گنجور

حاشیه‌ها

سوفی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۶ در پاسخ به بی نام دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی:

خیلی‌ ممنونم، عالی بود 👌🏻

رسول در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷:

با سلام و احترام، نام مقام‌های موسیقی با اِعراب جهت تلفظ صحیح، مشخص شده است:

ای چنگ پرده‌های «سِپاهان»م آرزوست

وی نای، نالۀ خوشِ سوزانم آرزوست

در پردۀ «حِجاز» بگو خوش ترانه‌ای

من هدهدم، صفیرِ سلیمانم آرزوست

از پردۀ «عِراق (یا: عَراق)» به «عُشّاق» تحفه بَر

چون «راست» و «بوسَلیکِ» خوش‌الحانم آرزوست

آغاز کن «حسینی» زیرا که «مایه» گفت

کان «زیرِ خُرد*» و «زیرِ بُزرگ**»انم آرزوست

در خواب کرده‌ای ز «رَهاوی» مرا کنون

بیدار کن به «زَنگُله‌***»ام کانم آرزوست

این علم موسقی بر من چون شهادتست

چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست

ای عشق! عقل را تو پراکنده گوی کن

ای عشق! نکته‌های پریشانم آرزوست

ای بادِ خوش! که از چمنِ عشق می‌رسی

بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست

در نور یار صورت خوبان همی‌نمود

دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست

.

  *مقصود، مقام «زیرْاَفْکَنْدِ خُرد (کوچک)» است.

**مقصود، مقام «زیرْاَفْکَنْدِ بزرگ» است.

***مقصود، مقام «زَنگوله» است.   

تینا باستانی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

 حال سه بیت آخر  رو کسی درک میکنه که در غربته؛ واقعا دست از دامنم نمیدارد خاک شیراز و آب رکناباد ! از ایران رفتیم که به قول سعدی از قید بندگی رها بشیم و آزاد زندگی کنیم. هر چند میشه  راحت و آزاد در غربت زندگی کرد ولی دلتنگی وطن همیشه با آدم میمونه.  هیچ جایی مثل وطن نیست و هیچ شهری هم مثل شیراز نیست. امیدوارم روزی دوباره اون شهر رو ببینم و توی کوچه هایی قدم بزنم که روزی سعدی و حافظ اونجا راه می  رفتند . 

دکتر صحافیان در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

ماه به روشنی و دل‌ربایی چهره‌ات نیست و گل در برابرت جلوه گیاه هم ندارد.
۲- جان عاشقم در گوشه ابرویت منزل کرده و پادشاه هم، چنین گوشه خوشی( حال خوش) ندارد.
۳- از سوز عشق، منتظرم ببینم آه دل دردمندم با چهره‌ات چه می کند، می‌دانی که آیینه( چهره روشنت)تاب مقاومت در برابر آه ندارد.
۴- گل نرگس چه گستاخ است که در برابر زیبایی‌ات شکوفا شد، آری چشم گستاخ ادب حضور را نگه نمی‌دارد.
۵- چشمان سیاه‌دلی که تو داری، بر هیچ آشنایی ترحم نخواهد کرد.
۶- پس ای هواخواه میخانه عشق، پیمانه بزرگ شراب به من رسان تا به شادی پیر سالکی که خانقاه(ادعا) ندارد، سرکشم.
۷-خون دل بخور، اما در خاموشی باش، زیرا دل نازکش( علیرغم ستمها) طاقت فریاد ستمدیدگان عشق را ندارد. در اینجا منطور خاموشی عارفانه در پیشگاه معشوق و معبود است:خاموشی از ادب حضرت است( ترجمه رساله قشیریه ۱۸۲)
هیچ کس به اندازه مولانا درباره خاموشی( اندیشه بنیادین و خاموشی پرغوغای درون آدمی و ...) سخن نگفته ولی خاموشی در  ابیات حافظ گوناگون است:
-هنگام حصول کشف و دریافت:
پروانه مراد رسید ای محب خاموش
- در برابر اسرار الهی و بلاهای زمانه:حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
- عدم بیان رموز عشق نزد نامحرم:
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
- زبان حال پدیدارهای جهان:ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد/چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد؟
- در برابر سارقان مضمون:خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ/نگاه دار که قلاب شهر صراف است(شرح شوق، ص ۱۹۰۸)
۸-و به آنکه از موهبت عشق بی بهره ماند،بگو آستین به خون جگر بشوید( پیوسته محروم باشد)
۹- فقط من به ستمهای عشقت فخر نمی‌فروشم، کیست که داغ بندگی آن موهای سیاه را ندارد؟!
۱۰- به حافظ اگر تو را سجده می‌کند، عیب نگیر، ای معشوق شیرین! آنکه از جوشش عشق به کفر رسیده گناه ندارد( شمس تبریزی: خوشی در الحاد من است، در زندقه من در اسلام من چندان خوشی نیست مقالات،۱۱۴)
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

هاله در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:

با تشکر از ساقی برای توضیحات خوب و کاملشون. من هم

محمد طاها کوشان mkushantaha@yahoo.com در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱۳:

چرا هر کاتبی نظربه درک و دریافت خودش ابیات اشعار بزرگان را دستکاری می نمایند؟

زبان یار من ترکی و من ترکی نمی دانم  دعا میکنم که ایکاش زبانش در دهانم گرفته  و شهد آنرا بمکم

ارشک دادور در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

همه اش عشق زمینی است

ناپیدا در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

در یک کلمه گفتن حقیقت واضح زندگی یک انسان در این شعر خیام و دوست عزیز شاعر ، حبیب شاکر ، به نمایش گذاشته است ..

رآد در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۴ در پاسخ به شجاع الدین شقاقی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:

جناب شجاع الدین : مصرع سوم مقدمه مصرع چهارمه. ادامه بیت اول نیست.

ناپیدا در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۳ در پاسخ به حبیب شاکر دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

و وای بر آن که با این ها افسرده به گوشه ای بیافتد و درمان نشود !

آشفته آنم در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۵ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۴ - رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی:

البته این یکی از دلایل سطحی بود که پدر لیلی آورده تا به صورت عامیانه پدر مجنون را   بفرستت پی نخود سیاه و صاحب سخن نظامی فقط این را بیان کرده و اگر کل مجموعه اشعار خوانده شود قطعا دلایل اصلی را متوجه خواهید شد
نمی شود که یک بخش از یک مجموعه شعری که صورت داستانی دارد را با خواندن یک بخشش متوجه شد و نیاز به مطالعه از اول دارد قطعا

آشفته آنم در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۲ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۴ - رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی:

در اینجا دقیقا دلیل رد کردن درخواست پدر مجنون از زبان پدر لیلی بیان می شود
که بیان از خودکامی و دیوانگی و مستی مجنون می کند که دلیل گفته شده است و چند بیت بعدی هم بیشتر استمرار می کند بر روی این مقوله
فرزند تو گر چه هست بدرام

فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید

دیوانه حریف ما نشاید

اول به دعا عنایتی کن

وانگه ز وفا حکایتی کن

تا او نشود درست گوهر

این قصه نگفتنی است دیگر

امین در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸:

و شاهکاری دیگر از حکیم والا مرتبه سنایی غزنوی...

در سکوت در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰:

سلام بر گرامیان همراه 

در غیبت ما چون به ما گشت قضا

از نیک و بدش مدد ز قاضی است مرا 

بی شرط رضا چون به ماحکم کنند 

پس داور و داوری بود جانب ما 

سپاس بیکران

زیبا روز در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴:

بیت 4 :جان به شیشه ، کم ظرفیت و هراسان از زخم یک سوزن 

بیت 14 : هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود . نی شکر که در واقع نوعی نی تو پر است، و خالی نیست ــ کنایه از آدم پر حرف ــ در این موضع از عطای خداوندی ،درون تهی و آمادۀ نواختن می شود 

محسن جهان در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ عطار » وصلت نامه » بخش ۴۶ - وله ایضاً:

جناب عطار در این رباعی نغز می‌فرماید: هر آن‌کس که از اسرار وجود پروردگار نشانی بیابد، خود را تا ابد در محضر او خواهد یافت.

و‌ روزی که حق شناخته شود، غم هر نفسی را که بدون حضور او فرو برده شده است مانند دوزخ جان سوز خواهد بود. 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد 

به وداعی دل غمدیده  ما شاد نکرد 

 آن سفر کرده همان یار یا اصل خدایی هر انسانی ست که در بدو حضور وی  در این جهان یار و همراه او بوده است، کودکی که از هر گونه غم و اندوهی آزاد است و همواره شادی بدون علتهای بیرونی از درونش می جوشد نه غم شیر  دارد و نه نگران عدم رسیدگی مادر است، او بدون درد و استرس به زندگی لبخند می زند اما بتدریج  که بزرگتر شود در می یابد پدر و مادر چیزهای دیگری را اصل می دانند، موضوع اصلی صحبت آنها چیزهای مادی این جهان هستند، پول، کمبودها  و محدودیت ها، پس شادی و غم آنها نیز بستگی به توفیق بدست آوردن یا از دست دادن آن چیزها دارد، طفل بزرگ و بزرگتر میشود، نور و رنگهای شگفت انگیز  روزهای آغازین حیات در نظرش تکراری و ملال آور شده، بوی گلها را حس نمی کند،  ماه زیبا را در آسمان نمی بیند و حتی نغمه های صبحگاهی پرندگان را نیز نمی شنود، چیزهایی که پدر و مادر یا اطرافیان  وی برایش می جنگند در نظر وی  اولویت یافته، جهان را بر حسب آنها ارزیابی می‌کند و اینجاست که آن یار و همراه یا جانی که امتداد جانان بود به گونه ای از درون وی رخت بر می بندد که او حتی سفر وی و این جدایی را حس نمی کند، گویی او بدون وداع از درونش رخت بربسته و به سفری دور و دراز رفته است، در اینجاست  که غم و رنج انسان آغار  میشود و این غم جایگزین آن شادی و شیرینی های طفولیت میگردد ، غم از دست دادن عروسک و چشم داشت به اسباب بازی برادر  و حسادت به توجهات والدین نسبت به برادر و خواهر کوچکتر نیز مزید بر علت شده، جهان را آنچنان که در ماه ها و سالهای آغازین پر از زیبایی و نور میدید نمی بیند و این دید جسمانی و خشن ‌ آغازی ست برای غمهای بمراتب  بیشتر و بزرگتر در آینده.

آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول 

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد 

 در بیت اول که انسان بصورت هشیاریِ خالصِ خدایی پای به عرصه هستی میگذارد و سپس نگرشِ او به جهان از دید خدایی تبدیل به دید جسمانی و ذهنی میشود را حافظ می فرماید از قدیم الایام  به همین منوال بوده است و بنده پیر هزاران سال است در این چرخه اسیر، گرفتار و بنده ذهن خود میباشد، جوانبخت در اینجا رمز خداوند است که سرنوشت انسان در دست اوست، پس او که قادر مطلق است و میتواند خیر یا قبولی همه امور را رقم بزند چرا انسان را از این گرفتاری و بندگی ذهن نمی رهاند،؟ اما اینکه چرا از این کار سر باز می زند برای انسانی که در اسارتِ ذهن است جای سوال دارد و حافظ  در ادامه  به آن پاسخ می دهد  .

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک 

رهنمونیم به پای علم داد نکرد 

در باره جامه کاغذی که بر آن شکوائیه  مینوشتند بزرگواران به تفصیل شرح دادند و حافظ میفرماید  سوالاتی از این دست که در بیت قبل در ذهن انسان شکل میگیرد در واقع شکایت از چرخ هستی می‌باشد که درواقع به آن جوانبخت باز می گردد زیرا طرحِ زندگی که کارگزارش گردشِ افلاک است ( که به باورِ پیشینیان طالعِ انسان را رقم می زدند) بر این منوال می باشد که انسان در بدو ورود به جهان هشیاری و خرد محض خدایی باشد فارغ از هرگونه رنج و غمی و بتدریج  بمنظور بقا در جهان ماده و فرم به ذهن برود و پس از چند سال بار دیگر بوسیله پیغامهای غیبی که از راهنمایان معنوی دریافت می‌کند به اصل خدایی خود بازگردد، دیگری شکایت از والدین است که فرزند را از طریق دید و نگرش جسمی پرورش داده اند و نه با عشق،  شکایت دیگر وضعیت ها هستند و محیط و جامعه یا محل تولد و اموری که در اختیار و انتخاب انسان نبوده اند، پس حافظ دست رد به همه این شکوه ها زده، میفرماید انسانِ عاشق باید شکوائیه های نگاشته بر کاغذین جامه را به خونابه شستشو دهد، یعنی با تحمل هشیارانه دردهای ناشی از  جدا شدن از جامه و پوسته ذهنی خود به کار بازگشت به اصل خود کوشش پیوسته داشته باشد، زیرا که پیغامهای هستی یا فلک هیچگونه توصیه و رهنمود برای سوالات ذهنی و شکایتهای بی مورد انسان ننموده است تا برای دادخواهی به پای علم داد برود و به همین بهانه از کار معنوی  بر روی خود سر باز زند ، بلکه رهنمون های فلک هرچه بوده  همه در راستای کار است و کار.

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد 

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد 

کوه در اینجا کوه ذهن است که بسیار مقاوم و سرسخت میباشد، پس انسان با سوالاتی فلسفی از این دست که اگر مقدرات در دست ِآن جوانبخت است پس چرا او خود انسان را نجات نمیدهد و از اینهمه  غم و درد رهایی نمی بخشد و به این‌ ترتیب ناله ها سر میدهد، ناله و فریاد هایی بسیار بیشتر از  فرهاد کوه کن که او نیز در کارِ سختِ متلاشی کردنِ کوهِ ذهن خود بود تا آب زندگی بخش را از ورای ذهن خود جریان بخشد، اما حافظ می‌فرماید این فریاد وهیاهویی که انسان بوسیلهٔ ذهن بر می آورد بجایی نمی‌رسد زیرا که اصولأ  خداوند یا هستی کل گوشی برای شنیدن اینچنین ناله و شکایت هایی ندارد و فرمان همان است که باید همچون فرهاد کوهِ ذهن را بشکافد تا رضایتِ معشوق را به دست آورده و به وصالش برسد.

سایه تا بازگرفتی ز چمن، مرغ سحر 

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد 

مرغِ سحر استعاره از عاشقانی چون حافظ است و مخاطب همچنان زندگی یا خداوند است که نه تنها شکایت و فریادهای کوهِ سرسختِ ذهنِ انسان به او نمی رسد، بلکه سایهٔ لطفِ خود را نیز از چمن باز می‌گیرد، یعنی جریانِ آبِ زندگی قطع می شود و صبا پیغامی از جانبِ زندگی نمی آورد، پس لاجرم مرغِ سحر یا بلبلِ عاشقی چون حافظ نیز نمی تواند در شکنِ طرهٔ زلفِ چون شمشادش آشیان و نغمه سرایی کند. یعنی شکایت از وضعیت ها انسان را حتی اگر بلبلِ عاشق باشد از برکاتِ زندگی محروم می کند

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار 

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد 

شاید ار یعنی شایسته و سزاوار است اگر پیک صبا که پیغامهای معنوی را توسط بزرگان از زبان هستی کل به گوش انسان میرساند از توی جوانبخت کار زنده شدن به عشق را بیاموزد ، یعنی با گستردن سایه لطف و عنایت خود بر چمن زندگی ، بسرعت باد میتوانی انسان عاشقی را تبدیل کرده و جان وی را به عشق زنده کنی، یعنی این فرایندِ تبدیل بسیار چالاکتر از حرکت باد میتواند صورت پذیرد و پروسه ای طولانی نیست، بشرط آنکه  پیک صبا نیز همراهی کرده و به همان سرعت پیغامهای عشق را بر زبانِ مرغِ سحر و بزرگی چون حافظ جاری نماید تا او با نغمه سرایی به گوش عشاق برساند .

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد 

هرکه اقرار بدین حسن خداداد نکرد 

حافظ این فرایند تبدیل سریع انسان و بازگشت آن یار سفر کرده را حسن خداداد میداند، یعنی بواسطه اینکه جان اصلی انسان  ادامه ذات آن جوانبخت است پیغامهای زندگی را بخوبی دریافت و درک می‌کند و این حسنی ست خداداد که سایر مخلوقات از آن بی بهره هستند، حافظ میفرماید  اگر کسی به این حسن واقف شده و آنرا قدر بداند قلم آرایش صنع و آفرینش وی در این جهان به منظور خود دست خواهد یافت وگرنه جهدش بی توفیق خواهد بود، نامرادی های انسان قدر ناشناس میتواند در همه زمینه ها باشد، عدم توفیق در پرورش  فرزندان، رابطه بد با همسر، موفق نشدن در کسب و کار  و بطور کلی در همه شئونات زندگی جهد و کوششی بی ثمر خواهد داشت، اما در نقطهٔ مقابل اگر انسان تایید و اقرار  کند که از جنس خداوند بوده و فی نفسه  توانایی تبدیل شدن به او و جمیع صفاتش را دارد و در این راه کوشش مدام داشته باشد هرگونه نقشی که در جهان  بزند دارای حقیقتی ست و نقش مراد خواهد بود، غزلهای ناب و زیبای حافظ و همچنین نقش و مجسمه های خلق شده توسط داوینچی و میکل‌آنژ از جمله نمونه های کلک مشاطه صنع هستی هستند .

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق 

که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد 

این بیت نیز در ادامه بیت قبل بوده و حافظ میفرماید منظور از تبدیل این نیست که نقشهای آفرینش وی در این جهان  برجسته و شاهکار شوند گرچه که اگر فرایند تبدیل صورت پذیرد و انسان اقرار به یگانگی و وحدت با خدا یا هستی کل کند چنین خواهد شد ، اما اگر نیت و مقصود اولیه رسیدن به چنین جایگاهی شود تا دیگران برای انسان دست زده و او را تایید کنند راهی به ترکستان است و به همین سبب و راه است که یار بشد و از درون انسان رخت سفر بسته و یادی هم از انسان نمی کند . پس ای مطربِ فلک، پرده را بگردان تا شنونده این ابیات از چنین ذهنیتی رها شده و راه عراق که راه عاشقی محض بدون توقع مرادمند ی در این جهان و هر چیز بیرونی است را برگزیند.‌به بیانِ دیگر در یک دستگاهِ دیگری چون راه و مقامِ عراق بنواز که این راهِ فعلی ست که موجبِ رفتنِ یار و شروعِ هجران شد بنحوی که یادی هم از ما نمی کند.

غزلیات عراقیست  سرود حافظ 

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

حال که صحبت از راه و مقامِ عراق شد حافظ بی میل نیست تا سبکِ غزل های خود را که سبکِ عراقی ست نیز گوشزد کند ضمنِ اینکه در مفاهیم و مضمون پردازی هم شاعر و عارفِ بزرگ فخرالدین عراقی و غزلیاتش را الگو و راهنمای خود معرفی می کند و چه کسی ست که این راهِ دلسوز یعنی راهِ عشق را به گوشِ جان بشنود و فریاد بر نیاورد؟ یعنی سخنِ عشق انسان را از خود بی خود کرده و فریاد و افغانش را به آسمان ها می رساند و چنین صدایی که از راهِ عشق( و نه از کوهِ ذهن) بر خیزد بدون تردید به افلاک و خداوند می رسد.

 

 

 

 

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم:

آقا کوروش عزیز سلام 

دوستان در حاشیه های بالا معنی این بیت رو توضیح دادند  حال  برداشت شخصی یا از روی تفسیر جناب کریم زمانی  جلد اول صفحه ۴۸۵

معنی واضحه میگه همانطور که پرتاب سنگ با فلاخن ممکنه صد در صد به هدف اصابت نکنه بیان معانی در شعر هم به مراتب ازعنوان کردن مطالب در نثر سخت.تره وشاید اون نتیجه ازش حاصل نشه 

کاش دوستان منبع مطالبی رو که مینویسند جهت مطالعه بیشتر ورعایت اصل وقانون کپی رایت معرفی میکردند  خدایی نکرده این یک سایت ادبیه.

شاد باشی

۱
۱۴۹۸
۱۴۹۹
۱۵۰۰
۱۵۰۱
۱۵۰۲
۵۸۰۹