گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است

شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجایی نوشته:

طبیب خسته ای = پزشک خسته دلان و عاشقان هستی.
دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان = نفس و دود سینه، روی زبانم، بار دلم شده است.
باز نشان = خاموش کن
حرارت = تب
آب دودیده = اشک
معنی بیت ۱: وقتی که بر بالین عاشق خسته دلی گذر کردی سوره الحمد را بخوان ولبت را باز کن که لب تو به مرده جان می بخشد.
معنی بیت ۲: آن کسی که برای عیادت آمد و سوره الحمد را خواند و رفت، به او بگو یک لحظه صبر کند که روحم را بدنبال او روان سازم.
معنی بیت ۴: اگر چه معشوق با حرارت عشق مانند تب، استخوان مرا گرم کرد و رفت اما آتش عشق او چون تب از استخوانم خارج نمی شود.
معنی بیت ۵: دل و جان من مانند خال سیاه آتشین چهره تو در آتش عشق می سوزد و تن من هم از تیر نگاهت محروح می باشد.
معنی بیت ۷: آن کسی که همیشه شیشه شراب را به من داده بود تا بنوشم پس چرا شیشه ادرار مرا برای مداوا نزد پزشک می برد زیرا درد عاشق با دوای پزشک علاج نمی شود.

شکوه نوشته:

بیت سوم کلمه اول ای صحیح است و نه (آن) که در آن صورت معنی به این صورت خواهد شد :
ای کسی که پزشک معالج من عاشق هستی ، روی زبان مرا نگاه کن و ببین که آه و ناله های دلم بصورت غبار روی زبانم نشسته!

شکوه نوشته:

به نظرم بیت ۵ شاهکار است صورت جانان به آتش مانند شده و خالش دانه ای بر روی آتش و از اینها که بگذریم ناتوانی و ضعف چشم معشوق بر اثر دیدن چشم های جانان (چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان ) خیلی زیباست و زبان قاصر

فرهاد شهبازیان -طبس نوشته:

در بیت پنجم ایهام هم دارد صورت معشوق که به اتش تشبیه کردهدر واقع خالی برآن نیست و این خال انعکاس مردمک چشم عاشق در روی لطیف معشوق است و از اینکه به آتشها نگاه میکرده چشماش برق زده و خسته شده!! بیت دوم هم پرسش به معنی سوال کردن نیست و پرسه اش یعنی مراسم ختم است

کاویان از بناب نوشته:

باسلام - در خصوص مصرع دوم بیت اول با کمی دقت و آثار و برکات سوره فاتحه، به نظر بنده خواندن و نثار سوره فاتحه که در قرآن از آن به سبع مثانی یاده شده از طرف تلاوت کننده سوره فاتحه، رزق و خوان اخروی برای خسته یا مرده دارد .

کسرا نوشته:

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
یا خدا… همه ی وجودم لرزید از بیت اول این شعر… من این بیت و این شعر رو حتی با دیوان کامل خیلی از شاعر ها عوض نمیکنم… عاشقشم… خداررو شکر که بینایی و شنوایی رو به من هدیه داد تا بتونم این شعرهای ناب رو بخونم… بازم میگم.. این شعر بی نظییییره…

رضا زیاری نوشته:

در بیت پنجم صورت معشوق به آتش تشبیه نشده است. معنی به این صورت هست که حال دلم با دیدن خال صورت تو، مثل حال کسی است که در آتش افتاده است. چشمم از نگاه کردن به این دوجشم تو (شاعر خال صورت معشوق را به چشم دوم معشوق تشبیه کرده) سرگشته و ناتوان شده است.

رضا نوشته:

فـاتـحه‌ای چـو آمــدی بـر سـر خـسـتــه‌ای بخوان
لـب بـگـشا که می‌دهـد لـَعل لَـبـت به مرده جان
“فـاتـحـه” : سوره “الحـمـد” راخواندن،
درمیانِ اعراب ومسلمانان، معروف است که این سوره شفا بخش است وبه جز”مرگ” درمان همه ی دردهاست.
“خستـه” : زخمی ،خاطرشکسته، دراینجا منظورعاشقِ رنج دیده ومجروح ِبَلاکش (خودِشاعر)است.
حافظِ ساختارشکن، دراینجا نیز روالِ معمولِ فاتحه خوانی رابه هم ریخته وطرحی نو درانداخته است. فاتحه را مطابق معمول برای آرامش ِ روح مردگان می خوانند امّا حافظ از معشوق می خواهد وقتی به دیدارش می رود برایش فاتحه بخواند! حافظ ازطلبِ فاتحه، دومنظور دارد. اوّل اینکه به معشوق می گوید درفراقِ تومن مُرده ای بیش نیستم پس هرگاه که به سراغ من می آیی فاتحه ای برای من بخوان. دوّم آنکه می خواهد معشوق را درشرایطی قرار دهد که مجبورباشد لب بگشاید وکلامی گوید، هرچند که فاتحه باشد! فرقی برای عاشق نمی کند. اومی خواهد شاهدِلب گشودن وحرف زدن معشوق باشد. حافظ نیک می داند که “فاتحه خوانی هردردی رادوامی کند الّا مرگ را” بنابراین دراینجا به معشوق می گوید که توفاتحه ای بخوان، اگرفاتحه خوانی مرگ را چاره نکند، لب گشودنِ توکه به مرده جان می بخشد چاره ساز خواهدبود. پس فاتحه خوانی بهانه ایست برای گشوده شدنِ لبِ روح بخشِ یار
“لـَعـل” : از احجار کریـمـه و سرخ رنـگ است ، یـاقـوت
لعل لبت: کیفیّتِ رنگِ لبت همانندِ یاقوت ولعل سرخ است.
ضمن ِ آنکه در قـدیم یـاقوت علاوه بر استفاده در زیـور آلات ، به عنوان دارو هم به کار می‌رفـتـه است ، مثلاً ساییده‌ی آن را در برای رفع سر درد، جلوگیری از درد معده ، درمان ضعفِ دل ، برطرف کردن غم و اندوه و شادی به بیمارمی نوشاندند.
عـلاج ضـعـفِ دل مـا بـه لـب حوالت کن
که این مفرّح یاقوت در خزانه‌ی تـوست
روشن است که حافظ این نکته راهم مدِّ نظرداشته وبه جنبه یِ درمانی ونشاط بخشی ِ آن نیزاشاره کرده است.
مـعـنـی بـیـت : خطاب به معشوق، آن هـنـگامی کـه بـه سراغ ِ عاشق ِ مجروح وبیمار خودقدم رنجه می کنی، سوره‌ی ِحمدی برای شفای او بخوان، همین که تولب به سخن بگشایی، حرکاتِ لبِ سُرخ فام تـو معجزه آسا مـُرده را جانی دوباره خواهدبخشید.
انفاسِ عیسوی ازلبِ لعلت لطیفه ای
آبِ خِضِر زنوش ِ لبانت حکایتی
آن کـه بـه پـرسـش آمــد و فـاتـحـه خوانـد و می‌رود
گـو : نـفـسی ! کـه روح را مـی‌کنـم از پی اش روان
“پـرسش” : احوا‌لپرسی ، عـیـادت
“نـفـسی” : یـک دَم ، یک لـحـظـه “یـک‌دم درنگ کن”
“روان کردن” : راهی کردن ، روان به یک معنای دیـگـر همان روح و جان است که با این معنا با “روح” ایهام تناسب دارد.
مـعـنـی بـیـت : به آن کسی که ازسرلطف، به عیادتِ منِ زخمی وبیمارِعشق آمد و فاتحه‌ای برای شفا وبهبودیِ من خواند ودرحال رفتن است ازطرفِ من بگویک لحظه درنگ کن که قصددارم روحم را پشست ِسرش نثار وبدرقه اش کنم ، جانم رانثارش کنم.
حافظ در خَلقِ”پارادکس” بی ماننداست. دربیتِ پیشین ملاحظه شد که ازمعشوق درخواستِ فاتحه خوانی کرد ویادآورشد که لعل لبت به مرده جان می بخشد. حال که معشوق آمده، فاتحه خوانده وحافظِ دلخسته راجانی تازه بخشیده، هنوزجان ِ تازه نیافته، قصد دارد جانش رانثار معشوق کند!
همیشه وقتِ توای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمت
ای کـه طبـیـب خسته ای روی زبـان مـن ببین
کایـن دم و دود سـینه‌ام بـار دل است بـر زبان
طبیب” در اشعار “حـافــظ” اغلب همان معشوق و سـاقی است ولی دراین غزل باتوجّه به کُلِّ مطلب، منظوراز”طبیب” پزشک ومعالجه کننده است.
“خسته” همان بیمار ومجروح ِعشق (خودشاعر)است که دربیت اوّل آمده است.
“دَم” : نـفـس
منظوراز”دود سیـنـه” آه آتـشناک است که عاشق درفراق یار ازسینه می کشد.
“بـار دل” : بار غم عشق واشاره به باری که درهنگام بیماری برروی زبانِ بیمارانباشته می شود. معمولاً ازرنگ ومیزان آلودگی وباری که برروی زبان بیمار جمع می شود وبررسیِ طرز نفس هایی که می کشد طبیبان پی به نوع بیماری می برند.
وقتی کسی عاشق می شود آثاربیماری اوّل دردل وروح پدیدارمی گردد وکم کم جسم اورانیزفرامی گیرد.تاآنجاکه رنگِ رخسارش نیزبه زردی می گراید و…..
شاعردراینجابیماری روح وروان وجسمِ خویش را درهم آمیخته وباپزشکِ معالج خود صحبت می کند وبیماریش راشرح می دهد.
مـعـنـی بـیـت :
ای پزشک، که معالجه ی یک خسته ی مجروح ِ بلاکش راپذیرفته ای، روی زبانِ مرا ببین ایـن نـفـس و آه سوزانِ من بررویِ زبان ِ من جمع شده وبر دلم سنگینی می‌کند.
حافظ باعمومی کردن ِ صحبتهایش باطبیب، قصد دارد این مطلب رابه مخاطبانش برساند که غم واندوهی که عاشق درفراق معشوق تحمّل می کنداندک اندک،جسم اوراتحتِ تاثیرقرارداده وناتوان وبیمارمی سازد. حافظ می گوید همانگونه که دربیماریهای جسمی،بارهایی برزبان انباشته می شود دربیماری عشق نیزآثار آه واندوه وغم، علاوه براینکه روح وجان را مبتلا می سازد بلکه در جسم ِعاشق وحتّابرروی زبانِ وی نیزنمایان می گردد. ازهمین رو عشق رانمی توان پنهان ساخت! عاشقی ازراه رفتن،طرزسخن گفتن، خوابیدن وبیدارشدن، غذاخوردن،آه کشیدن ورنگِ رخسارهرکس قابل تشخیص است.
امّا نبایدازنظردورداشت که این بیماری وناتوانی،تنهابیماریست که برای بیمار شیرین ودوست داشتنیست وعاشق از دردِ آن حظِّ روحانی می برد.!
باضعف وناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اَندراین ره بهترزتندرستی
گر چه تـب ، استـخـوان مـن کـرد ز مـهر گرم و رفت
هـمـچـو تـبـم نـمـی‌رود آتـــش مـهـــر از استـخـوان
حافظ درادامه ی بیتِ قبلی درحالِ توصیفِ آثاربیماریِ عشق به پزشک معالج است.
مـعـنـی بـیـت : ای طبیب، بااینکه تـبِ عشق، جسم وجانِ مرابه یکباره فراگرفت واز شدّتِ محبّت حتّا استخوانهایم را نیز گرم کرد وفروکش نمود وسپری گشت. لیکن آتشِ عشق راهمچنان احساس می کنم و مانند تبی نیست که آید ورَود،بلکه گرمایِ آن در استخوان هایم فرورفته و ماندگارشده است و نمی‌رود.
سوزندگیِ آتش ِ عشق خاموشی نمی گیرد وگریبانم رارها نمی سازد. تب سپری شده رفته ولی استخوانهایم می سوزد.
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان درآتش مِهرتوسوزانم چوشمع
حـال دلـم ز خـال تـو هـسـت در آتـشـش وطن
چشمم از آن دوچشم تو خسته شده‌ست و ناتوان.
“در آتـش وطن داشتن” کنایـه از بـیـقـراریست.
مـعـنـی بـیـت : ازوضعیّتِ دلم بپرسی، همچون “خالِ” تو دایماً درمیان ِآتش است ودرحال سوختن!
امّا”خال” چگونه می تواند د آتش بوده باشد؟
درست است، رُخساروچهره ی معشوق همیشه چون مشعلی سوزان برافروخته است وخال درمیانه ی آتش قراردارد. دلِ شاعرنیزکه شیدای خال معشوقست همیشه بیقراراست ودرآتش اشتیاق می سوزد.
درمصرع دوّم می فرماید: چشمانم هم از تـأثـیـر چشمان تـو زخمی و نـاتـوان شده است.چشم عاشق همیشه امیدوارانه به دنبالِ مشاهده ی علامتی از لطف وعنایت به چشمان معشوق دوخته شده است، امّادریغ نه تنها علامتی دریافت نمی کندبلکه هربارتیری ازمژگان ِ ناوک انداز نیزدریافت می کند وزخمی دیگربرمی دارد وناتوان تر وخسته ترمی گردد. عجبا که عاشق پاپَس نمی کشد وبازمشتاقِ تیری دیگراست.
دل که ازناوکِ مژگانِ تودرخون می گشت
بازمشتاق کمانخانه ی ابروی توبود!

بـازنـشـان حـرارتم زآب دو دیـده و بــبـیـن
نبـض مـرا کـه می‌دهد هیـچ ز زنـدگـــی نـشـان ؟!
منظور از “حرارت” تبِ شدید است.
همچنان روی سخن باپزشکِ معالج ودرتشریح احوالاتست
تناسبِ معنایی زیبایی در مصرع اوّل است : از طرفی “تـب” را با آب و پاشوره کردن پـایـیـن می‌آورنـد و از سـویی غم و اندوه با گریه کردن برطرف می‌شود.

مـعـنـی بـیـت :
ای طبیب، حرارتِ بدنم رااگرمی خواهی پایین بیاوری می توانی بـا اشک چشمم تـبـم را کنترل وکم کنی. پس از آن ، نـبـضـم را بـگـیـر و بـبـیـن که آیـا اثـری از زنـده بـودن در من هست.؟!!
عاشق درفراقِ یارجسمی خسته وبی روح وروانست:
درآ که دردل خسته توان درآیدباز
بیاکه درتنِ مُرده روان درآید باز
آن کـه مـُدام شیــشـه‌ام از پـی عیـش داده اسـت
شیـشـه‌ام از چـه مـی‌بـرد پـیـش طبـیـب هر زمان
مـُدام” : ایهام دارد : ۱- پـیـوستـه ، همیشه ۲- شـراب :
“مـُدام” به معنی شراب ، با “شیشه” ایهام تناسب دارد.
“عیـش” : شـادی
“شیشه” درمصرع اوّل مربوط به جـام شراب است.
“شیشه”: قـاروره ، ظرفی که در آن ادرارمریض را برای آزمـایـش به آزمایشگاه می‌برنـد.
“هـرزمان” اشاره بـه این دارد که اگر بیماری سخت و خطرناک بوده، زود به زود ادرار بیمار تست می شده است.
مـعـنـی بـیـت : خودِ آن کسی که پـیـوستـه بـرای بهبودی و شادی من شراب تجویزمی کرد، چـرا حالالحظه به لحظه قـاروره‌ام راجهتِ بررسی پیش طبیب می‌بـرد؟ مگرخود نمی داند که من شراب می خورم؟ این همه آزمایش چه معنی دارد؟
حافظ با زیرسئوال بردن کارحکیم وطبیب، قصد دارد این مطلب رابگوید که من طبقِ تجویز حکیم یاطبیب شراب می خورم و زیادهم شراب می خورم، آزمایش ِ ادرار و…معنایی ندارد!
دی عزیزی گفت حافظ می خوردپنهان شراب
ای عزیزمن نه عیب آن بِه که پنهانی بود

حافـظ ! از آب زنـدگی شعـر تـو داد شربـتـم
تـرک طـبـیـب کـن بـیـا نـسـخـه‌ی شربـتـم بـخـوان
“شـربـت” : دارو ، و اینجا استعاره از شـعـر است. “شـربـت” به معنی “جُرعه” (یک بار نوشیدن) هم هست.
“نـسخـه” : ایهام دارد : ۱- رو نـوشت ، نوشته ۲- لیست دارو و دستور مصرف آن ، اصطلاحاً به خود دارو هم نسخه می‌گویند.
مـعـنـی بـیـت : ای حافـظ اشـعار تـو شربتی گوارا از آب حـیـات بـه مـن نـوشـانـید وتمام دردهای مرامداوانمود. تـو هم اگرشفا وبهبودی می طلبی، دنـبـال طبیب ودارو ودرمان نـرو بـیـا شعر مرا بخوان تا هردردی که داری درمان شود.
به راستی که شعر خواجه دوای خیلی از درد هاست. هرکس که توانسته باشد اندکی باحافظ ارتباط برقرارکرده وساعات یا دقایقی ازروزخودرا بااشعارروح نوازخواجه سپری کند،بی تردید این حقیقت را دریافته که شربتِ گوارای غزلیّاتِ حافظ نوشداروی معجزه آسای تمام دردهای فردی واجتماعیست. اوبه تمام شئونات زندگی توّجه داشته وکمبودهای آدمی را چونان طبیبی حاذق وماهرمی شناسد ونسخه ی اثربخش تجویزمی کند. بنظرمی رسد ازهمین رو مردم وقتی دچارتردید ودودلی شده ویاگِرهی درکارشان می افتد به دیوان گهربار آنحضرت روی آورده،نیّت می کنند و فال حافظ می گیرند وپاسخ ِ درخور دریافت می کنند. اوبی ماننداست وتاجهان باقیست،بی مانند وسرافراز باقی خواهدماند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام