گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹:

غزلی نسبتن زیبا از کارهای پیشین جلال دین است که بیشتر جنبه صنعت ادبی دارد و عاری از معانی نو و به سیاق عرفان کلاسیک و حال و هوای باورهای سنتی است

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
ما یعنی نوعِ انسان و کل بشریت، شهر نماد این جهانِ فُرم یا ماده و همچنین ذهن است، حافظ میفرماید انسان سالیان بسیار درازی ست که به ذهن رفته و بخت خود را در جهان فُرم و ماده آزموده است زیرا او از این جهان فرم درخواست آرامش و خوشبختی میکند ولی شگفت آور است که با وجود عدم توفیق همچنان برخواستِ خود از جهان ماده پافشاری کرده و اصرار دارد با افزودن به تعلقات خاطرِ دنیوی او نیز بخت خود را بیازماید. ولی انسان خوش میدارد که به شخصه این جهان و چیزهای آن را بیازماید و گمان میدارد اگر دیگران نتوانستند بوسیله چیزها به خوشبختی برسند اشکال از خودشان بوده اما او میتواند، حافظ میفرماید این توهمی بیش نیست و او نیز موفق نخواهد شد، پس باید که رخت یا اسباب خویشتن را از این ورطه یا گرداب و دامِ هولناک بیرون کشیده و بطور کل از چیزهای این جهان دل برید. رخت خویش کنایه از اسبابِ ذهنی و همچنین تعلقات دنیوی ست مانندِ انواعِ دارایی و هر چیز دیگری هم که مبنایِ آن جسم و ماده باشد مانند فکر و باورها .
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دست گزیدن کنایه از افسوس و غصه خوردن است و انسان پیوسته در حال آه کشیدن و تاسف برای چیزهای ذکر شده در بیت اول است که گاه برای بدست نیاوردنِ چیزها و گاه برای آز دست دادنشان میباشد و غالبن تا پایان عمر این آه و تأسف و دست گزیدن ادامه می یابد. در مصرع دوم میفرماید بر اثر درد و غصه های بی امان حتی به جسم و تن خود آسیب زده و آن را لخت لخت نموده و به آتش کشیدیم. جسمی که مانند گل لطیف بوده و یارای تحمل آنهمه درد و غم را ندارد و همچون گلبرگها  شرحه شرحه شده است، امروزه هم گفته می شود منشأِ بسیاری از بیماری های جسمانی مشکلاتِ روانی و آه و دست گزیدن ها می باشد.
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
بلبل استعاره از عاشقانِ نغمه سرایانی مانند حافظ و مولانا ست که به درد و رنج انسان واقف بوده و قصد مداوا و شفای چنان انسانی را دارد که دوش یا در این لحظه چه خوش می سراید و گُل یا سالکِ عاشق به گوش جان میشنود و سخن عارفِ کامل را درک میکند زیرا که او نیز از شاخِ همان درختِ زندگی و خویش است، یعنی غریبه نیست پس عارف یا انسان کامل از زبان خداوند یا زندگی پندهای خود چنین را بیان میکند :
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

یارِ تُند خو استعاره از وجهِ جلالیِ خداوند است که تُند خوست واز بختِ بلندِ خود است که بسیار تند روی می نشیند، پس حافظ میفرماید اول به دلیل اینکه تو ای انسان از جنس شادی هستی پس شاد باش زیرا که خداوند نیز از جنس شادی بوده و با غم و درد بیگانه است، اگرچه در مواردی وقتی چیزهایِ اینجهانی را در مرکزِ خود قرار می دهی با تُند روییِ حضرتش مواجه می شوی. فراغت از چیزهای دنیوی و توجه انسان به اصل خود موجب شادیِ بدونِ دلیلهای بیرونی شده و غم و درد از انسان دور خواهد شد و خداوند یا زندگی نیز رویِ خوشش، یعنی وجهِ جمالیِ خود را به انسان می نماید.
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
پند دیگر اینکه از سست عهدی بپرهیز، از عهدی که با خدا بسته و او از انسان اقراری به هم جنس بوده با خود گرفت که به پیمان الست معروف است .پس میفرماید عهدِ خود را با خدا محکم کن و از سخن های سختِ ذهنی (و سوال ) پرهیز کن، که در اینصورت دشواری و راحتی های این جهان برای تو یکسان بوده و تغییری در تو بوجود نخواهد آورد. یعنی واکنش هایِ هیجانی در تو کنترل خواهد شد و با هر مویز یا غوره ای گرمی و سردیت نخواهد شد. چیزهای بیرونی از هر نوع اعم از دشواری و تلخ کامی ها و همچنین شاد کامی های دنیوی در انسانِ سالکِ کوی معشوق هیجان های کاذب ذهنی پدید نمی آورند زیرا او همه آنها را برآمد ذهن ، و در نتیجه گذرا میداند .
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
پس وقتی انسان سالک همه چیزهای آفل و گذرا را نفی کند تنها چیزی که باقی میماند خداوند است و تنها غمِ او نیز غمِ فراق از حضرت معشوق خواهد بود و سوز این فراق است که سراسر وجود او را در بر میگیرد و حال که سالک به این مرحله رسیده است رَخت و پَخت یعنی چیزهای پست دنیوی را درآتش افکنده و بسوزاند تا هیچ اثری از آنها برای نماند، این زدودنِ دلبستگی ها و تعلق خاطرها به معنی زیستن در فقر مادی نبوده و بلکه منظور عدمِ وابستگی به بود و نبود آنها میباشد وگرنه تلاش برای بهبود زندگی مادی خود و خانواده عین خردمندی ست .
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
در انتها میفرماید اگر انسان به این نصایح توجه کرده و گوش جان سپارد قطعاً به وصال حضرتش خواهد رسید ولی این به معنی تداوم این وصل نخواهد بود ، زیرا انسان از جنس خدا و بینهایت او بوده که در محدودیت فرم و جسم قرار گرفته و بناچار باید برای امور دنیوی خود به ذهن رفته و با عقل معاش اندیشِ خود زندگیِ مادیش را نیز سر و سامان دهد. جمشید در اینجا سمبلِ پادشاهیِ انسان است و میفرماید اگر این وصل پیوسته بود و انقطاعی وجود نداشته که جمشید یا حضرت آدم و سلیمان و یا هر انسانِ کامل و عارفی از مقام پادشاهی و اصل خدایی خود دور نمی ماند .حضرت آدم نیز بنا بر داستان های مذهبی به علت ورود به ذهن تاج شاهی خود را از دست داده و در فرم و جسم گرفتار آمد. جمشید پادشاهِ اسطوره ایِ ایران نیز بدلیلِ خودبینی و تکبر در انتهایِ سلطنتش تاجِ پادشاهیِ خود را از دست داد و بدستِ ضحاک کشته شد و به همین سبب است که می فرماید "حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ".

همایون در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:

عشق هم همه چیز است و همه چیز میدهد و هم همه چیز را میگیرد تا او تنها شاه باشد، جلال دین برای دومین بار این شاه قماربازان را ملاقات میکند که می آید و دار و ندار تو را از چنگت بیرون میاورد، یکبار با از دست دادن شمس و اینبار رفتن صلاح دین، ولی این بار او این شاه را خیلی خوب می شناسد و با او یکی شده است، کمر بسته و آماده و در خدمت، او می داند که ساقی سبک دست که همه جدایی ها و نداشتن ها را برای بسیار آسان میکند در کنار اوست
جلال دین در عشق، آزموده ترین است، هرچند زندگی را با دوست بسر میکند و عزیز ترین چیز در زندگی دوست است و دوست را تا مقام خدایی والا و گرامی میدارد و دوست را آینه جان خود و رفیق شکار معنی و پرورنده روان خود میداند ولی میداند که شاه معنی ها عشق است و مقام و عیار هرکس را او نشان میدهد و آتش حقیقی عشق است که هرچیز دیگر را هرچند با ارزش باشد بجز خود میسوزاند، نه سوختنی که نابود کند بلکه از جنس خود و جاویدان میسازد، چون جلال دین این کیمیا را می شناسد و بکار می بندد، ما دوستان او نیز که با آتش او گرم میشویم نیز در کنار او نامیرای جاودانه خواهیم بود که اوست که به آتش جاودان و شاه یگانه پیوند دارد
این غزل، خون جلال دین است که یکبار دیگر و با غروری پر شکوه زخم شاه عشق را بر پیکر خود لمس میکند و صلاح دین خودرا به دیار جاودانگی می سپارد
بسیار آرام تر از رفتن خونین و آتشبار شمس
به آرامشی از جنس خود دوستی صلاح دین که آرامش جان او بود

بهزاد لطفی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

من بر اساس یک نسخه قدیمی از کلیات سعدی این بیت رو اصلاح میکنم:
حیرت عشاق را عیب کند بی صبر
بهره ندارد ز عشق هرکه نه حیران اوست

ابوالفضل غلامی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۸۹ - پاسخ دادن ویس رامین را:

سلام . بیت یکی به آخر، «مزا» غلط است و صورمت صحیح آن «مزه» است. همچنین در مصراع دوم «خوشی» درست است

رحیم غلامی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵:

پیوند به وبگاه بیرونی

حسین در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳:

دوستان عزیزم ممنون میشم معنی کامل شعر رو توضیح بدید سپاس...

ناصر در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

آقارضاساقی برخودلازم دیدن به حکم قانون جبران ازجنابعالی به خاطرزحمتی که درتفسیراین غزل زیباکسیده ایدتشکرکنم برقرارباشید

محمد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۴:

به نظر می‌رسد که اینجا، مشاهره را بتوان به معنی مجبور کردن نیز در نظر گرفت

hadi در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶:

بسیار زیبا بود و از خواندن آن لذت بردم. همچنین توضیحاتی که به زبان ساده و زیر حکایت نوشته شده بود.

فاطمه در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:

این شعر رو آقای مهرشاد حاجیلو به زیبایی خواندند.
.

شکیب در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

با سلام
لطفا معنای بیت اول رو میشه بگید

مهدی تیرانداز در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس:

یک سگ است و در هزاران می رود... هر که سردت کرد میدان کو دروست، دیو پنهان گشته اندر زیر پوست ... یعنی کل جامعه و کل بشریت، فرهنگ حاکم بر دنیا و بر ذهن خودت را نسبت بهش باید بی اعتناء شوی و فقط حرف عرفای روشن ضمیر را راهنمای عمل قرار دهی

رضا در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۸ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۹ - و من نوادر طبعه:

غلط های تایپی که اقای محمدمهدی مفیدی درستشون رو گفتند رو لطفا اصلاح کید .

بهروز در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

وَلَوْلَا أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمَـٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ ﴿33﴾

مصطفی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۹ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸:

بیت 7 مصراع دوم
فروبزرگی به دانش است وبس امروز
فر و بزرگی باید از هم جدا شوند. اینها سه کلمه هستند

مصطفی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷:

بیت 15 مصراع اول
نیست کس تا چو دل‌ خوبش دلی خواهم ازو
خوبش باید به خویش تغییر کند. (البته تصور من این است)

مهدی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲:

اصل غزل از خیالی بخارایی شاعر قرن نهم است. انچه که در خود دیوان خیالی چاپ شده است این تعداد ابیات است:
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
هر کس به زبانی سخن عشق تو راند
عاشق به سرود غم و مطرب به ترانه
افسون دل افسانه ی عشق است وگرنه
باقی به جمالت که فسون است و فسانه
تقصیر خیالی به امید کرم توست
باری چو گنه را به از این نیست بهانه
دیوان خیالی بخارایی ص 240 به تصحیح دولت ابادی
به نظرات ذیل مخمس شیخ‌بهایی نیز نظر بیفکنید:
شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس/

امید در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷:

اهنگ هوای وصال از رسول نجفیان

جعفر در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۵۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۷ - گل پژمرده:

کلمه ((کرد)) در بیت: زان ببردیم این گل بی آب و رنگ که زمانه عرصه بر وی کرد تنگ

۱
۲۰۸۲
۲۰۸۳
۲۰۸۴
۲۰۸۵
۲۰۸۶
۵۸۱۳