فرزاد در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم:
دربیت اول وا رهد صحیح است
کاظم ایاصوفی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۲۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
مصراع دوم بیت ماقبل آخر نرد درست است نه نزد
هادی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳:
دوستان مصراع چون نشود ز تیر تو... باید توجه داشت که بصورت پرسشی خوانده میشه
امیرحسین رایگان در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳:
انتهای بیت هشتم باید کلمه «است» باشد که به اشتباه «نیست» آورده شده
منصور قربانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۶:
درمتن اشعار دیوان شمس ،چه کسی را کی. مینویسند
منهم فکر میکنم در بیت 11 کلمه بختش باید بخشش باشد
تا نظر اساتید فن چه باشد
امیر در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۵ - غزل:
تام در اینجا خلاصه تو هم یا تو نیز است
تو هم موذن در گلدسته رو باز نکن
احمد نیکو در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:
متن رباعی بدین وزن صحیح است:
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست ز هرچه نیست نقصان و شکستانگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
توفیق وحیدی آذر در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲:
در متن چاپ مسکو 1975 "مه من عید شد مبارک" آمده است که به نظر می رسد در مقایسه با "به من عید شد مبارک " صحیح تر باشد -" گفته پرسم از تو عید دگر " ابه نظر می رسد گفته ای پرسم از تو عید دگر" با توجه به همزه موجود در نسخه چاپ مسکو " گفته ای " صحیح تر به نظر می آید
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸:
ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
روی سخن حضرت عشق با انسان است و میفرماید ای انسان که آفتاب یا زندگی یا خدا ، آینه ای رو به خود گرفته است تا جمال روی تو را که در اصل جمال چهره خود وی هستی را در آن ببیند .
در این بیت حافظ میخواهد مقامِ انسان را به او یادآوری کرده بگوید تو دارای جایگاهی نزد خدا یا زندگی هستی که هرگاه بخواهد خود را تماشا کند آینه ای رو به خود گرفته و خویشتن را تماشا میکند و البته که این نگاه نه بخاطر ظاهر چهره انسان و زیبایی های صورت ، بلکه از نظر صفات خدایی انسان میباشد که با صفات او یکسان است یعنی انسان بالقوه همه صفات خداوند را دارد و عرفا را سعی بر آن است تا آن صفات را ابتدا در خود به فعل در بیاورند و سپس به راهنمایی دیگران بپردازند. در مصرع دوم خال نشانِ عشق و نشانهٔ یکی بودن جوهرِ هستی ست و درواقع این فقط انسان است که از طرف خدا یا زندگی برای امر مهمی نشان شده است تا در این جهان به او زنده شود، هیچیک از موجودات دیگر بر روی این کره خاکی توانایی و قابلیت این ماموریت راندارند و در قرآن کریم و سایر تعالیم دینی آمده است که کوه ها و سایر موجودات چنین مسولیتی را نپذیرفتند، یعنی اینکه به دلیل هشیاری پایین توانایی این کار را ندارند و به همین سبب خدا از انسان این پیمان را میگیرد که به عهد ازل یا پیمان الست آمده است و او را خلیفه خود بر روی زمین مینامد .
و این انسان نشان شده از سوی حق تعالی همواره عطر و بویی مشک گونه دارد که او را از سایر موجودات متمایز میکند و آن مشک و عطر عقل اوست که هم عقل جزیی معاش اندیش و هم عقل کل خرد ورز را شامل میگردد اما چه پیش آمد که انسان عهد خود را فراموش کرده و عقل کل او در لایه های عقل جزیی پوشیده می ماند؟
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کین گوشه نیست در خور خیل خیال تو
میفرماید من چشمان خود را شستم و این مطلب را دریافتم که برای چه مقصود پای به این جهان نهادم اما چه سود ؟ هبوط در این جهان ماده و فرم انسان را از اندیشه تفکر درباره پیمان الست و زنده شدن به تو باز میدارد چرا که این گوشه (جهان مادی) در حد و قواره معرفت و معنویت نیست و انسان لاجرم درگیر چیزهای این جهانی و مادیات خواهد شد .
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
حافظ ادامه میدهد ای انسان که در عنفوان جوانی هستی و نعمت به تو تمام گشته است اکنون که تو مالک همه گونه حسن و خوبی های جوانی هستی روا مباد که با این چیزهای این جهانی هم هویت شوی و تا لحظه قیامت تو ، این اصل خدایی خود را حفظ کن و نشاید که زوال یابد .
اشاره حافظ به این مطلب مهم است که انسان برای حفظ و بقای خود نیازمند شناخت این جهان مادی است و تا زمانی محدود خدا یا زندگی این کار را مجاز میداند ولی پس از مدتی کوتاه و پس از شناخت جهان ماده باید به اصل خود بازگشته و به پیمان خود با زندگی وفای به عهد نماید . قیامت انسان لحظه ای هست که انسان برای وفای به عهد بپا می خیزد و کار بر روی خود را آغاز میکند . بهتر که این قیامت از آغازین سنین جوانی اتفاق بیفتد ولی تا سالهای پایان عمر انسان نیز امکان پذیر میباشد مشروط بر اینکه این وجه خدایی انسان زوال نیافته باشد .
مطبوع تر ز نقش تو صورت نیست باز
طغرا نویس ابروی مشکین مثال تو
میفرماید ای انسان دیگر هیچ موجودی در این جهان مطبوع تر و شایسته تر از تو وجود ندارد چرا که تو را اشرف مخلوقات نامیده اند و صورت در اینجا بجز معنی ظاهر فیزیکی انسان معنای وجه خدایی او را نیز در بر میگیرد و بلکه بیشتر تاکید بر آن میباشد و گواه این مطلب را نیز طغرا نویس یا وجودی که این امر را مقدر نموده و سرنوشت انسان قرار داده است میباشد . ابروی مشکین تجلی خداوند در کلیه موجودات زیر این گنبد کبود است و بدیهی است که این تجلی در انسان نمود و جلوه بیشتری نسبت به سایر موجودات را دارد . در این بیت حافظ به شرح علت گزینش انسان برای این مقصد مهم پرداخته است .
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه ای
کاشفته گفت باد صبا شرح حال تو
حافظ رو به انسانی که قرار بود چند صباحی بیش با چیزهای این جهانی هم هویت نشود و تنها برای شناخت زندگی مادی با این چیزها آشنا شود سوال میکند که اکنون گرفتار این جهان فرم شده ای در چه حال هستی ؟ و او به نیکی میداند دلبستگی به دنیای ماده چقدر درد آور و هزینه بر میباشد ، هم برای بدست آوردن آنها انسان اندوه فراوان میخورد و هم در از دست دادن آنها غمگین ، افسرده و خشمگین میشود و باد صبا خبر از آشفتگی تو داد و یا اینکه باد صبا با آشفتگی شرح حال غم انگیز تو را به من داد . چین زلف استعاره است از جهان ماده که زیبا و فریبنده است ومتنوع و فراوان و دل مسکین انسان همواره فقیر به این چیزهای مادی این جهان .باد صبا نماد گونه ابزار ارتباطی بین عارف و اصل زندگی یا خدا ست .
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نو بهار ما رخ فرخنده فال تو
حافظ دوباره رو به انسان آشفته حال میفرماید از باد صبا بوی گل و سبزه یا عطر زندگی و خدا می آید که نسیم آن به انسان روح و زندگی میبخشد و مردگان را زنده میسازد پس برخیز و ستیزه
نکن و با زندگی آشتی کن ای انسانی که در بهار زندگی هستی و اصل تو ماه رخ و زیباست و فال و سرنوشت تو نیز فرخنده و سراسر خوشبختی میباشد .البته نو بهار زندگی و در عنفوان جوانی بهترین زمان برای بازگشت بسوی خدا یا اصل خدایی انسان میباشد ولی هر زمان برای انسان این امر امکان پذیر است ولی هرچه دیرتر شود رها شدن انسان از دلبستگی های دنیوی دشوارتر خواهد بود .
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه ای ز ابروی همچون هلال تو
اما حافظ میداند تا عنایت آن کریم نباشد هیچ کاری میسر نیست پس برای اینکه آسمان یکتایی در راستای زنده شدن انسان به خداوند به خدمت درآید و من اصلی انسان به من کاذب و متوهمش فایق آید توجه و عنایت خدا از الزامات است تا به عشوه ای از ابروی دوست امور در مسیر درست خود قرار گیرند .
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان
کو مژده ای ز مقدم عید وصال تو
حافظ ادامه میدهد پس از طی این مراحل که ابتدا خواست انسان و سپس لطف و عنایت خدا میباشد به سوی سرنوشت خود با شادمانی باز گردیم حتما خبری از نشانه های این عید وصال پدیدار خواهد شد و حق تعالی مژده این عید و نو شدن را به ما خواهد داد .
این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
انسان در آغاز خلقت نقطه سیاه و مبهمی بیش نبود و اکنون که آسمان در خدمت او قرار گرفت و عنایات خدا نیز مشمول حال وی شد در مدار نور یعنی جایگاه اصلی خود قرار گرفت و در واقع از نگاه خدا یا زندگی عکس و آیت و نشانه ای از خود او میباشد .
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
شرح نیازمندی خود یا ملال تو ؟
حال که انسان به حضور زنده شد و با تمام وجود خدا را در خود یافت و هیچ من دیگری جز من اصلی وجودش را فر نگرفته است
از کدامین جفا سخن براند ؟ اینکه نیازمند ره یافتن به ذات حق تعالی میباشد و البته که هیچکس را به آن ذات راه نیست و البته که خدا از این خواهش ملول و آزرده خواهد شد .
انبیاء و به حضور رسیدگانی چون حافظ و مولانا پس از آن در این خواهش در سوز و گدازند ولی خوب میدانند که اندازه انسان بیشتر از این نیست . حافظ میفرماید ؛
با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی
یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد
مولانا میفرماید ؛
پرده بردار و برهنه گو که من/می نخسبم با صنم با پیرهن
گفت ار عریان شود او در عیان/ نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می خواه لی اندازه خواه/ برنتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کر وی این عالم فروخت /اندکی گر پیش آمد جمله سوخت
در هر صورت به ذات کبریایی او هیچکس را راه نبوده و نخواهد بود
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
سوادی کج مبر که نباشد مجال تو
در بیت پایانی میفرماید ای انسان پندار واهی نکن که تو را از این
مفر گریزی هست و میتوانی با قراردادن چیزهای این جهانی و نگاه داشتن رنج و دردهایت مجال این را داشته باشی تا به خوشبختی و آرامش برسی که اگر خوب بنگری خواهی دید سرهای سرکشان فراوانی در این کمند خدا یا زندگی گرفتار شدند . سرکشان کسانی هستند که در این راه مقاومت و ستیزه میکنند که سرانجام توسط خدا شکار شده ، سرهای هم هویت شدگی هاشان در کمند او گرفتار شده و به او زنده میشوند و چقدر زیباست که انسان بدون مقاومت و با شادمانی و خیلی زود خود را در مسیر کمند او قرار دهد .
مولانا میفرماید ؛
آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند
پیش.گشاد تیر او وای اگر سپر برم
محسن خانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:
استاد هیراد هم این شعر را خواندهاند. البته چند بیت بسیار قوی هم به سلیقهی خود بدان افزودهاند: «دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن» سپس «همینم مونده که عاشق بشم با خندههاتون». خواستم یادآوری کنم که با وجود این که ابیات اضافه شده خیلی سنگین هستند، جزو اصل شعر مولوی نیستند.
ع.ر.گوهر در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:
با سلام این مصرع را تصحیح بفرمایید با تشکر:
این نیز ندانست که بی ما نتوان رفت
ع.ر.گوهر در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵:
با سلام مصرع اول بیت دوم قد را قند نگاشته اید تصحیح بفرمایید ممنونم:
شمایل قد رعنا و طبع موزونت
پوریا در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷:
بیت چهارم
“نیاید" غلط هست و “نباید” درست
من از متن مکتوب دیوان عطار هم چککردم
ممنون از زحمات شما
پوریا در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷:
بیت چهارم
"نیای" غلط هست و "نباید" درست
من از متن مکتوب دی ان هم چککردم
ممنون از زحمات شما
محمدحسن خانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه:
در زبان ترکی کلمه بوش را برای نمایاندن شکوه و بزرگی خود استفاده می کنند. که در این شعر مولانا از این واژه استفاده کردهاند
مهدی کاظمی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳:
ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کن
آتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن
صحبت زنار بندان پیشهگیر
خدمت جمشید آذرفام کن
با مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کن
چون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کن
نام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کن
خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن
سنایی
رحیم غلامی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۳:
پشت پیش این و آن از چه همی چون نون کنی؟
(تذکره هفت اقلیم- امین احمد رازی- ص 899)
ابوالحسن کاشانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۴۷ - در نصیحت زنان بد:
با سلام و احترام بعضی از محققان نسخهشناس شاهنامه میگویند این شعر از فردوسی نیست و به ایشان نسبت داده اند. علاوه بر آن این شعر با دیدگاه دین درباره زن هم سازگار نیست چون اسلام زنان بد را نکوهش میکند نه مطلق زنان را و زنان خوب مثل حضرت مریم و حضرت آسیه را ستایش میکند.
خاکسار در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
بادرود به همه عزیزان...باید عرض کنم جان مطلب را جویا باشیم بهتر از اعمال سلیقه هایی است که همه محترم اند...اما در مورد این غزل ناب که خود اوج عرفان عطار هست وپاسخ دوستان کم لطف...در این غزل عطار مخاطبی داره که پنج بیت ابتدا را داره به او بیان میکنه (ساقی)...ساقی در ادبیات عرفانی یعنی نجات دهنده و راهنمای رهایی از دام دنیا...تزویر و فخرفروشی و خودپرستی هم از شاخصه های اصلی دنیاپرستی و پستی هستند...می ابزار مستی و مستی نماد رهایی و بی اعتنایی به مادیات ...در نتیجه عطار دراین شعر بطور نمادین این پیام رو برای همه بویژه کسانی که ادعای دیانت و زهد و تقوی و تسبیح از آب کشیدن دارند میرساند :
لازمه رسیدن به کمال و معرفت خالص از ابتدا تا انتهای خلقت و در همه ادوار و شرایط جز خلوص و رهایی از دام خویش نیست و عشق حقیقی راه رسیدن است نه زهد ریایی و ظاهرنمایی..یاحق
همایون رضایی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸: