گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » آستان جانان » ساز و آواز (کردبیات، حزین، عشاق، بسته نگار، فرود)

مهرداد هویدا » حیرت » دریغ

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهرداد منطقیان نوشته:

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمی

پاسخ: به نظر من هم روایت مورد نظر شما زیباتر و معنی‌دارتر است (اگر اشتباه نکنم در یکی از قطعه‌های آواز استاد شجریان این بیت با این روایت خوانده می‌شود)، اما با نسخه‌ی قزوینی-غنی مقابله کردم و بیت به همین صورت ثبت شده (… کاندر این «دریا» نماید هفت دریا شبنمی) و پاورقی یا روایت دیگری از آن نیامده. لذا ویرایش نشد.

س. ص. نوشته:

نکته آقای منطقیان کاملاً “منطقی” میباشد. نه فقط بخاطر زیبائی شعر، بلکه بدلیل اینکه در تقریباً تمامی نسخ معروف کلمه “طوفان” است نه “دریا”
با تشکر.

س. ص. نوشته:

در نقض نظر قبلی خودم و تأئید نظر آقای حمید رضا:
مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۱۹ :
حبذا “دریای” عمر بیغمی – که بود زو هفت دریا شبنمی
بنا براین بنظر میرسد که اگر حافظ در این بیت از مولانا اقتباس کرده، واژۀ مذکور باید “دریا” باشد.
با تشکر.

بزرگمهر وزیری نوشته:

بیت چهارم اشاره دارد به داستان بیژن و منیژه در شاهنامۀ فردوسی که افراسیاب، بیژن را به چاه می اندازد و رستم او را رهائی می بخشد. حافظ همان معنا را در غزل ۳۴۵ دارد
«شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم»

حمیدرضا نوشته:

بیت هشتم (خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم - کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی) به شعر معروف رودکی (بوی جوی مولیان آید همی - یاد یار مهربان آید همی) اشاره دارد.

م.علی زاده نوشته:

بیت هشتم نظر به بیت رودکی دارد ، اما منظور از “ترک سمرقندی ” تیمور لنگ است .

مجید سیدی نوشته:

با تشکر از ارائه نظرات دوستان و با عرض پوزش:
در حاشیه نویسی بر نظر جناب علیزاده باید گفت که ترکان سمرقندی در دیوان حافظ کنایه از زیبارویان است که با عشوه و غمزه دل و دین به غارت می برند. از آنجا که معروفترین آشوبگر و غارتگر در زمان حافظ مردی ترک تبار و به ظاهر کامل به نام تیمور لنگ بوده حافظ همواره دلبری و عشوه گری مهرویان را به غارتگری ترکان تشبیه نموده است.
همچنین:
با تشکر از آقای مهرداد منطقیان باید عرض کنم ایراد مطرح شده از سوی ایشان درست نبوده و بر اساس تصحیحات معتبر رویت شده بیت مزبوطه صحیح درج شده است.

جعفر رجبی نوشته:

نظر به اینکه میتوان برای اشک حافظ در پیشگاه حضرت عشق ارزش دریا را قائل شد . با توجه به بسیاری اشگ عشاق حضرت عشق که بیشتر از هفت دریا خواهند بود . آب هفت دریا نزد بسیاری اشگ عشاق میتواند به انداز ه شبنم سنجیده شود. لذا دریا هم صحیح است .

جمشید پیمان نوشته:

جمشید پیمان:
ای گرفتار آمده در بندِ هر بیش و کمی
وارهان با همتی زین بیش و کم خود را دمی

سینه توفانی کن ای دریاییِ دریا صفت
تا به کی غلتی به پای هر خسی چون شبنمی

دردِ مارا ناله و نفرین نباشد چاره ساز
کو طبیب حاذقی، دیر آشنا با هر غمی

رهنمای روشنی می خواهد این گم کرده راه
نه خیال باطلی ،اندیشه های درهمی

خرقه یِ یاری به تن ، اما دریغا زیرِ آن
بود پنهان؛دشمنِ دیرینه ی نامحرمی

با تن آسایانِ بی تدبیر بندی نگسلد
بابکی می باید و رودابه ای بـا رستمی

مردمان سست عنصر را مکن همراهِ خویش
جو مسیحی با صلیبی،کاوه ای با پرچمی

دیوساری کو خورَد طفلش، نمی آید به کار
مادری دلسوز باید ، پاکدامن مریمی .

بهرام مشهور نوشته:

۱- دربیت ششم رهروی باید .. صحیح است و آنرا نباید جدا نوشت زیرا چنانچه ره روی نوشته شود معنای ره می روی و یا حالت استفهامی آیا راه می روی از آن استنتاج می گردد در واقع در اینجا رهرو بعنوان یک شخص فاعل در نظر است و نه دو کلمۀ راه و رفتن
۲- اگر قرار باشد اساسنامه ای برای تحقیق روی کلمات و مفاهیم اشعار پارسی تدوین شود ، مسلماً یکی از مواد آن اساسنامه این عبارت خواهد شد : در بررسی هر جزء از هر بیت شعری باید این را در نظر داشت که شاعر را در عین حال و توأماً یک انسان با منطق مادی و دیالکتیک و احساس و عاطفۀ والای معنوی و عارفانه می دانیم ،در اینجا در بیت آخری شاعر با نبوغ فوق العاده ای که حتی در میان دیگر شعرای بزرگ پارسی گوی کمتر دیده شده در یک زمان سه چیز را که قاعدتاً ماهیت یکسانی از لحاظ سنجش باید داشته باشند ، با یکدیگر مقایسه می کند و می خواهد بگوید درحالی که هفت دریای عالم در برابر دریای غنی شده از عشق ، شبنمی بیش نیستند ، گریۀ حافظ چه سنجد یعنی چقدر می ارزد در مقابل چنین دریای خارق العاده ای و بنابراین، شکل صحیح مصرع آخر این است : کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی ، هرچند عشق در معنای اصیل و عارفانۀ خود چیزی جز یک توفان نیست .

بهرام مشهور نوشته:

۱- دربیت ششم رهروی باید .. صحیح است و آنرا نباید جدا نوشت زیرا چنانچه ره روی نوشته شود معنای ره می روی و یا حالت استفهامی آیا راه می روی از آن استنتاج می گردد در واقع در اینجا رهرو بعنوان یک شخص فاعل در نظر است و نه دو کلمۀ راه و رفتن
۲- اگر قرار باشد اساسنامه ای برای تحقیق روی کلمات و مفاهیم اشعار پارسی تدوین شود ، مسلماً یکی از مواد آن اساسنامه این عبارت خواهد شد : در بررسی هر جزء از هر بیت شعری باید این را در نظر داشت که شاعر را در عین حال و توأماً یک انسان با منطق مادی و دیالکتیک و احساس و عاطفۀ والای معنوی و عارفانه می دانیم ،در اینجا در بیت آخری شاعر با نبوغ فوق العاده ای که حتی در میان دیگر شعرای بزرگ پارسی گوی کمتر دیده شده در یک زمان سه چیز را که قاعدتاً ماهیت یکسانی از لحاظ سنجش باید داشته باشند ، با یکدیگر مقایسه می کند و می خواهد بگوید درحالی که هفت دریای عالم در برابر دریای غنی شده از عشق ، شبنمی بیش نیستند ، گریۀ حافظ چه سنجد یعنی چقدر می ارزد در مقابل چنین دریای خارق العاده ای و بنابراین، شکل صحیح مصرع آخر این است : کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی ، هرچند عشق در معنای اصیل و عارفانۀ خود چیزی جز یک توفان نیست

بهرام مشهور نوشته:

همت والایتان در این کار ارزشمند و این ایرانی گری ناب ، ستودنی است امّا اگرچه نسخه قزوینی غنی در کلیّت امر از نسخه های دیگر کامل تر و صحیح تر می نماید لیکن اگر همانطور که در بالا ذکر کردم ، در تحقیق صحت عبارات مختلف منسوب به شاعران ، منطق کار را در نظر آوریم می توانیم از میان عبارات گوناگونی که بصورت کلمه یا یک جمله کامل در شعر مشاهده می شود آنرا که با این اصول و همچنین با توجه کامل به دستور زبانی که حتماً شاعران رعایت کرده اند مطابقت می کند انتخاب نمائیم در اینجا تا آنجائی که بیاد دارم نسخه پرویز ناتل خانلری مصرع اوّل از بیت دوّم را این چنین آورده است : چشم آسایش ندارد هیچکس از روزگار . که بنظرم با احوالات گفته شده برای این قطعه صحیح تر می آید .

مهدی نوشته:

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

معنی این مصرع کامل متوجه نمی‌شم:(

قناطیر نوشته:

در این شعر حافظ آرزو می کند که ترک سمرقندی یا همان تیمور گورکانی به شیراز حمله کند و بساط مظفری را برچیند صدها سال است همیشه به آن امید بوده ایم که نادری پیدا نخواهد شد امید کاشکی اسکندری پیدا شود.

Hossein Mansouripour نوشته:

با سلام.در عشق عارفانه و مراحل سیر و سلوک،چند وادی مشخص کرده اند که (وادی استغناء ) یکی از آنهاست.تا یادم می آید از گذشته های دور در دیوان حافظ، بیت را به این صورت دیده ام. “گریه ی حافظ چه سنجد،پیش استغنای عشق؟! + کاندرین وادی نماید هفت دریا شبنمی”

مهشید نوشته:

با درود
در اینجا نیز حافظ به گمان من رندی را به اوج خود می رساند و می گوید این آدمی که من می بینم غیر از آن آدمی است که خدا ادعا می کند از خاک آفرید و باید دوباره طرح این جهان را از نو بنیاد نهاد و عالمی دیگر ساخت (همان گونه که هست نه همان گونه که گفته شده و باید باشد) و آدمی دیگر باید از نو آفرید و این تفسیر با دیگر ابیات که نشان از گلمندی از رانش ها و کشش های میان خود و جهان پیرامونش همخوانی دارد
با سپاس از کوشش ارزشمند و گرانسنگ شما

محسن نوشته:

با سلام وعرض ادب خدمت همه دوستان . بیت آخر با (چه ارزد)نیز آمده است که به نظرنزدیکتر است. باری میخواستم عرض کنم معانی بسیاری از ابیات قابل درک عموم نیست . بلکه بسیاری از خواص نیز جز با عوالم مکاشفه معانی انرا در نیافته اند. مانند معنی (رندی) که معانی مستتر از آن بسیار پیچیده و غیر قابل طرح است. لا اقل برای حقیر… الله اعلم

شهریار70 نوشته:

با سلام
دوستان بنا به آموخته‌های برادر کوچکتان از برنامه‌ی تماشاگه راز استاد آهی در شبکه رادیویی فرهنگ ، در مصرع نخست بیت مطلع محرم درست‌تر ، باپشتوانه‌ی نسخ قدیمی‌تر و رساتر است.
دیوان مصصح علامه قزوینی و دکتر غنی ارزشی ژرف و والا دارد ، منتها در زمان نگارش این مجموعه‌ی ارزشمند در حدود هشتاد سال پیش ، این تعداد نسخه‌ی قدیمی در سرتاسر جهان کشف نشده بوده و در ثانی دسترسی به آن‌ها میسّر نبوده است. این دیوان همان گونه که در مقدمه‌اش آمده بر مبنای نسخه‌ی مشهور خلخالی که در سده‌ی نهم جمع‌آوری شده ، به رشته‌ی نگارش درآمده است.
حال شما به بیت مطلع نگاه کنید. مرهم را روی زخم جسمانی می گذارند. برای سینه‌ی مالامال از درد یک مرحم نیاز است تا درد دلت را برایش بیان کنی و از نظر روحی آرامش بیابی ، نه مرهمی که روی سینه ات قرار بدهی .
خدا را باید خدایا ضبط شود چون مخاطبی خاص ندارد بیت که در آن به خدا قسم خورده شود.
خطاب سخن خواجه خدا است و او را منادا قرار داده است.
تمام این سخنان من برداشتی از استاد آهی است و این بزرگوار تمام این موارد را با ذکر سندهایی از قدیمی‌ترین نسخ کشف شده‌ی دیوان حافظ به اثبات می‌رساند و به واقع از ضبط ذوقی و دل به خواه دیوان خواجه بزرگوار دوری می‌جوید.
در مصرع دوم بیت تخلص نیز طوفان بهترین ضبط است ، اگرچه دریا دارای معنا در این بیت هست ولی آنچه قدیمی‌ترین نسخ ضبط کرده‌اند طوفان است.
برای دسترسی به سخنان مربوط به این غزل از سایت iranseda.ir به برنامه‌ی ساعت ۱۸:۳۰ رادیو فرهنگ به تاریخ ۹۲/۸/۱۰ مراجعه فرمایید.

امین کیخا نوشته:

شهریار جان درود به دقت نگاهت

شهریار70 نوشته:

ممنون امین آقا
من فقط انتقال‌دهنده‌ی این اطلاعات هستم. اصل این پژوهش‌های شگرف متعلق به استاد آهی است که البته من تنها چند صدمی از آنها را در اینجا توانستم درج کنم.
در مورد نظر مهشید پیرامون بیت
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
آدمی اینجا جناس تامی فوق‌العاده است. آدمی مصرع اول با «یا»ی مصدری است یعنی آدم بودن و انسانیت و در مصرع دوم منظور ساختن یک آدم دیگر است. مهشید خانم به نظر من برداشت کلی شما از این بیت دقیق است فقط در تفسیر مصرع اول کمی تغییرات نیاز است.

شهریار70 نوشته:

پیرامون نظر محسن عزیز در مورد مصرع اول بیت تخلص
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
به نکته زیبایی اشاره کرده‌اید.
در این جا نیاز به مصدر ارزیدن است نه سنجیدن ، لیکن آن طور که از مستندات برمی‌آید ، خواجه حافظ بزرگ و دوست داشتی ما مصدر سنجیدن را به کار برده و تمام نسخ قدیمی از ۸۲۱ قمری تا اواخر سده‌ی نهم سنجد ضبط کرده‌اند و متاسفانه این بیت از نظر بزرگان شعر و شاعری ضعف تالیف به شمار می‌رود. به نظر من این اشتباهات در مقابل این اثر عظیم به مثابه قطره‌ای در برابر اقیانوسی است.
ضمنا استغنا ضبط درست و استغفار اساسا هیچ لطف و معنا و زیبایی ندارد و کل بیت را به هم می‌ریزد.

شمس الحق نوشته:

جناب شهریار۷۰ درود بر باریک بینی و نکته سنجی شما . حقیر نه حافظ دان است و نه حافظ شناس ونه حافظ پژوه . این یک مولوی را هم که فکرمیکنم میدانم بیش از ۵۰ سال عمر به پایش گزاشته ام و تصورم بر آنست که هریک ازاین بزرگان چون فردوسی و نظامی وعطار و سعدی و حافظ و مولوی را برای فهمشان یک دورۀ کامل دکترای درس تخصصی باید و یک عمر تحقیق و بقول قدما دود چراغ خوردن . تنها غزلیات دل انگیز و دلربای حافظ را می خوانم و از آنها لذتی عظیم کسب میکنم ، از آن جمله است همین غزل دلفریب و بسیاری دیگر . میماند یک نکته . البته حقیر ۳۰ سال در این کشور نبوده است و ای بسا تغییرات عظیمی که رخ داده است و از آنها بی خبرم . از آن جمله است این جناب آهی که ازقدیم می شناسم و نمیدانم از کی استاد شده اند و استاد چه چیز و چه درس و چه رشته ای هستند و این استادی از کجا حاصل فرموده اند . بدون آنکه خدای ناکرده قصد جسارت به کسی در سر داشته باشم از حضرتعالی تقاضا میکنم بفرمایید این جناب را چگونه و در کجا میتوان دید و یا شنید که حقیر هم ، چندانکه استادی ایشان بر من اثبات گردد از محضرشان التقاط نماید .
استاد بازنشسته دانشگاه و دکتر در ادبیات فارسی و فلسفه

امین کیخا نوشته:

باز پاکی جانت را نشان می دهی درود بر تو

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
جناب شهریار ۷۰ این نکته را بعمد جداگانه بعرضتان می رسانم که اهمیت آن معلوم گردد . همانطور که عرض شد حضرت حافظ در تخصص حقیر نباشد ، اما آیا درمیان نسخی که حضرتعالی می فرمایید همه از مصدر سنجیدن استفاده شده است به نسخه ای بر نخورده اید که بجای [ چه سنجد ] از [ که سنجد] بهره برده باشد که [چه] را به [که] بدل کردن درمیان نسخه نویسان احتمالش بسی بیش از تغییر سنجد به ارزد است و اگر چنان باشد که عرض شد مصرع معنی کامل خواهد یافت ضمن آنکه از کسی چون حضرت حافظ چنین خطایی بس بعید می نماید .
” گریه حافظ که سنجد پیش استغنای عشق “

شهریار70 نوشته:

استاد شمس الحق ، مرد عزیز ، آقا و بزرگ
فکر کنم شما هنوز جوابی برای اظهارات‌تان در غزل ۵ خواجه بزرگ برای توهین هایتان به بنده نیاورده‌اید. باری از شما خواهشمندم حداقل برای تنویر ذهن این کمترین توضیحی هرچند کوتاه هم که شده عنایت بفرمایید تا شاید کمی از آشفتگی رهایی یابم.
بنده‌ی کمترین در دو دانشگاه تهران و امیرکبیر در دوره‌های کارشناسی و ارشد در رشته‌ی مهندسی شیمی با بزرگان و اساتید زیادی از بهترین دانشگاه‌ها و آکادمی‌های تخصصی رشته‌ی خودمان برخورد داشته‌ام. از نظر بنده و شاید تعدادی از دوستان استاد به شخصی اطلاق باید شود که استخوان خورد کرده‌ی رشته‌ی خود و مسلط بر تمام ریز نکات موجود در آن رشته باشد. بیش از سه سال است که برنامه‌ی تماشاگه راز رادیو فرهنگ به اجرا درآمده است ، در تمامی این برنامه‌ها این بزرگ یعنی حسین آهی (به بیان من استاد حسین آهی) از روی فروتنی و تواضع حتی یک بار هم اسم خودش را نبرده و حتی خودش را در حد بیان اسمش هم نخواسته بزرگ کند گو اینکه بسیار بزرگتر و والا مقام است از نظر بنده .
حال من به عنوان شاگرد مجازی ایشان و از دور وظیفه‌ی خودم می‌دانم تا حق امانت و ادب را رعایت کنم و به این بزرگوار لقب استاد را بدهم.
اگر شما به این صفحه مراجعه کنید ، خواهید دید من در مورد چه کسی سخن می‌گویم و ایشان در چه سال هایی در خارج کشور مشغول آموختن زبان فارسی به ایرانیان مقیم آلمان بوده‌اند.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D9%87%DB%8C

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=1881

دوستان من از شما سوال دارم
اگر به فردی با این مشخصات و این همه دلسوزی ها و زحمت ها استاد نگوییم به که باید استاد گوییم ؟ تالیف‌های ایشان در باب المعجم شمس قیس را که می‌تواند انکار کند ؟
بیایید کمی منصف باشیم و به سخنان هم ایراد و نقد وارد کنیم نه به شخصیت و اصالت فردی
با فرض اینکه نتوان لقب استاد به این مرد داد ، آبا حرف زدن و ابراز سخنان وی ممنوع و بی سنگ می‌گردد؟
امیدوارم جناب شمس الحق در ابتدا راهنمایی و دلیلی برای سخنان پیشین خود بیاورند و سپس به این نظرات نیز عنایت فرمایند.
به قول ابوالحسن خرقانی بزرگ
«هرکه در این سرای درآمد نانش دهید و از ایمانش نپرسید»
به راستی گوشش دهیم ، نقدش کنیم ، به شخصیت و کیش و قومش کاری نداشته باشیم.

شهریار70 نوشته:

در هنگام ارسال نظر متوجه نظر جدید شما نشدم جناب شمس الحق
این حرف شما کاملا دقیق بوده و جای بحث دارد.
سخنانی هم که بنده گفته‌ام در باب نسخ و دست نوشته‌ها تماما برداشت از سخنان استادم بوده است. حال من از شما خواهش می‌کنم این نکته را با برنامه تماشاگه راز در میان بگذارید و آقای آهی که از سی نسخه‌ی دست نوشته‌ی قدیمی اطلاع دارند ، پاسخ را به شما خواهند داد. من باز هم تاکید می‌کنم به مانند طفلی در راه شناخت غزلیات حافظ هستم و تنها نقل کننده‌ی شنیده‌های خود از این برنامه می‌باشم.
حال به نظر حقیر معنایی با این اوصاف که
چه کسی می‌تواند گریه‌ی حافظ را در برابر استغنای عشق مقایسه کند ، به قدر زیادی از ابهام بیت را درهم می‌شکند. باز از شما خواهش دارم این نظر را از طریق پیام کوتاه با برنامه تماشاگه راز در میان بگذارید.
با تشکر

شمس الحق نوشته:

جانم به فدای دل نازک تو ای عزیز!

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جانم گمان کنم دست شهریار فشردنی است من اورا مرد آرام و مهربانی می بینم .

امین کیخا نوشته:

دوستانمان را بیفزای آرمیدگی و شکیبایی و خوش سخنی ازنوشته هایش نمایان است . تو از مهر کردن مگر کاستی می گیری شمعی که دیگری را برافروزد مگر کم فروغ می شود ؟ پیش من مهربانی ایزدانگی ( شباهت به یزدان) است . برادر بر فروغ و بیفروز که چشم به راه تو هستیم . ما را دوستی نغز و نیوشا خواهد شد .

شمس الحق نوشته:

امین جانم
فرمانت مطاع است و همان کنم که تو فرمایی .

امین کیخا نوشته:

شهریار جان پس برادرانه بنویس .

Hossein Mansouripour نوشته:

دوستان خوب گنجوری،درود برشما:وبسایت بسیار ارزشمند گنجورکه میتواند فرهنگستان کامل ادب فارسی وعرصه ی شناخت افتخارات ادبی ما شود خیلی محترمتر ازآنست که میدان مبارزه ی سلیقه های شخصی وغالبا بی نتیجه ی ما شیفتگان ادب سرزمین ایران گردد.بهتراست که با استفاده از این سایت گرانبها بر معلومات ادبی خود ودیگران بیفزائیم وازشاعران ونویسندگان محترم میهن گرامیمان،آنچه را که می پسندیم فراگیریم واجازه دهیم تا دیگران آنچه را که میپسندند فرا گیرند.مثلا بنده غزل آبدار وزیبا ی استاد شهریاربا مطلع”تا کی در انتظار گذاری بزاریم + باز آی بعد از آنهمه چشم انتظاریم” را با آن مضامین عالی ودلنشین میپسندم وتمام غزل را همسنگ غزلهای ارزنده ی حافظ _ شاعر آسمانی ایران _میدانم
در ایامی که هنوز درس میخواندم،استاد ادبیات من که خود ازشاعران معاصر وبسیار معروف بود باشعر نو مخالف بود.یک روز قطعه شعر نو”سلام به انشتین” از استاد شهریار را به حضرت استاد ارائه کردم،پرسیدم نظرتان در مورد این شعر چیست؟فرموداینکه شعرنیست!گفتم این شعرنو از استاد شهریار است،فرمود من به شخص کار ندارم اینکه توبعنوان شعر ارائه میکنی از هرکه باشد،مزخرف است

Hossein Mansouripour نوشته:

یک قدم تا پایان _۴
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت + کس نیست که این گوهر اسرار بسفت”
“هرکس سخنی ازسر سودا گفتند + زانروی که هست کس نمیداند گفت
بر مبنای تحقیقات علمی، عمر کائنات که شامل طبیعت و همه ی جهان هستی است، کما بیش چهارده میلیارد سال تعیین شده است. در این مدت مدید، ستارگان و سیارات بسیار در این مجموعه تولید یا نابود شده اند. زمین نیز در همین فاصله ی زمانی به وجود آمده و بتدریج انسان، جانداران، گیاهان و، و، و، در آن پیدا شده اند. اگرچه هنوز یک گام بسیار بلند تا پایان شناخت کائنات باقی مانده است که برای پیمودن آن، همه ی دانشمندان - هر یک بطریقی - بسیج شده اند و اخیرا دانشمندان علوم در اروپا با ارائه ی فرضیه ی ” بیگ بنگ” و تلاش در جهت اثبات علمی آن فعال تر از دیگران بپا خاسته اند؛ خوشبختانه امروز توانایی علمی انسان برا ی غلبه بر دشواریهای شناخت جهان هستی به مرحله ای از قاطعیت و سرعت رسیده است که از هم اکنون میتوان توفیق دانشمندان را پیش بینی کرد.
به خیام دانشمند و متفکر بزرگ ایران و دیگر دانشمندان در سراسر جهان که دغدغه ی شناخت جهان هستی را داشته اند، مژده باد که امروز دیگر سخن در باره ی کائنات”از سر سودا” نیست. خیالبافی و اوهام پردازی در تحقیقات دانشمندان، جایی ندارد. از تنگناهای تاریک بی دانشی و احیانا حجره های عوامفریبی سوداگران نادانی که بگذریم به فضای باز دانش و کاوشهای عمیق و دقیق علمی میرسیم که کاوشگران حقایق در آنجا سرگرم مطالعه ی آفرینش طبیعت و جهان هستی و پرتلاش مترصد رفع مجهولات و پاسخ به پرسشهای متفکران گیتی اند. آزمایشگاههای مجهز زمینی و ماهواره ای با دوربینها و دستگاههای دقیق آزمایشگاهی در نقاط گوناگون جهان و در فضای سیارات و کرات دیگر ، در خدمت دانشمندان عالیقدر علوم، به کشف حقایق جهان هستی مشغولند.
یافته های علمی انسان که همه را امکانات طبیعت در اختیار دانشمندان گذارده است، به حدی رسیده اند که اگر خیام پس از نهصد سال، به جهان زندگی باز گردد، با حیرت خواهد دید که چه بسیارند آنان که شباروز سرگرم”سفتن گوهر اسرار در بحر وجودند” !! دانشمندان،بطن طبیعت این مولود چند میلیارد ساله را شکافته، به پدیده هائی همچون برق، اتم،امواج الکترونیکی و،و،و، دست یافته اند که بیاری آنها، چهره ی جهان را دگرگون کرده و آدمی را به اوج اعتلای علمی رسانده اند.در مدت کوتاه نزدیک به دوقرن،انسان را به جائی رسانده اند که با فشردن یک یا چند تکمه،ظرف چند لحظه با مخاطبان خود در هرجای جهان،تماس کتبی و شفاهی میگیرد،آنان را میبیند،مشاوره و معامله میکند.
اگر با حضور عقل و ادراک و با استفاده از اندیشه ی منطقی،به دستاوردهای دانش، مانند کامپیوتر، اینترنت، رادیو، تلویزیون و، و، و، و سرعت عمل آنها دقیق شویم، در می یابیم که جهان هستی، متشکل ازدو جزء است:۱- طبیعت ۲-جهان طبیعی. طبیعت جزء غیر مادی و نیروی سازنده و جهان طبیعی جزء مادی، ساخته و پرورده ی طبیعت است.
اینکه به اهمال برخی فضاهای سرسبز،مصفا و دلگشارا،طبیعت میخوانیم،درست نیست. در گردشگاهها می نویسند:لطفا طبیعت را آلوده نکنید!! گردشگاه،زمین،دشت،صحرا و هر محیط و موجود غیر مصنوع که در جهان،از زمین تا لایتناها هست و کل مجموعه ی جهان طبیعی، همه زائیده و پرورده ی طبیعت هستند.
موجودات طبیعت نیستند،طبیعی هستند. طبیعت موج فعل و حرکت است،جوهر و نفس فعل و حرکت، یعنی مطلق پدید آمدن،شدن و جریان یافتن است. ظاهرا فاعل و محرک ندارد. خودکار، خودسر، خودگرد، سازنده و مخرب است. “کوزه گر دهر است، میسازد و باز بر زمین میزندش.” مبداء،منتها،ماقبل،مابعد و ماوراء ندارد. ماوراء الطبیعه اصطلاحی فلسفی- اعتباری است که با توجه به بی کرانه بودن طبیعت،مبنای
عقلی ندارد. هم فلسفه باید اعتبار آن را تشریح کند. خوشبختانه فیلسوفان الهی و عرفای بزرگ اسلامی، تقریبا به صراحت اعلام میدارند که منظورشان از اصطلاح ماوراء الطبیعه،همان ذات و نیروی لم یزل و لا یزالی است که فاعل،محرک و خالق طبیعت است و این نظر فلسفی، بسیار عالمانه، فاضلانه و قابل قبول است. عقل،علم ومنطق هم می پذیرند که خالق هرچیزدر خارج وماوراء آن چیزقراردارد .طبعا طبیعت که چیزی جز موج فعل و حرکت نیست،نمیتواند ازاین قاعده مستثنا باشد. طبیعت حرکتی است که درمسیر آن عقل و نظم هم تولید میشود اما خود فاقد عقل،علم،اراده و ادراک است. (چون طبیعت،جسم جاندار و شخص نیست تا درونش قرارگاه عقل و دیگر نفسانیات باشد).
وجود نطفه درجانداران و گیاهان؛وجود زندگی یا روح در نطفه ی جانداران؛رنگ،بو،طعم و مزه در گلها و میوه ها؛ژنتیک و جریان توارث در امور زیستی؛تکامل انواع و انتخاب اصلح در موجودات زنده؛ سرعت متفاوت رشد در مراحل حیات،از نطفه به جنین و از تولد نوزاد تا رشد کامل آن؛دریافتهای مغز و توانائیهای آن در عقل،فکر،هوش،حافظه،نبوغ و استعدادات حسی؛دگرگونی در جهان ستارگان، زمین، گیاهان، دریاها،موجودات جاندار و بی جان؛امواج گسترده ی مخابراتی،اینترنتی،رادیو-تلویزیونی و، و، و، همه ساخته و پرورده ی همین حرکت است که آنرا طبیعت میخوانیم.یعنی طبیعت: کنش، پویش، زایش، رویش، آفرینش، ایجاد، تولید، تخریب، تبدیل، انقراض، انهدام، و، و، و، است.
این پرسش عقل که: طبیعت یاحرکت خود چگونه پیدا شده است؟! امروز- بعداز اظهارنظرهای فیلسوفانه- تنها یک پاسخ دارد؛اینکه”هنوز قاطعانه نمیدانیم” و بهتر است فعلا به همین پاسخ راستین، بسنده کنیم تا دانشمندان علوم که مانند ارائه کنندگان فرضیه ی بیگ بنگ،همواره مترصد فرصت هستند، به عقل پرسشگر پاسخ علمی - منطقی گویند. اما به مقتضای قاعده ی”ما لا یدرک کله،لا یترک کله” روشن است که در اینجا سخن از چگونه پیدائی طبیعت نیست بلکه از خود طبیعت موجود،سازنده و پرورنده است که سلطه ی خودرا برتمام اجزاء جهان به اثبات رسانده و به نمایش گذارده است. امروز واجب است که تلاش انسان برای شناختن و شناساندن طبیعت و حوزه ی اقتدار و عمل آن-چنانکه هست و در همه ی جهان احساس و ادراک میشود - همواره در صدر تلاشهای علمی مدارس و دانشگاههای سراسر جهان قرار گیرد، حتی اگر هرگز ندانیم که طبیعت خود چگونه پیدا شده است.
انصافا عمر انسان درزمین-از ابتدای غارنشینی تا امروز-خیلی کوتاهتر از آن بوده است که آدمی فرصت پاسخگوئی محققانه به همه ی پرسشهای عقل را یافته باشد.بیش از سیصد سال است که پژوهشگران دانشمند میکوشند تا از طریق شناخت کاملتر توانائیهای طبیعت،بالاخره پاسخی برای چگونه پیدائی خود طبیعت بیابند.هرچند که تاکنون توفیق کامل نیافته اند اما توفیق سفر انسان به سیارات و گردش
و کاوش ماهواره ئی در حول و حوش منظومه ی شمسی،جزئی از توفیقاتی است که شاید بتواند آدمی را به پاسخی قطعی برساند.پاسخی که البته با توسل به تخیل،حدس،فرض و بیرون از تحقیقات علمی - آزمایشگاهی، هرگز بدست نمیآید چنانکه هزاران سال نیامده است.
اینکه در آینده بدانیم مثلا (بیگ بنگ)یا هر عامل دیگر،سبب پیدائی طبیعت شده است یا هرگز ندانیم،لزوما در ماهیت طبیعت چند میلیارد ساله که امروز هست،خللی وارد نخواهد شد. طبیعت حاضر در تمام جهان طبیعی همچنان فعال و منشاء همه ی یافته های علمی انسان،باقی خواهد ماند.
عقل آدمی و دانش فراگیر و گسترده در عصر حاضر، هر پدیده و موجودی را که در جهان عنوان ((طبیعی)) دارد، فقط زائیده و پرورده ی طبیعت میدانند که از همه مهمتر، پدیده ی حیات انسان، حیوان و گیاه در زمین است که امروز دانشمندان جهان در طبیعت دیگر سیارات منظومه ی شمسی، مانند ماه و مریخ هم به جستجوی آن برخاسته اند.(عاقبت جوینده،یابنده بود).

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body
روئیا و روح

چند سال است که من جاسوسانه،خواب دیدنهای خودرا تعقیب میکنم تابدانم رویا چیست و چه اثری در حال و آینده ی من یا خبری برای من و دیگران دارد.از کسان بسیار درباره ی صحت تعبیر خوابشان شنیده ام اما از رویاهای خود هرگز اثری در بیداری ندیده ام و “شنیدن کی بود مانند دیدن”. کسانی هستند که رویا را پیشگوئی می پندارند و به رویای خود و دیگران استناد میکنند.خوابنامه می نویسند و مردم را به آینده ی خوب مژده یا از آینده ی بد، هشدار می دهند.
هنگامیکه دانش آموز کلاس چهارم یا پنجم ابتدائی بودم،یکی از همکلاسانم خوابنامه ئی به من داد که صد نسخه از آن بنویسم،به او بدهم تا پدرش در شهر پخش کند و گفت برای نویسنده ثواب بسیار ثبت خواهد شد. و من مشتاقانه نوشتم.یک روز از دفتر دبستان احضارم کردند. پلیس بلند قدی که منتظرم بود با تعجب از مدیر پرسید،همین پسر کوچولوست؟!(آخرمن خیلی کمتر از همسالان و همکلاسانم رشد کرده بودم). سپس نگاهی به سرتاپای من انداخت،دستم را گرفت و گفت برویم. یعنی دستگیرم کرد. دردفتر شهربانی افسر پلیس، یک نسخه ازخوابنامه را نشان داد و گفت این خط توست؟ بله آقا! چند برگ نوشته ئی؟ صد برگ آقا! بچه ی فضول، میدانی چه فتنه ئی بر پا کرده ئی!؟ چرا نوشتی؟ برای ثوابش آقا! آن وقت گوش مرا بشدت مالاند و با یک پس گردنی جانانه گفت: ثوابش را گرفتی، حالا گورت را گم کن، دیگر از این غلطهاهم نکن. با چشم اشکبار دیدم، تقریبا تمام نسخه های خوابنامه روی میزش بود.
اما متن خوابنامه: ” اخطار ! اخطار ! :خادم مسجد مدینه، در شب جمعه ی گذشته در خواب دیده و شنیده است که قیامت همین روزها بپا خواهد شد. مردم بیدار باشند. درآن روز آفتاب از مغرب طلو ع و به مشرق غروب خواهد کرد. طوفان و گردو خاک بسیار برپا میشود. خورشید میگیرد. روز روشن چون شب تار خواهد شد. مردم صدقه و خیرات را فراموش نکنند. و، و، و.”
امروز که دانش و عقل تکامل یافته ی انسان با کمک آلات و ابزار علمی و فنی، وقوع گرما، سرما، برف، باران، سیل، طوفان، خسوف و کسوف را از مدتی پیش - حتی با ذکر دقایق و لحظات وقوع - خبر میدهند، دیگر از پیشگوئی خواب، خوابنامه و خوابگزار، چه نتیجه ئی میبریم؟! آیا اکثریتی از خوابگزاران کم دانش، مانند کف بینان و طالع نگران، قصه سازی و اوهام پردازی نمیکنند؟
انسانها از جهات عاطفی و روانی باهم تفاوت دارند و طبعا خواب دیدنها و رویاهای آنان نیز متفاوت است. با اینهمه یک چیز ثابت و لایتغیراست و آن اینکه رویا مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است. هرگز از آینده خبر نمیدهد. هیچکس پیش از اختراع تلفن، هرگز در خواب ندیده است که تلفن خانه یا اداره اش زنگ بزند و او گوشی را بردارد، مکالمه کند. چون درگذشته ی انسان تازمان اختراع تلفن، سابقه ی ذهنی از چنین دستگاهی با گوشی و کاربرد آن وجود نداشته است. یعنی رویا هیچ تعبیری برای آینده ندارد و معمولا آینده در خواب پیش بینی نمیشود.
اگر گاهی آنچه را که در خواب می بینیم، پس از آن بصورتی مفهوم و معقول، در بیداری هم محقق شود، مطمئنا آن خواب دیدن، انعکاسی از آرزوها و خاطراتی شدنی، ممکن و دست یافتنی از گذشته ی نزدیک به زمان خواب است که پیش از خوابیدن در ذهن و روح ما بوده است و پس از آن تحقق یافته است. آری اینگونه از خواب دیدنها را “رویای صادقه” مینامند و ممکن است که تعبیر و تفسیر هم داشته باشند. مفسران و خوابگزاران دانا و روانکاو، میتوانند آنهارا باز شناسی و تعبیر کنند.
آنچه به رویا دیده میشود غالبا مخلوطی و معجونی نامفهوم، درهم و مغشوش است از آنچه برشخص در بیداری و در طول سالهای زندگی او گذشته است و تصورات و خاطراتی تلخ و شیرین در زوایا و کنه حافظه ی وی بجای گذارده است.
حادثه ها و اتفاقات مربوط به گذشته های دور، یا در خواب دیده نمیشوند یا بصورتهای بسیار مبهم و فرار ظاهر و محو میشوند. آنکه نسبت به کسی خوشبین است وی را پس از مرگش در بهشت به خواب میبیند و اگر بد بین است در جهنم. خواب چیزی نیست که به کسی الهام یا از غیب به او تلقین شود. مائیم که با افکار و آرزوهایمان می خوابیم و همانهارا بصورتی در خواب می بینیم. البته هرکه بخوابد، خواب میبیند چون مغز او در حین خواب مانند قلب، ریه، کلیه و دیگر اعضای بدنش، فعال است اما مغز خفته، خواب آلوده است و آنچه میبیند و نشان میدهد، در حد هذیان است.
زیگموند فروید، روانپزشک و محقق دانشمند که درباره ی رویا و تعبیر آن، آثار برجسته دارد و خود از این جهت شهره ی آفاق است، در صفحه ی ۴۵۶ پایان کتاب “تعبیر خواب و بیماریهای روانی - ترجمه ی آقای دکتر ایرج پورباقر” از خود میپرسد که “بالاخره آیا رویا میتواند از آینده خبر بدهد؟” و خود پاسخ میدهد که : “این سوال قابل طرح نیست. بهتراست بگوئیم که رویا از گذشته خبر میدهد. زیرا همه ی رگ و ریشه ی آن از گذشته است.”
اما روح یا جان، موجی است جاری و طبیعی در جسم آدمی و جانوران زنده که خود نامرئی و ناپیداست اما آثار آن، پیدا و محسوس است. ادراکات، عواطف، عقل، فکر، هوش، حافظه و دیگر نفسانیات در انسان و حیوان، همه آثار بارز روح و علائم زنده بودن هستند، چون فقط با جسم زنده و جاندار همراهند. مرده تا در این دنیاست، هوش و ادراک ندارد.
روح، علی رغم آنچه برخی پنداشته اند، عنصری مجرد و جدا از جسم نیست که از بیرون جسم در آن حلول کند یا هنگام مرگ از آن خارج گردد. روح در نطفه و درجسم بصورت طبیعی تولید میشود. یعنی نطفه ی ذره بینی، موجود زنده ی مرکب از جسم و روح است. روح در نطفه همراه با جسم جنین متکامل میگردد. جسم را زنده و متحرک میدارد، سپس همزمان با مرگ جانور در جسم محو میشود. روح مجرد و جدا از جسم هیچ مفهومی ندارد.
نتیجه ی کارکرد قلب که خون را در رگها میچرخاند و سلولهارا تهویه و تغذیه میکند و نیز نتیجه ی تلاش مغز، اعصاب، اعضاء، جوارح و اجزای بدن، زنده ماندن و حرکت مواج روح در جسم است که همان زندگی است. (روح =موج زندگی)
اگر قلب از ضربان باز ایستد، خون از جریان میماند. پس تولید روح یا زندگی در جسم متوقف میشود و شخص یا حیوان میمیرد. درلحظات اولیه ی مرگهای ناشی از سکته ی قلبی، اگر خون همچنان گرم و سلولها زنده مانده باشند، ماساژ قلب میتواند شخص را به زندگی باز گرداند. ماساژ و مالش دادن قلب در مراکز درمانی و پرستاری صورت میگیرد. قلب ضربان تازه میکند. خون گرم دوباره در رگها جریان می یابد. موج روح یا زندگی تازه تولید میشود، و شخص به زندگی باز میگردد.
اتوموبیلی را خاموش میکنیم، نیروی حرکت در موتور محو میشود و چیزی از موتور بیرون نمیرود. اگر سویچ را بچرخانیم، نیروی تازه تولید و اتوموبیل روشن میشود.

Hossein Mansouripour نوشته:

۸ _نقد و انتقاد
نقد وانتقاد
در سالهای پیش، تمام موجودات جهان را به سه بخش جماد، نبات و حیوان تقسیم میکردند و درگفتارهای آموزشی کمابیش، عناصر اربعه: خاک، آب، آتش و باد را اجزاء ترکیب کننده ی آن سه بخش میشناختند. بتدریج و به یاری دانشمندان، انرژیها، گازها، عناصر شیمیایی، امواج نامرئی مخابراتی و انعکاسی، اشعه ی گوناگون اکتشافی، صداها، تصویرها و غیره شناخته شدند و قدم به عرصه ی زندگی انسان گذاردند
دگرگونیهایی که از گذشته تا امروز در زندگی انسان روی داده است، نتیجه ی همین شناختهای دیروز و امروز است که آنهارا به نام “دانش” میشناسیم. امروز آنانکه قلم بدست میگیرند و میخواهند در باب آگاهی یا آموزش دیگران چیز بنویسند، ناچار باید استفاده از دانشهای جدید را نیز در آثارخود منظور دارند

در تابستان امسال یک روز با خانمی هوشمند و محترم که هیچش از پیش نمیشناختم، ملاقاتی داشتم. از رفتار و گفتارش وقار و شخصیت ممتاز یک خانم فرهیخته پیدا بود. میگفت تا کنون سه مقاله از نوشته های مرا خوانده است. تقریبا بی پرده و صریح و در عین حال با کلامی که از فحوای آن نوعی انتقاد نه چندان ملایم استشمام می شد، گفت آقای محترم! من که همیشه کتاب و مقاله میخوانم و خواندن سرگرمی من شده است، در نوشته های شما به مطالبی برخورده ام که تا کنون در جایی نخوانده و نشنیده ام. پرسیدم مثلا؟ گفت مثلا شما از رویا و نادرست بودن تعبیر خواب، از طبیعت و تعریف آن، خلاف آنچه در باور مردم هست، از روح و آمیخته بودن آن با جسم و … نوشته اید و خیلی به آنها شرح و بسط داده اید. دغدغه ی شما چیست؟ میخواهید چه معنایی را توضیح دهید؟! خیلی از نرمگویی و در عین حال از صراحت بیان او خوشم آمد. تشکر کردم و پرسیدم شما خودتان هم مینویسید؟ گفت نه. اما فرض کنید که من هم مقاله نویس هستم. چه فرق میکند؟

گفتم فرق میکند. تا چه بنویسید و برای که بنویسید؟!! “تفاوت از زمین تا آسمان است” اینکه فقط چند مقاله یا کتابهای متعدد بنویسید، خیلی فرق نمیکند. اما هرکه به هرمقدار بنویسد، در حد خود مسوول است حتی اگر فکاهی و جوک بنویسد. آنکه در نوشته های خود، گام در مسیر آموزش فکری همگان می نهد، وجدانا و عقلا در قبال همه ی مردم جهان متعهد است. مسوول است تا معانی و عبارات خود را دقیقا کنترل و مانند معادلات ریاضی، معلوم و مجهول قضایا را معرفی کند
سرکارخانم، من کوشیده ام تا طبیعت را که تا کنون هیچگاه برای آن تعریفی ندیده و نشنیده ام، بر مبنای شناختهای علمی امروز، تعریف کنم. سعی کرده ام همانطور که در فیزیولوژی، جسم انسان را تشریح میکنند و اعضاء و اجزاء را از یکدیگر باز میشناسند و میشناسانند، روح را؛ روح نامرئی اما موجود را که در جسم تمام جانداران زنده هست، هم بر آن مبنا توضیح دهم. اینها بعضی از دغدغه های فکری من بوده است که سالها در موردشان اندیشیده ام و نتیجه ی آن همین دوسه مقاله است که شما خوانده اید. خیلی دلم میخواست، کسانی دغدغه ی شناخت این موارد را که بعضا هنوز هم در من هست، می داشتند، به پرسش ها پاسخ میدادند و مینوشتند تا من مجبور نباشم، خلاف میل خود، از این سیاق مطلب بنویسم یا با کسی محاجه کنم

بسیار کسان هستند که میخواهند حقیقت و تعریف درست و دقیق بعضی از موجودات کمتر شناخته یا ناشناخته را بدانند. هستند کسانی - و البته باید باشند - مانند خیام که میخواهند بدانند که خود کیستند یا چیستند.
دشمن به غلط گفت که من فلسفی ام + ایزد داند که آنچه او گفت نی ام
لاکن چو به این غم آشیان افتادم + آخرکم ازآنکه من بدانم که کی ام؟
خانم خوب، قبول کنید که جهان امروز، جهان پیشین نیست. انسانها کما کان میخواهند بدانند. اما دانشها تغییر یافته اند. دانش انسان تا همین یکصد و پنجاه یا دویست سال پیش، بر شناخت همه ی امکانات و نیروهایی که طبیعت به رایگان در اختیار انسان میگذارد، اشراف نداشته است. انسانهای آن زمان در حال وهوای بی دانشی یا کم دانشی، اگر نمیدانستند یا کم میدانستند، معذور بودند. در این مورد از ایام کودکی خود، خاطره ای دارم.

یک روز با خواهرم که قدری از من بزرگتر بود و با بچه های خاله ام، به باغ بیرون شهر دائیمان رفته بودیم که با بچه های آنها بازی کنیم. به دائیمان آق دایی و به همسر او، زن آقدایی میگفتیم. آن روز تا شب و تا عصر روز بعد آنقدر باران آمد و آنقدر سیلاب در باغ راه افتاد که زن آقدایی به وحشت افتاد. در آن باغ دو سه کارگاه قالیبافی هم بود. چند زن و مرد بافنده که همانجا منزل داشتند، برای دایی ما قالی میبافتند. کارگران به زن آقدایی پیشنهاد کردند که هرچه مس و طاس میراثی در باغ هست، بیاورند و حاضران هریک با چوب یا هروسیله ی دیگر بر آن مس و طاس ها بکوبند و رو به آسمان، ندبه و دعا کنند تا باران بند آید. هیچکس نمی پرسید که این راهنمایی کارگران بر چه معیار و مبنایی قرار دارد؟!! همینکه گفته شده است پس درست است و باید انجام داد!!؟ برای ما که بچه بودیم، شرکت در آن مراسم و شنیدن موسیقی خاصی که از نواختن بر ظروف مسی حاصل میشد، تفریحی کودکانه و خوش آیند بود.

بعد از ظهر داییمان که به شهر رفته و با الاغ مخصوص خود، خیس و باران خورده برگشته بود، برهمه ی ما کوچک و بزرگ، نهیب زد که چه میکنید؟!! جمع کنید این بساط مسخره را، حالا دیگر کارتان بجایی رسیده است که به دستگاه آفرینش امر و نهی میکنید؟!! کفر میگویید؟!! شما را چه به این فضولیها!!؟

در این حال افراسیاب نوکر تیره پوست و میانسال آقدایی، که همیشه از خانه تا حجره و بالعکس اورا همراهی میکرد و احیانا راننده و دهنه دار الاغ هم بود تا به خودش و راکبش آسیب نرساند، زورش به ما بچه ها رسیده بود. هی سرکوفتمان میزد، فسقلیهای کافر، میدانم باهاتان چکار کنم، آخر ببینید من فقط چند ساعت از اینجا دور بودم، شما ریزه میزه ها چه دسته گلهایی به آب داده اید؟؟

دایی من، مردی سخت مذهبی و معتقد و از این جهت زبانزد آشنایان بود. در بین اقران و اقوام تنها او بود که دروس مکتبی آن زمان را به پایان رسانده و به اصطلاح، ملا یعنی تحصیلکرده بود. اما امروز، هر چند که به گفته ی سعدی، “همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.” خیلی از میزان بی دانشیها کاسته شده است. در جهان هیچکس معذور نیست که بر دانسته های پیشین خود بسنده کند. زمان، زمان خود آگاهی و بیشتر دانستن است. باید تلاش کرد. باید آموخت. به تاکید حافظ باید بیدار بود
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش + کی روی،ره زکه پرسی،چه کنی،چون باشی؟
نقطه ی عیش نمودم به تو،هان سهو مکن + ورنه چون بنگری ازدایره بیرون باشی

همین دانش هوا شناسی را که هر روز چند بار، پیش بینی جریان هوا را برای چند روز یا هفته ی آینده اعلام میدارد، با کوبیدن بر مس و طاس میراثی و امثال آن مقایسه کنیم

شما خانم محترم، آیا هرگز تعریف طبیعت را - که طبیعت چگونه و چکاره است و جنس آن از نوع چیست؟؟ - در جایی دیگر خوانده یا شنیده اید؟! آیا شما که خود یک موجود طبیعی هستید، نباید در این عصر دانش و بیداری، تعریفی از طبیعت داشته باشید؟ نباید نیرویی را که دائما سلولهای شما را میسازد یا باز سازی میکند، بشناسید؟” آخر کم از آنکه خود بدانید کی اید؟! ”

آیا شما که خود جزیی از جهان طبیعی هستید، جریان طبیعت را که چند سال با نیروی آن زنده اید، حرکت میکنید، میبینید، میشنوید، تعقل و تفکر میکنید،نفس میکشید، و “هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مفرح ذات ” در وجود خودتان حس نمیکنید؟! و به عقل، در نمییابید؟!

من نظر خودرا در ماهیت طبیعت به روشنی نوشته ام. هم در آنجا نوشته ام که جهان هستی، متشکل از دو جزء است، یکی طبیعت که خود موج فعل و حرکت خود کار و سازنده است؛ دیگری جهان طبیعی، که ساخته ی دست طبیعت است. واین هر دو ( طبیعت و جهان طبیعی ) همواره با هم هستند و غیر قابل انفکاکند. با مثالهای روشن و با استناد به نظر و نوشته ی دانشمند معروف، “زیگموند فروید” نوشته ام : رویا، مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است و هر گز از آینده خبر نمیدهد. شما میتوانید در رویاهای خود دقت و منصفانه قضاوت کنید. نوشته ام که: نطفه ی جانداران، موجود ذره بینی زنده؛ مرکب از جسم و روح است که به صورت طبیعی تولید میشود. اگر باور ندارید، به کتابهای فیزیولوژی جانوری و به فیزیولوزیستهای انسانی و حیوانی مراجعه کنید. اما لطفا آن سه مقاله ی مرا یکبار دیگر با دقت بیشتر بخوانید، بسنجید و نقد کنید. شاید نظر من درست باشد. با خرده گیریهای تنها، یک گام هم پیش نمیرویم. فقط درجا میزنیم.

اقرار میکنم که خیلی کمتر از آنچه نمیدانم؛ میدانم. اما به تجربه در یافته ام و به روشنی میدانم که آنچه سبب آمادگی و شفافی اذهان و توجیه افکار موافق و مخالف در آثار و نوشته های گوناگون میشود، همین خرده گیریهای عالمانه است که لزوما باید صورت گیرد و ممنونم که شما با صراحت آن را در مورد مقالات من اعمال میکنید

از صحبت دوستی به رنجم + که اخلاق بدم حسن نماید”
عیبم هنر و کمال بیند + خارم گل و یاسمن نماید
“کو دشمن شوخ چشم چالاک + تا عیب مرا به من نماید
اگراز حضرت سعدی اجازه میداشتم، بیت آخر قطعه ی بالا را، به صورت زیر تغییر میدادم
“!……..کو منتقد امین بی باک؟ + تا”
انتقادگران، اگر با مراعات امانت، پاکدلانه اما صریح و بی پروا؛ در بررسی مقالات و نوشته ها، کنجکاوی و باریک بینی کنند، عملشان قطعا در زمره ی نقد و تنقیح مقالات و آثار، شمرده میشود. آنان نه دشمنان شوخ چشم، که دوستان اصلاحگر، محترم و ارزشمندند.

خانم گرامی؛ من خود پرسشهای فراوان دارم که شما قطعا در آن مقالات خوانده اید. تا زنده ام اگر پاسخ سوالات خود را در نیابم، همواره طلبکار دانش و دانشمندان و در جستجوی دانستن نادانسته های خود هستم. هرگز موضعی و محلی نمینویسم. “سخن مرا روی با صاحبدلان جهان است” با آنانکه تفکر منطقی و تعقل را، وجهه ی همت خود قرار میدهند و در تولیدات فکری، مناظرات و آثارخود، هرگز به حریم منطق، علم و عقل تجاوز نمیکنند.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

13_! پول لرزان و فرهنگ جنگ
نوشته ی: ح . م . رهگشا “!ای هنرها گرفته برکف دست + عیبها را نهفته زیر بغل ”
“!تا چه خواهی خریدن ای مغرور + روز درماندگی به سیم دغل؟ ”
چند ماه است که خرید و فروش سکه و شمش طلا درجهان، رواج فراوان یافته و درهمین مدت کوتاه قیمت آن بیش از چهار برابر شده است. درگذشته ی نه چندان دور،از طلا و جواهر به عنوان پشتوانه ی اسکناس استفاده میکردند، تا قیمتها ثابت بماند، دولتها بیش از اعتبار پشتوانه ی موجود خود خرج نکنند، مجبور به نشر اسکناس بی پشتوانه و موجب گرانی کالا در کشور خود نشوند. گاه چند سال طول میکشید تا نرخ کالاها اندکی تغییر تورمی کند؛ حتی کالاهای وارداتی. با این شیوه ی معقول، نرخ طلاهم - با اندک نوسان به مناسبتهای گوناگون - ثابت میماند. در عصر حاضربر بیشتر مردم جهان،معلوم نیست که تغییرات کلان قیمتها،چگونه صورت میگیرد و مسبب نوسانات ناگهانی و غیر معقول نرخها، چه سازمانی یا کیست!؟
میدانیم که مصارف رفاهی و صنعتی طلا، از فلزات دیگر مانند آهن، آلومینیوم و غیره خیلی کمتر است؛ منتها تا امروز، قیمت بالای آن به نسبت فلزات دیگر، به اعتبار پشوانه بودن آن برای حفظ ارزش اسکناسهای رایج و درگردش، بوده است که سرمایه و اعتبار معاملات مردم جهان هستند
امروزه که طلا - به دلائلی که گفته خواهد شد - اعتبار پشتوانه بودن خود را در جهان ازدست داده است، طبعا نباید قیمت آن بیش از فلزاتی باشد که بیشتر مورد استفاده ی عمومی قرار میگیرند
در گذشته، پیش از آنکه بانکها نگهدار اندوخته ها و موجب جریان پول مردم در تجارت، عمران و در تولید و تکثیر کالا باشند، و پیش از آنکه نشر اسکناس بجای مسکوکات طلا و نقره در کشور رواج یابد؛ ثروتمندان اندوخته های کلان خود را که معمولا سکه های سنگین طلا و نقره بود - و خطر سرقت و غارت صاحبان آنهاراتهدید میکرد - اغلب در زمینهای بیابانی دور از دسترس دیگران یا در دیوارهای قطور خشتی، دفن و پنهان میکردند که معمولا بعد از مرگ ناگهانی صاحب پول، بعنوان دفینه یا گنج بی صاحب، کشف میشدند وهنوز هم گهگاه کشف میشوند
اکنون خرید و فروش نامعقول طلا و دیگر فلزات گرانبها دربازار آزاد؛ رفته رفته اندوخته های بانکی را بجانب بازار طلا و معاملات سکه و ارز کشانده و پولهای کاغذی داخلی را از حیز انتفاع در تولید، ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی، ساقط کرده است. اسکناس که پشتوانه ی طلای خود را از دست داد ناچار اعتبار و ارزش آن در معاملات بشدت لرزان و موجب ورشکستن بانکها، تورم قیمتها و بیکاری مردم شد. زمام اقتصاد ازدست کارگزاران سیاستهای پولی هم در رفت
“سر چشمه شاید گرفتن به بیل + چو پر شد نشاید گذشتن به پیل”
طلا خریدن و انباشتن، بر خطر بزرگ ناامنی در همه جا خواهد افزود. اندوختن مسکوکات طلا و فلزات سنگین گرانبها در گاو صندوقها - حتی صندوقهای ذخیره ی بانکها - نیز از خطر سرقت و غارت آنها کم نمیکند. بی گذر به آب زدن و نسنجیده گام برداشتن، هرگز عاقلانه نیست. از کلمات قصار سعدی است که: “رفتن از کوران آموز، تا جای نبینند، پای ننهند
قرارداد نانوشته اما معتبرو پذیرفته ی جهانی در مورد پشتوانه ی اسکناس را، بی هوا نقض کردیم و اقتصاد و سرمایه های جهان را درجهت زوال و نابودی آنها متحول ساختیم. هم طلا ارزش اعتباری خود را از دست داد،هم اسکناس تبدیل به کاغذ پاره ی بی اعتبار شد. “ذالک هو الخسران المبین
من درس اقتصاد نخوانده ام. از علم اقتصاد جز درحد شنفته های خود، چیزی نمیدانم. اینقدر میدانم که یک سلطه ی ناپیدای جهانی، با تدابیر زیرکانه ی سیاسی - اقتصادی، دست در جیب من و امثال من میبرد؛ به بهای جان کندن ما، رفاه و عمران خود را تامین میکند. :این سلطه کدام است که جاری و مدام است؟! به تجربه دریافته ام که اینهمه سلاح که در جهان، سخاوتمندانه مصرف و موجب کشتار بی رحمانه ی انسانها، یعنی کسان و عزیزان من و شما میشود، مبلغی از قیمت آن را من وشما میپردازیم.
“خرج که از کیسه ی مهمان رود + حاتم طائی شدن آسان بود”
مائیم که نادانسته، با فریب رسانه های نیرومند جهان، برای خرید طلاهای کم مصرف و غیر لازم، هجوم میبریم و موجب رکود و نابودی پشتوانه ی سرمایه های مفید جهان میشویم. به اعتبار جیب پرفتوت ما اسکناس بی پشتوانه و بی اعتبار چاپ و به چند برابر قیمت اسمی آن در جهان فروخته میشود. ما کسانی که تا چند ماه پیش، سکه های مورد نیاز خودرا با نرخی معین و متوازن با اعتبار پشتوانه ی مملکت میخریدیم، امروز همان تعداد سکه را به چند برابر آن روز میخریم یا بهتر بگویم زیرکانه بما میفروشند، در حالیکه برای ثبات قیمت آن، هیچ اعتماد و اعتبار نیست.
آیا کسی هست که بپرسد عامل فقر، گرسنگی، بیماری و بیکاری جمع کثیری از مردم جهان، کیست یا چیست؟ سرمایه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، از کجا تامین و سود کلان آنها در کجا واریز میشود؟ عامل گرانتر شدن بی سابقه ی طلا، از آخر شب امروز تا صبح زود فردا کیست؟ مردم بیکار و ناراضی و انسانهای تورم زده ی بیشتر کشورهای جهان در اعتراضات خود چه میگویند؟ چه میخواهند؟ روی سخنشان با کیست؟ از که یا چه مینالند؟!
آنانکه به بهانه ی رونق اقتصادی و پیشرفتهای صنعتی کشورشان مثلا رونق کارخانه های فراوان اسلحه سازی، پشتوانه ی طلا را از تعاریف اقتصادی خود حذف کرده اند، باید بدانند که باپشتوانه ی لرزان صنا یع که خود همواره در معرض زیان و ورشکستن هستند وبا تاسیسات غالبا مخرب و جنگ آفرین، انتظار رونق اقتصادی و جلوگرفتن از ورشکستن بانکها، رویای کاذب است که هرگز تعبیر مفید نخواهد داشت!!
امروز نه تنها معامله گران حقیقی بلکه شرکتهای معتبر مولد کالا و سلاح، خود با سیاستهای دو پهلوی غلط و غالبا نامناسب، اقتصاد خویش را ورشکسته و بی پناه میبینند. “خیاط خود در کوزه افتاده است.” سیاستهای آنان از طرفی اقتصادی و از جهت دیگر نظامی است وهر دو جانب آنگونه سیاست، بلای مال و جان ملتهای جهانند.
آنان که پشتوانه ی پول و اقتصادشان را کلاهکهای هسته ئی موشکها، زیردریائیها و کشتیهای جنگی، هواپیماهای بمب افکن مدرن و، و، و، تامین میکنند، آنان که اگر جنگ نباشد، انبار و جا برای نگهداری تولیدات جنگی خود نخواهند داشت، منظورشان از مفاهیم صلح، دموکراسی، حقوق بشر، حسن تفاهم و مذاکره دوستانه ی ملتها و،و،و، چیست؟؟! “زهی تصور باطل، زهی خیال محال” منطق پول و اقتصاد با منطق زور و اسلحه درهم آمیخته است! این منطق،اصطلاح صلح مسلح را تداعی میکند. رفته رفته داریم به آن مرحله میرسیم که انسان و جهان، مصداق بیت معروف حافظ شوند که
“آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست + عالمی دیگر بباید ساخت وزنوآدمی

Hossein Mansouripour نوشته:

۱۱-از داروگری دیروز تا پزشکی ومراقبتهای داروئی امروز
نوشته ی:ح.م.رهگشا
“بسیارسفرباید تاپخته شودخامی + صوفی نشود صافی تادرنکشدجامی”
وجودانسان در جهان،زائیده ی یک حادثه ی طبیعی است:حادثه ی تولد!وآنچه بعد از تولد برشخص روی میدهد،حکایت زندگی است.شاعری که اسمش رانمیدانم - وازاین بابت متاسفم - دریک مصراع پرسش وپاسخ،خودرا اینطور معرفی کرده است”من کیستم؟حکایت از یاد رفته ای!”اما من شاعرنیستم،حکایت فراموش شده هم نیستم ونمیخواهم باشم.مانندهرکس دیگرازجام زندگی نوشیده ام و دارم مینوشم.درسفر زندگی راه ناهموارتامقصد ناشناخته را -درست یانادرست - پیموده ام وهمچنان میپیمایم،همینم که هستم.
“خدایا من آن بنده ی می پرستم + که از جام “لا تقنطوا”ی تو مستم
عطا شیوه ی تو خطا پیشه ی من + تو آنی که بودی،من اینم که هستم”
من که این مختصر را می نویسم، متولد شهر کرمان هستم. چون درهشتادوچند سال پیش - ایام خردسالی من - در آن سالهای کم دانشی و کمبودها، مخصوصا کمبودهای علمی،پزشکی و داروئی، با عدم رشد کافی و نداشتن سلامت و شادابی لازم کودکان مواجه بودم، همواره با مسائل درمان، دارو، داروگری و درمانگرهای غالبا غیر حرفه ای ارتباط داشتم. تصادفا در سالی که برای شرکت در امتحانات نهائی سال ششم ابتدائی آماده میشدم، بعلت کشتی گرفتن بایکی از همسالان،دستم از آرنج دررفت.
“گل بود به سبزه نیز آراسته شد”
چرا حکایت زندگی خودرا برای شما خواننده ی محترم مینویسم ؟چون کما بیش حکایت زندگی انسان است.آنچه از دگر گونیهای علمی،تکنیکی،پزشکی وغیره در زندگی انسان،ازگذشته های دور تاامروز روی داده است، شمه ای از آن حکایتی است که معمولا برای همه وهریک بطریقی روی میدهد.باید دست کم بدانیم در کجا بوده ایم وحالا درکجاهستیم؟
در آن سالهای نخستین بعد از سال ۱۳۰۰ خورشیدی، هنوز از دانشگاه، دانشکده ها و امکان تحصیلات عالی دانشگاهی - دست کم در کرمان - خبری نبود. آنچه از مسائل پزشکی، دارو، درمان و بهداشت وجود داشت همه در حول و حوش داروگری، داروگرها، حجامت، زالو انداختن بر زخمهای عفونی و کورکها، شکسته بندی و جا انداختن دررفتگیهای مفاصل دست و پا توسط داروگرهای محلی، دور میزد
دررفتگی مفصل آرنج مرا، یکی از درمانگرهائی جا انداخت که در این رشته مهارتی نداشت. ظرف سه یا چهار ماه، کار ترمیم دست معلول من بجائی رسید که دستور داد چند متر پارچه ی سفید و پول عمل بیاورید تا دست را از بالای آرنج قطع کنم. هرچه امروز میتوانم از آن دست از دست رفته،استفاده کنم،همه را مرهون شکسته بند ماهر و کاردانی هستم،که به اصلاح و ترمیم کار درمانگر پیشین پرداخت. او یکبار دیگر مفصل آرنج را که بی حرکت، کج و بسیار لاغر شده بود و استخوانش دیده میشد، با تحمل درد شدید از طرف من، بحالت دررفتگی برگرداند و ترمیم کرد. این مرحله نیز مدتی طول کشید و من همچنان درطول امتحانات و تا مدتی بعد از آن، دست خودرا وبال گردن داشتم. شکسته بند جدید، حرفه ی قصابی و گوشت فروشی داشت. دست کم یک ماه و در هر چند روز یکبار، دنبه ی گوسفند را با خرمای مضافتی مانند گوشت چرخ میکرد و بر دستم می بست تا آرنج را نرم و متحرک و آماده ی دررفتن مجدد کند. او اگرچه درس خوانده و مدرسه رفته نبود اما به دلیل شغلی که داشت، مفاصل و پیوندهای آن را - خلاف درمانگر پیشین که خود را دکتر مینامید - نسبتا و تا اندازه ی لازم برای مسوولیتی که قبول کرده بود، میشناخت. البته نتوانست دست و آرنج را کاملا به حالت طبیعی برگرداند، اما کار او برای من غنیمتی بزرگ و حیاتی بود و هنوز هست.
یکبار که از بیماری معده رنج میبردم، آنقدر به دستور داروگر از خوردن نان منعم کرده بودند که از شدت گرسنگی در شرف موت بودم. کسان بسیار دلسوز و مهربان من که برای پیشگیری از هر خطر احتمالی فقط اجرای دستور درمانگر را ملاک عمل میدانستند، مجبورم میکردند که با تحمل گرسنگی بسیار، بیش از سیصد گرم نمک سولفات دوسود را که در یک پارچ بزرگ آب حل شده و بسیار بد مزه بود، بنوشم. آن روزها اگر بداد خود نمیرسیدم و دور از چشم درمانگر، نان و غذای باب میل خود را نمیخوردم، حتما مرده بودم. نمیدانم چرا؟هرچه بود بعد از آن غذا خوردن خودسرانه وناچار،به بهبود از بیماری معده هم رسیدم وخود بخود درمان شدم . “عیبش چو بگفتی هنرش نیز بگو
در سالهای پیش از رونق علوم جدید، همان داروگری، داروگرها یا درمانگرهائی که احیانا هیچ کلاس و مدرسه ای هم ندیده بودند، همواره جهان درمان و بهداشت را اداره کرده اند. بسیاری از درمانگرهای آن روز در کار خود مهارت بسیار یافته بودند و مداوای بیماران از جانب آنها،موجب رضایت مردم و شهرت درمانگران شده بود.درست است که آنان در جای معینی و کلاس خاصی درس نخوانده و مدرک علمی نداشتند،اما در واقع،شاگردان بازمانده از نسل دانشمندان و مفاخر علمی ایران مانند ابن سینا و محمد زکریای رازی و امثال آنان بودند که خود نادانسته،تحصیلکرده در کلاس طب المنصوری و غیر آن بودند و کارشان مبنا و ماخذ علمی داشت هر چند که غالبا اشتباهاتی در جهت مداوای بیماران و مراجعان داشتند که خیلی معمولی و طبیعی است.
هنوز به کلاس سوم نرسیده بودم که گرفتار چشم خرابی شدید شدم طوری که گاه دوروز نمیتوانستم به آسانی پلکهای بهم چسبیده ی خود را بگشایم.در چند روز مرخصی از مدرسه،خانم مهربانی از آشنایان خانواده،مرا بر پشت خود،تا منزل داروگر رساند.فراموش نمیکنم چگونه پلکهایم را با زحمت گشودند و بانوئی سالمند، گردی سفید رنگ در چشمانم ریخت.آنقدر چشمهایم میسوختند که تمام راه بازگشت تا خانه را با مشتهای کوچک خود بر سر و کله ی آن خانم مهربان که بیچاره مرا محضا لله بر پشت خود حمل میکرد،میکوبیدم.به آن گرد سفید،سولفات میگفتند. نمیدانم ساخت آن دارو و اسم شیمیائی آن را ازکجا و از که،آموخته بودند.هرچه بود دیگر با چشم خرابی مواجه نشدم.بعد ها دانستم که آن بانوی داروگر مجرب که در کرمان شهرت و محبویت بسیار داشت،بعلت کهنسالی و کمردرد مزمن،از خانه بیرون نمیرفت. او برخی از بیماران را چند روز در خانه ی خود بستری، مراقبت و مداوا میکرد حتی بیماران امراض مقاربتی را که من دوسه نفر از آنان را که از مداوای او بهبود یافته بودند، میشناختم. معالجه ی تراخم را هم به او نسبت داده اند اما من خود ندیده ام.
نیز بانوی سالمند داروگری را میشناختم که بعضی امراض جلدی را با داغ کردن جای آنها و سوزاندن پوست، معالجه میکرد. در سنین جوانی ناگهان لکه ی سفید رنگی در پشت گردن زیر موهای سرم پیدا شد که هرروز بزرگ و گسترده تر و پوسته پوسته میشد.اگرچه درمانگاهها،بیمارستانها و پزشکان مجرب در شهر زیاد شده بودند و من دائم تا ممکن بود به آن مراکز و پزشکان محترم حتی به آقای دکتر هرمان آلمانی که در یکی از بیمارستانهای معروف کرمان مطب، شهرت و مراجعان فراوان داشت، مراجعه کردم. از همه ی آنان یک پاسخ مایوس کننده شنیدم که نه تنها این بیماری علاج ندارد بلکه از گسترده شدن آن نیز نمیتوان جلو گرفت. در حالیکه کاملا مایوس و بیمناک بودم که آن لکه ی گسترده، تمام پوست بدنم را بگیرد و دچار بیماری جلدی گسترده و لاعلاج شوم، کسی آن بانوی داروگر را به من معرفی کرد. داروگر سالمند،کاردان و بسیار صبور،عقیق گداخته را با انبر مخصوص از آتش منقل برمیگرفت و بر اطراف و روی لکه ی گردنم میگذارد.من سوزش شدید آنرا تحمل میکردم و دم برنمی آوردم.چند روز بعد از بهبود پوست کباب شده ی گردنم،فقط جای لکه اندکی تیره رنگ باقی ماند.دیگر از آن لکه ی سفید پیش رونده،اثری نیافتم.آن تیرگی ناشی از داغ کردن را هنوز بر پشت گردن خود دارم.امروز شاید معالجات آن داروگرهای مدرسه نرفته و درس نخوانده در نظر ما بسیار شگفت آور باشد. یادشان زنده باد.
هرچه بود،پزشکی بسیار پیشرفته ی امروز، تخصصها و فوق تخصصهای پزشکی، داروسازی، درمانگاههای مجهز، بیمارستانها، آزمایشگاهها، جراحیهای شگفت آور و، و، و، را در خواب هم نمیدیدیم. به ندرت میشنیدیم که مثلا پزشک در خارج تحصیلکرده ای در فلان شهر ایران به ریاست اداره ی بهداری گمارده شده است. بهداری را (صحیه) مینامیدند. در ایران هنوز ادارات اسم عربی داشتند. شهربانی را نظمیه، شهرداری را بلدیه، دادگستری را عدلیه و، و، و، میخواندیم.
من که از همان خردسالی همواره از بیماری و ناتوانی جسمی و بیشتر از عدم رشد طبیعی خود، رنج میبردم، همیشه آرزو میکردم که موقعیتی پیدا شود تا دکترها و پزشکان مجرب و دارای تحصیلات عالی پزشکی - نه درمانگرهای محلی - مرا معاینه و به مداوای من اقدام کنند. روزهای جمعه پیاده به بیمارستان مرسلین که خیلی بیرون از شهر و با فاصله ی زیاد از محل زندگی من قرار داشت،میرفتم و از پزشکان انگلیسی درمان خود را میخواستم. بیمارستان مرسلین را فرستادگان مذهبی انگلستان دائرکرده بودند. یادم نمی آید که در آنجا برای ویزیت هم پول میپرداختم یا نه. شاید آنچه از من میگرفتند، قیمت داروها و آمپولها ئی بود که داروخانه ی بیمارستان، میفروخت.
بیمارستان بیشتر جنبه ی خیریه و تبلیغات یکی از مذاهب مسیحی را داشت. روزهای جمعه قبل از ویزیت و معاینه ی بیماران غیر بستری و سرپائی که مراجعه میکردند،ساعاتی با چراغ عکس و نشان دادن اسلایدها و تصاویر گوناگون دینی - مذهبی مسیحیت،برای بیماران صحبت میکردند.من دوتن از پزشکان آنجا را میشناختم.یکی دکتر دادسن که نسبتا سالمند و موسس بیمارستان بود و مردم کرمان اورا با بوق اتومبیل پر دودش میشناختند که تنها اتومبیل سواری در تمام استان بود و در خیابانها و کوچه های غیر آسفالته و پرخاک و سنگ شهر،آمدو رفت میکرد.دیگری دکتر وایلد جوان،بلندبالا و برازنده که چند سال بعد از دکتر دادسن،ریاست بیمارستان را هم بر عهده داشت.
نمیدانم بیمارستان مرسلین کی تعطیل شد.اینقدر میدانم که تا پایان جنگ دوم جهانی در سال ۱۹۴۵ میلادی که من ۲۱ ساله بودم،هنوز در کرمان کار میکرد.شنیدم که آقای دکتر وایلد در موطن خود،هم در جوانی وفات یافته است .یادش گرامی باد که به بیماران کرمان خدمات شایسته کرد و من به احتمال قریب به یقین،رشد طبیعی خود را - که همیشه برای زندگیم بسیار مهم است - از مداوای او یافتم،چون در همان سالها که زیاد به بیمارستان مرسلین مراجعه میکردم و زیر درمان همواره ی او بودم،رفته رفته آثار رشد را در خود میدیدم.
از آقای دکتر وایلد که فارسی را دست و پا شکسته حرف میزد،خاطره ای دارم.دیده ایم که معمولا و متاسفانه مردم عادی و غیر متخصص،هریک بطریقی در مورد بیماران و بیماریها - نادانسته - نظر میدهند!! به کرات شنیده بودم که عدم رشد من،ناشی از بیماری موروث از پدرم است ومن تقریبا باور کرده بودم.اولین بار که به آقای دکتر وایلد مراجعه کردم،در حالیکه در چشم من خیره شده بود،پرسید چیه،چی شده ای،چطوری؟ من که به خیال خود میخواستم او را درست راهنمائی کنم تا بیماریم را تشخیص دهد،گفتم :رشد من به علت آنکه گویا پدرم دچار بیماری مقاربتی بوده،متوقف مانده است! دکتر که سخت به سر و هیکل و قد و قواره ی من خیره شده بود و بشدت میخندید،آهسته سر و موهایم را نوازش کرد و گفت: شما خیلی فضول بوده هستید(میباشید).آن روز خیلی شرمنده شدم.دکتر محترم مداوای مرا با داروهائی شروع کرد که آمپولهای نئوسالوارسن و بیسموت در راس آنها قرار داشت.من درمورد آمپول و دارو چیزی نمیدانستم و هنوز نیز نمیدانم.اما به غلط در افواه شایع بود که آن آمپولها را بیشتر به کسانی تزریق میکنند که از آثار بیماریهای مقاربتی رنج میبرند!
امروز آنگونه اظهارنظرهای ناسنجیده،افواهی و کوچه بازاری در نظر پزشکان و متخصصان دانا،فاقد اعتبار و ارزش علمی است. .مراقبتهای داروئی و درمانی از طرف سازمانهای ذیصلاح و مراکز تخصصی، از ضرورتهای سلامت و بهداشت جوامع است
“تا ندانی که سخن عین صواب است، مگو”

محسن نوشته:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

—-
با در نظر گرفتن اینکه گوینده از آن جایی که هست حرف می زند. پس اگر کسی در آن منطقه که او هست قرار بگیرد همه چیز معنی دیگری پیدا می کند.

در این بیت دو کلمه کلیدی وجود دارد:
۱- آدمی
۲- عالم

با فهمیدن این دو کلمه ما می توانیم به معنی و مقصود گوینده پی ببریم، البته از طریق حسیات و نه تجربی.

آدم: یکی از مراحل خلقت است یعنی جماد، نبات، حیوان، انسان، بشر و آدم. در واقع آدم یک مقام است.

عالم: ما عوالم متعددی داریم عالم ناسوت ، عالم ملکوت، عالم جبروت و عالم لاهوت. که هر کدام نیز توضیحات و مباحثی دارد.

پس ما در این عالم ناسوت نمی توانیم به مقام آدمیت برسیم و می بایست در عوالم معنوی سیر کرده و در عالم دیگر به این مقام برسیم. و این جسم عنصری برای سیر در عالم خاکی یا ناسوت است و نمی توان به چیزهای دیگر که برای عوالم دیگر هست در این عالم دسترسی داشت.

محسن میثمی نوشته:

درخصوص بیت هشتم از استاد الهی قمشه ای شنیدم که ترک در اشعار حافظ معنای زیبا را دارد که این زیبا می تواند زیبایی صورت باشد یا سیرت ودر اصل می گوید خیز تا خاطر بدان زیبای باطنی سمرقندی دهیم کز ….
وبه یقین می توان گفت منظور رودکی بوده است
درخصوص بیت آدمی در عالم خاکی… آرایه رد العجز علی الصدر آمده که آدمی در اول بیت صدر است و آدمی در پایان بیت عجز می باشد.
پیروز و سرفراز

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای بزر گمهر وزیزی.ندانستن داستان افراسیاب و بیپن و رستم درک و فهم شعر را غیر ممکن می نماید لازمه فهم این بیت میباشد همچنین است در بیت دومی که شما به عنوان شاهد ذکر کرده اید ممنون از اینکه از چاه نفهمیدن این بیت ما را بیرون اوردید

خصوصی نوشته:

اجرا شده از کاری خصوصی به نام «چشمه‌ی خورشید» با هنرمندی استادن شجریان و بدیعی در سه‌گاه به تاریخ ۴ شهریور سال ۱۳۶۵

http://01.khosousi.com/cheshmeye-khorshid-shajarian-badiee/

مارال نوشته:

به نظر بنده نیز سنجیدن درست است نه ارزیدن…زیرا که حافظ با توجه به مصرع بعدش بیان می کند که گریه حافظ در مقابل دریای عشق که هفت دریا در مقابل آن مانند شبنم است، هیچ مقدار و سنجشی ندارد و بسیار کوچک است.

سجاد نوشته:

دوست عزیز آقای منصوری پور سعی کنید ابتدا تکلیف ذهن و اعتقاد خودتونو از پایه روشن کنید، هر بند از نوشته اتون رنگ و بوی یک آبشخور فکری مختلف رو داشت: از ایمان ابراهیمی تا ایمان اگزیستانسیالیستی کیرکگارد، از فایده گرایی تا نهیلیسم، از آتئیسم تا لاادری گری … و قس علی هذا.
احتمالا منابع مطالعه اتون رو نسبت به شهرت نام کتاب یا نویسنده برمی گزینید.
در هر حال ای کاش نتایج درخشان تفکرات عمیق و استنتاجات مبرزتون رو - که اساسا از محاسن ابراهیم خلیل الله تا شارب نیچه و ما بینهم را در بر می گیره - نه در پای غزل حافظ شیراز که در یک وبلاگ منتشر کنید تا خوانندگان را منور و مستفیض کنید و البته قدردان خودتون.

سجاد نوشته:

حافظ شیراز به روایت احمد شاملو:

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی خون مولیان آید همی …

لطف بزرگی در حق حافظ بکنین و نسخه ی غنی و قزوینی و خانلری رو به آتش بندازید و هر سه عزیز رو ببخشید بابت دست زدن به تصحیح (تسقیم؟!) کتاب حافظ.

بی سواد نوشته:

جناب سجاد،
می شود معنای این بیت را برای بی سوادانی چون من، خود یا از زبان مرشدتان روشن فرمایید؟؟

بوی خون مولیان را عرض میکنم.

حسین منصوری پور نوشته:

جناب سجاد،دوست گرامی!سلام.متشکرم که چندمقاله ی بنده را درحاشیه ی غزل ۴۷۰ حضرت حافظ،مطالعه فرموده سپس از مکتب ومشرب من پرسیده اید.

دوست خوب من،تمام نوشته های بنده در چهارده مقاله و یک پیشگفتار،خلاصه میشوند که چون درزمینه های گوناگون تهیه شده اند،نمیتوان در آنها”ایسم یا ایزم”ویا مکتب ومشربی خاص رامشخص کرد.شاید بتوان آنهارا مقالات آموزشی یا تعلیماتی نامید.اگردوستانی باشند که قصد خواندن مقالات بنده را دارند،کافی است که درسایت محترم گنجور،شماره ی غزل،قصیده،یامطلبی را که مقالات در حاشیه ی آنها نوشته شده اند،پیدا کنند.

با عرض ادب واحترام:منصوری پور

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز …………………………….. آید همی

نسیمش بوی خَوی مولیان : ۱ نسخه (۸۰۱)

نسیمش بوی خَوی حوریان : ۴ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳ و ۲ نسخۀ متأخّر: ۸۵۵، ۸۶۶)

نسیمش بوی خون حوریان : ۳ نسخه (۸۲۴ و ۲ نسخۀ متأخّر: ۸۵۷، ۸۷۴)

نسیمش بوی خون مولیان : ۱ نسخه (۸۲۷)

نسیمش بوی جوی مولیان : ۲ نسخه (۸۴۳ و ۱ نسخۀ متأخّر: ۸۶۷) قزوینی، خانلری، عیوضی، سایه، خرمشاهی

لبانش بوی خون عاشقان : ۲ نسخه (یکی متأخّر: ۸۵۷ و دیگری بی‌تاریخ) نیساری

نسیمش بوی و خَوی لولیان : ۱ نسخۀ متأخّر (۸۶۲)

نسیم بوی زلفش بوی جان : ۱ نسخۀ متأخّر (۸۸۹)

لبانش بوی خون مولیان : ۲ نسخه (یکی متأخّر: ۸۷۴؟ و دیگری بی‌تاریخ)

نسیمش بوی موی لولیان : ۱ نسخۀ متأخّر (۸۹۴ لیدن هلند)

نسیمش بوی حور و حوریان : ۲ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۴ کتابخانۀ احیای میراث اسلامی قم، ۸۹۹ کتابخانۀ ملی مَلِک)

جمالش بوی خَوی حوریان : ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۸ کتابخانۀ مجلس)

نسیمش بوی جان مولیان: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

نسیمش بوی خون عاشقان : ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

ضبط مصرع دوم بیت فوق بدین شکل پذیرفته شده است:«کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی» گویند این شعر را حافظ برای امیر تیمور گورکان سروده است. اما چه پیوندی است بین تیمور و سمرقند با امیراسماعیل سامانی و بخارا و جوی مولیان که در زمان حافظ مخروبه بوده است. این ضبط با دگرسانیهای بسیار در نسخه‌ها آمده است اما دو نسخۀ کهن مورخ ۸۰۳ و ۸۱۳ “بوی خَوی حوریان” ضبط کرده‌اند. خَوی(بخوانید خَی یا خُی) به معنی عرق است که از بدن بیرون ریزد. گویا این ضبط مُحرّف شده و چون کاتبان معنی آن را درنیافته‌اند از روی بیتی از رودکی که در تذکره‌ها به جا بوده به “بوی جوی مولیان” در آورده اند(دیوانی از رودکی در زمان حافظ وجود نداشته است.) علامه قزوینی از نسخۀ اساس خود(۸۲۷: کز نسیمش بوی خون مولیان) صرف نظر کرده و از نسخ متأخر “بوی جوی مولیان” آورده است و در توضیح گفته است: «جوی مولیان ضیاعی بوده است در بیرون شهر بخارا بسیار با نزهت و ملوک سامانیّه در آنجا کاخها و بوستانها ساخته بوده اند».

از میان ۲۷ نسخۀ خطی اشعار حافظ از قرن نهم هجری که غزل ۴۶۱ را دارند این بیت در ۲۴ نسخه آمده است. دور نیست که حافظ در اینجا نیز طنز نیشدار خود را به کار برده باشد.
***************************************
***************************************

کودک عاشق مسی به درد سر افتاد! | وسرا نوشته:

[…] گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ganjoor.net › حافظ › غزلیات […]

فرد مطلب کودک عاشق مسی به درد سر افتاد! - فرد مطلب نوشته:

[…] گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ganjoor.net › حافظ › غزلیات […]

صادق نوشته:

بعد از گذشت حدود هفت صد سال از زمان حافظ و با کمک گرفتن از برترین فناوریهای روز دنیا دانشمندان اعلام میدارند که به تعداد دانه های شن روی زمین در کیهان ستاره وجود دارد، در تعجبم که چطور حافظ به چنین سنجشی رسید که هفت دریای موجود در کره زمین در سنجش با کیهان به اندازه یه دانه کوچک شبنم در مقابل دریای بزرگ هستی میباشد. درود بر روان پاک تو حافظ .

بابک نوشته:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
خدمت سروران
حالا چه “که” باشه چه “چه”
چه “ارزد” چه “سنجد”
چه “دریا” چه “طوفان” چه “وادى”
البته درسته که باید دقیق باشه اما جدا اینا چه ایرادى تو مفهوم شعر ایجاد میکنه از اونجایی که اشعار شعراى ما پر از ایهام و کنایه ست تمام اینا میتونه باشه
و اینکه کى گفته مهم نیست چى گفته مهمه
اما…
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

بابک نوشته:

منظور نظر متن بالا خود بنده هم هستم چرا که همین نظر دادن جزء جنگ هفتاد و دو ملت محسوب میشه
به همین خاطر عذر میخام

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
سوختم در چاه صبر از بهرآن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در چاه شکیبای ( مانند بیژن عاشق منیژه دختر افرسیاب ) برای آن زیبا روی ترک نژاد از پا درآمدم . افراسیاب شاه توران بحال من عنایتی ندارد ، رستم نجات بخش کجاست؟
چاه صبر (اضافه تشبیهی) صبربه چاه تشبیه شده است . ضمنا اشاره به چاه دارد که بیژن به دستور افراسیان در آن چاه زندانی شد و آخرالامر بدست رستم از آن چاه رهای یافت.
شاه ترکان کنایه از افراسیاب است که به دستور او گرسیوز برادرش بیژن را در چاه حبس می کند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام