گنجور

 
حافظ

طایرِ دولت اَگر باز گذاری بکند

یار باز آید و با وصل، قراری بکند

دیده را دستگهِ دُرّ و گهر، گرچه نمانْد

بخورد خونی و تدبیرِ نثاری بکند

دوش گفتم: «بکند لعلِ لبش، چارهٔ من؟»

هاتفِ غیب، ندا داد که: «آری! بکند»

کس نیارد برِ او دم زند از قصّهٔ ما

مگرش بادِ صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام بازِ نظر را به تَذَرْوی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشّاق؛ بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش، غم‌زده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خُماری بکند؟

یا وفا، یا خبرِ وصل تو، یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک، زین دو سه، کاری بکند؟

«حافظا»! گر نروی از در او، هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 
 
غزل شمارهٔ ۱۸۹ به خوانش فریدون فرح‌اندوز
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۱۸۹ به خوانش فاطمه زندی
غزل شمارهٔ ۱۸۹ به خوانش محمدرضا کاکائی
غزل شمارهٔ ۱۸۹ به خوانش سعدا مصلحی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
فیض کاشانی

صاحب الامر مگر باز گذاری بکند

راه بنماید و با عدل قراری بکند

در غمش هر در و لعلی که دلم داشت بریخت

مگر از گریه شادیش نثاری بکند

دوش گفتم بکند وعده وفا، قائم حق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
غبار همدانی

ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکند

بو که آن سلسله مو میل شکاری بکند

سخت خامیم درین ره مگر از روی کرم

پیر میخانه به پیمانه شراری بکند

تا دل بلبل شوریده فریبد به گلی

[...]

حاجب شیرازی

بر سر خاکم اگر یار گذاری بکند

روح باز آید و با جسم قراری بکند

هیچ دانی ز چه دامان فلک پرگهر است

خواست هر صبح بپای تو نثاری بکند

کرده حایل به رخ آن ترک حصاری خم زلف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه