گنجور

حاشیه‌ها

هانیه سلیمی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶:

خانم نگار
کاش مینوشتید اشکال خوانش در کجاست که امکان بررسی و در صورت نیاز اصلاح باشد.

علی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - مطلع دوم:

زهی
لغت‌نامه دهخدا
زهی .[ زِ ] (صوت ) ادات تحسین . آفرین . احسنت . خهی . (فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ تحسین است . (غیاث ). کلمه ٔ تحسین و آفرین است مانند خهی . (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). و این هم مرکب است از زه ای چنانچه خهی از خه ای . (شرفنامه ٔ منیری ). کلمه ٔ تحسین یعنی خهی و چه خوش است و چه خوب . (ناظم الاطباء). خهی . احسنت . خوشا. چه بسیار خوب . آفرین بر. حبذا. چه بسیار نیکو. چه بسیاردر خوبی ...
مقصود
مقصود. [ م َ ] (ع ص ، اِ) آهنگ نموده شده . (آنندراج ). طلب شده و آهنگ شده و قصدشده . (ناظم الاطباء). || مراد و نیت و خواهش وکام و آرزو و غرض و آهنگ و اراده و قصد و مطلوب . (ناظم الاطباء). مراد. مرام . مطلوب . منظور. کام . هدف . خواست . خواسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هرکه یک روز در پیش او زانو زده است برای علم یا برای یافتن مقصود، بزرگ طریقت و مقتدای وقت خویش شده است . (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 2). خبر دادن از منازل نه چنان بود که از مقصود خبر دهد. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 745). بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود ایشان حاصل کردند. (سیاست نامه ). و می گوید مقصود تو از او حاصل آید. (سیاست نامه ).
غرض
لغت‌نامه دهخدا
غرض . [ غ َ رَ ] (ع مص ) تافتگی و اندوهناکی . به ستوه آمدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): غرضه منه ؛ ضجر منه و مل َّ. یقال : غرض بالمقام . (اقرب الموارد). تنگ دل شدن و ستوه شدن . (تاج المصادر بیهقی ). دلتنگ و ملول شدن . || شوق . آرزومند گردیدن . یقال : غرضت الیه ؛ ای اشتقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قال الاخفش تفسیرها: غرضت من هؤلاء الیه . (اقرب الموارد). آرزومند شدن . (تاج المصادربیهقی ). || شیفته شدن . دلباخته ٔ عشق شدن .(دزی ج 2 ص 206) . || ترسیدن . تافتگی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): غرض من فلان ؛ خاف . (اقرب الموارد) (المنجد). || غرض بینی ؛ رسیدن بینی به آب قبل از لب موقع آب خوردن . (از اقرب الموارد). || (اِ) نشانه ٔتیر. ج ، اغراض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) . هدفی که به آن تیر اندازند. (اقرب الموارد). هدف و نشانه . (غیاث اللغات ). نشان . آماج .
آماجگاه . برجاس . تکوک . چنگال . نموک . بوته . بکوک . تلوک . دفک : تیر تدبیر او بر واسطه ٔ غرض نشست .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1272 هَ . ق . ص 432). اما میخواست تا پسر چون پدر مطعون السنه ٔ بشر نشود و غرض سهام ملام بندگان باری تعالی نگردد. (جهانگشای جوینی ). || خواست و آهنگ . یقال : فهمت غرضک ؛ ای ارادتک و قصدک . (منتهی الارب )(آنندراج ). مجازاً مطلب و مقصود و حاجت . (غیاث اللغات ). خواست . مراد. مقصود. (مقدمةالادب ). قصد. غایتی که رسیدن بدان را خواهند. خواسته
همایون
لغت‌نامه دهخدا
همایون . [ هَُ] (ص ) در اصل به معنی مبارک و فرخنده است . (انجمن آرا). خجسته . فرخنده . فرخ . فرخجسته .
.
مافیها
لغت‌نامه دهخدا
مافیها. (ع اِ مرکب ) آنچه در آن است : دنیا و مافیها، دنیا و آنچه در آن است
طفولیت
لغت‌نامه دهخدا
طفولیت . [ طُ لی ی َ ] (ع اِمص ) کودکی . بچگی . صباوت . خردسالی . صبا : از عصر طفولیت به زمان شباب رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 397). او در سن طفولیت ... موسم ضعف رای و نقصان رشد بود.
ارض
لغت‌نامه دهخدا
ارض . [ اَ ] (ع اِ) زمین . (منتهی الأرب ). زمی . غبرا. ام ّآدم . ام صبّار. ام عبید. ام کفاة. ابن حلاوة. || خاک . وآن مؤنث و اسم جنس است . (منتهی الأرب ). ج ، ارضون ، ارضین ، ارضات ، اُروض ، اراض ، اراضی . (مهذب الاسماء). و بعضی ارض را جمع بدون واحد دانسته اند. (منتهی الأرب ). و رجوع به زمین شود. || دست و پای اسب . (مهذب الاسماء). دست و پای چاروا. || اسفل قوائم ستور. || هرچه فرود و پست باشد. هر جای پست . موضع شیب . || زکام . (مهذب الاسماء). || لرزه . (مهذب الاسماء). لرزه ٔ تب . || لاارض لک ؛ کلمه ٔ ذم است مانند لااُم لک .
- ارض الجزیه ؛ زمینی که بتصرف مسلمین درآمده و طبق پیمان با شرایط مقرره از جانب امام بمالکین غیرمسلمان بازداده شود.
سافل
لغت‌نامه دهخدا
سافل . [ ف ِ ] (ع ص ،اِ) فرود و پست . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). نقیض عالی . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). پائین . نقیض بالا: فجعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیهم حجارة من سجیل . (قرآن 15 / 74 و نظیر آن در سوره ٔ 11 آیه 82).
طغرا. [ طُ ] (ع اِ) طُغْری ̍. القابی باشد که بر سر فرمان پادشاهان مینویسند، و در قدیم خطی بوده است منحنی که بر سر احکام ملوک میکشیده اند. (برهان ). نوعی از خط پیچیده ٔ حروف که به آن خط بر فرمان پادشاهان القاب نویسند. ظاهراً این لفظ ترکی است ، در مناظرالانشاء نوشته که : طغرا خط سطبری باشد بخط پیچیده که القاب و اسم سلطان باشد، مثل السلطان الاعظم الاعدل جلال الدین اکبر پادشاه غازی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خطی است که در عهد ملوک قدیم بالای امثله و مناشیر ایشان میکشیده اند بر شکل کمانی . (صحاح الفرس )
مکلل
[مُ کَلْ لَ] (ع ص) اکلیل پوشیده. تاج و اکلیل بر سر نهاده. (ناظم الاطباء). تاج بر سر نهاده شده. (غیاث) (آنندراج). بااکلیل. متوج. اکلیل نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
لافتی
لغت‌نامه دهخدا
لافتی . [ ف َ تا ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: لا به معنی نه +فتّی به معنی جوان ) اشاره است به حدیث :
لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقار.

لولاک
لغت‌نامه دهخدا
لولاک . [ ل َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: لو + لا + ک ضمیر) اگر نبودی تو.
- خواجه ٔ لولاک یا سید لولاک ؛ رسول اکرم صلوات اﷲ علیه و اشاره است به حدیث قدسی که خدای تعالی خطاب به او علیه السلام فرموده است : «لولاک لما خلقت الافلاک »؛ اگر تو نبودی آسمانها نیافریدمی
لات نام بت یا ایزدبانویی در عربستان پیش از اسلام و یکی از سه بت مهم مورد پرستش در مکه بوده‌است. نام این بت در قرآن در کنار دو بت دیگر به نامهای عزی و منات ذکر شده که از نظر اعراب جاهلی دختران الله به‌شمار می‌رفتند.
عُزّی از بت‌های عرب‌های پیش از اسلام است. ظالم بن اسعد، نخستین کسی از عرب بوده‌است، که بت عزی را پرستش نموده‌است. پرستندگان عزی، خود را عبدالعزّی می‌نامیدند، که به معنی بنده عزی است. عزی، از بزرگ‌ترین بت‌ها نزد قریش شمرده می‌شد. عرب‌ها، سه بت لات، مَنات و عزی را بنات‌الله الثلاثة یعنی سه دختر الله می‌نامیدند و آن سه را شفیعان خود نزد خدا می‌دانستند. قبیله قریش برای پرستش عزی، در حراض، پرسشتگاهی مانند کعبه ساخته بودند، که به آن سقام می‌گفتند. در قرآن، نام عزی در کنار دو بت مهم دیگر عرب، آمده‌است[1] خالد پسر ولید، به دستور محمد، این بت را شکست.
طراز
لغت‌نامه دهخدا
طراز. [ طِ ] (معرب ، اِ) نگار جامه . (منتهی الارب ). معرب است .(منتهی الارب ) (صحاح ). اصل این کلمه تراز فارسی و معرب است ، سیوطی در کتاب «المزهر» گوید: فممّا اخذوه (ای العرب ) من الفارسیة، الطراز. زوزنی در کتاب المصادر خویش گوید: التطریز بر جامه طراز کردن . طراز جامه .(قوافی امیر علیشیر). علم ثوب . (زمخشری ) (صحاح ). علم جامه . (اوبهی ). نقش و نگار جامه . نگار علم . (مهذب الاسماء). نقش . علم . (مجمل ). علم جامه و مطلق آرایش و زینت مجاز است . و با لفظ آوردن و دادن و کشیدن و نهادن و بستن و انگیختن مستعمل . (آنندراج )
یلان
یَلان ؛ به معنی شیران و پر دلان است .
گیر و دار. [ رُ ] (اِمص مرکب ، اِ مرکب ) مرکب از: دو فعل گیر (گرفتن ) به اضافه ٔ واو عطف و فعل دار (داشتن ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اخذ و ضبط. || اختلاط بانگهای مبارزان ، و شور و غوغای آنها. (ناظم الاطباء)
لرزش یا رَعشه به حرکاتی غیرارادی و پاتولوژیک[1] در ماهیچه‌های بدن گفته می‌شود که حالتی نسبتاً ریتمی و نوسانی (به جلو و عقب) دارند.[2]
لرزش رایج‌ترین شکل حرکت‌های غیرارادی است و می‌تواند در دستان، بازوها، سر، صورت، تارهای صوتی، بالاتنه و پاها رخ دهد. بیشتر رعشه‌ها در دستان اتفاق می‌افتند. در بسیاری از افراد، لرزش یک سمپتوم یا نشانه برای اختلالی عصبی در بدن است.
از شناخته‌شده‌ترین لرزش‌ها می‌توان به لرزش فک و به‌هم خوردن دندان‌ها به‌دلیل سرما ویا ترس اشاره نمود. به رعشه و فلج بخش‌هایی از صورت لقوه گفته می‌شود.
حبل
لغت‌نامه دهخدا
حبل . [ ح َ ] (ع اِ) رسن . (دهار) (معجم البلدان ). طناب . ریسمان . آنچه به آن بندند
جوزا. [ ج َ ] (اِخ ) جوزاء. نام برجی است از بروج آسمان . در اصل لغت جوزا بمعنی گوسپند سیاه است که میان او سپید باشد و چون این چنین گوسپند در میان گله ٔ گوسپندان سیاه مطلق بغایت اظهر و نمودار باشد همچنین برج مذکور نیز به نسبت دیگر بروج کواکب روشنی دارد و در میان همه ٔ بروج ممتاز است لهذا به این اسم مسمی کردند و صورتش بشکل دو کودک برهنه است که پی همدیگر درآمده اند.
دوپیکر. یکی از بروج دوازده گانه ٔ فلکی ، و آنرا توأمان نیز گویند. یکی از دو خانه ٔ عطارد است و خانه ٔ دیگر آن سنبله است . (مفاتیح ). || نام صورت دیگر است از صور جنوبی بصورت مرد قائم بدو صورتی از صور منطقةالبروج میان ثور و سرطان که در آن هشتادوپنج ستاره رصد کرده اند بشکل دو تن ایستاده تخیل شده ، دستها بر گردن یکدیگر دارند، سرها سوی شمال شرقی و پایها بجنوب غربی
اژدر
لغت‌نامه دهخدا
اژدر. [ اَ دَ / اِ دَ ] (اِ) مار بزرگ . (برهان ). مار بزرگ جثه . (غیاث اللغات ). اژدرها. اژدها. تنّین . ثعبان . (بحر الجواهر). بَرغَمان . بُرسان . در اساطیر قدیمه نام ماری بغایت عظیم که از دهان آن آتش بیرون میریخته است

سیامک در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:

من این شعر رو تقریبا حفظ بودم آنقدر غلط غولوط نوشتند که کلش از سرم ورید

علی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

از پا افتادن: کنایه از ناتوان شدن

علی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

واژه: قاصد
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: qAsed
الگوی تکیه: WS
شمارگان هجا: 2
برابر ابجد: 195
قاصد
قاصد. [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی ازقصد. آهنگ کننده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). قصدکننده . (مهذب الاسماء). || در اصطلاح فارسی مستعدقتل . (آنندراج ). آنکه قصد جان کسی کند
|| راه راست رونده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). || میانه . (فرهنگ نظام ). || نزدیک . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || آسان . || سبک . (مهذب الاسماء). || چوب شکننده . (آنندراج ). || برید. پروانه .پیک . رسول . پیاده ای که نامه یا پیغام برای دور برد.پیغامبر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). و این معنی مخصوص فارسی است . (فرهنگ نظام ). رجوع به چپر و چاپار شود
سمند
سمند.[ س َ م َ ] (اِ) رنگی باشد بزردی مائل مر اسب را. (برهان ) (آنندراج ). رنگی است مر اسب و اشتر را. (جهانگیری ). اسب زرده . (فرهنگ اسدی ) (السامی )
رکاب
رکاب . [ رِ ] (ع اِ) شتران که بدان سفر کرده شود (واحد ندارد) یا واحد آن راحلة است . ج ، رُکُب و رِکابات و رَکائِب . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). شتر که واحد آن راحلة است و ج ، رکائب و رکب و رکابات . (از اقرب الموارد). شتران که بر آن سفر کنند. اشتران باری نر و همه یکسان و این کلمه جمع است بی واحد. (یادداشت مؤلف ). شتران که برنشستن را شاید. (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص 47). شتران سواری . (غیاث اللغات ). || رکاب زین . ج ، رُکُب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رکاب زین مانند غرز [رکاب چرمین ] است در پالان . (از اقرب الموارد). حلقه ٔ آهنی که بر دو سوی زین آویخته است و سوار پای در آن حلقه استوار کند. (یادداشت مؤلف ). حلقه مانندی است از فلزات که به دو طرف زین اسب آویزند به وقت سواری پای را در آن کنند.
پا در رکاب
لغت‌نامه دهخدا
پا در رکاب . [ دَرْ رِ ] (ص مرکب ) سوار. || مهیا و مستعد و آماده ٔ سفر. || دَم ِ نزع که ابتدای سفر آخرت است . (برهان ). محتضر. || هر چیز که نزدیک به ضایع شدن باشد عموماًو شرابی که مایل بترشی شده باشد خصوصاً. (برهان ).
ساغر
لغت‌نامه دهخدا
ساغر. [ غ َ ] (اِ) پیاله . (شرفنامه ٔ منیری ). (رشیدی ). آوند شراب که آن را ساتگی و ساتگین و ساتگینی نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). پیاله ٔ شراب . (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث بنقل از مدار و بهار عجم و برهان ) (انجمن آرا). صاخره . (دهار). گوش پستان و گل از تشبیهات اوست . (آنندراج ). جام . گیلاس پایه دار. کاسه . قدح . طاس . لیوان . استکان . مشربه . آبخواره ٔ سفالین . ظرف باده خوری . کاس . صاغر. پیاله ٔ شراب خواری بزرگ
بازبسته
لغت‌نامه دهخدا
بازبسته . [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مربوط. وابسته . مرتبط. پیوسته :
بشمشیر او بازبسته است گیتی
عرض بازبسته است لابد بجوهر.
ازرقی .

هر اولی به آخری بازبسته است . (از تاریخ بیهق ).
چون نی بخیال بازبسته
مویی ز دهان مرگ رسته .
نظامی .
اغیار
لغت‌نامه دهخدا
اغیار. [ اَ ] (ع اِ) بیگانگان و این را فارسیان بجای مفرد استعمال کنند. (آنندراج ). دشمنان . مخالفان محبوب . (شرفنامه ٔ منیری ). یعنی دشمنان و مخالفان محبوب . آنکه یار نباشد. (مؤید). ج ِ غَیر، بمعنی سوا، مگر و جز آن . (المنجد). مأخوذ از تازی ، مردمان اجنبی و بیگانه و نامحرم . (ناظم الاطباء). بیگانگان . رقیبان
فراغت
لغت‌نامه دهخدا
فراغت . [ ف َ غ َ ] (ع مص ) پرداختن . فراغ . رجوع به فراغ شود. || (اِمص ) فرصت و مهلت . (ناظم الاطباء). مجال : دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی بود که از عمل فروماند. (گلستان ).|| آسایش و آرامی و استراحت . ضد گرفتاری از کار و شغل . (ناظم الاطباء). آسودگی . آرامش : بر جایهای ایشان نشینند و با فراغت روزگاری کرانه کنند. (تاریخ بیهقی ). در هر چیزی که از آن راحتی وفراغتی به دل وی پیوندد، مبالغتی تمام باشد. (تاریخ بیهقی ). پنداشتم که خداوند به فراغتی مشغول است ، به گمان بودم از بار یافتن و نیافتن . (تاریخ بیهقی ).
تنت گور است و پا الحد، دلت تابوت و جان مرده
فراغت روضه ٔ خرم ، مشقت دوزخ نیران .
ناصرخسرو (دیوان ص 358).

اکنون چیزی اندیشیده ام که تو رااز آن فراغت باشد. (کلیله و دمنه ).
هرچه امن و فراغت است و کفاف
یافت خاقانی از جهان هرسه .
خاقانی .

تیرباران بلا پیش و پس است
از فراغت سپری خواهم داشت .
خاقانی .

ز بهر فراغت سفر میگزینم
پی نزهت اندر قضا میگریزم .
خاقانی .

بخت غنوده به درد دل غنوم شب
گر به فراغت غنودمی ، چه غمستی .
خاقانی (دیوان ص 805).

زیر آن تخت پادشاهی تاخت
به فراغت نشستگاهی ساخت .
نظامی .

چو برگفت این سخن شاپور هشیار
فراغت خفته گشت و عشق بیدار.
نظامی .

چو در بند وجودی راه غم گیر
فراغت بایدت راه عدم گیر.
نظامی .

ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم . (گلستان ).
مور گرد آورد به تابستان
تا فراغت بود زمستانش .
سعدی (گلستان ).

فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را
بینم فراغتم بود از روز رستخیز.
سعدی .

اگر توفارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را.
سعدی .

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.
حافظ.

رجوع به فراغ شود. || فراموشی . (ناظم الاطباء) :
در بزرگی و گیرودار عمل
ز آشنایان فراغتی دارند.
سعدی (گلستان ).

|| بی اعتنایی و وارستگی : درویش از آنجا که فراغت ملک قناعت است التفاتی نکرد. (گلستان ). || پروا. (لغت فرس اسدی ).
- فراغت حاصل کردن ؛ آسوده شدن . به پایان بردن کاری . معمولاً با «از» همراه آید. با دادن ، داشتن و یافتن نیز ترکیب شود. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.

متین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳:

اینجا کمان ایهام تناسب داره یه معنیش تیر و کمان که مد نظر ما نیست و معنی درستش ک به این بیت میخوره به میشه توجه کردن

متین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳:

بیت عقل و خرد فقیر ت پرورشش ز شیر ت چون نشود ز تیر ت انکه بدو کمان دهی معنیش به این صورته که ز تیر شدن به معنی بهره و قسمت شدنه(کنایه)و کمان دادن هم کنایه از توجه کردنه پس معنیش میشه چطور ممکن سهم تو نشود انکسی که تو به او نظر کنی
مصرع اولشم ک مشخصه

امیرمهدی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷:

این ابیات زیبا ، اشاره به لزوم خودشناسی دارد که مقدمه خداشناسی است. مولا علی سلام الله فرمود : من عرف نفسه فقد عرف ربه. معرفت نفس، اثرش کشف گوهر درون است . هر ذره ام چو بشکافی در آن آفتاب بینی یا نور خدا بینی . همان جملاتی که مرحوم میرزا جوادآقا ملکی تبریزی شبها در حیاط خانه قدم می زد و می گفت و می سوخت .
نکته دیگر و بسیار فوق العاده در مورد حضرت یونس سلام الله است که تا خود را نشکست و اقرار به ظلم و خطای خود نکرد نجات نیافت لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین ( البته نه آن خطایی که من و شما مرتکب می شویم تا عصیان تلقی شود بلکه ترک اولی و اینکه بدون اذن از خدا ، قومش را ترک کرد و از هدایتشان نا امید شد و خدا به علت این عدم استیذان، او را در ظلمات بطن ماهی قرار داد) پس اقرار کردن و مطالبه گونه سخن نگفتن با خدا رمز نجات محسنین است و کذالک ننجی المحسنین

حسین ش در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۲۹:

با توجه به اینکه خیام بزرگ یک عالم و ستاره شناس بوده و به مذهب و روح و دنیای بعد از مرگ هم اعتقادی نداشته است من این شعر را چنین معنی میکنم. منظور از 7 چیست؟ 1- در زمان خیام ستاره شناسان بر این عقیده بوده اند که زمین مرکز منظومه شمسی و یا به قو لی مرکز دنیا بوده است و 7 جسم آسمانی (مارس - ماه - ژوپیتر- مر کوری - ونوس - سترن - و خورشید) بدور زمین میچرخیند. 2- قرآن در باره 7 آسمان یا 7 بهشت صحبت میکند. خیام مثل خیلی چیزهای دیگر قران را خیلی خوب بلد بوده و در تعداد زیادی از اشعارش به قصهای قران و مذهبیون بطور منفی اشاره میکند. منظور از 4 همانطور که دوستان نوشته اند 4 عنصر خاک - باد - آب و آتش است. بنا بر این معنی این رباعی چنین است. ای کسانی که در مسایل مذهبی غرق هستید (اشاره به قران و کلمات 7 و 4) شراب انگور بنوشید و از زندگیتان لذت ببرید چون همانطور که هزار بار قبلا گفته ام وقتی که ما مردیم همه چیز تمام میشود و دنیای دیگری وجود ندارد.

بی دل در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳:

سلام.
در مورد بیت دوم فکر میکنم "هیچت از من به یاد می‌آید" درست باشه.

علی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

ارسی[ویرایش]
داغ :(dagh) در گویش گنابادی یعنی ننگ ، زدن علامت بردگی یا مالکیت بر بدن انسان یا حیوان ، غصه در مرگ عزیزان داشتن ، عذاب و شکنجه ، دل شکستگی و درد فراق و در بعضی مواقع به معنای تازه یا جدید و یا پرسود است
ریشه‌شناسی[ویرایش]
ترکی
اسم[ویرایش]
کوه، جبل.
منابع[ویرایش]
فرهنگ لغت معین
ریشه‌شناسی[ویرایش]
پهلوی
سوزاندن جایی از بدن حیوان یا برده با آهن تفته و مانند آن.
صفت[ویرایش]
بسیار گرم، سوزان.
(مجازاً)
پررون
بسیار گرم
برگردان‌ها[ویرایش]
انگلیسی:hot
قید[ویرایش]
هیجان انگیز. ؛داغ دل کسی را تازه کردن باعث یادآوری و تجدید غمی شدن که او در گذشته تحمل کرده‌
استعاره[ویرایش]
داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن کسی را از داشتن چیز دلخواهش محروم کردن. ؛داغ پیشانی نشانی که به سبب سجده کردن بسیار در پیشانی می‌افتد.
----------------------------------------------------------------------------------------
- آهوی چین ؛ آهو که در سرزمین چین زیست کند
تازه جوان
لغت‌نامه دهخدا
تازه جوان . [ زَ / زِ ج َ ] (ص مرکب )از اسمای محبوب است . (آنندراج ). بتازگی بسن جوانی رسیده . (ناظم الاطباء). حدیث السن . نوجوان
ز جهان خواهد رفت=ا ز جهان خواهد رفت و مردن
دلشده
لغت‌نامه دهخدا
دلشده . [ دِ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) عاشق . شیفته . گرفتار به عشق . عاشق صادق .
-----------------------------------------------------------------------------------------
مونس جان
10

مردی خدمت با سعادت حضرت جعفر صادق- علیه السلام- شرفیاب شد و گفت:
«ای مولای من! سِنَّم بالا رفته و خویشانم مُرده اند و مونسی ندارم و می ترسم من هم بمیرم؛ چه کنم؟»
حضرت فرمود:
برادران مؤمن و صالح، برای انس گرفتن، از اقوام و خویشان بهتر هستند. اگر طول عمر خود و خویشان و دوستان را می خواهی، این دعا را بعد از هر نماز بخوان:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، اَللّهُمَّ اِنَّ رَسُولَکَ الصّادِقَ الْمُصَدَّقَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قالَ اِنَّکَ قُلْتَ ما تَرَدَّدْتُ فی شَئٍ اَنَا فاعِلُهُ کَتَرَدُّدی فی قَبْضِ رُوحِ عَبْدِیَ الْمُؤ مِنِ یَکْرَهُ الْمَوتَ وَ اَکْرَهُ مَسائَتَهُ، اَللّهُمَّ فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ لِوَلِیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ وَ لا تَسُؤْنی فی نَفْسی وَ لا فی اَحَدٍ مِنْ اَحِبَّتی.
و اگر خواستی یکی از دوستان خود را نام ببر و بگو:
وَلا فی فُلانٍ وَ لا فی فُلانٍ.
راوی گفت: چون بر این دعا مداومت کردم، آن قدر عمرم زیاد شد که از زندگی ملول شدم.
این دعا به قدری معتبر است که در تمام کتب دعا نقل شده.

علی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

داغ عشق بسیار زیبا توصیف شده است!

رضا در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱:

من تمام جوانی شیفته این غزل و خصوص چهار مصرع
اول آن بودم ...
آخ که میانسالی حتی بقدر خواندن غزلی
فراغت نداریم ...

Rouli در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

یادم میاد تقریبا 30_32 سال قبل که ملت عشق درس خواندن و دانشگاه داشتن و تلاش زیادی برا گذر از کنکور میکردن دو سه نفری از آشناها به یک جنون مبتلا شدن و دیوانه وار ، بقول عوام گفتن از درس خوندن زیاد دیوانه شدن ! یک ملای قدیمی آمد به بسترشان و گفت بروید از 7 چشمه از هرکدوم یک سطل 20لیتری آب بیارین ، وقتی آوردن یک پلاستیک 4×4متر پهن کردن وآن جوان را وسط گذاشت و ملا خودش در هرنوبت یکبار ازهرهفت آب چشمه استفاده و اونو غسل داد تا 7مرتبه غسل داد بدون اینکه آب به زمین بریزه(روی پلاستیک جمع شد) درآخر همه آبها رو در طرفهایی ریختن و گفت بروید آنها را در رودخانه آب روانی بریزید! این حوان جسمش بی نقص است ولی روح و روانش در تسخیر شیطان و اجنه درآمده و با این 7 غسل روان و روحش کاملا شسته،پاک و خالی از بدی میشو ، و همان نیز شد و الان یکی از آنها سربازرس گمرک و دیگری مدیر حقوقی شهرداریست . دراین مصرع سینه تشبیه از دل است ، سرای نکویی ها و کینه ها ، و منظور اینست که دراین سرای سه پنج که کس نداند کی باید عزیمت کند باید قبل از موعد رفتن دلها را از کینه و بدی تهی کرد و شست ،همچون زمین که با فرارسیدن ایام بهاری رخ و دل خود را از یخزدگی وسرما میزداید و چشمه های روان و روشن از اعماق وجود و دل اش بیرون میزند و علاوه بر پاک شدن دل و وجود خود همچنین روشنایی و نور را به دیگران ارزانی میدهد . یاحق

میرمعین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۶:

استاد شهرام ناظری این قطعه رو در آلبوم یادگار دوست خوانده است. لطفا رفرنس دهی را تنها از روی بیب‌تونز انتخاب نکنید. چون بیب‌تونز این آلبوم را ندارد.

nabavar در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » منظومه‌ها » آیینۀ عبرت » بخش اول - از کیومرث تا سربداران:

کابر گرامی
قانون گذاشتنی نیست ، قانون گزاردنی ست

nabavar در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » منظومه‌ها » آیینۀ عبرت » بخش اول - از کیومرث تا سربداران:

کاربر گرامی
همان ” قانونگزاری “ درست است

ستاره در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

سلام
ببخشید پریسا جان گفتین امیر ارام این شعر رو خوندن میشه بگین اسمش چیه؟
من دنبالش گشتم ولی پیدا نکردم:(
دوستان لطفا اگه کسی میدونه حتما بگه

عزت الل یاوری در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

با سلام و دورود
خواستم تشکر فراوان داشته باشم از آقای رضا ساقی بخاطر کتابت تفسیرهای فوق العاده دقیق.
تفسیرهای ایشان فارغ از هرگونه تعصبات مذهبی می باشد. متاسفانه بسیاری تفاسیر سایر دوستان، بدور از واقعیت و تحت تاثیر گرایش فکری مذهبی انهاست.

سیامک کیهانی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:

درود
البته این رباعی در کتاب رباعی سرایان از آغاز تا قرن هشنم هجری به نام شیخ احمد جام آمده است

۱
۲۴۴۳
۲۴۴۴
۲۴۴۵
۲۴۴۶
۲۴۴۷
۵۸۱۸