مهدی کریمی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۰ دربارهٔ عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » بسم الله الرحمن الرحیم:
هفت را در طعم ادبیات ببیند .
حسین در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:
نوشته جناب ساکت کاملا درست و منطقی و علمی بوده و کاملا با عقاید و نیز علم خیام مطابقت دارد.خیام منجم بوده و پی برده بود که انسان و موجودات از ترکیب و تکامل چهار عنصر اصلی و تحت تاثیر موقعت فضایی سیاره ها و موقعیت آنها و نیز خورشید بوجود آمده نه اینکه گِلی رو درست کرده باشند و در آن فوت کرده باشند و انسان بوجود آمده باشه.این دقیقا منطبق با نظریه تکامل و انتخاب طبیعی و تدریجه و خیام اونو میدونسته هرچند نتونسته اونو توضیح بده و این افتخار نصیب داروین شده
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:
هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد
سعادت همدمِ او گشت و دولت همنشین دارد
خاطرِ مجموع علاوه بر معنیِ طمأنینه و اطمینانِ خاطر به معنیِ اصلی خود که رسیدنِ از تفرقه به مجموع یا به عبارتی وحدت و یگانگی با خداوند نیز آمده است و حافظ میفرماید عارفانی که به چنین مرتبه ای از کمال دست یابند یارِ نازنین و خویشِ اصلی خود را نیز در کنار دارند ، پس چنین انسانی با سعادت همدم و اجین شده و صبحِ دولتِ نیکبختی او دمیده است .
حریمِ عشق را درگه ، بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد ، که جان در آستین دارد
حریمِ عشق بالاتر از هر عقلی ست ، عقلِ جزوی و جسمانی که جایِ خود دارد ، عقلِ جزوی انسان را از عاشقی باز داشته ، پیوسته برای از دست دادنِ چیزهایِ دنیوی و زیان هایی که ممکن است پدید آید هشدار می دهد اما عقلِ اصلیِ انسان که متصل به عقلِ کُل است که کائنات را اداره می کند نه تنها تقابل با عشق ندارد ، بلکه انسان را تشویق به طیِ طریقِ عاشقی می کند ، پس حافظ می فرماید کسی به آن مرتبه ای از عشق رسیده ، آن آستان را می بوسد و دولتِ همنشین می یابد که جان بر کف باشد ، یعنی هر دم با رضایت و میلِ باطنی جانِ خویشتنِ توهمی و دلبستگی هایِ ذهنی و دنیویِ خود را در معرضِ تیرهایِ قضا و کن فکانِ حضرت دوست قرار دهد .
دهانِ تنگِ شیرینش مگر مُلکِ سلیمان است
که نقشِ خاتمِ لعلش ، جهان زیرِ نگین دارد
دهانِ تنگ و شیرین کنایه از وصل است و عاشقی که به وصالِ معشوقِ خود برسد به درکِ شیرینی و برکاتِ حاصل از این وصل خواهد رسید ، تو گویی آن لعلِ لب که رنگِ نگینِ سلیمان را دارد همان نقشِ انگشتریِ حضرتِ سلیمان را ایفا می کند که مُشرف بود بر احوالّ مُلکِ خویش ، پسحافظ می فرماید عارفِ عاشقی که در بیتِ نخست به توصیفِ سعادتمندیِ او پرداخت چنین احوالی دارد و پادشاهِ تمامِ ابعادِ مُلکِ وجودیِ خود خواهد بود ، به همه امورِ دنیوی و معنویِ خود احاطه دارد .
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
لبِ لعل یعنی رسیدن به وصالِ حضرتِ دوست که سرانجامِ آن سراسر آرامش و شادی و نیکبختی ست، خطِ مشکین رویشِ خطی از تیرگی و سیاهی گرداگرد رخسارِ جوانان است که بر جذابیتِ ظاهرشان می افزاید، اما در عینِ حال بیانگرِ پوشیده شدنِ رخسار یا بُعدِ عرفانی و معنویِ انسان بوسیله ورودِ در ذهن و ایجادِ خویشتنِ دیگری از جنسِ ماده بر رویِ خویشِ اصلی ست که این مرحله از زندگی نیز جذابیت هایِ خود را داشته و حتی از الزاماتِ بقا و آماده شدنِ جوان برای ورود به مرحله دیگری از زندگیِ خود می باشد، پسحافظ ضمنِ اشاره به آن که دور و بعید است و این که اشاره به نزدیک است و قابلِ رؤیت، به چنین دلبری می نازد که حُسن و زیبایی اش هم در عالمِ غیب است و هم در عالمِ عین و ماده .به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین داردمُنعم کنایه از انسانهایِ با غنایِ معنوی ست که خاطر مجموع داشته و یارِ نازنین در کنار، ضعیفان و نحیفان یعنی جوانانی که خط و سیاهی گرداگردِ رخسارشان روییده و با ایجادِ خویشتنِ جدیدِ ذهنی هویتِ خود را جوانی ، زیبایی ، قدرتِ بدنی ، گذشته و خاطراتِ کودکی ، عشق و دلدادگی به معشوقِ موردِ علاقه اش ، تحصیلاتِ آکادمیک امثالِ آن تعریف می کنند و آینده ای که با توصیفاتِ ذهنی خود از آن خوشبختی را طلب می کنند ، چنین جوانی از بُعدِ روحانی و معنویِ خویش بی خبر است و این بُعد هیچ جایگاهی در توصیفِ هویتِ وی ندارد، حافظ و مُنعمان چنین انسانی را بسیار ضعیف و شکننده می بینند که با از دست دادنِ یکی از این توصیفاتِ ذهنی و جسمی، شخص فروریخته ،نحیف و لاغر می شود ، یعنی پیوسته در غم و غصه از دست رفتن بخشی از هویتِ خود بسر می برد ، پسحافظ می فرماید ای مُنعم و انسانی که به کمالِ معنوی رسیده ای، اینچنین ضعیفان و نحیفان را با خواری منگر ،و آنان را نکوهش مکن زیرا در این جهان گُل و خار توأم و همراه با هم هستند ، صدرِ مجلسِ عشرت که دولت و سعادتمندی همنشین دارد نیز گدایانِ ره نشین در آن راه دارند، پادشاهان و بزرگان به هر دلیل دستِ تفقُد بر سر آنان می کشند، یعنی چنین مرتبه ضعیفی و نحیفی میتواند سرانجام جوان را از خوابِ ذهن بیدار کند که از هویت هایِ ساختگیِ ذکر شده نیکبختی بیرون نمی آید ، پس او گدایی راه نشین می گردد تا هویتِ حقیقی خود را از مُنعمان و بزرگانی چون حافظ گدایی کند، و باید که او را گرامی داشت و به خواری نگاه نکرد چرا که با لطفِ خداوند و کوششِ خود شاید روزی در صدرِ مجلسِ سلطان که سراسر عشرت و سعادتمندی ست بنشیند .
چو بر رویِ زمین باشی ، توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیرِ زیرِ زمین دارد
نکته دیگری که حافظ به آن پرداخته و رهنمون می دهد استفادهٔ بهینه از فرصتی ست که زندگی در اختیارِ انسان قرار داد است ، پس باید از عمر و جوانی که توانایی کار و طیِ طریقِ دشوارِ عاشقی برای انسان امکان پذیر است حد اکثر بهره را برد زیرا روزگار دورانِ بسیار بسیار طولانیِ ناتوانی ها را در زیرِ زمین و در گور خواهد داشت پس گدایِ ره نشین باید شتاب کند تا در مجلسِ شاهان وارد و در صدرِ مجلسِ عشرت بنشیند ، فرصت محدود است .
بلا گردانِ جان و تن، دعایِ مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن، که ننگ از خوشه چین دارد
مستمندان فقیرانِ عاشقی هستند که مستغنی از غیر و نیازمند به عشق هستتد و سعادت همدمِ آنان شده به وصالِ معشوق رسیده و مُنعم شده اند ، پس حافظ همین پیغامهایِ زندگی بخش را دعایِ فقیرانِ عاشقی همچون حافظ و مولانا و عطار می داند که خرمنی از معرفتِ الهی را بدست آورده اند و این دعا یا آموزه هایِ معنوی بلاهای بسیاری را از انسانها گردانیده و آنان را نیز در طریقِ عاشقی قرار می دهد ، شخصی که خود را از مُنعمان می داند و بی نیاز از خاطرِ مجموع و یکی شدن با خدا ، بطورقطع آنقدر بلا و درد بر او وارد می شود تا سرانجام به نیازمندیِ خود پی برده ، بر غنایِ معنویِ خود بکوشد ، حافظ میفرماید عارفان و بزرگانی که خرمنی از معرفتِ الهی کسب کرده اند باید زکاتِ خرمنِ خود را به خوشه چینان بدهد و آنان را نیز از این برکتِ معنوی بهرمند سازد ، وگر نه همچون صاحبِ خرمنِ گندمی که بخشنده نبوده و تا دانه آخرِ گندم را برای خود می خواهد و اصطلاحن آب از لای انگشتانش نمی چکد ، هرگز خیر و برکتی از خرمنِ داشته هایِ خود نخواهد برد ، خوشه چین همان گدایِ راه نشین است که چشم به روزِ دروِ محصولِ منعمان دارد .
صبا از عشقِ من رمزی بگو با آن شهِ خوبان
که صد جمشید و کیخسرو غلامِ کمترین دارد
پسحافظ از بادِ صبا که پیغامهایِ عشاق را مبادله می کند می خواهد تا بصورتِ رمز و سر بسته در حضورِ آن یگانه پادشاهِ خوبان یادی از حافظ یا سالکِ واصل کرده تا شاید عنایت و توجهی بنماید ، شاهِ خوبانی که صدها جمشید و کیخسرو ، کنایه از عرفا و بزرگانِ واصلی که به عشق زنده و نگینِ سلیمانی و پادشاهیِ خود را بازپس گرفته اند ، همگی کمترین غلامانِ آن پادشاه هستند .
و گر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشقِ مفلس
بگوییدش که سلطانی ، گدایی همنشین دارد
پس اگر آن پادشاهِ عالم اعتنایی نکند و پاسخ دهد حافظ عاشق است ، اما مفلس و بدونِ اندوخته هایِ معنوی ست به او یادآوری کنید که هر سلطانی یک گدایی را به مجلسِ خود بار داده و او را موردِ لطفِ خود قرار می دهد ،پس او را نیز که ضعیف و نحیف است به حضور بپذیر، باشد که گدایِ راه نشین و عاشقی حقیقی گردد .
احسان در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:
با خوندن بیت اول سریعا این بیت از شوریده شیرازی برام تداعی شد دوست داشتم شما هم بخونید
طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب/ همه هیچند اگر یار موافق باشد
احمد رحمت بر در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۸۵:
این دو بیتی رو استاد شجریان در آلبوم اجرای خصوصی آذرستون خواندهان. در گنجور گزینهای برای اضافه کردن نام آهنگ از سایت "خصوصی" وجود ندارد و این آهنگ در هیچ کدام از سه سایت مد نظر گنجور (گلها، بیپتونز، اسپاتیفای) موجود نیست.
.. در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴:
فارغ شدم از دلبر..
nabavar در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
گرامی رسول صالحی
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
برای تضمین چیزی یا قولی که میدادند ، گرویی می گذاشتند
اگر قول به زبان پذیرفته نبود ، سبیل گرو می گذاشتند.
مولوی هم برای آنکه یار ،عیار و دام دل خمارش پا واپس نکشد، به تضمین وفاداریش، دستار به گرو می گذارد
nabavar در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
این همه در مورد ردیف و قافیه نوشتند، ولی نظر آقای محسن،2 درست تر است
وحید در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷:
در پاسخ پرسش علیرضا در مورد معنی بیت دهم:
بزرگوار، حقیر ظاهر این بیت رو تفسیر می کنم در حد فهم خود ولی بطن این بیت تاویل پذیر در کلام نیست. عمق مفهوم به عمق جان خواننده و شخص شماست که در کلام نمی گنجد.
علی ای حال، برای درک بهتر بیت باید به کل غزل نظر داشت. این غزل در کنار جریان مفهومی که داره یک تصویر سازی غریب، سیال و مهیب (از شدت ژرفا) رو مجسم می کنه. برای درک معنی بیت این تصویر سازی رو به صورت خلاصه در سه پرده می توان مرور کرد:
پرده اول (ابیات یک تا شش): گوینده مخاطب را حاضر غایب در همه حال تصویر می کند. در این مرحله گوینده مخاطب را در همه حال می جوید و در ارتباط و پیوستگی با اوست. پرده اول با بیت ای آفتاب از دور تو ... به پایان می رسد.
پرده دوم (ابیات هفت تا نه): پرده دوم شامل دو بیت مکاشفه و یک بیت توضیحی می باشد. ضرباهنگ تصویر بالا رفته و درطی سه مصرع گوینده مراحل مکاشفه را طی کرده و در مصرع چهارم به ادراک یگانگی با مخاطب می رسد. و در بییت سوم آن را تشریح می کند.
پرده سوم (ابیات ده تا دوازده): پیچشش و سرعت تصویر سازی وارد فاز انتهایی شده، گوینده با مخاطب یا محبوب ذکر نیاز می کند و در عین حال یاد آور می شود که محبوب مانند موم توسط ادراک گوینده در حال تطور و نو به نو شدن است و این قدرت گوینده در نو به نو کردن محبوب که حالا مشخص شده با گوینده در هم تنیده هستند در نگر گوینده برای محبوب نیز شگرف و مایه تحیر است.
دز سایه این توضیحات بیت را با هم مرور کنیم:
می فرماید ای چاره، یعنی ای درمان، ای دوای درد، با درمان گری و چاره گری حیران در من نگاه کن که اکنون از میان این تصاویر تو رو به کدامین تصویر در می آورم. یک تصویر غریبی است که گوینده درمان خود را از مخاطب که در او ممزوج است می جوید و در عین حال محاط بر تصویر درمان گر خود است و ابایی ندارد از یاد آوری این مهم به درمان گر خود.
وحید در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷:
شیدای گرامی حاشیه شما رو مطالعه کردم. تعبیر واژه هستی به معنای جهان آفرینش اشکال معنایی را بر طرف نکرده بلکه اشکال زبانی هم اضافه خواهد کرد.
از نظر زبان پارسی اگر بپذیریم منظور از هستی آفرینش است، در این صورت مصرع باید به این صورت بوده باشد:
هر جا که هستی هست (یا وجود دارد) حاضر هستی
صرفن از نظر زبان شعر تصور این که از این مصرع برای رعایت وزن شعر حذف شده دور از ذهن است. بنده قرینه دیگری در زبان مولوی برای چنین مورد سستی از حذف فعل سراغ ندارم.
در ثانی از نظر معنایی تفسیری که ارائه دادید اشکال را دو چندان می کند. هر جا که جهان هستی وجود دارد حاضر هستی به همان میزان حشو است که هستی را به معنای حضور داشتن را بپذیریم (رجوع شود به حاشیه ای که پیش تر با دوستان در میان گذاشتم). از نظر زیبایی شناخت و نوازش خیال نیز واضح است که این مفهوم که هر جا که من هستم محبوب حاضر است بسیار بلند تر و شاعرانه تر از این مفهوم است که در جای جای هستی محبوب حاضر است.
تنها خراسانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
پروردگارا بنده رو سیاه تو هستم.مرا به فضل خودت مورد کرامت قرار ده....
«نوای من به سحر آه عذرخواه من است»
تنها خراسانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آن کس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
تنها خراسانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی
حافظ
دکتر سروش بزرگوار حافظ را پیامبر گناه شناسی معرفی می نماید.
براستی گناه و هنجار شکنی از لازمه های وجودی بشر است که بواسطه توبه ، به کمال رسید.
آری!
طریق ادب، توبه و عیب پوشی خطای دیگران است.
زاهد در قامت ریا و سالوس خواسته است گناه خود را مخفی کند.با عیب جویی قصد در آشکار کردن گناه دیگران داشته و خود را پاک جلوه داده است.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
و چه زیبا فرموده است خیام نیشابوری؛
رسول صالحی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
به نظر میرسد این شعر از زبان زلیخا خطاب به یوسف گفته شده
فقط این مصراع که می فرماید:بستان گرو دستار ما، منظور چیست؟
راهنمایی بفرمائید. ممنون
سپیده سپهری در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵:
آقای میروحید رادفر در آهنگ مهتاب بسیار زیبا این ابیات رو بکار بردند.
پیوند به وبگاه بیرونی
شانا مهری در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۰ - ای گربه:
سلام
قالب این شعر *مُسَمَط * هست . و بر خلاف نام عربی اش یه قالب شعری ابداع ایرانیان دوره ساسانی بوده . مسمط یعنی مروارید به رشته کشیدن . و از چهار تا هشت مصرع با قافیه های یکسان تشکیل میشه که فقط یک مصرع آخرش با بقیه مصرعها در قافیه تفاوت داره نمونه مسمط یادآر زشمع مرده ،یاد آر سروده علی اکبر دهخدا در رثای صوراسرافیل یکی از مبارزان راه آزادی و روزنامه نگار
تنها خراسانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر که مرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن
گفت حق در آفتاب منتجم
ذکر تزاور کذی عن کهفهم
خار جمله لطف چون گل میشود
پیش جزوی کو سوی کل میرود
چیست تعظیم خدا افراشتن
خویشتن را خوار و خاکی داشتن
چیست توحید خدا آموختن
خویشتن را پیش واحد سوختن
گر همیخواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز
هستیت در هست آن هستینواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و ما سخت کردستی دو دست
هست این جمله خرابی از دو هست
مثنوی معنوی
تنها خراسانی در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
براستی که نکته مهم کشتن نیست بلکه بسمل— نیمه کشتن —کردن است.آنگاه که به تعادل رسید این خلقیات ،ادمی را راه رستگاری در پیش خواهد بود!
بازشان زنده کن از نوعی دگر
که نباشد بعد از آن زیشان ضرر
روابط عمومی سایت ضیاءالصالحین ۱ در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۱۴ - حکایت:
باسلام
ضمن خسته نباشیدغ
لطفا در بیت پنجم املای «صد» را تصحیح فرمایید.
در آن پیری که صد غم حاصلش بود...
مهرداد در ۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۷: