گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر این چشمه همان آب روان است که بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

خسرو یاوری نوشته:

سلام :۱
- بیت پنجم مصرع اول می آی صحیح است نه دریاب
۲-بیت ششم مصرع اول نهان می کردی صحیح است نه نهان می داری
۳- بیت آخر مصرع دوم در این درست است نه بر این

امین کیخا نوشته:

زمره به عربی یعنی گروه

امین کیخا نوشته:

سان به معنی صفت بکار رفته است معنی شکل هم میدهد معنی عنوان هم هست مثل تحت عنوان که می شود بسان ،

امین کیخا نوشته:

سان به معنی صفت بکار رفته است معنی شکل هم میدهد معنی عنوان هم هست مثل تحت عنوان که می شود بسان ، معنی نظامی ان هم بصورت سان دیدن است که رژه را نگاه کردن است .

امین افشار نوشته:

درود بر گنجوران ادب پارسی

چه می رود بر ما که به آن چنان خودباوری ای رسیده ایم که خواجه شیراز را آیین نگارش می آموزیم؟

۱- کشته غمزه را زیارت نمی کنند! به او افتخار زیارت و فرصت زنده شدن به این زیارت را می دهند (به زیارت در می یابندش).

۲- نهان می داری: در حال نهان کردن آنی (فعل مضارع) اما نهان می کردی فعل ماضی استمراری است یعنی فعلی که در گذشته و طی مدت زمانی تکرار می شده است؛ با اندکی تامل در مصرع دوم به سادگی می توان زمان جمله کامل (بیت) را دریافت:
همچنان در لب لعل تو عیان «است»… .

۳- حافظا بازنما قصه خونابه «چشم». آب بر چشم (چشمه در مصرع دوم استعاره از همین چشم است) روان است نه در چشم!

برقرار و سرفراز باشید

کمال نوشته:

باسلام
فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال، هرنیت ونذری که کرده ای
بایداداکنی غم رانبایددروجودت انباشته،،،
کنی ،کسی رابرای بازگوکردن حرف دلتان،،
پیداکنید.درکارت به یک نتیجه مطلوب،،،،،،،
رسیده ایدولی توجه نداشته اید،کارهایتان
رابازنگری کنیدونقاط قوت خودراپیداکنید.
شمااهل گریستن به درگاه خداهستید.اما،،
فراموش نکنیدچیزی رابه اصراردرخواست
نکنید،چراکه این حال اهل دل نیست.
پیروزباشید

فرهاد نوشته:

جناب امین کی‌ خا،

سان دیدن به معنی‌ دیدن رژه نیست. اگر سپاهیان به صورت منظم از برابر مقام عالی‌ رتبه که ساکن است عبور کنند به آن‌ “رژه” میگویند، و اگر مقام عالی‌ رتبه از برابر سپاهیان ایستاده عبور کند به آن‌ “سان” میگویند.

علی نوشته:

بیت چهارم “وگرنه “اشتباه است و وزن شعر خراب می شود و به نظر بنده “ورنه “صحیح می باشد

سیدعلی ساقی نوشته:

گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود

حُقّه یِ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود

گوهر : جوهر،سنگِ باارزش و قیمتی ، استعاره از ذاتِ عشق منظور از “مخزنِ اسرار” دل است که محلِ تجلّیِ محبّت است. خزینه یِ رازها وسینه یِ عاشق که صندوقچه یِ اسرارِ است.

حـُقّـه ی مِهر : صندوقچه یِ محبّت ، صندوقچه‌ای که جواهراتِ ارزشمند در آن گذارند. ( استعاره از دل)

مُهر : علامت،نشانه ، کد و رمز

متاعی که درصندقچه یِ سینه وجعبه یِ دلِ من هست ومن درحالِ مراقبت

ومواظبت ازآن هستم همان متاعِ ارزشمندیست (عشق ومحبّت)که خداونددرروزِ ازل به امانت گذاشته است.من چیزی ازآن کم نکرده ام، درحالی که بسیاری ازآدمیان این متاعِ باارزش رادور انداخته ودرصندوقچه یِ دل متاعِ دیگری مانند:جاه

طلبی،دنیادوستی وزروسیم و…..انباشته اند.

این صندوقچه باهمان نشانه ، کد ورمزی که در روزِ اَزل تعیین شده، همانگونه دست نخورده باقی مانده است. من درعهدوپیمانم ثابت قدم بوده وهستم دل به هیچ متاعی جزمحبّت وعشق نبسته ام.

به خط وخالِ گدایان مده خزینه یِ دل

به دستِ شاه وشی ده که محترم دارد

عاشقان زُمره یِ اربابِ امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود

زُمـره : گروه و جمع ، جماعت

ارباب امانت :صاحبان امانت و امانتـداران

“چشمِ گُهربار” ایهامِ زیبایی دارد:۱- چشمِ اشکبار (اشک به گوهر تشبیه شده است). ۲-چشمی که خزینه ی گوهرِ اسراراست(برگشت به بیتِ اول) وخزانه دارِگوهرِعشق ومحبّت.

عاشقان گروهِ امانت‌دارانِ “عشق ومحبّتِ” الهی هستند،خزینه دارانِ گوهرِمهرومعرفتند وبه ناچار وناگزیر چشمانشان از همان ابتدا به سببِ مشکلات ومشقّت هایِ تحمّل سوزِفراق اشکبار است .

درحقیقت بینِ “چشمِ گُهربار” و “دل به عنوانِ خزینه یِ گوهرِ عشق ومحبّت” ارتباطِ ظاهری وپیوندِباطنی برقرار است وآرایه یِ تناسبِ مطلوبی ایجادشده است.

دوستان عیبِ منِ بی دلِ حیران مکنید

گوهری دارم وصاحب نظری می جویم

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بـوی زلف تـو هـمـان مونـس جان‌ست که بـود

حالِ دل مارا از صبا بپرس که او خوب می داندچگونه رایحه‌یِ روحبخشِ زلفِ تو ، شب تا سحر مونسِ جانِ ماست،یعنی شب تاسحرمابیداریم ودرمسیرِبادِ شمال (صبا)حیران وسرگشته روزگارمی گذرانیم وشمیمِ خوشِ زلفِ تورا ازصبا گرفته وباآن سرمست می شویم.

واگر “بو”رابه معنای” آرزو وامید”بگیریم: صبا بهترمی داند که هر شب تا صبح ما در آرزویِ زلف توچقدر درشور وشَعف واشتیاق هستیم ودعامی خوانیم واین” امید وآرزو” وردِ زبان ومونسِ جانِ عاشقِ ماست.

به بویِ زلف ورخت می روندومی آیند

صبابه غالیه سایی وگل به جلوه گری

طالب لعل و گـهـر نـیست ، وگـرنـه خورشـیـد

همـچـنـان در عمل مـعـدن و کان‌ست که بـود

کسی خریدارو خواستارِواقعیِ جواهر وسنگهایِ ارزشمند نیست و گرنه خورشید همچنان در کار ساختنِ وبه عمل آوردنِ جواهرات وسنگهایِ ارزشمند است وهیچگاه این کارخانه ومعدن تعطیل نبوده است.

قدیمیان معتقدبودند: جواهرات وسنگهایِ ارزشمندبر اثرِ تابشِ خورشید به وجودمی آیند.حافظ ضمنِ طرحِ این اعتقاد،باهنرمندی ورندانه ،ظرایف ولطایفِ عاشقی رابه طرزِ حافظانه ای دراین قالب ریخته و هنرنمایی می کند.

اوبازبانِ سحرآمیزِی که دارد،درمیانِ سخنانِ خویش، یک اعتقادِ قدیمی رابامهارتی شگفت انگیز مطرح می کند تافضایِ دلخواه وموجی مناسبی ایجادگردد واوبتواند اندیشه هایِ نابِ خودراسواربراین موج کرده وبه گوشِ مخاطب برساند.کاری دشواروپیچیده که کمتر شاعری تاکنون نتوانسته به این آسانی وسهولت وزیبایی ازعهده یِ انجامِ آن برآید.

“لعل و گـهـر”:استعاره از اشکِ چشم است و”خورشید” استعاره از معشوق .

می‌گوید : اشکِ ما عاشقان که مانند لعل وگوهرارزش داردمتأسفانه دراین زمان ومکان طالب وخریداری ندارد.وگرنه خورشید (معشوق) همچنان،همیشه وبی وقفه متجلّی هست وانوارِجانپرورِ حُسن وزیبایی می افشاندوطنّازی می کندو عاشقان نیز از تأثیرِ عشق و محبّتِ معشوق می گِریند و لَعل وجواهر(اشک) تولیدمی کنند.لیکن ریا و تظاهر همه جارا فراگرفته(اشاره به وضعیّتِ نابسامانِ جامعه یِ عصرِ شاعر) وبازارش آنقدررونق داردکه فرصتی جهتِ جلوه گریِ عشق داده نمی شود.درتوصیفِ چنین اوضاعِ اَسف باریست که درجایِ دیگر به طعنه می فرماید:

اسبِ تازی شده مجروح به زیرِپالان

طوقِ زرّین همه برگردنِ خر می بینم

کـُشـتـه‌ی غـمـزه‌ی خـود را بـه زیــارت در‌یـاب

زانـکه بـیـچـاره هـمان دل‌نـگـران‌سـت کـه بـود

خطاب به دلدار:

اندکی هم به فکرِعاشق ِشیفته ودلداده یِ بیچاره یِ خویش باش وبه اوعنایت ومرحمتی لطف کن،زیرا که این کشته یِ غمزه یِ تو (عاشقی که بامشاهده یِ نازوعشوه یِ توازحال می رودوسرازپا نمی شناسد-شیفته –دل سپرده) همچنان درهمان حالِ طاقت سوزِ شیفتگی ودلدادگی بسر می برد ،مثل همیشه چشم به راه و دل نگرانِ تو ست.تاازبین نرفته لطفی کن ودردش رامداواکن.

درلبِ تشنه یِ مابین ومَدارآب دریغ

برسرِکشته ی ِ خویش آی وزخاکش برگیر

رنـگِ خـون دل مـا را کـه نــهــان مـــــــی‌داری

همـچـنـان در لـب لـعـل تـو عـیـان‌ست که بـود

ای که عاشقانت رامی کشی وبخیالِ خویش آثارِجرم(رنگ خون) راپاک کرده وپنهان می سازی ،امّانمی دانی که رنگِ خونِ قربانیان درلبانِ سرخ رنگ تو مانده وحکایت ازکشته شدنِ آنهابه توسطِ توست. سرخیِ خونِ دل ما بر لبهایِ تو آشکار است.

درنازوغمزه یِ محبوب وطنّازیِ معشوق درادبیات فارسی مبالغه بیش ازحدبکاررفته است.یعنی معشوق آنقدر ناز وعشوه وغمزه می ریزدکه عاشقان تاب ازدست داده وباسپردنِ دل وجان قربانی می گردند.درحقیقت عاملِ اصلیِ کشته شدنِ عاشقان معشوق است.امّاحافظ این نکته را به زبانِ کنایه واستعاره به قدری تلطیف می نمایدکه موجب آزردگیِ خاطرِ معشوق نشود:

اگربه مذهبِ توخونِ عاشق است مباح

صلاحِ ما همه آنست کآن توراست صلاح

زلـف هـنـدوی تـو ، گـفـتـم کـه دگـر ره نــزنـــد

سالـها رفت و بدان سیرت و سان‌ست که بـود

با خود می‌گفتم که دیگرپس ازگذشتِ این همه سال واین همه اظهارِعاشقی ودلدادگی، این زلفِ سیاه و راه زنِ تو ، هوایِ مراخواهدداشت و راهِ دل مرا نخواهد زد ،وبرمن سخت نخواهدگرفت.لیکن سالها به این منوال گذشت و زلف تو همچنان بر همان شیوه‌ و روشِ راهزنی که داشت بازهم دلِ مرا باطرّاری(به روشِ راهزنانِ ماهر) می رُباید ودرکارش هیچ وقفه وتغییری ایجادنمی کند.این رشته سرِدراز دارد ….

زلفِ هندو: زلف سیاه و راهزنِ دلهاوغارتگر ،کافرملحد

کفرزلقش رهِ دین می زدو آن سنگین دل

درپی اش مشعلی ازچهره برافروخته بود

حـافـظا ؛ بـاز نـمـا قـصّـه‌ی خـونـابـه‌ی چشم

که بر ایـن چشمه همان آب روان‌ست که بـود

ای حافظ، داستانِ خونین چشمت را بازگوکن ونشان بده که چگونه سالیانیست که ازاین چشمه (دیدگان) خونآبه‌ (اشکِ خونین)همچنان مثلِ روزِاوّلِ عاشقی جاری است وقطع نمی گردد.به این امیدکه معشوق به رحم آیدوالتفات ومرحمتی نماید.

می گِریم ومُرادم ازاین چشمِ اشکبار

تخمِ محبّت است که بردل بکارمت

کانال رسمی گنجور در تلگرام