقدمه در مصرع دوم به مخاطبش می گوید: به ، " صاح"، یعنی کسی که تازه از حالت مستی خارج شده است بگو که مردم از مستی به وجد و نشاط آمده و سرخوش را رها کند ( آنها را به حال خودشان بگذارد)! فکر می کنم سعدی تفاوت میان هوشیار در مصرع نخست ( یعنی انسان آگاه و با معرفت و با شعور) با کسی که از حالت مستی خارج شده و هوشیاری ظاهری دارد( صاح) و به سرزنش مستی و مستان می پردازد را برجسته کرده است!

فاطمه تسلیم در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۷ - ماندهٔ بابا:

در برخی نسخه‌ها این شعر ابیات بیشتری هم دارد؛ مثلاً یک این بیت:
صبر از من و تردد و غوغا از من
همشیره خرج ماتم بابا از آن تو

گویان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۰ - قیساریه، کفرسابا، کفر سلّام:

کایسری یا قیصریه در ترکیه امروزی

مرجان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲:

با سلام
به نظر اینجانب منظور از اسحاق، قربانی شدن اسحاق جای اسماعیل نیست بلکه خطاب اسماعیل است و یک گفتگو با ذهن یا پدر و مخاطب دادن اسحاق بدین معنی که ای اسحاق من قربان تو هستم

سپیده طالبی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۳:

شیرگیرانه در بیت سوم مصرع دوم به چه معنایی است!
با توجه به معنی (گیر) که (بست) میباشد و به کاربردن آن بصورت واژه‌ی( شیرگیر) و ساختن قید بر آن اساس، (شیرگیرانه) معنی( در حال بستن شیر / در حال گیر انداختن شیر / در حال گرفتن شیر)میتواند معنا بدهد
در اینجا سوالی برای من بوجود آمد :
با توجه به برداشت مفهومی فوق و کاربرد (گیر) و اینکه (همگیر شدن) نیز به معنای (بسته شدن و یا لخته شدن) است ، قیدی بر آن اساس یعنی واژه ( همگیرانه) به چه معنایی میتواند باشد ؟
آیا به معنای( با انسجام ) است یا ( محکم ) است و یا (متحد و اتحادی از نوعی که متحدین در خصوصیت و مورد اتحادشان بسیار با هم نزدیک و هم عقیده هستند) نیز میتواند بکار رود؟

۱
۲۵۲۶
۲۵۲۷
۲۵۲۸
۲۵۲۹
۲۵۳۰
۵۷۲۴