غزل شمارهٔ ۳۸
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
شادان کیوان نوشته:
این غزل برای من توأم با حال و هوایی دیگر است که با اجازهُ دوستان عرص میکنم.
در سال مادر مرحومم از روح پاکش جویای حالات و روحیاتش قبل از وفاتش شدم چرا که بواسطه دوری از ایران به دیدار آخر نایل نشده بودم. پس با خودم نیت کردم و از او خواستم که حالاتش را با خواجه در میان گذارد و از خواجه طلبیدم که رابط من با روح مادرم باشد. این غزل آمد که بسیار سوزناک بود و میدانم که بیت به بیت آن هم عین واقعیت بود. ضمن طلب مغفرت برای روح مادرم، از روح بلند خواجه هم بسیار سپاسگزار شدم که اینچنین روشن و روان این دوستدار حقیرش را مورد خطاب قرار داد.