گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف (عطر) دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » سروچمان » تصنیف "سروچمان"

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پدرام باستانی پور نوشته:

در مصرع اول بیت پنجم “با همه عطر دامنت ” درست است. لطفا اصلاح کنید.

پاسخ: با تشکر، در تصحیح قزوینی در متن «عطف» آورده و در بدل ذکر کرده که این نقل یکی از قدیمی‌ترین نسخ است و در باقی نسخ «عطر» آمده، از این جهت به استناد آن تصحیح تغییری ندادیم.

علی لطفیان نوشته:

آیا در مصرع آخر لغت “درک” صحیح نمی باشد؟
اصولا کاربرد “درد” در این بیت چه معنی می دهد؟؟

پاسخ: در تصحیح قزوینی-غنی «درد» آورده.

علی لطفیان نوشته:

خوب حالا چه تعصبی دارید که فقط از تصحیح این دو استاد بزرگوار استفاده نمایید؟ در علم تعصب باعث در جا زدن می باشد. خوب است از دیگر بزرگان نیز استفاده کنید.
“تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی کند” بسیار معنا دار تر به نظر می رسد.

پاسخ: جناب آقای لطفیان، من تعصبی رو نسخهٔ خاصی ندارم. مسأله اینجاست که متن حافظ در گنجور که از جای دیگری برداشته شده مطابق تصحیح قزوینی-غنی است، تلفیق این تصحیح با سلایق شخصی یا تصحیحهای دیگر موجب ایجاد ملغمه‌ای از نقلها و نسخ مختلف می‌شود که از این که هست غیرقابل اعتمادتر خواهد بود. راه بهتر این است که نقلهای بدل در حاشیه ذکر شوند و البته مطلوب آن است که این حاشیه‌ها مستند باشند.

علی لطفیان نوشته:

جدای از این که در مورد رایتان نظر دیگری دارم که صلاح نمی دانم به آن ادامه بدهم،لازم است در همین جا از شما که نامتان را نمی دانم و همچنین هر عزیز دیگری که برای ایجاد این سایت بسیار بسیار ارزشمند زحمت کشیده است یک تشکر ویژه بکنم. خدا قوت
در ضمن یک پیشنهاد هم دارم که فکر می کنم از این بحثها به میزان زیادی جلوگیری می کند و آن هم این که در مورد چند شاعری که حساسیت زیادتری روی آنان است و حافظ عزیز از همه آنها شاخص تر است بهتر است خود شما عزیزان بیایید و چند تصحیح شاخص تر و اختلاف روایت آن ها را به صورت یک امکان اضافی به این گنجینه اضافه کنید که هم باعث غنای هر چه بیشتر گنجورتان می شود و هم باعث می شود این بحثها پیش نیاید. باز هم متشکرم

سارا نوشته:

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

میشه تفسیر یا معنی کنید ؟

عباس نوشته:

دربعضی ازنسخ بیت زیر هم آمده است:
نحله سای شد صبادامن پاکت ازچه روی/خاک بنفشه زاررامشک ختن نمی کند

منصور نوشته:

به نظر حقیر هم عطر دامنت معنی داره نه عطف دامنت متشکرم

محسن صلاحی راد نوشته:

درود به همه‌ی دوستان.
در حاشیه دیدم برخی از دوستان اصرار کرده‌اند که «عطر دامن» از «عطف دامن» بهتر است و یا «درد سخن» معنی ندارد پس بخوانیم «درک سخن». نکته‌ای که این عزیزان ظاهراً به آن آگاهی ندارند، بحث حذف و دگرگونی برخی از اصطلاحات و واژه‌ها در طول زمان است. «عطف دامن» یا «درد سخن» هر دو از معنی دقیقی برخوردارند.
در مورد ترکیب «عطف دامن» و معانی‌ای که حافظ در ضمن این بیت به آن‌ها توجه داشته، رک:
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-a26ebe257adc4e22b0bf7f5f4fca9318-fa.html
و در مورد «درد سخن» مراجعه کنید به:
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120426180122-5195-237.pdf

«عطر دامن» و «درک سخن» یا «فهم سخن» ترکیبات خاص و دیریابی برای حافظ نیستند به‌ویژه در قیاس با دو مورد قبلی. از این گذشته، در تصحیح همواره می‌گویند اگر دو نسخه از یک متن داشتید که به‌لحاظ قدمت و اصالت نتوانستید هیچ‌یک را بر دیگری ترجیح دهید و در یکی واژه یا اصطلاحی غریب‌تر یافتید، مسلم آن واژه یا اصطلاح ارجحیت دارد، چراکه به‌احتمال فراوان کاتب یا نسخه‌نویسی بعد از آن‌که نتوانسته معنی آن واژه یا اصطلاح را دریابد، به تغییر آن مبادرت ورزیده. برای نمونه در این مصراع: «ای مگس، حضرت سیمرغ نه جولانگه توست» «حضرت» در معنی «بارگاه» به‌کار رفته؛ کاتبانی این معنی را درنیافته‌اند و «عرصه» را جانشین آن ساخته‌اند. حالا امروز یکی می‌تواند بگوید «عرصه» از «حضرت» بهتر است، اما مسلماً «عرصه» مطلوب نظر حافظ نبوده است. زنده باد.

شهریار70 نوشته:

با سلام
پیرامون بیت تخلص غزل و مصرع دوم :

خوانش صحیح آن از نظر من و با استناد به سخنان حسین آهی در مجموعه برنامه‌های تماشاگه راز ، این چنین است :
تیــغ سزاست هرکه را درد ، سخن نمی‌کند
یعنی از درد ، سخن نمی‌گوید و هیچ نیازی به تاویل واژه‌ها و آوردن دلایل خاص و توضیحات اضافه و بی‌ربط نیست.
با سپاس

عیسی سجودی نوشته:

اخرین مصراع. تیغ سزاست هرکه را درک سخن نمی کند. صحیح است

ناشناس نوشته:

تیغ سزاست هرکه را درک سخن نمی کند درست است .

حالا اگر در نسخه غنی قزوینی چیز دیگری گفته پس تیغ

سزاست غنی قزوینی را که درک سخن نمی کند.

دوست نوشته:

سلام به همگی
راجع به شعر “تیغ سزاست هرکه را دردسخن نمی کند” ، با رجوع به مطالب شارحان کامل واضح است که “دردِ سخن نمیکند” صحیح است و این عبارت یعنی سخن در او تاثیری ندارد. بنابراین درد دراینجا به معنی تاثیرکردن است همانطور که این اصطلاح هنوز هم بکار می رود ، مثلا وقتی می گوییم” به درد نمی خورد”. یعنی بی اثر است و کاربرد ندارد. کمااینکه شاعران دیگری مثل عطار هم ازین اصطلاح استفاده می کردند.
شرمت نبود زمن زهی چشم دردت نکند سخن زهی گوش

شهریار70 نوشته:

با سلام
از دوست گرامی آقای «دوست» تقاضا دارم قدری از وضوحی را که در کلام شارحان یافته‌اند، بر من کمترین عرضه دارند تا دست کم ناشنیده پند از این دنیا نرویم.
آقای دوست شما به چه شکل من و سایرین را می‌توانی قانع کنی که «دردِ سخن نکردن» به معنای «عدم تاثیر سخن» است. چه بیت و یا متنی پیش‌تر و یا حتی پس از حافظ وجود دارد که حاکی چنین مضمونی باشد؟ «به درد نمی‌خورد» چه ارتباطی با «دردِ سخن کردن» یا «دردِ سخن نکردن» دارد؟ دست کم چیزی بگویید که در صندوقچه‌ی طبیبان نامحرم یافت شود و راهی به دهی داشته باشد.

خوانش درست این بیت به این شکل است: «تیغ سزاست هر که را دردْ، سخن نمی‌کند» یعنی از درد سخن نمی‌گوید. به همین سادگی با کمی درنگ و دقت می‌توان از عریضه‌سُرایی و داستان سر هم کردن گریخت و به یک معنی واضح و مشخص رسید. با سپاس
بر گرفته از جلسات برنامه تماشاگه راز - به کلام حسین آهی

merce نوشته:

اجازه می خواهم از استادان ، نظرم را بگویم ، اگر صحیح نبود تصحیح بفرمایند
کشته ی غمزه ی تو شد حافظ نا شنیده پند تیغ سزاست هرکه را درد ِ،سخن نمی کند
اینجا ، هرکه را دردِسخن نمی کند ، می تواند به هرکه پند در او اثر نمی کند معنی بدهد
دلیل من هم مصراع اول است که حافظ خود را کشته ی غمزه ی یار می داند و پند در وی اثر نکرده، و میگوید
چون پند نشنیدم ونصیحت در من اثر نکرد پس سزای من کشته شدن بود
درد سخن کردن به معنی از سخن پند آمیز متاًثر نشدن و پند نپذیرفتن است
در بعضی نسخ ” درک سخن “ نیز آمده که شاید مناسب تر به نظر برسد
در جواب سارای گرامی : ساقی سیم ساق من
می فرماید : ساقی اگر دُرد شراب { نه شراب صاف } را هم بدهد کیست که تمام بدنش مانند جام نشود و از آن ننوشد
جام را به دهان تشبیه کرده که برای نوشیدن دُرد شراب از دست ساقی سیم ساق باز است
با درود
مرسده

merce نوشته:

جناب شهریار ۷۰
جناب دوست دلیل محکمی بر معنی ” درد ِ سخن نمی کند ” از عطار آوردند و شما باتندی رد کردید
شرمت نبود زمن زهی چشم دردت نکند سخن زهی گوش
که دردت نکند سخن یعنی سخن در تو اثر نمی کند
اگر به زعم شما معنی کنیم می شود ” آفرین بر گوش تو که از درد سخن نمی گویی یا نمی گوید .که معنی درستی نمی دهد
پس می توان گفت دردِ سخن نمی کند هم یعنی سخن اثر ندارد
با احترام
مرسده

ایران نژاد نوشته:

دوستان شاید با واژه‌ی ‘ بی درد’ آشنا باشند
معنای آن چیست؟
کسی که مسایل را جدی نمی گیرد.
دردچیزی یا کسی داشتن و
مصرع نخست بیت آخرچنان روشن است که معنای دیگری جز پند ناشنیدن به آن نمی چسبد.
حافظ پند نشنو کشته‌ی غمزه‌ی تو شده است
و تیغ سزای پند نا شنو است.

شهریار70 نوشته:

با سلام
نخست باید بیان شود که ابیاتی که ایشان به زعم خود به عطار نسبت دادند متعلق به ایشان نیست و ایشان تنها مقاله‌ای نه چندان قوی را از شبکه جهانی “کپی” و پس آنگاه “پیست” کرده‌اند. لینک مقاله را نیز در زیر قرار داده‌ام تا اگر تمایل داشتید مطالعه کنید.
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120426180122-5195-237.pdf

و اما اصل قضیه:
دو نکته وجود دارد که باید به آن‌ها توجه کرد:
نخست این‌که اساساً «درک سخن کردن» در هیچ یک از (تاکید می‌کنم) هیچ یک از سی و چند
نسخه‌ی متاخر و مستند موجود از حضرتمان وجود ندارد. یعنی این عبارت اساساً ضبطی ذوقی است و فاقد هرگونه ارزش علمی.
و دوم آن‌که با فرض شما این گونه بخوانیم: «دردِ سخن نمی‌کند» آن وقت مصدر ما چه می‌شود؟
واضح است که در این جمله سخن، مفعول جمله است و لذا «درد کردن» مصدر خواهد بود. حال چگونه مصدر را با کسره‌ی زیر دال پایانی واژه‌ی «درد» بپذیریم؟ یعنی مصدر ما «دردِ کردن» است؟ ملاحظه می‌کنید که اگر به ابتدایی‌ترین مسائل دستور زبان فارسی توجه کنیم، خیلی از مسائل مشخص می‌شود و هرگز نیازی به درهم بافتن آسمان توسط ریسمان‌های به اصطلاح فلسفی و
ایراد تعابیر نابه‌جا نیست.
یعنی این‌که می‌گویم «تیغ سزاست هر که را دردْ، سخن نمی‌کند» بر پایه‌ی دستور زبان فارسی و اصول آن است و نه چیز دیگر.
امیدوارم سخنانی که دوستان ابراز می‌دارند همراه با دلیل و برهانی باشد که تا جای ممکن همگان توان فهم آن را داشته باشند.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار ۷۰ ،
سخن گفتن، سخن راندن ، سر سخن شدن و….
اما سخن کردن؟
فراموش نشود که در زبان شعرلزوما تمامی نکات
دستوری مراعات نمی شود
و سرانجام مصرع مورد نظر را با خوانشی که درست میدانید برای من یکی معنی بفرمایید
سپاسگزارم.

kokab نوشته:

جناب شهریار ۷۰
شما دلایل خود را فرمودید وجناب ایران نژاد و بانو مرسده هم دلایل خود را
من نمی گویم دلیل شماغلط است ولی دلایل دوستان دیگر را بیشتر میپسندم
چنانچه اکثر شارحان نیز بر همان عقیده اند
شعر چه از عطار باشد یا از نزاری هم در اصل موضوع تأثیری ندارد
ما اینجا حاشیه مینویسیم یا میخوانیم تا بهره ای ببریم سر مشاجره نداریم
بنده ی دانشجو آمده ام تا با ادبیات آشنا بشوم نه به جدال و تعصب گرفتار
روی سخن من باشماست که دیگران را با تعصب و تندگویی تخطئه میکنید
عریضه سرایی و سخن نابجا را به دیگران نسبت دادن جوابی در خور همان کلام میطلبد که دوستان با نرمخویی احترام شما را نگه داشتند
هر کس نظر خود میگوید تا دیگران کدام را قبول کنندمن هم به نظر و دلیل شما
احترام میگزارم ولی قبول نمیکنم ، از شما هم چنین انتظاری میرود که فقط نقطه نظرات ودلایل خود را بگویید ، ولی دیگران را تخطئه نفرمایید
با احترام
کوکب

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار
از صندوقچه‌ی طبیبان گفتید؟ در قوطی هیچ عطاری سخن کردن نمی یابید!
مگر که در جستجوی آنکه یافت مینشود باشید.

شبرو نوشته:

در نظر حقیر نیز دیدگاه آقا یا خانم دوست گرامی و سایر دوستان بسیار درست تر می نماید و آنچه شهریار۷۰ گرامی نوشته دور از ذهن است. توجه به معنی مصرع قبلی کاملاً راهگشاست.

شهریار70 نوشته:

با سلام
به واقع نمی‌دانم دوست عزیز، آقا یا خانم ایران نژاد از کدام بخش نوشته‌های من به این نتیجه رسیده‌اند که من مصدری به شکل «سخن کردن» را بیان داشته‌ام؟
سخنی دیگر، جناب ایران نژاد، از کی و با استناد به کدامین منبع و مرجع می‌گویید که «فراموش نشود که در زبان شعرلزوما تمامی نکات دستوری مراعات نمی شود»؟
دوست عزیز اگر به این گونه باشد که صد آه و افسوس بر شعر و ادب ما. اساساً مگر چنین فرض یا گمانی شدنی است؟
دستور زبان فارسی به مانند پی و اساس کاخ شعر و ادب فارسی است؛ خانه‌ای بدین سربلندی و پی‌بنایی متزلزل؟

به نظرم جالب باشد که بدانید یکی از معیارها و منابع اساسی در سرایش شعر کلاسیک فارسی و انتخاب واژگان و افعال در زبان فارسی، شاه‌نامه‌ی حکیم توس است. از ابتدا تا انتهای این اثر جاودان شما بیتی را نخواهید یافت که ارکان دستور زبان فارسی در آن رعایت نشده باشد و یا به گمان شما «لزوما تمامی نکات دستوری مراعات نشود.» جدای از شاه‌نامه در بخش گسترده‌ای از آثار بزرگانی چون نظامی، سعدی و حافظ نیز این اصل برقرار است، مگر این که بی‌مبالاتی‌هایی نظیر آن‌چه هم‌اکنون شاهد آن هستیم به مبارزه با آن کمر همت بربندد.

باری من باز تاکید می‌کنم که مصدر ما «دردْ کردن» است و «سخن» مفعول آن. ضمن این‌که معنی کلمه به کلمه این بیت چندان موضوع مهمی نیست؛ چرا که مقصود حافظ تا حد زیادی روشن است. نکته‌ی اساسی نحوه‌ی خوانش مصرع دوم است که در تایید این‌که چنین مصدری وجود دارد می‌توانید به لغت‌نامه دهخدا مراجعه کنید. خود روان‌شاد دهخدا نیز این بیت حافظ را به عنوان بیت شاهد ذیل این مصدر آورده‌است. پس جای هیچ بحثی نیست که خوانش با کسره‌ی زیر دال دوم واژه‌ی «درد» هیچ پشتوانه‌ای از منظر دستور زبان فارسی ندارد. در زیر چند نمونه از ابیات بزرگان پیش از حافظ را که روان‌شاد دهخدا ذیل این مصدر فهرست کرده‌اند، آورده‌ام:
(سعدی)
*این همه خار می‌خورد سعدی و بار می‌برد
سنگ جفای دوستان درد نمی‌کند بسی
(خاقانی)
*مغزت نمی‌برد سخن سرد بی‌اصول
دردت نمی‌کند سر رویین چون جرس

این هم لینک واژه‌ی «دردْ کردن» در لغت‌نامه‌ی دهخدا در سایت واژه‌یاب:
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AF%D8%B1%D8%AF+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86

امیدوارم فردی از سخنان من ناراحت نشود. من صرفاً آن اندکی را که دریافته‌ام با شما دوستان در میان می‌گذارم و هم‌چنین منابع مطالب مذکور را بیان می‌کنم.
با سپاس از توجه شما

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار در مصرع مورد نظر سرکار این درد سخن است که مفعول است و کردن فعل
مشکل شما این است درد چیزی داشتن را بر نمی تابید با این حال من استدعا دارم این مصرع را با خوانش خودتان برای من بی سواد معنی بفرمایید.
سپاسگزارم

شهریار70 نوشته:

جناب ایران نژاد

شما پرسیده بودید «سخن کردن» از کجا آمده، در حالی که چنین فعلی و ترکیبی را من در هیچ کجا به کار نبرده‌ام. من نیز از شما پرسیدم که چگونه این سوال را از من کرده‌اید. لطف کنید پاسخی بر این مسئله داشته باشید.

در پست‌های قبلی به تفصیل نظر من آورده شده است. دیگر نیازی به ادامه نیست. شما لطف کنید یک بار دیگر آن‌ها را بخوانید یا دست کم لینک لغت‌نامه‌ی دهخدا و نظر ایشان در مورد فعل مرکب «درد کردن» را نگاه کنید.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار
این کمترین مشکلی با ” درد کردن” ندارد از قضا سرم برای این بحث ها درد میکند !!
درخواست من تنها معنی کردن این مصرع است با خوانش جنابعالی، والسلام نامه تمام.

شهریار70 نوشته:

با سلام
گویا «عدم رعایت الزامی تمامی نکات دستوری» در نوشته‌های شما و شیوه‌ی پاسخ‌گویی شما نیز رخنه کرده است؛ جناب ایران نژاد، شما سخنانی را خلاف آن چیز که من گفته‌ام بر من نسبت دادید، من نیز از شما خواستار پاسخ‌گویی به آن‌ها شدم، ولی متأسفانه دریغ از گوشه چشمی.

به کرات من خوانش خود را تکرار کرده‌ام، ولی گویا شما قصد بازخوانی متن‌های پیشین را ندارید؛ با نهایت تأسف من به جز زبان مادری و اندکی زبان انگلیسی، روی زبان دیگری تسلط ندارم تا با آن زبان برای شما بیت را بخوانم.

به هر روی یک بار دیگر بیت را به احترام درخواست شما می‌خوانم به این امید که شما نیز پاسخی بر سخنان من داشته باشید:
مصرع دوم:
«تیغ سَزا است هر که را، دردْ سخنْ نمی‌کند.»
با جابه‌جایی ارکان جمله خواهیم داشت:
«هر که را (که) سخن (را) دردْ نمی‌کند، تیغ سزا است.»
پیش‌تر نیز ذکر کردم، دوستان برای اطلاعات دقیق‌تر می‌توانند به لغت‌نامه‌ی دهخدا و لینک زیر مراجعه کنند.
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AF%D8%B1%D8%AF+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86

فعل مرکب «دردْ کردن» به صورت کلمه‌ای جداگانه در لغت‌نامه‌های متعددی از جمله دهخدا فهرست شده است و خوانش به این صورت آن چیزی است که زبان و ادب فارسی حکم می‌کند و نه سلیقه و خواست دل شخصی خاص.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار،
با پوزش از تصدیع پی در پی من متاسفانه از جمله‌ی:
”هرکه را (که) سخن ( را )درد نمیکند، تیغ سزاست” چیزی در نمی یابم ،
شمارا به خیر و مرا به سلامت.

سهو قلم نوشته:

با درود بر همه ی عزیزان
فکر می کنم هر دو خوانش دارای ایراد است ولی گفته شهریار ۷۰ را درست تر می دانم. و نظر خودم بدین صورت است:
تیغ سزاست هر که را دُرد سخن نمی کند
حافظ در پایان غزل های دیگر هم در مورد خود غزل سخن گفته است و در اینجا هم در مورد غزل می گوید که چرا سخنش سنگین است و اینقدر ثقیل شعر می گوید. زیرا که اگر این معانی را با ادبیات ثقیل همچو دُرد شراب به سخن در نیاورد، سزای او تیغ خواهد بود.

mehr نوشته:

جناب ایران نژاد و بانو مرسده توضیحات کافی داده اند
گمان میرود که هر کس برداشت خود را داشته باشد بهتر است
غیر قابل قبول ترین دلایل برای من نوشته ی جناب سهو قلم بود که ابداً با سلیقه ی من جور در نیامد
”با عرض پوزش از ایشان “ که به مصرع اول بیت توجه نکردند که گویای بی تأثیر بودن پند در حافظ بوده
با احترام
مهری

علی رضایی نوشته:

سلام
در مصرع آخر در جایی دیده ام به جای “درد سخن” آمده است “فهم سخن” ..و به نظر می رسد این جایگزینی به منظور و معنا نزدیکتر باشد ؟

علی نوشته:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زاین سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

ایهام تناسب در چین:
۱. به هم کشیدگی و حالت شکسته‌ی مو (معنای اصلی)
۲. کشور چین (معنایی که تناسب ایجاد می‌کند)

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای علی لطیفیان .در باب درد و درک در بیت اخر این غزل اظهار نظر فرموده اند .در نظر و پاسخ تنها به مراجعه به نسخ استناد شده ظاهرا در به روی هر گونه خرد ورزی و استدلال بسته شده است .اولا مصطلح و معروف است میگویند طرف هرچه به او میگویی عار و درد ندارد و دوما به قرینه تیغ که در جمله میباشد درد درست تر میباشد

چنگیز گهرویی نوشته:

از کلیه مشتاقان و علاقه مندان تمنا دارم .گر معنی و درک و فهم بیت اول اسان مینمایدبرداشت خود را جهت استفاده حقیر مرقوم بفر مایند

طاهری نوشته:

تفسیری که در ذیل می آید برداشت شخصی نگارنده می باشد.
مقدمه:
۱: حرکت انسان به سمت کمال به صورت خطی راست نیست بلکه با فراز ونشیب همراه است (یک نمودار سینوسی است).
۲:در زبان امکان دارد به مطلوب خود کلمه ای با بار منفی نسبت بدهید همچنان که به شوخی به فرزند خود می گویید ای شیطون بلا.
۳:خوشبختی یک امر درونی است یعنی دل را که داشته باشی باشی همه چیز داری.
اکنون میخوام بگویم که سرو چمان و دل هرزه گرد حافظ هر دو یکی هستند.دل حافظ در سیر وسلوکی و شهودی که داشته است به کشفیاتی و شوقی رسیده است که بسیار لذت بخش بوده و دوباره توقع تکرار آن را دارد اما سروچمان او(دل)از آن فراز ، فرود آمده و قادر به صعود نیست.در این تکاپو حافظ به ریسمانی (طره اش)می اندیشد که اورا بالا بکشد امااز این ریسمان سیاه کج هم کاری ساخته نیست.حالا نردبانی را می آورد (کمان ابرویش) اما با آن هم نمی شود.
طره و کمان ابرو حافظ که به ریسمان و نردبان تشبیه کردیم می توانند ابزارها وعلت هایی باشند که موجب آن جهش و شهود را فراهم آورده باشند، مثل یک دوست ، یک کتاب ،یک شب مهتابی و… اما اکنون کارگر نیستند.
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
معنای مثل این شعر سعدی دارد
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تورا
یعنی با این همه جلوه که تو داری تمامی خاکیان باید بوی تورا میدادند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
گله میکند ومیگوید چرا؟ زمانی که بیسواد بودم ایمان داشتم حال که استاد شده ام چرا شوق و شهودی بر من نازل نمی شود.
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شو جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
دل حافظ مانند شبان داستان مولوی دیگر به گذشته باز نمی گردد چون لذت و نشئه ای بسیار قوی را تجربه کرده است.
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
اما باز حافظ راضی به رضاست.
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
اما از تلاش فروگذار نیست
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
حافظ در این دریای خون فشان (غمزه) در حال هلاک شدن است چون او شخصی نیست که پند ناصحان را قبول کند گوشه ای بنشیند کلاه خودش را بچسبد و حقوقی بگیرد و زندگیش رابکند،
بله ،این افراد سزاوار است سر زده شوند، همچنان که درآن عصر، فردوسی سرکوب شد، منصورحلاج بالای دار رفت و در این عصر مصدق وحسین فاطمی سرکوب شدند و چه گوارا تیرباران شد.

سیدمحمد نوشته:

جناب طاهری
این مثال آوردن جنابعالی از مصدق و دکتر فاطمی ، با ابتدای نگارش شما که در مورد حافظ و ادبیات است تناسبی ندارد
کاش از ادیبانی نام میبردید که در زمینه ی ادبیات و مذهب کشته شده بودند ، مثل مرحوم کسروی و دیگران
با درود

طاهری نوشته:

با عرض ادب واحترام به جناب سیدمحمد و دیگر مخاطبان سایت وزین گنجور . در لحظه نگارش نام آن بزرگان به خاطرم آمد بله بزرگان زیادی بوده اندکه …
اما موردی که به نظرم آمد که کاش در مقدمه می گفتم این است که:
در ادبیان دو نوع کشمکش و درگیری وجود دارد.
۱- کشمکش های بیرونی که درگیری شخص با دیگران ، طبیعت، حکومت و…است
۲-کشمکش های درونی که درگیری های انسان است با خودش و هر چه اثری بتواند در طوفان دریای انسان بیشتر پیش برود ارزشمندتر و قابل توجه تر است . و اشعار حافظ پر از این کشمکش ها است.

سیدمحمد نوشته:

جناب طاهری
با درود و عرض ادب متقابل
چنان آرزومند بیشتر دانستن این اصطلاحات نا شنیده ی شما شدم که استدعا دارم اگر منابعی در اختیار دارید تا این بنده ی کم سواد را ، با کشمکش های بیرونی و درونی ، در ادبیات آشنا کند ، لطفاً ذکر بفرمائید و همچنین نمونه هایی از کشمکش های اشعار حافظ .
چون به اینگونه نکته سنجی ها ، علاقه ی بسیار دارم
ممنونم

مجتبی شوقی نوشته:

با سلام
مصرع ” بی مدد سرشک من در عدن نمیکند ”
وزن این مصرع به نظر درست نیست
اگر ممکنه راهنمایی کنید

سیدمحمد نوشته:

شوقی عزیز
این طور اگر بخوانی وزن درست است
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد ِ سرشک ِ من ، دُرّ ِ عَدَن نمی‌کند
می گوید : به اشک چشم من ستم مکن که ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود
زنده باشی

سیدمحمد نوشته:

بخشش و ایثار ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود

شمس الحق نوشته:

درد کردن سخن کسی را = اثر کردن ملامت در او [ یاداشت دهخدا]
تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمی کند
حق با جناب شهریار۷۰ است .

mhdbig نوشته:

سرکار خانم سارا
منظور حافظ در بیت ساقی سیم ساق من گر همه دُرد می دهد/ کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند این است که محبوب زیبای من اگر به مستان فقط دُرد که تفاله ی شراب و بسیار تلخ و در عین حال بسیار سکر آور است می دهد همچنان همگان با تمام وجود آن را پذیرا می باشند و در این بیت از استفهام انکاری استفاده شده

روفیا نوشته:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

روفیا نوشته:

بشم واشم از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین دور تر شم

مدرس نوشته:

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی
من طبق تحقیقاتی که در نسخه ی قزوینی-غنی-قدسی انجام داده ام به این نتیجه رسیده ام که جمله ی :درد، سخن نمی کند از تمامی معانی ارایه شده توسط دوستان گرامی معنی درست تری می دهد. به علاوه،‌ اگر در اینجا از کسره ی اضافه استفاده کنیم، وزن شعر به هم می خورد. در نتیجه اگر بگوییم:درک، سخن نمی کند؛ کاملا بی معنی می شود و درد در این جمله معنی بهتری می دهد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام