گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

ایرج بسطامی » مژده بهار » سه تار و آواز

احمد شاملو » غزلیات حافظ » رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

سهیل نفیسی » طرح نو » رسید مژده

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

صابر برزویی نوشته:

من به عنوان یکی از علاقه مندان به حافظ این غزل را در ردیف سه غزل برتر حافظ می دانم. به نظر می رسد در مصرع دوم از بیت اول «هم» زائد است.

خالد سلطانی نوشته:

مرسی آقای برزویی به واقع این غزل یکی از بهترین غزل های شعر فارسی است

Faraz نوشته:

بعالی بود…تا به حال به این دقت نخونده بودمش…دست راستِ این شعرای بزرگ زیر سرِ شاعرای امروز ما

ساجده نوشته:

نوید ی بود برای من.زمانی که منتظر نوید هستم.فردا روز عجیبی می شود..

کاظم کمالی نوشته:

منظور از دل درویش خود چیست؟‏(‏دل درویش،خود بدست آور‏)‏ یا (دل درویش خود بدست آور‏)‏

مسعود نوشته:

واقعا چرا ما باور نداریم که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند

حجت نوشته:

با سلام لطفا معنی شعر هم بنویسید درباره اشعارش به خصوص بیت ۸

بابک نوشته:

برای دوستان کاظم کمالی,و حجت,

“توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند”

یعنی: ای تویی که در جهان مادّی توانگر, صاحب قدر, و قدرت هستی به جهان تکیه مکن که این جهان و هر چه در أن هست از جمله “مخزن زر و گنج درم” (مخزن زر= انبارٖطلا,گنجینه طلا. درم=درهم سکه نقره اسلامی ) ناپایدار و در گذر است پس دل خود را که درویش است و به جهان مادّی تعلق نمیپذرد را پیدا کن تا راهگشای تو شود.

مقصودخواجه از توانگرفقط شخص ثروتمند و یا قدرتمند نیست, بلکه توانگردر اینجا یک کنایه است و روی سخن او با شنونده ای است که دارای هرگونه توانی است, توان راه رفتن, توان فکر کردن, توان آب خوردن…… و چون شخص صاحب این توانایهاست پس توانگر است و میتواند توان خود را به جای دنبال کردن مادّّیات در جهان مادّی, به سوی پیدا کردن دل خویش که طبیعتش درویش صفتی و تعلق ناپذیری به جهان گذران است به کار گیرد.

“بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ”

رواق=سقف, سایه بان, زبرجد= سنگی گرانبها, زمّرد که گاهی به زردی میزند, اهل کرم= آنها که کریمند,وجودشان همه صافیست, جوانمردان. کریمان, پاکان, صافان.

رواق زبرجد کنایه است از جهان, مثل گنبد مینا, طاق گردان,چرخ گردون و…..

معنی: بر سقف زمرّد گونه جهان نوشته اند با طلا, که فقط خوبی و نیکی ابدی است که چه در جهان و چه بعد از اضمحلال آن باقی میماند. دیگر چیزها در جهان وخود جهان زود گذر و رو به فنا هستند و ابدی (باقی) نیستند.

علیرضا کامدیده نوشته:

با توجه به اینکه دو کلمه هم و نیز یک معنی دارند ، استفاده از هر دو کلمه یک تاکید موکد است با این پیام که قطعاً چنین نخواهد ماند.

مسکین عاشق نوشته:

با سلام
در بیت سوم : چو پرده دار به شمشیر می زند همه را.
منظور خواجه این است که کسانی که با جلوه های جمال خدا قدم در راه سلوک میگذارند در مراحل بعدی به جایی می رسند که مامورین الهی با شمشیر جلال خدا نا اهلانی که لیاقت محبت خدا را ندارند را به عقب می زنند و حق سکونت به انان را در حریم قرب الهی را به انان نمی دهند .
و جناب عطار هم در تمام منطق الطیر به موضوع اشاره دارد که مرغان و پرندگان (سالکان) زیادی به شوق جمال جمیل سیمرغ(خدا) شرع به حرکت کردند اما سختی راه که حکم همان پرده دار حریم حق را دارد نا پرندگان نا اهل را عقب زد و فقط سی عدد مرغ به سیمرغ رسیدند .
نکته : همه عارفان الهی معتقدند که اخرین پره دار حریم خدا امام معصوم است که حجاب اخر و واطه بین خلق و خدا است و نا اهلان را دور می کند که نمونه این پرده داری در کربلا اتقاق افتاده که اقا امام حسین خوبان و کسانی که لیاقت حریم حق را داشتند حتی امثال زهیر یا حر یا وهب را جذب کردند و امثال عبیدالله بن حر جعفی را که لیاقت نداشتند هر چند خود امام به دیدار او رفت ولی او باز به عقب پرت شد .
در بیت : توانگر دل درویش بدست ار
منظور خواجه این که انسان هرچه قدر هم ثروتمند باشد باز هم فقر ذاتی در مقابل خدا دارد پس انسان باید در کنار توانگری دلی را بدست اورد که ان دل در مقابل ذات خدا که غنی مطلق است باید خود را فقیر بداند و پیامبر گرامی اسلام (ص) در دعایی می فرمایند : خدایا مرا مسکین (که معادل ان در زبان فارسی درویش و فقیر است) قرار بده .

مسکین عاشق نوشته:

با سلام در بیت سوم منظور خواجه از پرده دار کسانی هستند که نگبانی از حریم حق را بر عهده داند و کسانی را که با شوق جمال خدا در وادی عرفان قدم گذاشتند اگر نا اهل باشند این پرده داران با شمشیر جلال انها را عقب می زنند و جناب عطار هم در منطق طیر به این موضوع اشاره می کنند که از تمامی پرندگان فقط سی تا مرغ که لیاقت داشتند به حریم سیمرغ رسیدند و گرنه بقیه که نا اهل بودند پرده دارن انها را بوسیله سختی های را عقب زدند .
نکته : عارفان الهی معتقدن که اخرین حجاب میان خدا وانسان ، امام معصوم است که فقط انسان های با لیاقت را به وصال خدا می رساند و نا اهلان را دور می کند . و نمونه پرداری در کربلا اتفاق افتاد که امام حسین افرادی مانند حر یا زهیر یا وهب (که مسیحی بود) را بخاطر لیاقتی که داشتند جذب کردند ولی دیگرا مانند عبیدالله بن حر جعفی را هرچه امام نصیحت کرد که هدایت بشود نشد و در اخر او عقب افتاد .
در بیت هفتم : منظور خواجه این است که انسان هرچه قدر هم ثروتمند باشد باز هم باید به فقر ذاتی خود در برابر غنی مطلق یعنی خدا پی ببرد و دلی را بدست اورد که به فقر خود انسان شهادت دهد و فقط خدا را ببیند.

بابک نوشته:

در ادامه گفتار بالا چند کلمه که از قلم افتاد ،

به گمان حقیر منظورخواجه از…« که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند »… اشاره به عشق میباشد، چنانکه در جای دیگر فرموده: از صدای سخن عشق ندیدم خوشترــ​​‌ــــ یادگاری که در این گنبد دوّار بماند. که همان منظور را میرساند.

در آخر با سپاس از مجری و یا مجریان این سایت که کاری بس گران را به عهده گرفته اند.
پیروز باشید

نوید نوشته:

دوست عزیز جناب صابر برزویی!

اگر به ردیف کلمات پایان هر بیت (قبل از “نخواهد ماند”) توجه بفرمایید، اینها را مشاهده می کنید:
محترم
حرم
رقم
جم
و …
بنابراین، “هم” موجود در مصرع دوم از بیت اول، زائد نیست و برای مراعات ردیف آمده است.

روفیا نوشته:

معامله ؟!

هانی نوشته:

به نظر من، واژه‌ی «هم» در مصراعِ دوم بیت اول، زائد نیست. من از لهجه‌ی شیرازی چیزی نمی‌دانم، ولی در لهجه‌ی مشهدی، «هم» نقشِ «جاست» (just) در انگلیسی و «داخ»(doch) در آلمانی را بازی می‌کند و معنی آن تنها «نیز» نیست. مثلاً: «هم سر راه، فلان‌چیز را برای من بخر»، یا «به هم بردارت فلان چیز را بگو»، «هم مشق‌هایت را ننوشته‌ای؟»، «او هم یک دقیقه پیش آمد» (خصوصاً این همِ آخر با این که به نظر می‌آید معنیِ نیز بدهد، معنی‌اش چیز دیگری است) «هم» در لهجه‌ی مشهدی فراوان به کار می‌رود و بهترین راه درک معنی آن، درک معانی واژه‌ی جاست در انگلیسی است. درواقع همِ حافظ هم از همین هم‌هاست که معلوم است چیست ولی معنی‌اش را نمی‌توان آسان توضیح داد.

روفیا نوشته:

جالب بود هانی گرامی
just در انگلیسی بیشتر به معنای همین تازگی ها است .
ایا می دانستید just همان جخ در زبان پارسی است که گویا حدود ۵۰ سال پیش به کار می رفته ؟

امید نوشته:

با احترام در نقد نظرات مسکین عاشق در خصوص “” چو پرده دار بهشمشیر می زند همه را کس مقیم اهل حرم نخواهد ماند”" عرض میکنم که این شعر دلالت بر نوعی گلایه از کسانی است که سد راه معبود می شوند و از نظر تاریخی-سیاسی این شعر متعلق به عصری است که حافظ نگاه منتقدانهای به شرایط سیاسی دارد و در واقع ایننگرش منتقدانه به دکان داران دین همواره در اشعار حافظ موج میزند , در سراسر این غزل حافظ سعی دارد نوید بخش آینده ای بهتر باشد و به اعتقاد من در تفسیر این بیت می توان داستان موسی و شبان را شاهد مثال آورد به نحوی که موسی زمانی که قصد دارد به عنوان پرده دار شبان را از حریم الهی دور نماید مورد عتاب قرار میگیرد.

امید نوشته:

بطور کلی حافظ در بیت چو پرده دار…… این پرده داری را نکوهیده میداند و استعاره از دین پیشگانی است که با شمشیر سخت گیری و عیب جویی عشاق را می کاهند و هیچکدام از مثال های جناب مسکین عاشق در این مورد مصداق ندارند کما اینکه حضرت سیدالشهدا سعی زیادی داشت که بنماید راه نجات است و پذیرای همه بود و معصومین به خاطر این مکارم اخلاقی ایشان را سفینه النجاه خواندند, معصومین دیگر هم هیچگاه پرده داریشان با شمشیر عتاب نبوده است و کسی را از کشتی نجات پیاده نکرده اند ,

روفیا نوشته:

با سلام
ضمن تایید استدلال امید گرامی در پاسخ به مسکین عاشق گرامی مایلم بگویم که شخصا باید خیلی تلاش کنم تا رابطه ای بین پرده دار و امام حسین بیابم .
گویا در گذشته بزرگان یا محافل خاص پرده دار یا حاجب بر در می گماردند :
به حاجب در دولت سرای خویش بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک در گه ماست
ظاهرا کار حاجب راندن بوده است ولی کار پیشوایان خواندن . و اگر راندنی هم بوده برای مدعی بی خبر بواسطه اوصاف جلالی خود حضرت حق بوده نه به واسطه پیشوایان . هر کس از جمله امام حسین چشمش به جمال یار روشن شود با اشتیاق دیگران را به مشاهده او دعوت می کند چرا که از این سهیم شدن چیزی از دست نمی دهد :
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
خم ابرو که تو داری به همه کس بنمایم
خداوند که مثل ما فقیر نیست تا اگر با کسی ارتباط برقرار کرد خطش اشغال شود . در وادی دستیابی به ثروت و قدرت و زیبایی بیکرانه او بخل و حسادت و تنگ نظری و رقابت خنده دار است !

علی شهابی نوشته:

سلام بر دوستان گرامی؛ جناب آقای صابر برزویی، “هم” در مصرع دوم بیت اول، زائد نیست! حتماً می دانید که آوردن قافیه در شعر فارسی(برخلاف ردیف) ضروری است و همانطور که آقای نوید اشاره کردند “هم” در اینجا قافیه است. اگر منظور شما از زائد بودن این است که “هم” در این مصرع بی معناست، باید عرض کنم که حافظ در غزل دیگری “نیز” و “هم” را در کنار هم آورده : دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم…
به نظر می رسد که حافظ در این غزل برای رعایت آهنگ و وزن شعر و همچنین تأکید بیشتر این دو واژه را در کنار هم آورده.
موفق باشید.

بابک نوشته:

مسکین عاشق عزیز،

از زبان خود خواجه:

“میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودى حافظ از میان بر خیز”

از زبان عطّار:

“هر یک از اهل هنر وز اهل عِیب
آفتابى دارد اندر غیبِ غیب
عاقبت روزى بود کان آفتاب
با خودش گیرد، بر اندازد حجاب”

و در رابطه با “تو”،

“تا تو باشى نیک و بد اینجا بود
چون تو گم گشتى همه سودا بود
ور تو مانى در وجود خویش باز
نیک و بد بینى بسىّ و ره دراز”
“عطار”،
“منطق الطیر وادىِ پنجم”

نکته جالب در کلام شیخ مستثنى نبودن حتّى اهلِ عیب از یکى شدن با آفتاب میباشد، او در باره زمان آن صحبتى در اینجا نکرده ولى یحتملاً پس از عارى شدن از عیب ویا عیوب میباشد که خود بحثى دارد مفصّل.

حسام نوشته:

درود بر عاشقان.
منظور حافظ از پرده دار کسی جز شیطان نیست. اوست که میراند از درگاه. به قول حافظ حاجب دولت. حافظ تایید کننده و همسیر قله عرفان منصور حلاج است

حسام نوشته:

عرفا از جمله منصور و بایزید و عین القضات همدانی و مولانا و حافظ و….. شیطان را آخرین پرده دار حق تعالی میدانند و به گفته منصور حلاج، شیطان سرور عاشقان است.

حسین نوشته:

روفیای گرامی
در همین دوران در اصفهان لفظ جخ به کرات استفاده
مخصوصا بصورت جخ تازه

Hamishe bidar نوشته:

کسی پرسید از ابلیس کای شوم
چو ملعونی خویشت گشت معلوم
چرا لعنت چنین در جان نهادی
چو گنجی در دلش پنهان نهادی
چنین گفت او که لعنت تیر شاهست
ولی اوّل نظر بر جایگاهست
نظر باید در اول بر نشانه
که تا تیر از کمان گردد روانه
تو این ساعت ازان تیری خبردار
نظر گر چشم داری بر نظر دار

دکتر ترابی نوشته:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین می خواند ، ایرج بسطامی ،ایرج ناکام
دریغا که معامله دیر نپایید ،بی که وصل پروانه غنیمت بشمرد، رخت بر بست ، برفت و ایام غمان ماندگار .رفت ،همراه هزران جان بی کناه در زمین لرزه ای که این روزها سالگرد آن است.

خواب بهار نارنج ( یاد دل آزار زمین لرزه بم)

هرگز زمین لرزه آزموده اید؟
من بسیار بارها !
با فریاد زمین آغاز می شود ، گویی می خواهد از آنچه در راه است آگاهت کند ، فریاد را اما سختی و صلابت سنگ در گلویش می شکند، تنها نالشی می شنوی غریب غمگین از سر درد.
با واکنشی غریزی در سر گیجه تکانهای زمین ، زمین مادر، بی خویشتن به جستجوی سر پناه آسمان بر می خیزی، به بی سر پناهی که می رسی، آمیزه ای از خشم، ترس،اندوه، نومیدی و دلواپسی راه نفسهایت را می بندد.
عزیزی اگر در آغوش داری می پرماسی، باز می بینی دست ، پا سرو چشم. مهربانان و خانه ات اگر بر جای مانده باشند، نفس باز مییابی و گریستن آغاز.
پس به جستجوی خویشان و آشنایان پای در رکاب می کشی، مرکبی گر بر جای مانده باشد.
واین همه درآنی رخ می دهد، لحظه ای به درازای زندگی که باز یافته ای، به همن سادگی ، به همین آسانی!!

هیچگاه به بم رفته اید؟

من بارهای بسیار رفته ام، برای کار ، به میهمانی ، به گلگشت و تماشا.
شهر پر آوازه بم سر بر دامنه شمالی کوهستان “بارز”

دارد و پا در کویر” لوت”،آرمیده بر بستری سبز و سیراب،
سیراب از آبهایی که رودخانه ” تهرود ” از آبریزشمالی بارز و کوه سر فراز ” هزار ” از ” راین ” می آورد و سبز از انبوه درختان انار ، خرما ، نارنج و ترنج…..

واپسین یاد روشنی که از بم در دل دارم به بیست و چند سال پیش بر می گردد :
نزدیکی های نوروز بود ، دم دمای غروب، روز بار و بنه بر می بست، شب هنوز در راه بود و من بر بلندای “ارگ”
ایستاده بودم، در میهمانی باد خنک جنوب، بوی دلپذیر کاهگل، عطر بهار نارنج و سبزه های نودمیده که آخرین جرعه های باران ساعتی پیس را سخاوتمندانه باهم تقسیم میکردند.
پسینی جادویی از روزهای آغازین بهار ، روزهای پایانی زمستان.
پیش رویم هموار دشت به ابدیت آسمان می پیوست و من هشیار به پایداری حیات می اندیشیدم.
اندک اندک، شب فرو ریختن آغاز کرد و ماه از خواب دشت برخاست، پر و پیمان.
به یاد سهراب سپهری افتادم که سالی پیش از آن به میعاد خدا در روشنای شب دشت رفته بود، به رستم ، اسفندیار ، اردشیر ، هفتواد، خواجه قاجار و خان زند.
به استواری شگفت ایرانیان در درازنای سده های درد، دروغ، دشمن ،خشکسالی، جنگ و زمین لرزه.
آگاهیم را خرد خرد، انبوهی از رنگ واژه ها ، آب، آتش، افسانه دشت ، درخت، خون ، خاک، خرابه، تاریخ و تاراج در هم ریخت.
حالتی که مهراب به فریاد آورده بود و من به نماز نبودم
شامگاه رنگین یکی از روزهای پایانی زمستان بود و شهر بیدار به پیشواز بهار و نوروز می رفت.

سحر گاه آدینه ، پنجم دیماه ، بم بر بسترش سبز و سیراب خواب نوروز و بهار نارنج می دید که فریاد زمین بر خاست.
کاریزهای کهن لب از لالایی فر و بستند، شهر ناله کنان به پهلو در غلتید، رویاها خاک وآرزوها هزار هزار چهره در خاک کشیدند.
و ارگ کهن این همه تاب نیاورد….فرو ریخت.
زیر نگاه سپیده که بر می خاست و چرخ که دانه دانه ستاره بر می چید.
سحرگای سرد از از روزهای آغازین زمستان بود.

پی نوشت:

آوازه بم نه تنها برای ارگ و….. که هم برای آوازه خوانان پر آوازه است.

داریوش ، شتابان رخت از میخانه خاک به میکده الست کشید.
کوروس که در جوانی از مرگ زودرس دل می شکوهید، خلوت گزیده است ، به تماشا.
و ایرج ناکام، خنیاگری که که جادوی صدایش را خشم خفته خاک خاموش کرد و ایام غمان ماندگار.

زندگی کورس دراز ، و یاد آن دو نامراد گرامی باد
بیش باد ، کم مباد.
زمستان ۸۱ دکتر ترابی

میثم نوشته:

جناب شجریان آواز بسیار بسیار زیبایی رو بر روی این شعر اجرا کرده اند که نشنیدن آن مملو از بی لطفی است …..

سبحان نوشته:

توانگرا دل درویش خود به دست اور که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند .یعنی اصل زندگی رو پیدا کن و خود را از توهمات ذهنی( زر و گنج و درم کنایه از افکار غلط است ) نجات بده و در لحظه زندگی کن و آرامش ذهن و جدا شدن از توهمات ذهنی همان چیزی است که باید از ادبیات اموخت

محمد ضیااحمدی نوشته:

این غزل نشان میدهد حافظ در زمان حاکم ظالم و ستم پیشه ای زندگی میکرده که پرده دار (نگهبان) بی دریغ همه را از بین می برده و او امیر مبارزالدین محمد است. این تاریک ترین شعر حافظ است که همه تصور میکنند شعر با نشاطی است . حافظ در این غزل دائم مینالد و شکایت ار اوضاع دارد..

ساقی نوشته:

رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
این غزل خاطره انگیزترین ودلنشین ترین غزل برای هرایرانیست.دراغلب ِاعیاد به ویژه عید سعیدباستانی ِنوروز واوّل بهار،نوای ِامید بخش ِاین غزل،به گوش ِجانمان نشسته وزنگارازدلهای ِدردآلود وغمبارمان شسته است.
غزلی که مژده ی ِ غلبه ی ِ نشاط وشادمانی بر غم واندوه رارسانده وبشارت ِظَفر وامیدواری می دهد.
چه بسیارناامیدانی که باشنیدن ِ این غزل، سوسوی ِروشنائی ِ امیدرا درزوایایِ ِتاریک درون،مشاهده کرده وازظلمت به نور هدایت شده اند.عاشقان ِدل ازکف داده ای که بااین غزل آرام گرفته ودوران ِ تحمّل سوز ِ هجران را بَرتابیده اندوبه امید ِوصال تاب آورده وپاپَس نکشیده اند.
چه دَرهای نیم گشوده ای که باآوای خوش ِاین غزل،به روی ِدلدادگان ودلسِتانان بسته نشدند وچه میوه های دلپذیری که ازاین درخت ِهمیشه سبزچیده نشدند……وهمه ی ِ اینها،تنهاشِمّه ای از عجایب و شگفتی‌های شعر حافظ است. ‏
معنی بیت: ای عاشقان،ای دردمندان،ای دلهای ِاندوهبار،اندکی صبر،سحرنزدیک است.تاب بیاورید وطاقت ازکف نَنهید، غم و غصّه‌ها هرگز پایدارنیستند،به زودی روزهائ ِ خوش فرا می رسد،همانگونه که روزهای ِخوش ازدستمان رفتند،این روزهای ِدردانگیز نیزازبین خواهند رفت.آن روزها نماندند، بنابراین،قطعاًاین روزها نیز نخواهندماند.
حافظ معمار ِواژه ها ودرمهندسی ِکلمات نابغه ای استثنائیست.هم اوست که بانشاندن ِ چند واژه ی ِ ساده درکنارهم اعجازخَلق کرده وچنین شگفتی آفریده است.
“چنان نماند وچنین نیزهم نخواهدماند”
بی شک اگرحافظ مهندس ِ ساختمان نیزبود، درعرصه ی ِمعماری، دست به کارهای ِحیرت انگیزمی زد وبناهایی ازخودبه یادگارمی گذاشت که تا قیامت فرونریزند.!
آخربرای تسکین ِدردِ دردمندان ،نوشداروئی اثربخش ترازاین هست که طبیبانه سرفرا گوش ِ اوبه آواز ِحزین بخوانی که:
“چنان نماندوچنین نیزهم نخواهدماند”؟.
بنظراین ناتوان، هیچ استدلالی وهیچ منطقی، فلسفی ترازاین وجودندارد که مبتلایان به غم واندوه رااینچنین قانع نماید،ودرخلسه ای آرام بخش فروبرد.
شراب ِ لّعل وجای اَمن ویارمهربان ساقی
دلاکی بِه شودکارت اگر اکنون نخواهدشد.
من ار چه در نظر یار خاک‌سار شدم،
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
خاکسار: خواروخفیف وبی ارزش
رقیب : درگذشته رقیب به نگهبان ومراقب گفته می شد.این واژه درگذر ِزمان تغییرمعنی داده وامروزه رقیب دیگرمعنای نگهبان رانمی رساندبلکه به کسی گویند که باما درحال ِرقابت است.امروزه اگردونفر به یک نفردل ببازند آن دورقیبِ یکدیگر خواهندبود.امّادرزمان حافظ رقیب بیشتر معنای نگهبان راداشت. در اینجانیزهمان معنای نگهبان وپرده داررادارد.
رقیب دراصل وظیفه ی مراقبت ازیار رابه عهده دارد امّادراینکه ازموقعیّتِ خاص ِخویش سوء استفاده می کند ومعمولاً ازچارچوبِ وظایف ِ خویش خارج می شود،فضولی می کند،خودسرانه ازطرفِ یارتصمیماتی می گیرد،بسیاری اوقات برخلاف ِمیل ِیاربه عاشقان ستم می کندووو ووو…. خیلی نکته هاهست.منظورنظر ِحافظ ازطرح ِموضوع ِ “رقیب” درغزلیاتش، پرداختن به همین نکته هاست.نکته هائی که به ظاهر مربوط به روابطِ عاشقانه است اما دامنه ی ِ آن تا سیاست،دیانت،حکومت وهمه جاگسترده است!

معنی بیت:من گرچه دراثر ِبدگوییها وکینه ی ِ رقیب وخودسریهای او، ازچشم ِ یارافتادم وخواروخفیف شدم.امّااینگونه نخواهد ماند،سرانجام آفتاب ِ حقیقت،ازپشت ِ ابرهای تیره بیرون خواهدشد.اواعتبار ِخودرا ازدست خواهد داد واینبارهمانگونه که من بی ارزش شدم اودر نظر‌ یار،ذلیل وخوار خواهدشد. وروشن است که ادامه ی ِسخن ِخواجه این بوده که بابی اعتبارشدن ِ رقیب،دوباره من اعتبار و جایگاهِ ازدست رفته ی ِ خودرا به دست خواهم آورد.به چه دلیل؟
به این دلیل که دربیت اوّل ِ غزل، بشارت آمده که این خفّت وخواری سپری خواهدشد،غم ها ازبین خواهد رفت وحق به جای ِ خود خواهدنشست.
درغزلیّات ِحافظ، آنقدرکه” رقیب” (به معنای مراقب وپرده دار) به عاشقان جور وجفا روامی دارد،خود ِمعشوق روانمی دارد! رقیب همیشه کاسه یِ داغ ترازآش است.! رقیب کاری می کند که اصلن موردِ رضایت ِیارنیست!
چویاربرسر ِصلح است وعذرمی طلبد
توان گذشت زجور ِرقیب درهمه حال
چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را،‏
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
پرده دارهمان رقیب ِدیوسیرت است واین دو واژه کنایه ازکسانی هستند که درتوّهم بسر می برند به ویژه کسانی که گمان می کنندنماینده ی ِخدادر روی زمین هستند،آنهاخودشان رامُحِق می پندارند وهرکاری که دلشان می خواهد انجام می دهندوچنین وانمود می کنند که مُجریان ِ دستوراتِ یارهستند!.چه بسیار دستوراتی که ازسوی ِ یار به نفع ِ عاشقان صادرمی گردد امّا پرده داران ورقیبان به مصلحت نمی دانند که این قبیل دستورات به مورد ِ اجرا گذاشته شود!!
نمونه ی ِ بارزومصداق ِ روشن ِ این مطلب، حکایت ِمعروف ِ موسی وشبان است.شبانی که خالصانه وبی ریا باخدای ِ خویش رازونیاز می کرد وازشدّت ِ اشتیاق وعلاقه،گوسفندان وبُزهای خودرابه قربانگاه ِ عشق وبندگی می بُرد،درعالم ِخیال برزلف ِ پریشان ِ یار شانه می زد وجایگاه ِ اورا آب وجارو می نمود.!
موسی(پرده دار)بامشاهده ی ِ رفتار ِعاشقانه ی ِاین چوپان ِ ساده دل،ازچارچوب ِ خویش خارج شده وبراساس ِ سلیقه ی ِ خویش رفتار می کند! موسی سخت براوخشم گرفته واورا ازادامه یِ این رفتار بازمی دارد.! بااین توجیه که ای شبان ،توبه کن! ،تونافرمانی کرده ای!نباید باخداوند چنین صحبت کنی! موسی هنگامی که خودسرانه،دل ِ شبان رامی شکند! خداوند
تاب نیاورده وبرموسی خشم می گیرد که بازگرد ودل ِ شکسته ی ِ آن شبان را بدست آور که اوازبهترین بندگان ِ ماست درغیر ِاینصورت از نبوّت برکنارخواهی شد!
باکمی دقّت متوجّه می شویم که درهمه یِ دوره ها وزمانها چنین اتّفاقاتی رقم می خورد وپرده دار ورقیب،باخشونتی که اصلن ِ موردِ پسندِ یارنیست،به سلیقه ی ِ شخصی ِخویش،عاشقان راپَس می زند.نمونه یِ قابل ِ درک تر ِ آن درزمان ِ حال،بادیگاردهای ِ اشخاص ِ معروف ومشهور هستند که با خشونت وتند روی،عاشقان ودوستاران ِ آن شخص ِ مهّم را، ازپیرامون او دورمی کنند ومانع ازنزدیک شدن ِ آنها می شوند.وچه بسا اگر آن شخص ِ مهّم به بادیگارد معترض شود،بادیگارد درتوجیه ِ خشونت ِ خویش،به دروغ متوسّل شده وبه بد گویی ازعاشقان خواهد کرد وازموضع ِ حق به جانب ،خواهدگفت که آنها(عاشقان)قصدتوهین یاتهاجم داشتند وبه ناچاربه سببِ حفظ ِ جان ِ یار مرتکب ِ خشونت شده است!ودقیقن درهمین جاست که عاشقی مثلِ حافظ درنظر یارخواروخفیف(خاکسار) شده ورقیب موّقتن تازمانیکه حقیقت ازپشت ِ ابرها نمایان گردد.محترم خواهدماند.
معنی ِ بیت:
اینچنین که پرده‌دار با همه‌ی مقیمان و نزدیکان با خشونت وترش روئی و به بدی رفتار می‌کند، دوستان و نزدیکان، رفته رفته، کم می‌شوند و حَرم خالی می‌ماند، در واقع پرده دار ورقیبان درحال ِ تخریب ِ اعتباریار هستند.حافظ هشدارمی دهد که اگر یار به همان سیاق که درجریان ِ شبان وموسی واردِ عمل شد دخالت ننماید،دیری نخواهدکشید که پرده داران همه ی ِ عاشقان ودوستاران را ‏ازاطراف ِ اوخواهند راند!
مُردَم دراین فراق وبراین پرده راه نیست
یاهست پرده ارنشانم نمی دهد
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
معنی بیت:
دراین دنیای ِ بی اعتبار که برهیچ چیزی ضمانتی نیست وهمه چیز در گذر ِ زمان به نابودی وفراموشی سپرده می شود،نه جای شُکر هست ونه شکایت! وقتی همه چیز ناپایداراست پس ارزش ِ چندانی ندارد که به سببِ آن ناپایدار ِ بی ارزش،این همه غم وغصه به دل راه داد،دست به جنایت زد ووووو…..
همه چیزآن ‌قدر بی‌اعتبار ودر گذراست که بر صحنه‌ی هستی، نقش و نشانی ازهیچ چیز نخواهد ماند. زندگی بی ارزش تراز آنست که به خاطر ِآن دلی شکسته شود.زندگی که همه چیز ِ آن دربی ثباتی شناورند آنقدرشیرین نیست که بتوان تلخی ِ شکسته شدن ِ دلی راتحمّل کرد.
اگرانسانها تنها همین بیت راملکه ی ِ ذهن ِ خویش کرده وروزی یکی دوبار آن رامرورکنند،دنیا گلستانی پرنقش ونگارخواهدشد تمام ِموجودات ازنعمتهای خداوند کامیاب شده وهیچ جنبنده ای درآزارنخواهدبود.هیچ جنگی به وقوع نمی پیوندد وجهان درصلح وآرامش باقی می ماند.
شعر ِحافظ همه بیت الغزل ِ معرفتست
افرین برنَفس ِ دلکش ولطف ِسخنش
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که: جام باده بیاور که جَم نخواهد ماند
حرص دنیای ِ بی ارزش رامخور،این دنیا آن‌ قدر گذرا و بی‌ارزش است که حتّی در مجلس جمشید نیز‌ یک سرود بیش‌تر خوانده نمی‌شده و آن این ‌که: جام باده بیاورید که تخت وتاج ِجمشید نیز با این همه بزرگی و عظمت، در نهایت زوال پذیروناپایداراست ،اونیز هم نخواهد ماند. بنابرهمین اصل بودکه مجلسیان ِجمشید، باده می‌خورده‌اندوشادیخواری می کردند تا غم وغصّه ی ِ روزگار را به فراموشی سپارند.
مُراد وکامرانی نیز موّقتیست وپایدار نمی ماند پس دل برآن نیز مبند وفقط نکویی کن وشادباش.
ای حافظ اَرمُراد مُیسّرشدی مُدام
جمشیدنیزدور نماندی زتخت ِ خویش

غنیمتی شمر ای شمع! وصل پروانه
که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند
الحق که این غزل بهترین درس برای خلق ِ بهترین زندگیست.بیت بیت ِ آن عبرت انگیز است وپندآموز.
خواجه ی ِ نکته بین، بار دیگر‌یاد آور می‌شود که از لحظاتِ شاد و زیبا، باید به خوبی استفاده کرد و وقت را غنیمت دانست.چراکه همه چیززوال می پذیرد وهیچ چیز باقی نمی ماند.

معنی بیت:خطاب به شمع است شمع نیز مانندِ بلبل نماد ِعاشقیست. ای شمع: حال که وصل ِ پروانه دست داده، این دَم را غنیمت بدان،ازلحظه لحظه ی ِ این دم،لذّت ببر وکام ِ خودرابگیر…..چرا که این حادثه‌ی ِخجسته ی ِوصل به صبح هم نمی‌کشد و زود تر ازآنچه که قابل ِ تصوّراست،تمام خواهد شد. اگراین لحظه رادَرنیابی،پشیمان خواهی شد ومثل ِ همیشه خیلی زود، دیر خواهدشد! وتوناگزیر اززبان ِ دیگران خواهی شنید:
جداشدیارشیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم ِ آسمان این است اگرسازی وگرسوزی
توان‌گرا دل ِدرویش ِخود به دست آور
که مخزن ِزَر و گنج ِدِرم نخواهد ماند
توانگردراین بیت فقط کسی نیست که مال و منال دارد وبه اصطلاح ثروتمنداست.توانگرمعنای ِ فراشمولی دارد. توانگرازهرلحاظ،ازلحاظ ِ علم ودانش ،ثروت، سلامتی، فهم ومعرفت،اندیشه ورزی، ادب ووووودرهرچه که به هرمیزانی حتّا سرسوزنی توانمندهستی، سعی کن به کسی که درآن حوزه فقیر ودرویش است کمک کنی. اگرسواد داری بی سواد را،اگر ثروت داری فقرارا،اگردانشی داری نادان را، اگر………حتّا اگر هیچ چیز نداری وتنها حال ِ خوشی داری با اهدای ِ یک لبخند به تنگدلان ِ غمزده،یاری کن ودلش رابه دست آور.
معنای ِمخزن ِ زَر وگنج ِ درم نیز همینطور فراشمول است.گنج ِ دِرم فقط اسکناس وسکّه نیست،می تواند،سوادباشد،ماشین وخانه باشد، سلامتی ِ جسمی وروحی باشد،درک وفهم باشدووووووو
“توانگر ومخزن ِ زَر” هردوبعنوان ِ نماد برای درکِ بهتر وآسانتر ِسخن است.
می فرماید: ای توانگر،جَهدی کن که دل ِ محروم و فقیر وناتوانی رابه دست آوری،وگرنه خیلی خیلی زود دیر خواهدشد.!هیچ چیز پایدارنیست، هیچ کس بیش ازیک کفن باخود نبرده، آنهم که در هاله ای از ابهام ِ(که گمان نیست بری یانَبَری ) فرورفته است!
درخوانش ِ این بیت می توانیم کسره را ازآخر درویش حذف وبه جای ِآن علامت ِمکث (،) بگذاریم درآن صورت، معنی بیت این گونه خواهدشد:
ای توان‌گر، سعی کن قبل از این که درویش (یاهرفقیری ازهرلحاظ) دست ِ نیازبه سوی ِ تو درازکند وپیش ازآنکه چیزی ازتو بخواهد، خود تو پیش دستی کن به او کمک کن و دل او را به دست بیاور،که این نوع کمک خداپسندانه ترین کمک است.چرا؟
چون توپیشقدم شده ای ونیازهای اورا برطرف ساخته ای،پیش ازآنکه اوناگزیر به شکستن ِ غرورش شود،تومانع ازشکسته شدن ِ غرور ِاو شده ای وخدانیز غرور ِ توراحفظ خواهد کرد.
اما اگر به آخر ِ “درویش” کسره اضافه کنیم ، معنا این‌ گونه است: ‏
ای توان‌گر! دل درویشی که به تو تعلّق دارد(یعنی تودرحوزه ای توانگری وکسی درآن حوزه فقیر. پس آنکس درویش ِتو محسوب می شود وبه توتعلّق دارد، تواخلاقن مسئول ِ کمک کردن به اوهستی) دریاب دلی را که به دلیل ِنداشتن ِ آنچه که تو داری،دست خالی ،فقیر و درویش است، یاری کن تا دلش رابه دست آوری، چرا که این توانمندی ِ ِتو، به خودِ تونیزوفا نخواهد کرد و برای همیشه ماندنی نیست.
ده‌روزهِ مِهر گَردون افسانه است و افسون
نیکی به جــای ‌یـــاران فرصت شمـار‌ یارا .

بدین ر ِواق ِ زَبَرجَد نوشته‌اند به زَر
که: جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ر ِواق: سقف ِ پیش از خانه، آستانه،سایه بان ِ ورودی،ایوان
زَبَرجد: سنگی بسیارقیمتی،زمرّدگون وسبز رنگ! جالب است بدانید که در میانِ متون متنوّع ِ نظم فارسی، از قرن پنجم تا دهم ، نشانی ازرنگ ِ آبی به چشم نمی خورد! رنگ سبز همواره هم به جای ِخودش و هم به جای رنگِ آبی به کار می رفته است. «آبی» نام متأخری است که روی یکی از انواع ِرنگ سبز گذاشته شده است.
درکتاب‏هایی چون مثنوی معنوی ، دیوان شمس وکلیات سعدی (قرن هفتم)، دیوان حافظ ( قرن هشتم)، منطق‏الطیر عطار، رباعیات سنایی و خمسه یِ نظامی ( قرن ششم) و کتاب‏های متعدد دیگر، در هیچ کدام این آثار ردِّپایی از”رنگ آبی” وجودندارد، همه جا سخن از سبز است،و رنگِ آسمان که اکنون آن را به رنگ آبی می‏شناسیم،سبزبوده است.
معنی ِبیت:
بر سردر ِ زُمرّدگون ِسبزرنگِ آسمان نوشته شده: به غیر از نیکوکاری وبخشش ِ کریمان،هیچ چیزدیگری پایدار وباقی نخواهدماند.!
البته که برآسمان چیزی نوشته نشده،این مطلب که “فقط نکویی هست که می ماند” ازروی ِ تجربه به اثبات رسیده است.تجربه ی ِ هزاران ساله ازآمد وشد ِنسلهای ِمتعدّد بشری،حکایت ازاین دارد که همه چیز ناپایدار است وفقط خوبی ومهربانی وبخشش است که دریادها می ماند وآیندگان نیزازشنیدن ِ آن مَشعوف وخُرسند می گردند. به عبارت ِ دیگر حاصل ِ تمام تجربه ها،دانش ها وآزمون وخطاهای بشری دریک جمله خلاصه شده وآن اینکه: جزنکوئی ِاهل ِ کرم چیزی باقی نخواهدماند.
امّا اگرکمی کنجکاو باشیم وروحی پرسشگر داشته باشیم ،دوپُرسش درموردِ این بیت به ذهن متبادرمی گردد. اوّل آنکه چرا این مطلب را درآسمان که بارگاهِ کبریایی ِخداوند است نوشته اند؟ چرا درسردر ِدروازه ی ِ زمین ننوشته اند؟
پرسش ِ دوّم اینکه که مگر بَدیها ازبین می روند که حافظ اینچنین بااطمینان ِ خاطر ازماندگاری ِ نکویی سخن می گوید؟.
صرفنظرازتقسیم بندی ارزشهای ِ اخلاقی، می بینیم که بَدیها نیزسرنوشتی شبیه ِ نکوکاریها دارند واگر نیکی ها دریادهامی ماند بدی ها نیزبه همان میزان وچه بسا عمیق تردرخاطره ها می ماند وشاید ماندگاری ِ بدیهابیشتربوده باشد! پس چرا حافظ می گوید فقط نکوکاری می ماند؟
پاسخ ِهردوسئوال ریشه درجهان بینی ِخاص ِ آنحضرت، نسبت به لطف و بخشندگی ِخدا، آخرت ونتیجه یِ اَعمال ِ آدمی دارد.
به استناد ِاشعاری که ازحافظ خوانده وشنیده ایم،می دانیم که اعتقادِ حافظ به خدا و آخرت و……چیزی فراترازباورها واعتقادات ِعامه ی ِ مردم بوده و منحصربفرد می باشد.
اودامنه ی ِبخشندگی ِخداوند رابسیار فراتراز جُرم وگناهان ِما می پندارد.
لطف ِخدابیشتر ازجُرم ماست
نکته ی ِسربسته چه دانی خموش
بنابرهمین اصل، پاسخ ِ پرسش ها روشن است. این مصرع ِ نغز وپرمعنا به این دلیل برکتیبه ای زمرّدگون ِسبزرنگ برپیشانی ِآستانه ی ِ ِآسمان نوشته شده، که افکار ِ جویندگان ِ حقیقت به بارگاهِ کبریایی سوق داده شود تااین مطلب را اززبان ِ خداوندبشنوند وبه این حقیقت وباوربرسند که درآن بارگاه،تنهاچیزی که ازاهمیّت برخورداراست،نکوئیست وبَس.
حافظ عقیده دارد که توّجهِ خداوند فقط برخوبی ها ونکویی کردن های ماست وبَدیها وخطاهای مارا دردریای ِبیکرانه ی ِ رحمت می ریزد وازبین می برد.
به باور ِحافظ، درآن دنیا،آن هنگام که آدمیان به محاکمه کشیده می شوند،ازآدمیان فقط درمورد ِ نکوکاریهایشان پرسش خواهدشد که چقدر برانجام ِ آن اشتیاق داشته وچندبار پیشقدم شده اند؟
بنابراین آنجا پرسش وسنجش براساس ِ نکوئی خواهد بود، درباره ی ِ رفتارهایی خواهد بود که به رَغم ِ داشتن ِ توانمندی، اقدامی به انجام دادن ِآن نکرده ایم.!چراکه به هرکدام ازما یک نوع توانگری اِعطا شده وانتظار دارند که ماهم براساس ِ عاطفه ای که دروجودمان نهادینه هست، رفتارکنیم ودل ِ درویش وفقیری رابدست آوریم.بدست آوردن یک دلِ ِرنجور وشکسته دراین فرهنگ،ارزشی والاترازساختن ِکعبه دارد.
ازهزاران کعبه یک دل بهتراست
دل به دست آورکه حجّ ِ اکبراست.
ازهمین رو حافظ هرگزازسیاه بودن ِ نامه ی ِ اعمالش باکی ندارد و با اطمینان خاطر می فرماید:
ازنامه ی ِ سیاه نترسم که روز ِ حشر
بافیض ِ لطف ِ اوصد ازاین نامه طی کنم!
ز مهربانی جانان طمع مَبُر حافظ!‏
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
درادامه ی سخن وبه عنوان ِحُسن ِختام می فرماید: ای حافظ،
(رقیبان وپرده داران گرچه برعاشقان جفا وستم ِفراوان کردند ومانع نزدیکی به یارشدند وعقب تر راندند) لیکن تواز مهر و وفای معشوق،ناامیدمشو وازاین درگه روی مَگردان که آفتاب ِحقیقت سرانجام آشکارخواهدشد وتوبه جایگاه ِ برحقّ ِ خودبازخواهی گشت ورقیب نیز درنظر ِ یاربی اعتبارخواهدشد.هیچ ‌گاه جور و ستم دائمی ‌و همیشگی نبوده ونخواهدبود.
مِی دِه که گرچه گشتم نامه سیاه ِ عالم
نومید کِی توان بود ازلطف ِ لایزالی.

مرتضی میرزایی نوشته:

عزیزانی که در این سایت حاشیه می نویسند از علاقه مندان به ادب فارسی هستند لذا از آنها انتظار میرود کلمان فارسی را صحیح بنویسند . مثلاکلمه مرسی معادل آن سپاس است و یا ممنون یا تشکر و موقتن باید موقتا نوشته شود . ویا نخونده بودمش صحیحش نخوانده بودمش و مثالهای دیگر که از حوصله این جمع خارج است . تشکر

کانال رسمی گنجور در تلگرام