گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

بیژن کامکار » افسانۀ تنبور » آواز مکتب رندان

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مذهب رندان اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و محمد موسوی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجایی نوشته:

فتوا = حکم شرعی
فتوای خرد = به حکم اندیشه
حرص به زندان کردم = طمع را به بند کشیدم
عنقا = سیمرغ، مراد از پیر و مرشد کامل
بردم راه =راه جستم
قطع = عبور، حرکت
مرغ سلیمان = مراد، پیر و مرشد
از خلاف آمد = از کارهای خلاف عادت
کسب جمعیت = اتحاد، هماهنگی، جمع بودن
گنج روان = مراد از محبوب ازلی
دل ریش = دل مجروح
سودا‌ = عشق ، آرزو
سلطان ازل = خداوند
نقش = اختیار
مستوری = زهد و تقوی
لطف ازل = محبت خداوند
جنت فردوس = بهشت، طمع، امید
پیرانه سر = هنگام پیری
صحبت = هم صحبتی
بنواخت = نوازش بینم
اجر = مزد
کلبه احزان = خانه تنگ غم و اندوه
چه عجب = جای شگفتی نیست

معنی بیت ۱۰: در خم محراب روزگار هیچ حافظی از حافظان قرآن آن تنغم را نکند که من درسایه نعمت و دولت تلاوت قرآن شریف و ملازمت باآن کسب کردم و لذتی که از این جهت به دست آوردم.

هادی نوشته:

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم==>هر چه کردم همه از دولت “رندان” کردم
با توجه به بیت اول حافظ خودش رو پیرو مذهب رندان میدونه و نه قرآن

nazanin نوشته:

از ملیحه عزیزم برای لطفشون و پرداخت لغات سپاسدارم !

برادر گرامی، وادی طلب و چشمه آب حیات و کیمیای سعادت، یکیست! چه تورات و چه انجیل و چه قرآن، همه توشه راهه و بهانه ست، مقصود یکیست و هر کس بر این علم شکوفا گشت مذهب رندان را برگزیده است! لطفا برای سخنسرای عشق، احترام در خور شأن قائل باشید و حکم به تفسیر تفکرات فردی نفرمایید!

هادی عدلو نوشته:

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج “مراد”

علی نوشته:

خود حافظ ( علیه رحمه ) فرموده اند :
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
اصلا نیاز به تفسیر نداره کاملا مشخصه. اصلا نام حافظ بخاطر حافظ قرآن بودن ایشان بوده و بارها و بارها در غزلیات مختلف به قرآن اشاره نموده اند.
این چه جمله ایه که دوستمون گفته : ” همه از دولت رندان کردم”!
اگر منابع ادبی و عرفانی رو مطالعه کنید می بینید که منظور از رندان همان افراد متقی و پرهیزکار هستش.
پایه عرفان حافظ عرفان اسلامی است نه عرفانهای دروغین من درآوردی( که نعوذباالله در اونها خبری از خدا نیست)

رضا 65 نوشته:

منظور ز رندی گروبودن وجود در زندان من است که مذهب خود هذب من است و هذب تصویر حال قران کشیدن من به تصویر است زیرا که من جز تصویر نشناسد.

فرهاد نوشته:

همانگونه که هادی در بالا اشاره کرده است، احتمالن در بیت بکی ماده به آخر “دولت رندان” صحیح باشد. زیرا در بیت اول میگوید پیروی مذهب رندان کرده است و همینطور پیشتر هم عبارت دولت رندان را بکار برده است:
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh343/

آزاداندیش نوشته:

دیگه از دست آدم های تنگ نظر و خشک مغزی مثل هادی و فرهاد نمیدونم به کی شکایت کنم.

بهنام نوشته:

دوستانی که می فرمایند رندان ، درست است نه قرآن ،
یه کم به خودشون زحمت بدهند قواعد غزلسرایی رو نگاه کنند
تکرار قافیه در غزلسرایی حرام است
چنین فعل زشت ادبی از استاد غزل قبیح تر است وبعید
،حالا برید بیت اول رو بخونید ، سالها پیروی مذهب رندان کردم،
هیچ دلیلی نداره ، حافظ که حافظه قرآنه و در دیوانش متعدد از قرآن یاد کرده ، این جا حرفی از قرآن نزده باشه
به قرآنی که اندر سینه داری!
دوم این که رند و عاشق نزد حافظ جفاکش از معشوق ، آدم جفا دیده که دولت وجبروت نداره! بنده است ، نقطه ی تسلیم پرگاره.

شمس الحق نوشته:

سلام بر همگان !
حقیر بارها عرض کرده است که حافظ دان و حافظ شناس نیست ، اما خود نمیداند که چرا باز بدون اراده به این سوی جلب میشود ! راستش را بخواهید من هم همیشه و همه جا این بیت را به آن صورت که دولت قران ذکر شده شنیده و خوانده ام ، اما آنچه دوستان در بالا فرموده اند مرا بر آن داشت تا جستجویی بکنم و مشاهده کردم که حافظ تنها در غزلیاتش متجاوز از ۳۰ مرتبه کلمه رندان را بکار برده است و چندین بار ترکیب “دولت رندان” را ، که مشهور ترینش همانست که در بالا جناب فرهاد خان فرموده اند :
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز / پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم
حال کلمه رند که از شمار بیرون است ، اما آنچه که از کلمه رندان موجود است مشهور ترینشان اینهاست :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
پیش رندان رقم سود و زیان اینهمه نیست
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
—-
اما همانگونه که عرض کردم بیش از ۳۰ مورد است ، لیکن دوست محترممان هم صحیح میفرمایند که تکرار قافیه اشکال دارد ، بنظر حقیر از حافظ شناسان خواهش کنیم که تکلیف را روشن کنند و بفرمایند که آیا نسخه ای مشاهده کرده اند که بجای دولت قران ، دولت رندان درج شده باشد یا خیر ؟!

حافظ پرست نوشته:

جای بیت نهم و دهم باید با هم عوض شود ..زیرا حافظ اسم خود را همیشه در بیت آخر میاورد

روفیا نوشته:

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
بسیاری از ما می پنداریم نباید حرص بورزیم چون این رفتار نکوهیده است . یا بعبارتی غیر اخلاقی !
حافظ گرانمایه آنرا نابخردانه می داند .
روزی در میهمانی ای بحث از چگونگی پیدایش اخلاق بود .
دوستی با تحکم اصرار میورزید که اخلاق از ادیان وارد زندگی بشر شده است . بنده بر این باور بودم اخلاق از تبعات عقلانیت است . از روزی که بشر شروع به زندگی دونفره و سه نفره و تشکیل جامعه کرد بدون تردید دریافت که اگر پاره ای رفتارها را از خود نشان دهد پاره ای پیامد ها در انتظارش خواهد بود . بنابراین خرد ایجاب میکرد رفتار هایی که پیامد هایی به دنبال داشت که بقای او را به مخاطره می افکند از خود نشان ندهد . این نه اخلاق بود نه ضرورتی داشت که از سوی عالمان دین آموزانده شود !
بعد ها این دانش بررسی تبعات رفتار انسان ها اخلاق نام گرفت . شاید بهتر بود این واژه هرگز پیدایی نمی یافت و آن دانش همان عقل بالغ نام میگرفت . تا در مردمان این پندار پیش نیاید که اخلاق عبارتست از یک سری اصول دشوار که هر چند زحمت فراوان در پی دارد ولی چاره ای نیست و آنها را به کار میبندیم تا رضایت خاطر دیگران را فراهم آوریم !
میخواهم بگویم علم و اخلاق و هنر سه وادی مستقل از یکدیگر نیستند و همواره هر آنچه پسندیده است از دید یک اندیشمند درست و از نگاه یک هنرمند زیبا هم هست .
و هر ناپسندی بی شک نادرست و نازیبا هم هست . اگر خوب بیندیشیم .

روفیا نوشته:

این موضوع حقیقتا ذهن انسان ها را به خود مشغول کرده است.
انسانها حقیقتا خیال میکنند چرا باید خوب بود ؟ چرا باید مثبت اندیشید ؟ چرا باید پاکیزه سخن گفت و چرا باید خوشرفتار بود ؟
چرا باید من این همه انرژی مصرف کنم تا دیگران راضی شوند ؟
کمتر کسی به این باور رسیده که سرانجام منافع همه این خوبی ها به خودش خواهد رسید !
در آن نقطه ای که علم و هنر و اخلاق با یکدیگر تلاقی پیدا میکنند ، منافع من و دیگران هم با یکدیگر همسو میشوند و آزارهایی که از سوی من همسایه ام را تهدید میکند مرا هم بی نصیب نخواهد گذاشت .
جهانی تهی از عدالت ، جهانی که در آن هر چیزی در جای خود قرار ندارد جهان ناامنی خواهد بود . فاجعه برج های دوقلو و پیدایش خوانش های افراطی و وحشیانه از دین از پیامدهای چنین بی عدالتی هاست .

دکتر ترابی نوشته:

زحمت افزا میشوم،
من نیز چون حضرت شمس نه حافظ شناس که تنها حافظ دوستم و از آنجا که رند هم نیستم از صبح خیزی و سلامت طلبی بی خبر،
اما اینقدر میدانم که گر رندا ن سحر خیز و عافیت جویند مصرع بعدی رندان ، ورنه قرآن است

یغما نوشته:

مراحل سلوک :
۱-شریعت ۲-طریقت ۳-حقیقت
قران انجیل تورات در مرحله ۱ هستند
حافظ مولانا در مرحله ۳
دعوی قران و رندان یعنی هنوز در خودی در ابتدای مرحله ۱ مانده ای
عارف واصل از خود رسته و به حق پیوسته در مرحله ۳ است
قران چون نردبانی است برای رسیدن بر بامهای آسمان . در آسمان سخن از نردبان نیست چون همه اوست

مولانا می فرماید :
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح
شد طلب کاری علم اکنون قبیح
چون شدی بر بامهای آسمان
سرد باشد جست وجوی نردبان
جز برای یاری و تعلیم غیر
سرد باشد راه خیر از بعد خیر
آینهٔ روشن که شد صاف و ملی
جهل باشد بر نهادن صیقلی
پیش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه و رسول

محدث نوشته:

نه به سبب اشارات و تصریحاتی که دارد؛ مثل پیرانه سر و صبر و سال ها و…؛ که اسلوب و محتوای غزل نشان از این دارد که از اخرین سروده های زندگی حافظ و در دوران نزدیک به بلوغ عرفانی دنیوی وی است. روفیای حکیم! اخلاق نه از دین است نه از عقل، از دین عقل محور است. دعوای ما با اشعری ها و نسبی گراها و خیلی های دیگر سر همین منشأ اخلاق و نیکی و بدی امور است…

منم نوشته:

سلام تا جایی که من میدونم حافظ به دلیل محدودیت هایی که در غزل سرایی به دلیل حاکم زمانش داشته خیلی جاها رندان افراد پارسا و شیخ و…حاکم زمانه و افراد بد به شمار میرفتن.مثلا:خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند/ساقی بده بشارت «رندان »پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود/ای«شیخ پاکدامن»معذور دار مارا

روفیا نوشته:

مستوری که بیشتر در برابر مستی می آید دقیقا یعنی چه؟
آیا ریاکاریست در برابر…؟؟

علی نوشته:

سلام تکرار قافیه در غزل نه تنها حرام نیست بلکه آرایه ای به نام رد القافیه داریم که نوعی تکرار قافیه است . تکرار یک قافیه در حافظ و سعدی بسیار شایع است و مقالاتی دراین باره نگاشته اند . ایراد جناب شمس الحق وارد است رند که قران نمی خواند

بابک نوشته:

روفیاى عزیز،
مستورى: پوشیدگى، در نهان بودن، در خفا بودن…
مستى: همان “مستى و راستى” که شنیده ایم، عیان، بى پرده، آشکار، صاف و راست بودن…

شمس الحق نوشته:

علی آقا سپاس که مرا می خوانید ، اما حقیز کی و کجا چنین عرضی کرده ام که رند قران نمی خواند ؟!!!!

مجید نوشته:

توضیحی برای درک زیبایی بیت سوم:
گنج را در ویرانه میجستند و باور اینگونه بود که جایی که خورشید سایه می اندازد جای گنج است

مصطفا نوشته:

بسیار سپاس از شما آقا مجید که به جای دعواهای بی ارزش و پرتعداد بالا یه چیز بسیار باارزش و لذتبخش رو فرمودید. بدونید مدتهاست این کلام نغز حافظ به خاطر گوشزد شما تو ذهنم حک شده.
راستی این رو آقای شجریان تو یه اجرای خصوصی با نی آقای موسوی خیلی تاثیرگذار می خونه. این بیت رو هم دوبار تکرار می کنه که داستان با دست خود تیشه به ریشه دل زدن و ره نبردن رو می شه توش حس کرد. به ویژه اینکه اونجا ایشون می گن “گنج مراد” که به نظرم تاثیر این داستان رو بیشتر می کنه.

نادر نوشته:

روفیای عزیز
حافظ در غزلی دیگر به مفهوم این دو کلمه از دیدگاه خاص خویش اشاره می کند که می تواند گویاترین توضیح باشد، به شرط داشتن درک مشترک با او:
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند ..

فرهاد نوشته:

جناب آزاد اندیش

یکی‌ از ملزومات آزاد اندیشی‌ این است که حق آزاد اندیشی‌ را برای دیگران هم قائل باشید. نظری دادم در تایید دیگری، آن‌ هم به احتمال، و برای آن‌ دلیل و شاهدی هم آوردم. ولی‌ شما بی‌ هیچ احتمالی‌ و بی هیچ دلیلی‌ اینجانب و آن دیگری را تنگ نظر و خشک مغز خواندید! چرا؟ چون نظر ما با نظر شما متفاوت است ما خشک مغز هستیم؟ این است آزاد اندیشی‌ شما؟

علی نوشته:

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

بچه ها میشه اینو برام ترجمه کنید؟!

رضا اعرابی نوشته:

سلام و درود بر همه دوستان فرهیخته و اهل ادب
در پاسخ به پرسش علی جان:
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

آنچه از دیدگاه اهل سلوک ناپسند است ، گرفتاری به مسایل روزمره حیات حیوانی است. باید عرف و عادت را شکسته ، از اعمال و احوال ناسازگار با اصول روزمرگی برای رسیدن به مقصود بهره گرفت. بنابراین معنای بیت این است:
کام و توفیق خود را در کارهایی جستجو کن که بر خلاف جریان عادی و روز مرگی هستند ،چنانکه من جمعیت و آرامش خاطر خود را از زلف پریشان یار بدست آوردم.
برگرفته از کتاب آب طربناک اثر دکتر سید یحیی یثربی

رضارضایی نوشته:

سالـهـا پـیـروی ِ مـذهـب رنـدان کــردم
تا بـه فتوای ِ خِرد حِرص بـه زندان کردم
“رنـد” به معنی لااُبالی، بی قید وبند است. امّا حافظ “رند” رااز پایه واساس فروریخته ودست به بازسازی وبِه سازی زده ومعناهای متفاوتی به آن بخشیده است. رند درفرهنگِ حافظ ، انسانی پاک نهادِ پاک پنداراست گرچه ممکن است رند، به ظاهرفردی بی قید وبند و شرابخواربوده باشد، امّاهرچه که باشد، نهاد وباطنِ پاکیزه ای دارد.خدارا همانندِ یک دوست صمیمی ِخود می داند، ازاو نمی ترسد بلکه به اوپناه می برد، به او ازصمیم ِ دل وجان عشق می وَرزد وبا او دردِ دل می کند.
برای رند، خداوند یک معشوق نیست،بلکه دوست است. دوست غیر از معشوق است به معشوق نمی‌توان گله کرد، اما به دوست می‌توان گله و شکایت نیز کرد.
رندِ حافظانه، انسانی است که نسبت به زیبایی‌ها و نیز نسبت به زشتی‌ها حسّاس است. از زیبایی‌ها لذّت می‌برد و از زشتی‌ها دلش به درد می آید.
رند به همان‌گونه که نسبت به خوبی‌ها شکرگزار و قدردان است، نسبت به بدی‌ها نیز شِکوه و شکایت دارد و همه اینها را صادقانه با دوست (خداوند) بازگو می‌کند. در جایگاه دوستی، صحبت کردن با دوست، ازنظرگاهِ “رند” آداب خاصی ندارد ترتیبی ندارد وفضای صمیمانه تری بین دو دوست حاکم است. شِکوه کردن بی‌ادبی نیست. حتی برعکس، شرطِ دوستی است.! اگر درد را با دوست نگوئیم، با که بگوییم؟ گفتن گلایه از دوست به دیگری خلاف ِ قواعد اخلاق دوستی است. گلایه از دوست را باید با خود دوست گفت.
رازی که برِ غیرنگوییم ونگفتیم بادوست بگوئیم که اومَحرم ِ رازست.
“فـتـوا”: درفرهنگِ حافظ، همانطور که معنایِ رند دچار تغییراتِ بنیادی شده، معنی ِفتوا نیز دستخوش ِ دگرگونی شده است. حافظ کلمات وواژه ها را همانندِ خمیر اسباب بازی، به هم می ریزد و به آنهاشکل ِ دلخواهِ خود را می دهد. “فتوا” واژه ی اختصاصی ِ شریعت ، وبه معنیِ احکام و نظراتِ فقها پیرامون ِ مسایل شرعیست. امّاحافظ این واژه راعمومی کرده واز حصار شریعت خارج ساخته است. حافظ فتوا رابه گونه ای کنایه دار وبعضی اوقات طنزآمیزبکارمی گیرد، تا حداقل یک طعنه ای نیز به فُقهاوزاهدانِ متعصّبِ ویک سویه نگر ،مثل :فُقهای وهابیّ وسَلَفی هاوداعشی ها که خودرا حقّ مُطلق وبقیّه را باطل می پندارندزده باشد!.
خِـرد : اندیشه ،عقل
“حِرص”: طمع وآز
“به زندان کردم” : مَهار کردم ،کنترل کردم. دربـنـدکردم .
معنی بییت: پس ازآنکه آن همه به این دَر وآن دَر زدم، تحقیق وتفحّص کرده و طریق عشق ورندی اختیار نمودم) ازآن به بعد که راهِ درست راپیدا نمودم،سالها طریق ِ رندی(آزاداندیشی) پیش گرفته وازاین مذهب ومَسلک پـیـروی کـردم تـا اینکه توانستم به حکم عقل و اندیشه ،حرص و طمع وآز را به بند کشیده وبه رهایی برسم
من به سرمنزل عـنـقـا نه به خود بُردم راه
قطع ایـن مـرحـلـه با مـرغ سـُلـیـمـان کــردم
“عـنـقـا” درادبیّات مامرغی افسانه‌ای که مظهرِ عُزلت و نایابی است.
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
عنقا همان سیمرغ است و کنایه از هر چیز کمیاب و دست نیافتنیست.
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کان جا همیشه باد به دست است دام را
در اینجا منظور از”سرمنزل ِعنقا” همان خلاص شدن ازطمع وآز ورسیدن به رهاییست.
“قطع کردن”به معنی پـیـمـودن و طی کردن است.
“مرغ سلیمان” همان “هـُدهـُد” است و منظور حافظ ازهدهد،مـرشـد و راهنمای آگاه و ره‌دان یا همان پیرمُغانست.
این بیت اشاره ای به داستان جمع شدن پـرندگان و راهنماییِ “هُدهُد”در “منطق الطیر” دارد.”هدهد” که راه بلدی دل آگاه وتیزفهم بـود، رهبری مُرغان ِ حقیقت جو را تا رسیدن به “سیمرغ” به عهده گرفت. اما در هر مرحله‌ای بسیاری از پرندگان به بهانه ها و دلایل مختلف از ادامه‌ی راه منصرف شدند و نتوانستند مشکلات و سختی های راه را تحمّل کنند و تنها سی پرنده به نهایت رسیدند… ـ
معنی بیت : من به تنهایی به توفیق نرسیدم من با کمک مُرشد وراهنمایِ راه حق(پیرمغان) به رهایی دست پیدا کردم وبه مرحله‌ی بالایی از عرفان رسیدم. من ازعارف کامل وراهنمای ِ راه مَددجُستم، پیروی واطاعت کردم تابه شناخت ومعرفت نایل گردیدم.
قطع این مرحله بی همرهیِ خضر مکن
ظلمات است بترس ازخطر گمراهی
سـایـه‌ای بـر دل ریـشم فـکـن ای گـنـج روان
که من ایـن خانه به سـودای تـو ویـران کـردم
منظور از “سایه” سایه‌ی لطف و عنایت است . “سایه بر کسی افکندن” کنایه از زیر چترِحمایت و عنایت خود گرفتن ِ است .کمک یاری کردن .
“دل ریش” : دل زخمی ازجور وجَفا ، دل ِ سوخته ، سوخته با آتش ِ هجران
“گنج روان”: استعاره از معشوق و جانان است و تلمیحی هم به داستان قارون و گنج اوست. ‌گویند در زیر زمین در حرکت بوده است .
“خانه” همان دل وجان و وجودِ عاشق است و “سـودا” یعنی عشق.
دراین بیت به این نکته که : “خدا در دل های شکسته جای دارد” اشاره دارد
معنی بیت :
ای معشوق، عنایت و محبّت کن بر دلِ سوخته وآزرده ازفراقِ من،که به عشق تـو این دل وجان را ویران کرده‌ام. به این احتمال که تو دلهای شکسته را دوست داری من هم دل خودراشکسته وبنای جان را ویرانه کرده ام تا گوشه ی چشمی به من داشته باشی.
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی ِ لطفِ توام نشانی داد
تـوبـه کردم که نـبـوسم لب ساقیّ و کـنـون
می‌گـزم لـب که چرا گـوش بـه نـادان کــردم
گفتیم که حافظ زیاد به این دَر وآن دَر زد تا راه ِ درست راپیداکند. شاعر به یادِ روزی افتاده که چند روزی به توصیه وسفارش ِ دوستانی که عشق را ،می خواری و رندی را نَهی می کردند توبه کرده بوده است. حال که توبه شکسته ودوباره به میخانه رفته وعشق ورزی را ازسر گرفته،دریافته که آن چند روز را بیهوده ازدست داده است.افسوس ودریغ می خورد که چرا من اغفال شدم وبه حرف این نادانان گوش کردم. کاش ازمِی خوردن توبه نمی کردم. ازاین به بعد هرگز به سخنان ِ این جاهلان گوش نخواهم کرد.
“لب گزیدن” کنایه از افسوس خوردن ، پشیمانی و نـدامت است.
، “نادان” در اینجا کسی است که از عشق و معرفت چیزی نمی‌داند .
معنی بیت :
عجب اشتباهی کردم به سفارش آنان که اهل عشق نیستند چند روزی از بوسیدن لب ساقی( مِی خواری) تـوبه کردم وخود را ازعیش وعشرت محروم ساختم. اکنون پشیمانم و افسوس می‌خورم که چرا به حرف آنان گوش کردم. (البته همان موقع که توبه می کردم می دانستم که دارم خطا می کنم ولی نمی دانم چرا این اشتباه را مرتکب شدم!
من همان ساعت که ازمِی خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ اَر دهد باری پشیمانی بُوَد.
در “خلاف آمـدِ عادت” بـطـلـب کام که مـن
کسب جمعیّت از آن زلف پـریـشـان کـردم
این بیت را می توان شاه کلیدِ موفقیّت خواند. توصیه می کنم این بیت را اَزبر کرده ومَلکه ی ذهن خودسازید.این بیت آنقدر غنی،اثربخش ودگرگون کننده ی حال است که درحُکم ِ کیمیاست!
“عادت”: خو گرفتن، معتاد به انجام دادن ِ کاری شدن،رویّه ی معمول.
یکی ازویژگیهای اعجاب انگیزسیستم وجود هرآدمی، عادت کردنست. طرّاحی مغزما بگونه ایست که هرکاری را چه بَد چه خوب، چندبارپشت سرهم دروقتِ معیّن ومنظّم انجام دهیم خیلی زودتر ازآنچه که می پنداریم به انجام دادن ِ آن کار معتاد می شویم وازآن به بعد بی آنکه اراده کنیم،ابتدافکر ِماسپس عضله ها وماهیچه های مرتبط ،به انجام ِآن کار آماده می شوند وکاربصورتِ اتوماتیک(خودکار) انجام می گیرد. چون رفتار ما از گذرگاه سلسله اعصاب عبور می کند، باتکرار ِعادت، یک احساس ِ خوشآیندِ کاذب ورضایتِ خاطر سطحی تولید می گردد وما دوباره ودوباره به تکرار آن ترغیب می شویم.
سیگاری ها ومعتادین موادِّ مخدّر دقیقاً ازاین موضع ضربه می خورند.
آدمی هرکاری را طبق ِ عادت ورویّه ی معمول انجام دهد،یک آرامش نسبی وغالباً کاذب وفریبنده راتجربه می کند وبه همان میزان راضی می گردد.
امّا کسانی که ازهوش وخرد بالایی برخوردارند،به این آرامش ِ کاذب دل خوش نمی کنند وهرروز عاداتشان را دستخوش ِتغییر قرارمی دهند ودرچرخه یِ رفتارهای بیهوده ای مثلِ سیگارکشیدن وغیره به دام نمی افتند.آنها کسانی هستند که طرز لباس پوشیدن، راه رفتن، حرف زدن، غذاخوردن، هر روز ازمسیری دیگر به محل کار رفتن وووووووهمه را هر روز هرهفته وماه، دگرگون کرده وبه هیچ کاری خود را معتاد نمی کنند.زیرا آنها طعم ِشیرین وهیجانِ تغییر ودگرگونی راچشیده وهرگز فریبِ لذتِ کاذبِ عادت رانمی خورند.

حافظ به مَددِ نبوغ استثنایی ِ خویش، کشفِ بزرگی کرده وآن را به رایگان به جویندگان ِ حقیقت اهدانموده است.
معنی بیت:
وقتی کارها مطابق ِ عادت پیش نمی رود وآن احساسِ کاذبِ آرامش نصیبتان نمی شود،به جایِ عصبانی شدن،اندکی تامّل کن ،بیاندیش ،وازاین فرصتِ ارزشمندِ(درخلاف آمدِ عادت) که پیش ِ روی تو حاصل شده ، بهره بجوی! دست به تغییربزن، زاویه ی نگاهت راعوض کن و…..
“جمعیّت” یک معنایش مجموع افراد یک جامعه ، شهر یا کشور است ، امّا معنای دیگرش می‌شود : خاطر جمع ، آسوده خاطر ، و این برخلافِ پریشانیست.
حافظ وقتی این نکته یِ مهمّ راکشف کرد که پریشانی ِ زلفِ معشوق به اواحساسِ آرامش ِ خاطر حقیقی بخشید. اوبسیارهوشمندانه به این موضوع نگاه کرد.وقتی پریشانی ِ زلفِ معشوق، سببِ آرامش خاطرعاشق می شود پس سایر ِ رخدادهای به ظاهر دردآور ومشکل آفرین نیز می توانند نتایج متضاد خلق کنند. بسیاری با استفاده ازهمین روش، نتایج بسیارمثبت وسودبخش می گیرند.مثلاً تصمیم می گیرند وقتی مشکلی پیش می آید به جای اندوه وگریه وزاری ،بخندند! بااین روش همیشه درحال خندیدن هستند چراکه امروزه آنچه بیشتر ورایگان دردسترسِ همگان هست مشکلات است.
در این بیت تناقض و پارادوکس به زیباییِ بیت راصدچندان کرده است.
نـقش مستـوری و مستی نه به دست من و تـوست
آنـچـه سـلـطـان ازل گـفـت بـکـن ، آن کــردم
پیشترگفته شد که بخش هایی اززندگی مثل: آمدن به این دنیا،دختریاپسربودن،انتخاب پدر ومادر وبرادر وخواهر و….،انتخاب قیافه و خُلق وخو، درچه مکان جغرافیایی وکدام کشوربه دنیا بیائیم، چه اسمی وحتُا چه دین ومذهبی درشناسنامه ی ما درج وثبت گردد، ازاختیار ما بیرون است وتحمیلی وجبریست. اگرچه بعداً می توانیم تغییراتی دربخشی ازآنها انجام دهیم امّا روشن است که بخش زیادی به ما تحمیل شده وقابل ِ تغییرنیستند.ما ناچار به پذیرش آنها هستیم.

دراین بیت به همان بخشی که به ماتحمیل شده اشاره دارد و “جبری” بـودنِ بخشی از سرنوشت را یادآوری می‌کند.
“مستوری” یعنی پوشیده بودن،پنهان بودن،پاکدامنی و بر خلاف مستی است.
“نقش” همان شخصیّت و یا رفتار و کردار ماست.دنیا ازیک زاوایه به مانندِ صحنه ی تئاتر است وبه هرکدام ازما نقشی سپرده شده است. زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست،هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
بنابراین ماهمه بازیگرانی هستیم که باید باهمین شرایط ، باهمین پدر و مادروبرادرو….. وهنرمندی کنیم ونقش ِ خودرا ایفا نمائیم.بخشی از طینت ، فطرت و خلقت و سرشتِ ما به خُلق وخوی پدر ومادر ومحیطی که درآن نشو ونما می کنیم مرتبط است وما ناچاربا همان ژن ها وخصوصیّاتی که به ما به ارث رسیده اند،بسازیم وبسوزیم. ولی دربخش های دیگر اختیار وآزادی کامل داریم ومی توانیم دست به تغییر بزنیم. دربیتِ قبل دیدیم که حافظ به ما یاد داد چگونه در”خلاف آمدِ عادت” دست به تغییر زده وکامجویی کنیم. دراین بیت نیز اشاره به این دارد که هرکاری کنی نمی توانی دربخش هایی که تحمیلی وجبریست، دست به تغییرزنی، باید رضامندی را یادبگیری ودرهرنقشی که هستی، هنرنمایی کنی. برای درکِ بهتر نقش مستوری ومستی، یک بار این بیت زیبا را می خوانیم:
درکارِ گلاب وگل حکم ِ اَزلی این بود
کآ ن شاهدِ بازاری(مستی) وین پرده نشین(مستوری) باشد.
معنی بیت : نقش های ما ازسوی کارگردان ِ هستی، تعیین شده واختیاری نیست.ناگزیریم باهمین جنسیّت وقیافه وپدر ومادرو…..نقش خود را ایفا کنیم. فقط بایدسعی کنیم که باهنرنمایی نقش ِ خود راخوب بازی کنیم، نِق زدن ومشکلات را به گردنِ دیگران وشرایط انداختن، شانه خالی کردنست. به یک نفر پدرو مادر خوب وفهمیده وثروتمند داده شده وبه یکی دیگرپدر ومادر جاهل ونادان وفقیر! چه می شود کرد؟
جام مِی وخون ِ دل هریک به کسی دادند
درایره ی قسمت اوضاع چنین باشد.! تنها کاری که می شود انجام داد باهمین شرایط ،نقش خودرا خوب ایفا کنیم،آنچه که تغییر پذیراست تغییردهیم وآنچه که تغییرناپذیراست بپذیریم.
آنچه آفریدگار هستی در نهادِ من قرار داده همانم ،و هر چه او فرموده من انجام می‌دهم.
دارم ازلـطـف ازل جـنـّت فـردوس طـمــع
گـر چه دربـانی مـیـخـانـه فـراوان کــردم
طمع داشتن”:انتظار و تـوقـّع داشتن است.
معنی بیت : من خداوند را لطیف تر ومهربانتر ازآنچه که دیگران تصوّردارند می شناسم. بااینکه از دیدگاه ظاهربینان، من سالها در میخانه به میخواری وخدمتگزاری پرداخته ام با این وجود از لطف و عنایتِ خدا مایوس نیستم وانتظار و تـوقـّع بهشت رادارم .
قدم دریغ مدار ازجنازه یِ حافظ
گرچه غرق گناهست می رود به بهشت
ایـن که پـیـرانه سـرم صحبـت یـوسـُف بـنـواخت
اجـر صـبـری‌ست کـه در کـلـبـه‌ی احـزان کــردم
اگر می بینید که من درهنگام پیری همچون یعقوب، به افتخارصحبتِ با یوسف نایل شدم(چشم ِ بصیرت یافتم وحقیقت راپیدا کردم) اتّفاقی نبوده، بلکه پاداش ِ صبر وتحمّلیست که درایّام فراق وهجران کردم. خون دلها خوردم،اشگها ریختم،آه ها ازنهادِ دل برکشیدم تااینکه اَجر وپاداش ِ خودرا گرفتم. یعقوب نیز چنین کرد،اندوه وغم وغصّه های فراوان تحمّل،زبان به شکوه وگلایه بازنکرد، بـُردباری و شکیبایی پیشه کرد تا به یوسف رسید.
صبح خیزیّ وسلامت طـلـبی” چون حـافـــظ
هر چـه کـردم همه از دولـت قــرآن کـردم .
ابتدا در نظر داشتم اشعاری از دیوان حضرت حافظ راپیرامونِ فواید و اهمیّت سحرخیزی، یادآورشوم ولی دیدم آنقدر زیاد است که خود مقاله ای مفصّل می شود.لذا صرفنظر کرده وبه یکی دوبیت اکتفا نمودم تا روشن شود که سحرخیزی چه سودها که ندارد!.
کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحراز باد صبا می بینم
وقتی اصطلاحاتی از قبیل: “نسیم سحری،آه سحری ، نسیم صبحگاهی ، دَم ِ صبح ،باد صبا، صبح خیزی و… را دردیوان خواجه ی شیراز می جوئیم،گویی که در دریایی پُر از گوهر و مُروارید غوطه ورشده ایم.! این شاعرفرزانه، اَندر فوایدِ سحر خیزی واز معجزات آهِ سحری ونسیم صبحگاهی حرفهای زیادی دارد. به حقیقت اشعار حافظ نه تنهاهمه بیت الغزل معرفت هستند،بلکه اثراتِ درمانی نیزدارند وبه عبارتی “طبّی”هستند. انسان اگر به دستورات وسفارشاتِ این اندیشمندِ فیلسوفِ شاعر وارسته،پایبند بوده باشد وروزانه آنها رابکار بندد، سعادت،سلامت ورستگاری ِ او تضمین خواهدشد. اشعار هم او که خود درهنگامه یِ وقتِ سحر به رهایی رسیده است:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وَاندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
صبح خیزیّ و سلامت طلبی” سفارش ِ همه ی بزرگان واندیشمندان است. لیکن حافظ شیراز که درهمه ی زمینه ها پیشتاز است دراین زمینه نیز گوی ِ سبقت را از دیگران ربوده وبرقلّه ی ِ سخندانی تکیه زده است.
سحرخیزی پایه یِ زندگی سالم است. بدن انسان طوری طراحی شده است که هماهنگ با طبیعت عمل کند. طبق این طّراحی ما باید زمان طلوع خورشید از خواب برخیزیم و با غروب خورشید بخوابیم. ولی اغلب اینگونه عمل نمی‌کنیم و حتی گاهی اوقات کلّ ِ شب بیداریم و روز‌ها تا ظهر می‌خوابیم. تمام این‌ها عادات بدی هستند که به سلامتی ما ضربه می‌زنند، ما می‌بایست طبق طبیعت خود رفتار کنیم و سحرخیز باشیم.
مطمئناً ایجاد تغییرات اساسی در برنامه ی خواب، آسان نیست و حتی مقداری استرس زاست. بنابراین باید سعی کنیم هر روز مقداری زود‌تر از خواب برخیزیم و این کار را به طور مستمر انجام دهیم تا بصورت عادت درآید، بدین ترتیب می‌توانیم سحرخیز باشیم.
“دولت” در اینجا به معنی بهره‌مند بودن است .
معنی بیت : هرتوفیقی که بدست آوردم سلامتی ،سعادت وسربلندی که نصیبم شدو شناخت ومعرفتی که حاصل نمودم، مانند حافظ، همه راازمطالعه،تحقیق وتفحّص در قرآن به دست آوردم.
حافظ درجوانی حافظ قرآن بود. امّا نه فقط حافظی که قرآن را ازحفظ بخواند.اودرمعانی ِ آیاتِ قرآن، عمیقا تدّبر وتفکّر می کرد وباصاحب نظران به مباحثه ومبادله ی ِ افکار می پرداخت وتا زمانی که کاملاً قانع نشده بود،دست ازتحقیق وتفحّص برنمی داشت. هربار درپیرامون ِ آیاتی از قرآن که با اندیشمندان به مباحثه می نشست،راههای جدیدی پیش رویش گشوده می شد واز زاویه ای دیگر به نَمای حقیقت می نگریست. از هیچکس اِبائی نداشت ونظراتِ خودرا با شجاعت اعلام می کرد. تهدید وتکفیر وتبعید می شد امّا دست بردار نبود! آتش اشتیاقِ رسیدن به حقیقت، همیشه در دل او روشن بود وسرانجام مُزدِتلاش وپاداش ِ به این دَر وآن دَر زدن ِ خویش راگرفت وبه آگاهی وبصیرت نایل گردید. او ازنتیجه ی همین تحقیقات وکاوشگریهای بی وقفه بود که اساس ِ مکتب ِ عارفانه ی رندی رابَنا نهاد وخود را تا اَبد زنده ی جاویدساخت.
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
گـر به دیـوان غـزل صـدر نشیـنـم چه عـجـب
سـالــا بـنـدگی صاحـب دیـوان کــردم
“صدر نشینی” : مقام والایی داشتن. براوج قلّه ی غزل باغرور نشستن.
امّا”صاحب دیوان” کیست ؟
ازآنجا که “صاحب دیوان” یک واژه ی کلّی هست، هریک ازشارحان نظرات متفاوتی ارایه نموده اند.
بعضی براین باورند که منظور حافظ،شاعران پیش از خودش است می‌گوید دیوان شاعران پیش از خودم را بنده‌وار خوانده و تحقیق کرده‌ام.
بعضی دیگرنیز بدون استناد به سند قابل قبول گفته اند:
منظورش “جلال الدین تـورانشاه” وزیر ادب پـرور و شعر دوست شاه شجاع است.
امّا به نظربنده،منظورحافظ از واژه ی صاحبِ دیوان “عشق ” است. چراکه اورسول عشق وگل ونور ومحبّت است.اوبیشترازهرشاعری به عشق پرداخته وخودنیزچنانکه ازاوسراغ داریم عاشقی راستین، صادق وتمام عیار بوده است.سراسر دیوانش ازعشق سخن گفته وآن راستوده است.بنابراین دیوانی که همه ی غزلیّات وقصایدِ آن درارتباط باعشق است،بی تردید صاحبِ دیوان نیز عشق خواهدبود. (عشق خداست وخداعشق است)
معنی لغوی دیوان:
۱- مجموعه‌ی شعر یک شاعر است ۲- در قدیم به “اداره” دیوان می‌گفتند و “صاحب دیوان” یعنی : اداره کننده‌ی امور مالی ، یعنی : وزیــر .
امّا می دانیم که حافظ چقدر زیرک است یعنی بگونه ای سخن را پیش می‌برد که هم منظور اصلی خود را بیان کرده باشد و هم در ظاهرنیزدوستی را مدح گفته باشد.
معنی بیت :
اگـرمی بینی که در میان غزلسرایان سرآمد هستم، تعجّبی ندارد ، زیرا که من سال ها خدمتگزارعشق بوده وخالصانه به معشوق اَزلی عشق ورزی کرده ام ونهایتاً پاداش خودراگرفته وبرصدر غزلسرایی تکیه زده ام.
دل نشان شدسخنم تا توقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد

احتمال دارد که حافظ وزیر فاضل و ادیب و شعر دوست شاه شجاع، جلال الدین تـورانشاه را نیز مدِّ نظرداشته باشد.چراکه با اونیز رابطه ی گرم وصمیمانه ای داشته ومَنصبِ اوکه وزارت مالی راعهده داربوده می تواند”صاحب دیوان” بوده باشد.لیکن منظور اصلی حافظ از”صاحب دیوان” همان “عشق” است و وزیریادشده نیز منظورفرعی می باشد. حافظ هرگاه واژه هایِ فراشمولی مثل: دوست، پادشاهِ حُسن، یار، معشوق، محبوب ویاهمین صاحبِ دیوان، و…..(چه درغزلهایِ عارفانه،چه درغزلهای عاشقانه وحتَا درغزلهایی که به قصدِ مدح ِ کسی می سراید)بکارمی گیرد، قطع ِ یقین منظورِ اصلی ِاوخدا، عشق ومعشوق اَزلیست وشخص ِ مَمدوح منظور فرعی می باشد.
ماجرای من ومعشوق ِ مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

روفیا نوشته:

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
بر خلاف آن چه که در میان مردم جای افتاده است :
ترک عادت موجب مرض است!
در نیم بیت اول حافظ می گوید شکافتن عادت زمینه کامیابی را فراهم می کند.
درست هم به نظر می رسد، رفتارهایی که از روی عادت انجام می دهیم نیازی به تفکر ندارد، گویا سطوح بالای مغز و ذهن درگیر نمی شوند، سالها پیش در یکی از کتاب های دیل کارنگی خوانده بودم مادری که پسرش را در جنگ ویتنام از دست داده بود رو به سوی پریشانی و نابودی می رفت که با کاوش در ذهن خود دریافت اشتغال به فعالیت های روزمره که سالها آنها را به صورت خودکار و بدون اندیشه تکرار کرده بود هیچ کمکی به رهایی او از اندیشه های ناخوشایند و آزار دهنده نمی کرد. تا اینکه تصمیم گرفت در فروشگاهی مشغول به کار شود که هر روز و هر ساعت ذهن او را به طور فعالآنه ای درگیر می کند. از این طریق توانست بر رنج درونی خود فایق آید. اکنون می دانیم تکرار یک رفتار یا حرکت بیش از تعداد معینی به صورت engram در مغز ثبت می شود به گونه ای که ذهن آدمی می تواند در جاهای بسیار دور پرواز کند در عین حال آن رفتار یاحرکت را به صورت کامل و بی عیبی بروز دهد. نمونه ساده آن رقص است، یک رقصنده پس از تکرار بیش از حد یک رقص در ذهن خود دایما در حال طراحی و پیش بینی حرکت بعدی نیست، بلکه حرکت ها و اداها و اطوار خودشان با تمامی جزییات می آیند و با هم ترکیب می شوند.
شاید در مقالات پیرامون سلامت خوانده باشید که توصیه می شود برای پرهیز از تحلیل و زوال مغز مسیر رسیدن به محل کار خود چه با رانندگی یا هر طریق دیگری را عوض کنید و حتی اگر شده مسیر دورتر را بگزینید تا مغزتان به کلیشه عادت نکند.
به محیط های نو و متفاوت بروید، خود را درگیر چالش های جدید کنید و به استقبال استرس های نه چندان خطرناک بروید، هر روز یک صبحانه تکراری را میل نکنید و همیشه از یک جا خرید نکنید، تنها کتاب های یک نویسنده یا یک ایدیولوژی را نخوانید و تنها به یک زبان سخن نگویید، ذهنتان را به روی چیز های نو بگشایید تا خشک و شکننده و دچار جزم و جمود نشوید.
سالمندی را می شناسم که سالها پس از تکرار روزهایی که همگی قالبی و یک شکل بودند دچار سکته مغزی شد، وقتی به دیدنش رفتم دیدم در فریزر بسته های متحدالشکلی از نان و پنیر و کره و… را به طور متناوب چیده بود. قضیه را پرسیدم. گفت نان و پنیر های برش زده در اندازه های یکسان برای روزهای زوج و آن دیگری ها برای روزهای فرد هستند!
حتی لقمه های یک شکل و هموزن را پیشاپیش آماده کرده بود و من شگفت زده شده بودم که مغز انسان تا چه حد می تواند اسیر کلیشه شود،
رفتار ما هم نسبت به سن خودمان چندان بهتر از آن پیرمرد تنها نیست، وقتی تنها اندیشه های قالب زده و کتاب های محدود و خوراکی های معین و…را پذیرا هستیم و در رویارویی با چیزهای نو ترشرویی می کنیم، چه تفاوت ماهوی با او داریم؟
تنها با گذشت زمان و پیر شدن دایره تجربه هامان کوچک تر خواهد شد تا روزی که همه زندگی مان می شود لقمه های مرتب و منظم که در لیست انتظار چون بچه های مودب ایستاده اند تا ما در کمال بی تفاوتی و عاری از هر گونه خوشی آنها را ببلعیم…

روفیا نوشته:

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
از آن کثرت ظاهری multiplicity بدین وحدت باطنی integrity رسیدم.
مراد از جمعیت کثرت نیست که جمع اجزاء وجود است :
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

نادر.. نوشته:

درود روفیا جان..
“اجزاء” فریب و حجابی بیش نیست..
جز “وحدت ذاتی عشق” چیزی وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت..
رباعی موشّحی که پیشتر تقدیمتان کردم نیز بر همین اصل اشاره دارد..

ناشناس نوشته:

خانم روفیا
دیل کارنگی دست کم هشت سال پیش از شروع جنگ ویتنام مرده است ( ۱۹۵۵)
و آنوقت چطور در باره سرباز جنگ ویتنام نوشته است خدا میداند و بس.

نادر.. نوشته:

جز جمع مباش، تا مگر ذات شوی ..
“سنایی”

روفیا نوشته:

سپاس ناشناس گرامی
به نظر می رسد که حق با شماست، گرچه تا جایی که به یاد دارم نبرد ویتنام نیز در ۱۹۵۵ آغاز شد.
کتاب را سالیان پیش خواندم و شوربختانه حافظه یاری نمی کند، شک ندارم داستان درباره مادر یک سرباز کشته شده در جنگ بود ولی نمی دانم چه جنگ دیگری می توانست باشد، اگر می دانید از سر لطف راهنمایی کنید.

روفیا نوشته:

این برای نادر دوست
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد
عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست

روفیا نوشته:

یکی به حصر رفت یکی رست!

فاطمه نوشته:

با فرض اینکه تکرار قافیه ایراد داشته باشه ما میدونیم که تاکید حافظ بر مسائل ازلى بوده بیشتر نه ادبى…!
ادیبات رو رعایت میکرده ولى اولویتش نبوده
بنده ادعایى ندارم ولى به عنوان کسى که کلاسهاى حافظ شناسى رو شرکت میکنه عرض کردم خدمتت دوستان.
پیروز باشید

روفیا نوشته:

آنکس از دزد بترسد که متاعی دارد
عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
این جمع کردن جمع کردن یا جمع نکردن متاع نیست، جمع کردن خاطر و جمع کردن اجزاء وجود است:
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
این همان اءتلاف اجزای وجود است، integrity!
خدای ناکرده که مپنداشته اید دزد تنها متاع مان را می رباید؟
چه بسیار راهزن که در کمین نشسته اند تا اجزاء متفرق وجودمان احساسمان، بدنمان، ذهنمان را بربایند، ازینروست گاهی در محاوره می گوییم «خودت راجمع و جور کن… »
تو را بر در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

رضا نوشته:

میتوان هر روز از یک مسیر عبور کرد و به متعلقات آن عمیق تر نگاه کرد
به یک چهره نگاه کرد و هر دفعه احساس و روح آن را بیشتر شناخت
با یک واژه صحبت کرد و آن را عمیق تر بیان کرد..
تکرار در صورتی کلیشه است که عمل بی دقت انجام شود..
عوض کردن مسیر رهایی از کلیشه نیست بلکه فقط بیان همان موضوعات کلیشه ای به صورت دیگریست …
شما اگر مسیر را تغییر دهید باز در خیابان هستید و باز با تن و روان خودتان و باز در اتوموبیل خودتان پس هیچ چیز تغییر نکرده فقط شما یک مسکن کوچک مصرف کردن اید
مگر چند مسیر برای رسیدن به مقصد وجود دارد ؟؟؟
شما هر چه قدر تغییر مسیر دهید فقط مسیر های بیشتری را کشف کرده اید ولی مقصد و موضوع یکیست نه؟؟

ما هر روز نفس میکشیم شاید این هم کلیشه باشه و بهتر است مسیر تنفس را تغییر دهیم

خیر
تنفس ، و این تکرار مایه ی حیات است و آن سعدیست که شکر را در آن پیدا میکند ، چون برخی افراد به دنبال کشف اند نه انکار….

مثلا وقتی موضوعی را بدون علم به آن تایید میکند با کسی که آن را بدون علم انکار میکند هیج تفاوتی ندارد
فقط مسیر دوتاست وگر نه مقصد و موضوع و درک از موضوع و نگرش یکیست
و چه بسا آن که انکار میکند در صطح پایین تری از تفکر قرار دارد
چون برای هیچ و پوچ خود را مصرف میکند….

هیچ چیز تمام نمیشود هر شی یا موضوعی مبین پیامی والا تر از نگرش ماست
این یک موضوع فلسفی یا نصیحت نبود فقط یک نظر هست و نه نگرشی قاطع

امیدوارم اگر روزی خداوند خواست و عمیق تر به این موضوع نگاه کردم مرا به خاطر این سطحی نگری ببخشد…

با درود بر او که چیزی جز رحمت برای عالمیان هنگام وصل طلب نکرد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام