گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرا من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

و الله ما راینا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

آرزو نوشته:

سلام
سایتتون واقعا فوق‌العاده ست. پیدا کردن همچین سایت های پر باری که یه مجموعه ی تقریبا کامل از گنجینه های ادب پارسی داشته باشه با این نظم و این طبقه بندی اگه محال نباشه کار خیلی سختیه!!
بهتون تبریک می گم و خسته نباشید!
اما در مورد این شعر فقط خواستم بگم که در ادبیات پارسی به اشعاری که یک مصراع فارسی و یک مصراع عربیه “ملمع ” میگن!!

نگین شکروی نوشته:

با درود و سپاس فراوان
در بیت سوم “کازمودم” صحیح است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

علی هادی نوشته:

با سلام مصرع های عربی این شعر هم واقعا زیباست

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
(بدرستیکه من از دوری تو دنیا را قیامت می بینم )
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )
هر چند کازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )

ملیکا حقانی نوشته:

از آقای علی هادی ممنونم . خیلی دوست داشتم معنی این مصرع های عربی رو بدونم .

حسین نوشته:

هادی جان ممنون

محمد هادی نوشته:

تشکر فراوان از آقای هادی .
آیا سایتی هست که غزل های حافظ را به فارسی روان ترجمه کرده باشد .

احمدرضا توسلی نوشته:

سلام

مرسی از سایت خوبتون و همین طور ممنون از آقای علی هادی که زحمت کشیدن و ترجمه ش رو گذاشتن:)

کامیار نوشته:

درود و سپاس فراوان بر شما که این اثر ارزشمند را در اختیار همگان قرار دادید. از آقای هادی به خاطر ترجمه مصراع های عربی تشکر می کنم. خیلی دوست داشتم معنی آنها را بدانم. ترانه ی زیبایی که برای این شعر خوانده شده مرا تشویق کرد تا معنی آنرا بدانم.

مصطفی نوشته:

ممنون از آقای هادی ،
ترانه ای از آقای ناجو با همین ابیات شنیدام که بسیار زیبا اجرا شده است .

میثم نوشته:

این شعر زیبا رو آقای محسن نامجو اجرا کردن در آهنگی به نام “نامه” حتمن گوش کنین لذت خاهید برد. از آقای هادی بابت ترجمه سپاسگزاریم

ناشناس نوشته:

سلام اقای هادی ممنون از ترجمه فقط به نظر میرسه مصرع لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
بصورت استفهام انکاری هست یعنی می پرسد آیا این اشک دیدگانم برای ما بعنوان نشانه کافی نیست؟

ملیحه رجایی نوشته:

معنی بیت ۲:
من از جدایی او ، صد نشان در چشم دارم. آیا این اشکهای چشمان من ، علامت این هجران نیست ؟
(مصراع دوم سوالی می باشد.)

محمد نوشته:

معنی مصرع چهارم به نقل از شرح سودی این میشه : تنها اشک چشمانم علامت عشق ما نیست ( بلکه هزاران نشانه ی دیگر هم هست ) .

ارسک نوشته:

یه ترجمه ی پیشنهادی دیگه واسه بیت دوم، هرچند چندان جالب نباشه، که میگه
صدها نشان دیگه به دیده که غیر از اشک چشممه، هرچند که اشک چشم فقط به چشم میاد
صرفن مطرح کردم

یاد جاری نوشته:

از آقای هادی بابت ترجمه متشکّرم.

امید نوشته:

حقا که حافظ حافظه ی ماست

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
—-

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه
ممنون از همه

فرخ نوشته:

نظامی گنجوی غزلی دارد که ظاهرا حافظ به استقبال آن رفته است:
دی از بر نگارم ناگه رسید نامه
قالت: رای فوادی من هجرک القیامه
گفتم که عشق دل را باشد علامتی هم
قالت دموع عینی لم تکف بالعلامه
گفتم کجا خرامی ؟گفتا که: مر سفر را
قالت: سفر صحیحا بالخیر و السلامه
گفتم وفام داری ؟ گفتا: که آزمودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
گفتم وداع ناری؟اندر برم نگیری؟
قالت: ترید و صلی سرا و لا کرامه
گفتا: بگیر زلفمگفتم: ملامت آید
قالت: الست تدری عشقا و لا ملامه؟

فرهاد نوشته:

با سپاس فراوان از آقای فرخ

محمد نوشته:

با سلام. سوالی داشتم. اگر برای جمع غیر عاقل، مفرد مونث بیاید به نظر صحیح تر نیست که بگوییم لیست دموع عینی هذه لنا العلامه؟

سکوت فریاد نوشته:

اجرای محسن نامجو واقعا زیباست.
من با نظر ملیحه موافقم. منطقیه که بیت دوم سوالی باشه.

رصا نوشته:

سایت شما بسیار خوبه و اطلاعات خوبی در اختیار علاقمندان می گذارید از شما متشکر. خداوند شما را موفق تر بدارد. چند نکته: ترجمه که دوست محترمی کرده خلاصه و خیلی خوبه. در آن بیت هم هذه گفته شده هم هذا اما هذه درست تر است.همین مصرع را چند جور میشه ترجمه کرد دوستی که حاشیه نوشته و ترجمه پیشنهاد کرده درست گفته و ترجمه آقا هادی کمی اشکال داره ( با عذر خواهی از ایشان) چون لیست فعل ناقصه است و دموع اسمش و هذه لنا العلامة خبرش هست.حالا کسی بفرماید: در بیت آخر ” چو” چه معنی دارد؟ ” به” چه معنی دارد؟ مقصود از جان شیرین کی هست چی هست؟ ” حتی” چه معنی دارد؟ متشکرم

ملیکا نوشته:

سلام واقعا ممنونم از معنی مصرع عربی شعر
واقعا لازم داشتم
معلم عربی تو مدرسمون معنیشو میخواست
بازم ممنون

حسین نوشته:

خوب!
خیلی خوب!

گروس نوشته:

عاااااالیه
فقط ضمن تشکر از آقا امید
میخواستم بگم اون شعر از سناییه.
ضمنا دست آقا هادی ام درد نکنه.

رسولی نوشته:

سلام
من در وبلاگم ترجمه ای از شعر رو نوشتم … خوشحال میشم سر بزنید
همچنین مقابله با شعر سنایی
http://arameshefreshteh.mihanblog.com/post/770

رسولی نوشته:

نی رایت دهرا من هجرک القیامه

از دوری تو دنیا را همچون قیامت دیدم

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

آیا این اشک چشمهای من نشانه ی (غم هجران) برایمان نیست؟

من جرب المجرب حلت به الندامه

هر کس که آزموده ها را بیازماید، فقط پشیمانی عایدش می شود. (آزموده را آزمودن خطاست)

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

در دوری او عذاب و سختی است و در نزدیکی اش سلامت و ایمنی

و الله ما راینا حبا بلا ملامه

به خدا ما عشقی بدون سرزنش ندیدیم

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

تا ساغری (جامی) از کرامت (عشق) بچشد

حافظ

ترجمه ی کلی

از عمق دل خونم نامه ای برای دوست نوشتم … مضمون نامه این بود: از دوری تو دنیا برایم همچون روز قیامت سخت شده است.

من از فراقش داغ های زیادی چشیده ام که چشمهایم نمایانگر آن است … آیا این اشک چشمهایم نشانه نیست؟

هر چقدر راه های مختلف را آزمایش کردم (تا به معشوق برسم) سودی از او عاید من نشد … هر کس که آزموده ها را بیازماید، فقط پشیمانی عایدش می شود.

از طبیبی در مورد بودن در پیرامون معشوق پرسیدم، گفت: در دوری او عذاب و سختی است و در نزدیکی اش سلامت و ایمنی

با خود گفتم اگر در اطراف معشوق باشم چیزی جز ملامت عایدم نمی شود … (به خودم پاسخ دادم): به خدا ما عشقی بدون سرزنش ندیدیم!

آن زمان که حافظ به بهای جان شیرین خود، خواهان جامی شراب از معشوق شد فقط قصدش این بود تا (جامی) از کرامت (عشق را از دست معشوق) بچشد.

روفیا نوشته:

چنین به نظر می رسد واژه ازمون همان examine در لاتین باشد !

آبتین کیانی نوشته:

علی هادی جان ممنون زحمت کشیدی!

سبا نوشته:

در بیت چهار ، مصرع اول : از طبیب در مورد حال و احوال دوست پرسیده میشه که به نظرم بهتره مصرع دومشو این طور بگیم که ” طبیب گفت : عذاب از او ) دوست ) دور است و سلامتی به او ( دوست) نزدیک است …. چون از طبیب در مورد دوست سوال شده

Sad Sweetheart نوشته:

سلام
خواستم که بگم ترجمه ی آقای علی هادی کمی مشکل داره البته
البته پی نوشت و ترجمه ی جناب رسولی به نظر حقیر بهتر هست
که در مصرع دوم بهتر است بگوییم
همانا من از فراق و دوری تو روزگاری را چون قیامت دیدم
بسیار بسیار از سایت خوبتون ممنون واقعا عالیه
آرزوی رستگاری

قریشی نوشته:

چند نکته راجع به این ابیات قشنگ به نظرم رسید که به این شرح است:
- در بیت اول نامه را با خون دل می نویسند، نه از خون دل. خون دل در ایجا نقش مجازی مرکب را دارد. لذا صحیح آن “با خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه”.
- وزن این غزل یا مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) است و یا مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون) که هردو شامل ۱۴ بخش می باشد. در کلیه مصراع های عربی این مورد دقیقاً رعایت شده است، اما در ابیات فارسی در مصراعهای سوم و ۱۱ رعایت شده است. در دیگر مصراع به جز مصرع پنجم ۱۳ بخش است که با کمی سکته میشود خواند و لطمه قابل توجهی به وزن نمی زند. اما مصرع پنجم ۱۲ بخش است که سکتهء آن زیاد است. این مصرع باید اینگونه باشد تا وزن آن درست شود: “هر چند که آزِمودم از وی نبوده سودم”
- جمله “لیست دموع عینی هذا لنا العلامه” جمله خبری است، نه سؤالی. یعنی آنقدر در فراقش گریه کردم که تمام اشکهایم تمام شد و اشکی نمانده است و این هم یکی از آن علاءم است. با تشکر

شمس الحق نوشته:

ببخشید جناب قریشی فرمایش حضرتعالی مبنی بر اینکه خون دل نقش مجازی مرکب را دارد ، پس باید گفت با خون دل نوشتم … فهمش برای حقیر سخت است و همان که شاعر فرمود : از خون دل نوشتم .. آسان تر ، چرا که خون دل را می خورند :
جام می و خون دل هریک به کسی دادند .. الخ
و حافظ می فرماید از خون دلی که خوردم و علت یا شرح این خون دل خوردن را نوشتم …
با کمال احترام

حمید رضا نوشته:

سایت دکتر جلالیان برای دوستانی که معنی اشعار حافظ رو‌میخوان خیلی عالیه

علیرضا نوشته:

با درود به دوستان. به نظرم در بیت چندانکه آزمودم… با توجه به معنای مصرع اول مجرب نقش فاعلی داشته باشد نه مفعولی. یعنی کسیکه آزماینده را بیازماید دچار پشیمانی میشود. با سپاس

فرهاد نوشته:

درود بر تمامی عزیزان
ظاهرا در ترجمه این بیت مشکلی هست:
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)

حلت یا حلۀ به معنی شیرینی است
به عبارتی میشه این طور ترجمه کرد که:
آزمودن آزموده‌ها بهتر از (شیرینتر از) پشیمانی (ندامت) است

فرهاد نوشته:

در واقع:

هرچند کآزمودم، از وی نبود سودم

{و در توجیه این عمل}
آزمودن آزموده‌ها بهتر از پشیمانی است

به عبارت امروزی‌تر، انجام دادن اون کار بهتر از بیکار بودن و بعدا پیشمون شدن و حسرت خوردنه که چرا بیشتر تلاش نکردم

شمس الحق نوشته:

آری ! کاملاً درست است ، من با این سخن که” آزموده را آزمودن خطاست” از بن دندان مخالفم ، زیرا اگر آن دانشمند مثلاً شیمی یا ریاضی و فیزیک ، ازمایشی را که قبلاً کرده و شکست خورده است ، برای دهمین مرتبه انجام نمی داد ، بسیاری از اختراعات و کشفیات علمی بشر که با روش آزمون و خطا نتیجه داده است ، هرگز اتفاق نمی افتاد .

مرتضی نوشته:

سلام
در بیت اول “از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه”
اینجا” نزدیک “به چه معناست؟
تشکر

مرتضا نوشته:

آیا در زبان عربی (وه به تبع آن در زبان فارسی)، یکی از معانی واژه «علامت»، «بیماری» نیست؟ با این توصیف بیت دوم را نمی توان اینطور معنا کرد که «از هجران تو صد بیماری در چشم دارم. این که اشکی از چشمم نمی آید، نشانه این بیماری است…»
با این توصیف، علامت مصرع اول و علامه مصرع دوم می توانند جناس باشند. اولی به معنای بیماری و دومی به معنی نشانه.

گمنام نوشته:

جناب مرتضی
علت به معنای بیماری ست نه علامت

درمورد مصرع: من جرب المجرب… به نظر معنای اول مناسب تره، حافظ از آزمودن معشوق نتیجه ای نگرفته و در حال سرزنش کردن خود از این جمله استفاده میکنه که کسی که آزموده رو بیازماید سزاوار پشیمانی و ندامت است…

مرحوم_فراز_خراسانی نوشته:

تاملی بر غزلی ملمع از حضرت #حافظ
غزلِ ۴۲۶

@sheri_ke_khandanist
کانال شعری که خواندنی ست

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رأیتُ دهراً من هجرک القیامة
*دیدم چه روزگاری از هجر چون قیامت
** از دوری تو روزگاری (همچون) قیامت دیدم

دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دُموعُ عینی هذا لنا العلامة؟
*بنگر در اشک چشمم بس نیست این علامت؟
** (آیا) این اشکهای چشم من نشانه ای (کافی) برای ما نیست؟

هرچند کازمودم از وی نبود سودم
مَن جرّبَ المجرّب حلّتْ به الندامة
*آن را سزد ندامت کو آزموده ای را از نو بیازماید
** هرکه آزموده ای را بیازماید ندامت بر او رواست

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السلامة
*دربُعد او عذاب و در قُرب او سلامت
** در دوری اش عذاب است و در نزدیکی اش سلامت

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
واللهِ ما رأینا حباً بلا ملامة
*وَلله که ما ندیدیم عشقی و بی ملامت
** سوگند به خدا که ما عشقی بی ملامت ندیدیم

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتّی یَذوقَ منهُ کأساً من الکرامة
*شاید چشد به جایش جامی از آن کرامت
** تا جام کرامتی از آن شراب بنوشد

#حافظ
پ.ن :
ترجمه ی عربی ها از عالیجناب #محمدرضا_شفیی_کدکنی

هر متن دو ترجمه دارد
* موزون(ولی آزاد)
** دقیق و روان و وفادار

@sheri_ke_khandanist

کانال شعری که خواندنی ست

https://telegram.me/sheri_ke_khandanist

ارتباط با ادمین :
@marhoom_farazkhorasani

شاهین نوشته:

کاسا….=جامی (نه کاسه ای پدرجان!!)
البته قابل توجه است که در کاسه فوق الذکر دوغ نبوده است.

علیرضا نوشته:

با عرض تشکر از فرهاد عزیز. متاسفانه با شما موافق نیستم.از جمله من جرب المجرب حلت به الندامه به نظر معنی که شما فرمودید استخراج نمیشود. “من جرب المجرب’ به معنی” کسی که آزموده را آزمود” است ودر قسمت دوم جمله “حلت به الندامه” یعنی “پشیمانی بر اوحلال شد ( روا گردید)”. در نتیجه معنی جمله می شود “هر کس که آزموده را آزمود پشیمانی بر او روا گردید”.حلت فعل مونث است و در نتیجه به الندامه بر می گردد که مونث مجازیست و نه به قسمت اول جمله که مذکر میباشد. ترجمه پیشنهادی شما در عربی جمله ای با مضمون زیر میشود: ” تجربه المجرب حُلْوَى من الندامه” که کاملا با جمله آورده شده توسط حضرت حافظ، که در حقیقت از خود ایشان نیست و یک ضرب المثل مشهور عربی میباشد، متفاوت است. شاد باشید. یا حق

علیرضا نوشته:

با سلام خدمت محمد گرامی، هذا در بیتی که فرمودید به ” دموع” بر نمی گردد بلکه به “عین” مربوط میشود و معنی آن میشود این چشم من. ترجمه مصرعی که فرمودید اگر با استفهام خوانده شود ” آیا اشکهای این چشم من برای ماعلامتی نیست؟” ، و اگر به صورت خبری خوانده شود” اشکهای این چشم من برای ما علامتی نیست” خواهد بود. که که هر کدام به نوعی میتواند صحیح باشد.

امین نوشته:

خیلی سایت خوبیه، ممنون

هاشم نوشته:

Farhad Koohkan, [۲۱.۰۹.۱۶ ۱۶:۲۹]
با درود به پیشگاه یاران گرامی و بزرگانی که با باریک بینی هامشی بر چکامه زیبای استاد سخن نگاشته و با افزودن دیدگاه های خود چشم اندازهای تازه ای فرا روی خوانندگان گشوده اند و کشتی سرگردان اندیشه را در دریای بیکران چم های ( معانی ) واژگان زبان پارسی به کرانه های تازه رهنمون گشته اند،
هادی عزیز با ترجمه خود پاسخ بسیاری از نادانسته های این چکامه را به زبانی روان و آسان فرموده اند و دیگران نیز با جهش هایی که در اندیشه هایشان پدید آمده به برداشت های ارزشمندی دست یافته اند . اکنون من نیز برای روشن شدن اندیشه دلبستگان به چکامه ها و اندیشه های این بزرگ مرد پهنه سخن دوپهلو و مستعار دریافت خود را از واژگان تازی پیش کش می کنم (نبایر از یاد برد که ویژگی شعر این است که _ به قول دکتر محمد تقی و حیدیان کامیار مرز شعر بودن زبان آن جاست که زبان به جای خبر رسانی به بیان احساسات و عواطف رو آورد ؛ زبان چگونه شعر می شود ۱۳۸۳)و باید به یاد داشت که زبان حافظ زبان ایهام و استعاره است و زیبایی شعر ایشان این است که هر کس به فراخور آنی که در آن است از سخن ایشان برداشتی می کند .

در مصرع دوم : همانا من روزگار را از دوری تو چون روز رستاخیز در می یابم که در آن روز هیچ کس پناهی نمی یابد و مرا در دوری تو آرام و پناهی نیست.
در مصرع چهارم ، سخن را می توان غیر پرسشی نیز فرا یاد آورد و آن را خبری پنداشت ( بیش از این چشم مرا اشکی نیست و این ما را نشانه ای است .) .

با فرمایش عزیزی که ” حلت ” ” را حلال شدن ” ترجمه کردند همراهم اما یاد آور می شوم که در زبان تازی “حل یحل “به چم جانشین شدن و نتیجه دادن نیز هست . بنا بر این من توان این گونه دریافت که هر کس پدیده آزموده ای را دوباره بیازماید جز پشیمانی نخواهد دروید و پایان کار او جز به پشیمانی نخواهد انجامید .

اما در بیت ” پرسیدم از طبیبی … ” از طبیب احوال دوست را که غایب است نپرسیده است ، بلکه احوال خود را در حالی که در کنار دوست باشد یا از دوست دور باشد می پرسد و از طبیب می خواهد تا چگونگی او را در این دو حال بیان کند و طبیب در پاسخ می گوید آنگاه که از دوست دوری در شکنجه و سختی به سر می بری و آنکاه که در کنار دوست می گذرانی در تندرستی هستی .

بیت سوم در پاسخ به طبیب است : به خدا قسم که دوستی و دوست داشتن را بی سرزنش ( اغیار )ندیده ام .
با کرنش و پاسداشت تلاش همه شمایان در راه شناساندن فرهنگ پارسی : هاشم پیرگزی

ایرانی‌مسلمان نوشته:

سلام… آقا هادی ممنون…. فقط معنی بیت دوم رو اشتباه کردید… این میشه: آیا این اشک های چشم من برای درد فراق، علامتی نیست؟

پریشان روزگار نوشته:

روفیا

اجازه فرمایید، ” اکزامین ” لاتین همان آزمون خودمان باشد!

روفیا نوشته:

باشد جانم،
باشد!

بابکى دیگر، نوشته:

آزمون از زبان اوستا آمده و ریشه اش āzimā است. (فرهنگ معین)
حال آنکه examine از Franco-English آمده و اولین مورد استفاده آن در قرن چهاردهم میلادیست، و ریشه اش Examinae در زبان لاتین است. (مرجع Miriam Webster)
زبانهاى لاتین و یونانى هم خانواده اند با زبانهاى ایرانى و همه را مشتق شده از زبان هندواروپایى میدانند، یعنى یک و یا دو هزاره پیشتر از اوستاى زرتشت زمانى که این اقوام از یکدیگر جدا گشتند زبان هرکدام تغییر و تحولاتى را شامل شد. به نظر مى آید این در زبان لاتین ریشه در همان زبان هندواروپایى دارد تا آنکه از زبانى از زبانهاى ایرانى به لاتین منتقل شده باشد.
“آزموده را آزمودن خطاست” به شخص اطلاق مى شود یعنى شخصى که امتحان خود را پس داده اگر دو و یا چند بار دیگر نیز امتحانش کنى همان پاسخ را خواهى گرفت، مثلاً اگر به شخصى اطمینان کنى و از او ضربه خورى در آینده نیز همان را خواهد کرد حال اگر تو باز مى خواهى به او اطمینان کنى این کار خطاست.
این جداست از پدیده آزمایش که دوستان در شیمى، ریاضى و یا علوم دیگر آوردند…

پریشان روزگار نوشته:

جناب شمس،
” آزموده را هرگز نیازمایید چه آزمون آزموده خطاست”
آنچه دانشمندان شیمی یا فیزیک به فرمایش سرکار پی در پی انجام می دهند
آزمایش است و نه آزمون

پریشان روزگار نوشته:

بابک دیگر ( ونه بابکی دیگر )
ریشه اگزامین ، ا گزامینر زبان فرانسه قدیم است
پرسیدن، بازجویی، شکنجه!
که خود از فعل ” اگزامینار ” لاتین می آید به مانای آزمودن ، اندیشیدن ، بر رسی و حتا کشیدن (وزن کردن)
و آزمون چنانکه فرمودید از فعل آزمودن
حکیم توس می فرماید:
کنون آزمون را ، یکی کارزار
بسازیم ، تا چون بود روزگار
و استاد سخن:
مردیت بیازمای ، آنگه زن کن !

بابکى دیگر، نوشته:

پریشان جان،
اگر اصرار بر آنست که واژگان فرنگى را مى باید فقط به الفباى عربى/فارسى نوشت آنگاه تلفظ و نوشتار درست اگزامین حقیقتاً اِگزَمین است…
حال آنکه الفباى ایرانى از خط میخى هخامنشى گرفته تا نقش رجب پهلوى و تا فارسى کنونى به انضمام خود الفباى عربى و همچنین عِبرى و دیگر زبانهاى آرامى همگى ریشه شان از الفباى فنیقى است…(توجه بفرمایید الفبا را مى گویم و نه خط میخى هخامنشى را)
جالب آنکه آلفابِت زبانهاى اروپایى از لاتین ریشه گرفته اند، که آن نیز از یونانى ریشه گرفته و این نیز خود از الفباى فنیقى بر آمده!
یعنى آنچنان که گفته اند “همه راهها به رُم ختم مى شوند”، در این یک مورد گویا همه راهها به فنیقیه ختم مى شوند…
الفباى فارسى از بن و ریشه ایرانى نیست، نقشش هم ایرانى نیست …حال این اصرار و پافشارى از براى چیست؟ سنت؟ رسم و رسوم کهن؟
اگر اینچنین است که در اینجا دائماً رسم شکنى را شاهدیم آنهم گاه گاه از نوع مضحک و خنده دار…
غیرت ایرانى؟ که آنهم عرض شد که این پدیده ایرانى نیست (از بن و ریشه) که در پاسداریش به طریقه افراطى عمل شود…آرى زبان و خط فارسى را باید پاس داشت ولى نه در مورد استفاده از واژگان فرنگى که همان بهتر که از نقش درست آنان استفاده شود که چنین اشتباهاتى را شاهد نباشیم…

پریشان روزگار نوشته:

جناب بابکی دیگر
بسیار سپاسگزار خواهم بود اگر ریشه و بن الفبای فارسی را برای حقیر روشن فرمایید
در باب نگارش واژه های لاتین به دبیره فارسی گمان نمی برم انگلیسی زبانان واژه های پارسی را در نوشتارشان به فارسی بنویسند نمی دانم چرا ما می باید چنین کنیم برای خوشنودی کدخداست؟؟؟
در باره غیرت ایرانی آری ، شما مختارید بخندید به قهقهه
و سر انجام این کمترین کمی انگلیسی می داند
و بسیاری از راهها را که به رم ختم میشوند پیموده ام!!

پریشان روزگار نوشته:

و بسیاری از راهها را که به رم ختم میشُوند پیموده است!!

بابکى دیگر، نوشته:

جناب پریشان روزگار،
راستى این نام شما سرهم خوانده مى شود یا پریشانِ روزگار؟
بارى،
فکر کنم که در پست پیشین مشخصاً عرض کردم که بن و ریشه الفباى خطوط فارسى و پهلوى و پارسى کهن از الفباى فنیقى آمده…
به عنوان مثال در زبان اوستایى سى و اندى (دقیقاً یادم نیست ولى اگر حافظه خطا نکند سى و شش بود) حرف و صدا وجود دارد که بیست و هشت حرف عربى و یا سى و دو فارسى تکاپوى تکلم و نوشتار کامل آنانرا نمى دهند… براى همین نیز باز به عنوان مثال در زبان اورامانى حروف و اصواتى موجودند که ما در فارسى از بیان و نوشتن آنان درمى مانیم، همانگونه که اعراب از تلفظ “گ” و “پ” و… در مى مانند مگر آنانى از ایشان که زبانى چون زبان ما را فرا گرفته باشند….به عنوان مثالى دیگر در زبان سانسکریت (زبان خواهر و یا نهایتاً عمو/عمه و یا خاله زاده زبان اوستا) نیز چهل و هشت گونه حرف و صدا موجودند ولى الفباى زبان ما تکاپوى بیان و نوشتن آنانرا ندارد(زبان انگلیسى هم ندارد)…
آنکه چرا انگلیسى زبانان چنین نمى کنند پس ما هم نباید بکنیم بیشتر نمى آید که براى خوشنودى کدخدا باشد؟؟؟
به هر حال آنان نیز حروفى را که در زبان ما جاریست دارا نیستند مانند “خ” و “غ” و… و از بابت همین نیز در تلفظ و نوشتن نام و یا واژگان فارسى (به آلفابت لاتین) دچار خطا و اشتباه مى شوند…
در مورد غیرت ایرانى که بنده هیچ جا صحبتى از قهقهه نکردم!، آنرا در مورد عهد شکنى از سنت بیان کردم و نه آن و نه راههاى مختومه به رُم را به سرکار ربط ندادم ( دگرباره نوشته پیشین مرا بخوانید)….”همه راهها به رُم ختم مى شوند ولى در این یک مورد گویا همه به فنیقیه ختم مى شوند” اشاره به الفباى زبانها بود حال سرکار چطور آنرا به خود ربط دادید که سر از رم در آوردید! بنده که سر در نیاوردم….
در باب دانشتان از زبان انگلیسى تنها مى توانم عرض کنم که احسن و صد آفرین به شما ( حقیقتاً و از صمیم قلب)، چه خوب که هر که از ما بیشتر و بیشتر دانشهاى متفاوت را دارا باشد و یقین دارم که شما علم و علوم بسیارى دارید که بنده از آنان غافلم…. ولى اِگزَمین همچنان پابرجا مى ماندها! و آن دیگرى به هیچ صراطى مستقیم نخواهد شدن….
بارى به هر جهت،
از سبک و سیاق نوشتار شما بوى آشنایى دیرینه مى آید، از رفیقان شفیق جنابان ادب دوست و بى سواد خبرى دارید؟ امید که در سلامت کامل باشند و باشید…

پریشان روزگار نوشته:

جناب بابک
پریشان روزگار کسی است که روزگار پریشان دارد
با شماست چگونه بخوانید
اما ” یای نکره ” یا چنانکه برخی می پسندند ” یای وحدت ” به ” نام خاص” نمی چسبد ، همانگونه که نمی شود گفت تهرانی یا شیرازی ( مرادم یای نسبت نیست) ، ازین رو شمارا بابک می خوانم و می شناسم
از اطلاعاتی که در باره زبان و زبانها دادید سپاس می گزارم ( ار چه جملگی از منابع غربی است )
من نمی توانم آنچه را پابرجاست ، جابه جا کنم و کژراهه ها راست،

تندرست وشادکام بوید دوستان پیشیین سلام می رسانند.

پریشان روزگار نوشته:

پی نوشت،
الفبای زند ( دین دبیره ) ۴۴ نشانه دارد . زنده یاد پورداود می فرمود کامل ترین الفبای جهان است.

بابکى دیگر، نوشته:

جناب پریشان روزگار گرامى،
“یاى وصف” و یا “یاى قرابت،نزدیکى” و یا “یاى تفاوت” را هیچگاه به کار گرفته اید؟ امتحان کنید شاید کارتان راه افتد:
نمونه ها
اگرچه که بم ویران شد ولى جاى هیچ نگرانى نیست “بمى دیگر” از نو خواهیم ساخت، و اگر تهران نیز ویران شود “تهرانى دیگر” به پا خواهیم کرد (صرفنظر از خالى بندى موجود در این بیان،مى توانید شیراز را جایگزین کنید)
در اینجا اگر بنویسیم “بم دیگرى” یا “تهران دیگرى “، “ى” به نشانه تفاوت مى تواند گرفته شود یعنى گونه اى دیگر از تهران و یا بم…
و یا حتى ” یک تهران دیگر” یا “یک بم دیگر” نیز مى تواند نشان از تفاوت باشد…
ولى “بمى دیگر “یا “تهرانى دیگر” نشان از قرابت و نزدیکى با نمونه اصلى را مى دهد…
نام اشخاص (نام خاص)
کورش دوم (بزرگ) در جنگ با ماساگتها/ماساژتها کشته شد، سده اى پس از او “کورشى دیگر” (کورش جوان) به عزم نشستن بر تخت سلطنت قیام کرد ولى او نیز در جنگ با برادرش اردشیر به قتل رسید…
سالها پس از مرگ داریوش اول (بزرگ) ” داریوشى دیگر” (دوم) به تخت سلطنت نشست…
اگرچه عارف به اهل دل خطاب مى شده، ولى در عصر معاصر عارف نام برخى از اشخاص بوده از این میان “عارفى” سراینده (قزوینى) و “عارفى دیگر” خواننده بوده اند…
حسینى اینچنین گفت و حسینى آنچنان کرد…
جمالى اینچنین بود و جمالى آنچنان شد…
“کمالى ” بى کمال بود و “کمالى” پر کمال شد…
من ایرادى در این کاربردها نمى بینم، شما اگر مى بینید راهنمایى بفرمایید…
٢- در موردى که فرمودید “…کژ راهه ها راست کردن و…” به گمانم اشاره به آن قسمت دیگر از بیانتان بود ” ارچه جملگى از منابع غربى است” .
خداى ناکرده شما که در علم غیب و… دستى ندارید که نادیده بینید و ننوشته خوانید؟
آخر من هیچ منبع و ماخذ و مرجعى را یادآور نشده بودم..و از قضا نوشتم “اگر حافظه خطا نکند…”
بارى،
این بهانه خوبى شد که پس از سالها سرى به ترجمه گاتهاى پورداوود و سبک شناسى ملک الشعرا بهار بزنم:
در سبک شناسى جلد اول ، بهار هم خطوط و هم زبانهاى ایرانى را توضیح مى دهد و تشریح مى کند، و آنکه ریشه خطوط و الفباى ما از الفبا و خط فنیقى است…
در پانوشت صفحه ١٠٢ مى نویسد “این مطلب از جزوه درس پرفسور هرتسفلد آلمانى است…”
(اگر این ٣ جلد کتاب را ندارید خرید آن توصیه مى شود)
و اما شادروان پورداوود در ترجمه نخست گاتها به سال ١٣٠٥ خورشیدى چنین مى نویسد:
(The following works and authors have been consulted in preparation of this book)
و سپس نام ٤١ شخص و نوشته هایشان را مى آورد که جملگى غربى اند!!! و امان از وجود یک ایرانى میان ایشان… آخر از شما چه پنهان که پورداوود گویا اولین ایرانى است که این را از غربیان فراگرفت و به شاگردان ایرانى آموخت.
ایشان در دبباچه چاپ نخست مى نویسد:
“…ایران امروز از پرتو تلاش مغربیان زنده است در طى صد و پنجاه سال عمر چندین صد نفر دانشمند بزرگ سر کتب راجعه به ایران سرآمد و هر یک بنوبت خویش چندین جلد کتاب براى مستشرقین آینده به میراث گذاشت، ایرانیان را از این آمد و شدها هیچ خبرى نیست از این کتابهاى گرانبها هیچ کس بهره مند نشد گو آنکه فهم آنها مشکل باشد… چون تصادف روزگار نگارنده را با اندکى چند جلد از این کتب آشنا نمود امیدواریم که زمینه اى از براى این علم حاضر نماییم که بتوانیم بهتر از مندرجات کتب مستشرقین آشنا گردیم و از این راه خدمتى به تاریخ و زبان ایران کرده باشیم”…
جناب پریشان روزگار اینها را استاد پورداوود نوشته و نه من!
اگر خاطرتان باشد در حاشیه اى دیگر که شما باز همین موضوع را پیش کشیده و پیرهن عثمانى علم کرده بودید عرض کردم که اساتید زبان شناس ما همگى (از جمله پورداوود، بهار، رشید یاسمى و و و…) این زبانهاى ایرانى را از معلمین غربى فرا گرفته و به شاگردانشان چون شادروانان دکتر معین، فره وشى و و و … آموختند.
شما بنابر دلایل خود ضدیت و ستیز و خصمى با منابع غربى دارید، ولى من آنانرا ندارم و نه تنها منابع غربى که اگر دستم رسد و توانش را داشته باشم منابع شرقى و شمالى و جنوبى را نیز مطالعه مى کنم (به گمانم در حاشیه اى نوشتم که موسسه اى در چین کتابى را در خصوص زرتشتیان و آمدنشان از سغد به آن کشورچاپ(به زبان انگلیسى) کرده بود که اگر پیدا کنم حتماً آنرا نیز خواهم خواند)
امید و صد امید که این بیانات جناب پورداوود در این ماجرا را یک بار و براى همیشه ببندد…
در مورد دین دبیره:
پورداوود در چاپ نخست تعداد حروف (او خود حرف آورده و نه نشانه) را ٤٤ و در چاپ دوم ٤٩ آورده که ٣٥ آنان حروف بى صدایند و ١٤ با صدا…در خاطرم است که یکى از همان منابع غربى تعداد را ٥٣ ذکر کرده بود که ٣٧ بى صدا و الباقى صدادارند… ضمن آنکه ٩ یا یازده (تعداد دقیقاً یادم نیست) از این حروف گویا از زبان و خط یونانى به دین دپیره آمده…
فعلاً هم مشغول خواندن “زندگانى من” کسروى هستم و بدانجا رسیده ام که او در سال ١٣٠٠ خورشیدى براى اولین بار با گویش یا به قول خودش نیم زبان مازندرانى آشنا شده و آنرا اولین برخورد خود با نیم زبانان ایرانى بیان کرده…چنانکه دیدم ایشان بدون بهره گیرى از خارجیان زبان پهلوى (مى دانم که نیم زبانان ایرانى شاهکار خود اوست) را یاد گرفته آنرا خدممتان بیان خواهم کرد…
پرسشى باشد در خدمتم وگرنه
سرمست و دلشاد باشید

پریشان روزگار نوشته:

بابک گرامی ( بابکی دیگر)
نمونه های افزودن یای نکره یا یای وحدت به نامهای خاص آنها از خاص بودن به در آورده اسم جنس کرده است ، “تهرانی دیگر” بدین ماناست که شهری با بد وخوب شهر تهرا ن و چنین است بمی دیگر و دجله ای دیگر و جیحونی دیگر
مراد از بابکی دیگر ، خرم دینی دیگر است ؟ درود بر شما و یاد او گرامی
کورشی دیگر کورش دوم است ودارای دوم و سوم …
سبک شناسی و بیشتر کارهای پورداود را دارم
سپاس از یاد آوری
سرکار آیا فروردین یشت پژوهنده ای دولت شاهی نام
را خوانده ایذ؟
بیابید و بخوانید
به علم غیب باور ندارم
زبان آذری کسروی را نیز بیابید و بخوانید و جای پای آن را در روستاهای ماکو بجویید
من با غربیانی که شاید خدمتی هم به زبان و تاریخ ما کرده باشند دشمنی ندارم ، دشمنی من با آنان است که بخش بزرگی از تاریخ مارا به خواست و روایت کسانی دگرگون کرده اند که در جستجوی مشروعیت
تاریخی برای گروهی خاص بوده اند . سر گذشت به قول دوستی ” خواجگان سرفراز جهان ” از آن همه زبانشان نیاز به بازنگریی ژرف و آن هم از سوی فرزندان برومند این مرزو بوم ، فرزندانی چون شما دارد
از اینکه برایم آرزوی سر مستی کرده اید سپاسگزارم
شما نیز شاد و تندرست بوید و گر می خواهید سرمست

پریشان روزگار نوشته:

ببخشایید
حرف نشانه ( چنانکه زنده یاد خانلری میگفت) ” را ” میبایست در پی ” آنها’ می آمد
آنهارا از …..

رضا اعرابی نوشته:

سلام و درود بر دوستان فرهیخته
عزیزان توجه داشته باشند که ” حلّت ” که در شعر آمده به معنای ” روا گردید ” می باشد و اگر منظور شیرینی و مانند آن باشد ، از تشدید استفاده نمی شود و حال آنکه متن اصلی باید تشبیه داشته باشد چراکه در غیر این صورت وزن شعر دچار مشکل می شود.

معتمد نوشته:

درود بر تشنگان ادب

نیاز می بینم اضافه کنم که فعل ” حلّ ” در لغت به معنای
” فرود آمد ” می باشد و ” رواگردید ” از جمله ترجمه های روان این فعل است.

ن.ک نوشته:

در “لیست دموع عینی هذا لنا العلامه”، هذا به دموع بر نمیگرده بلکه به جمله “لیست دموع عینی” برمیگرده. بنابراین نباید هذه باشه. همون هذا درست‌تره

امیرحسین نوشته:

با سلام
ن.ک. عزیز «لیست دموع عینی» اصلا جمله نیست چون خبر ندارد. خبر آن، علامة است. اما هذا که شما آن را مبتدا فرض کرده اید، در حقیقت اسم اشاره است برای دموع عینی چون در عربی اسم اشاره بعد از مضاف و مضاف الیه می آید. مثلا اگر بخواهند بگویند این دوست من، نمی گویند «هذا صدیقی» بلکه می گویند «صدیقی هذا». لذا «دموع عینی هذا» یعنی این اشکهای چشمم. حال اگر جمله را سوالی بخوانیم، معنای مصرع این است: آیا این اشکهای چشمم برایمان علامت نیست؟ میماند یک نکته که بهتر است برای دموع از هذه استفاده شود نه هذا. اما با توجه به این که دموع مونث مجازی است و میتوان برایش هذا آورد از یک سو و رعایت وزن شعر از سوی دیگر، حافظ هذا را ترجیح داده است.

سمیه نوشته:

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
معناش می‌شه: آیا این اشک چشمم نشانه‌ای نیست؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام