گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » راست پنجگاه » آواز و تار

محمدرضا شجریان » راست پنجگاه » ادامه ساز و آواز

سالار عقیلی » عشق ماند » مقدمه و تصنیف آواز

محمدرضا شجریان » راست پنجگاه » کار عمل راست پنجگاه

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا موسوی نوشته:

فروغ تابناک زیبایی ات در سپیده آفرینش سر زد. پرده از رخسار برگرفتی و جلوه نمودی. همه جا پر شد از آیینه ها تا پرتو روی زیبایت را بازتاباند. در و دیوار کاخ آفرینش آیینه بود و روشنایی و تماشا.از زیبایی، عشق پدیدار شد که عشق و زیبایی دو یار دیرین بودند. عشق برنتافت که آیینه ها میان عاشق و معشوق باشد. عشق، گداخته ای بود تا هرچه پرده است بسوزاند و جز معشوق غیری نماند. عشق وصالی می جست که پشت پرده ها و آیینه ها بود.
در خلوت حضورت فرشتگان نیز به سفره تماشا دعوت شدند اما نگاهشان عاشقانه نبود چون دلی نداشتند که جای عشق باشد و شیدایت شوند و از خویش بروند. اگر می توانستند عاشقانه بنگرند غیر معشوق نمی دیدند اما غیر دیدند و غیرت آوردند. گفتند این آدم کیست که در تجلیگاه به دیدار آمده؟ کیست که جرأت تماشا یافته؟ ندانستند که همه اوست و جز او نیست. اگر عشق آنها را می ربود نه غیر از محبوب را می دیدندو نه آتش غیرت بر او فرو می ریختند.
عقل که از دور شعله را به تماشا نشسته بود پیش آمد تا از آتش عشق قبسی گیرد و چراغ معرفتش را بدان برافروزد غافل از اینکه این شعله، خانه را برای صاحب خانه روشن نمی کند بلکه خانه و صاحب خانه را یکباره می سوزاند. این شعله نه برای دیدن غیر که برای سوزاندن غیر است. عقل آمد که سامان یابد ولی همه بی سامانی شد. آمد که کام جوید اما کامروایی کجا و عشق کجا !

سهیل نوشته:

تعبیر: برای رسیدن به آرزوها و اهداف باید رنج و مصائب را تحمل کرد و هیچ چیز آسان و سهل بدست نمی آید. باید برای رسیدن به آن تلاش و کوشش کرد و هوشیار بود و فریب کاری حسودان و دشمنان را باید شناخت.

مینا نوشته:

همین الان دارم به رادیو گوش میدم. استادی در حال تفسیر این شعر این مصرع را “جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت” صحیح نمیدانن و آن را بر اساس نسخه قونیا (اگر اشتباه نکنم) “تاب نداشت” میدانند.

ناشناس نوشته:

إِنَّا زَیَّنَّا السَّمَاء الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ ﴿۶﴾ وَحِفْظًا مِّن کُلِّ شَیْطَانٍ مَّارِدٍ ﴿۷﴾ لَا یَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَیُقْذَفُونَ مِن کُلِّ جَانِبٍ ﴿۸﴾ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ﴿۹﴾ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ (سوره صافات)
در قرآن کریم سوره صافات خداوند اشاره ای به حفظ آسمان دنیا از شیاطین دارد که عرفا از این آیات به تنازع عشق و عقل تعبیر کرده اند. بخصوص عقیده دارند حضرت حافظ این دو مصرع از این غزل را از این آیات اقتباس نموده است: عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد. برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز.
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

یوسف یاسی نوشته:

خدا سه حرفه عشق هم سه حرفه
تفسیر این شعر هم تفسیر این سه حرفه
عزت زیاد

امین کیخا نوشته:

علیرضا جان جالب گفتی رساله ای سهروردی در باب این همراهی خرد و حسن دارد

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

این غزل زیباترین غزل عرفانی در میان غزل های عرفانی ادبیات فارسی است . بالاتر از غزل های سنایی و غزالی و مولانا و …
این غزل تابلویی است که آفرینش را نقاشی کرده است . از ازل تا کنون و موید چندین آیات از کلام الله است از جمله :
ما امانت را ( عشق )به آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردین هیچ کدام تحمل برداشتن این بار نکردند و ترسیدند جز انسان . انسانی که ظالم و جاهل بود .
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد .
================
اما این دوست خوب من که شرح غزل های حافظ را در رادیو می کند جناب استاد آهی عزیز که بسیار اهل قلم و صاحب اندیشه است . متاسفانه گاهی مسایلی مطرح می نماید که سندیت واقعی ندارد . از جمله در مورد همین غزل بیتی را اضافه می نماید که در فلان نسخه ضبط است . آن بیت این است :
نظری کرد که بیند به جهان چهره ی خویش
خمیه در آب و گل مزرعه ی آدم زد .
این بیت را قبل از بیت ( دیگران قرعه ی قسمت …) خواندند و کاملا معلوم است که اولا بیت حافظانه نیست و در ثانی محلی را که جناب آهی سرودند اصلا با بیت نمی خورد . یعنی محلی در این تابلو ندارد .

پویا نوشته:

با سلام
من واقعاً نمی دونم که حافظ شیراز تو چه سنی و تو چه حالی بوده که تونسته این چنین شعری بگه، تمام عرفان رو حافظ با همین شعرش گفته، مو به تن آدم راست میشه وقتی میخونتش.
چه جوری خداوند به یه نفر چنین قدرتی داده که تاریخ هنوز مشابهش رو ندیده.
در پناه حق

شهریار70 نوشته:

با سلام خدمت دوستان
پیرامون نظر عزیزی که نامشون رو عبارت « شرح سرخی بر حافظ » به ثبت رسانده‌اند :
بزرگوار شما یا به سخنان حسین آهی گوش نداده‌اید و کسی این نظر را بر شما نقل کرده و یا حافظه‌ی شما در به یاد سپردن تاریخ‌ها و منابع و مراجع کمی بد عمل کرده‌است و یا دست کم با دقت به این برنامه توجه نکرده‌اید ؛ حسین آهی بر اساس هرآنچه که در بیش از ۳۵ دست‌نوشته‌ی کهن به ثبت رسیده‌است و در موزه‌ها و کتابخانه‌های جای جای این گیتی به عنوان اثری نفیس و مانا نگه داری می‌شود ، این برنامه‌ را اجرا می‌کند.
توجه داشته باشید آنچه که خواجه حافظ سروده ، دقیقا همانی نیست که من و شما در تصحیح‌های بزرگانی چون قزوینی و غنی و خانلری و شاملو و … می‌یابیم.
اصلی‌ترین هدفی که حسین آهی را برآن داشته تا این برنامه را همه روزه ظرف مدت این ۴ سال (از سال ۱۳۸۸ تا بهمن ۱۳۹۲) اجــــرا کند ، تلاشی است در جهت پیدا کردن کلام و بیانی هرچه نزدیک‌تر به کلام و سخن حقیقی وجود مبارک شخصی به نام حافظ و نه صرفا ارائه نظریات سایر افرادی که همت به جمع‌آوری آن گماشته‌اند و شرح‌هایی بر آن نوشته‌اند. این برنامه ، برنامه‌ای با رویکرد کاملا نقادانه است و پس از هر سخنی که در آن بیان داشته می‌شود ، تاریخ و منبع آن ذکر می‌شود.

ده‌ها و شاید صدها شرح مفصل از بزرگان ادب ایران زمین و سایر ادیبان علاقه‌مند به کلام حافظ تا کنون منتشر شده است و هر کدام کم و بیش ، بسته به غنای فکر و اندیشه مولف اثر ، در فهم و درک تفکر و اندیشه خواجه حافظ موثر بوده است اما همان طور که در ابتدا بیان کردم آقای آهی در کنار احترام به تمامی آن‌ها ، موارد بسیاری را با ذکر دلیل و سند و مدرک کاملا مستدل و به ویژه تاکیدی اساسی بر دست نوشته‌های قدیمی و کهنی هم چون دست نوشته های دهه‌ی نخست و دوم سده‌ی نهم قمری ، بیان می‌دارد که تا کنون یا هیچ مصححی بدان اشارت نداشته است و یا کمتر آن را دارای اهمیت پنداشته است.
فـــــــراموش نکنیــــم برای تحلیل غزلیات خواجه حافظ تنها تسلط بر وزن و عروض و صنایع ادبی کفایت نمی‌کند و داشتن درک و فهمی از سخنان اهل نظر ، علم نجوم و اخترشناسی که در ایران قدیم مرسوم بوده ، کاربردها و ویژگی‌های سنگ‌ها و گهران و مواردی از این دست نیاز است که در جای خود در هر غزلی یک یا چند مورد از این موضوعات جلوه‌ای خاص دارد.
حسین آهی عمر خود را در راه وارسی این غزلیات سپری کرده و در ضمن از لحاظ دانسته‌ها و علومی نظیر آنچه گفته شد ، تسلطی قابل توجه دارد.

و اما در باب این غزل و گفته‌هایی که در ۲ نظر ابراز شده است ، آقای آهی کاملا مستند و با ذکر تاریخ دست نوشته‌ها تمامی سخنان خود را بیان می‌دارد و به هیچ وجه رویکردی دل‌به‌خواه و شخصی در این غزل ایراد نداشته است ، هرچه هست نتایجی است که دست نوشته‌های کهن به دست می‌دهند و شایسته و بایسته است که اگر ما در پی نقد علمی و اصولی دیوان غزلیات خواجه حافظ هستیم ، از تعصب و اصرار بر آنچه که سال‌هاست خوانش‌ها و تصنیف‌های بزرگان ادب و موسیقی این مرز و بوم به ما ارائه داده‌اند ، پرهیز کنیم و تاب و توان شک و تردید در مورد آموخته‌ها و مطالب خوگرفته را داشته باشیـــــم.
شاید چند سال دیگر دست نوشته‌ای مربوط به زمانی قدیمی‌تر از سال‌های ۸۰۳ قمری یافت شود که پاسخ‌هایی بهتر و دقیق‌تر را پیرامون غزلهایی از این دست که ابهـــــام و سوال را در دل خواننده‌ی فرزانه و اهل تحقیق برجای می‌گذارد ، بیان دارد.
باری امیدوارم شما دوست گرامی باری دیگر سخنان حسین آهی را پیرامون این غزل گوش داده و پس آن گاه به سخنان خود بازگشته و در صورت لزوم ، نظری تازه دهید.
در پایان این نکته را نیز بگویم که سایر عزیزان می‌توانند با به یاد داشتن شماره هر غزل بر مبنای تصحیح غنی-قزوینی ، از سایت‌هایی نظیر پهرست و راسخون و شبکه رادیویی فرهنگ ، جلسه یا جلسات این برنامه را دریافت نمایند.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

آقای خرده گیر محترم،متشکرم.به دلیل مبتدی بودن من درکار حاشیه نویسی،تکرارات نابجا و مزاحم روی داد.تذکر جنابعالی مفید بود. ….. منصوری پور
نرمخوئی و خدمت : نیاز همیشه ی جهان
نوشته ی : ح . م . رهگشا
“فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل + چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن”
یکی از دوستان قطعه شعری نو،زیبا و پر محتوا از زنده یاد استاد فریدون مشیری برای من ایمیل کرده است. خواندم و سخت تحت تاثیر مضمون انسانی و ملایم آن قطعه ی ارزنده، قرار گرفتم. یکبار دیگرسکه ی احساس من در قلک جانم افتاد. یکبار دیگر نیاز مبرم جهان را به عشق و مهر، احساس کردم. چه میشد اگر خشونتها، ناشکیباییها، تعدیات و تجاوزات از جهان رخت بر می بست و انسانیت به آرامش و آسایش لازم می رسید؟
بی دانشیها از بسیار سالهای گذشته تا امروز، با رواج پوچیها و نارواییهای فکری - عقیدتی، آفات بسیار برای افکار و باورهای امروز ما تدارک دیده اند. جنگاوری، شمشیرزنی و کشتن انسانها، از افتخارات و امتیازات شمرده شده اند که غالبا امروز هم میشوند!! هرکه در عرصه های جنگ بیشتر بکشد بیشتر کسب افتخار و احترام و بیشتر کسب جایزه و مدال میکند. جنگها که معمولا ناشی از توهمات پوچ، روی میدهند، علاوه بر آنکه بر زندگی بسیاری ازانسانها و بر استفاده ی درست از مایملک جهان خط بطلان میکشند، خلاف عقل و منطق بر رواج توهمات و تخیلات پوچ و مبهم نیز مهر تأیید میزنند. انسانهای خرافی خیلی راحت می پذیرند که آنانکه شکست خورده یا کشته شده اند، برحق نبوده اند و حق با آنان است که فعلا پیروز هستند. می پذیرند که مثلا چون ما با عدم امکانات کافی در فلان جنگ پیروز شده و پوزه ی دشمن را بر خاک مالیده ایم، پس امدادات آسمانی به یاری ما شتافته اند. پس “دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد.”
شگفتا گروهی بی دانش در گوشه ای از زمین برای اهداف پوچ و اغراض شوم خود آتش جنگ می افروزند یا مورد تهاجم و تجاوز جنگ افروزانی چون خود قرار میگیرند، آنگاه به ناروائی دستگاه عظیم آفرینش را در اذهان مردم ساده لوح و بی خبر، به بازی میگیرند. با تبلیغات پوچ، عظمت خلقت را فقط متوجه خود و در خدمت اهداف و اغراض جنگ طلبانه ی خویش معرفی میکنند.
کاش بیدار می شدیم. کاش با دقت در تحقیقات علمی که تا امروز صورت گرفته است و با توجه به سروده ی نهصد سال پیش، از شاعر متفکر و عارف بر جسته، عطارنیشابوری در می یافتیم که ما انسانها در قبال جهان لایتناهای هستی، عددی نیستیم که شایسته ی این خود بزرگ بینیها باشیم یا بگفته ی عوام، گنده گوئی کنیم. “آن ذره که در حساب ناید مائیم.” کره ی زمین ما نسبت به آنچه جهان هستی نامیده میشود، خود نقطه ای ناچیز همچون دانه ی کوچک خشخاش، شناور در اقیانوس کبیر است.
“زمین در جوف این ۹ طاق مینا + چو خشخاشی بود بر روی دریا !!
کنون بنگر کز این خشخاش چندی؟ + سزد گر بر بروت خود بخندی!!”
این گفته ی علمی شاعر ایران را، دانش بسیار پیشرفته ی امروز هم تأیید کرده است.
آنانکه نا دانسته لا طائلات می بافند و یاوه درائیهای اوهامی را به آسمان و خلقت می کشانند، به گفته ی شاعر، خود را ریشخند میکنند. در تاریکیهای زندگی “ایمان به انسان شبچراغ راه است.” تنها پوچگرایان هستند که چشم به آسمان و چراغ غیب میدوزند. مردم را ازدرک حقایق آفرینش تا آنجا باز میدارند که در قبال اشتباهات عادی و طبیعی خود، عظمت خلقت را مقصر و مستوجب ملامت می شناسند. در این راستا، یک رباعی منسوب به لطفعلی خان زند، آخرین فرمانروای حکومت زندیه خوانده ام که در آستانه ی انقراض حکومت خود، در زندان آغا محمد خان سروده است.
“یا رب ستدی ملک خود از همچو منی + دادی به مخنثی نه مردی نه زنی،
از گردش روزگار معلومم شد + پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی !!”
درست است که فرهیختگان و بیداردلان جهان، دست کم در ذهن خود بر این پوچ اندیشیها میخندند و هرگز شمشیرزنی و مردم کشی را هنرنمیشمارند. حتی ورزشهای رزمی، مانند کشتی، بوکس و کاراته را نوعی از شمشیرزنی و مبارزه ی خصمانه و تأییدی بر ناجوانمردی و بیرحمی نسبت به حریفان میدانند. چند کشور مجازات اعدام حتی بر ضد آدم کشان را از قوانین جزائی و احکام دادگاههای خود حذف کرده اند. با اینهمه اکثریتی از مردم هنوز شمشیرزنی و آدم کشی را بر هنر موسیقی و دف زنی ترجیح میدهند. هنوز بسیار کسان در نیافته اند که به هر صورت کشتن انسان، عقلا جایز نیست، جنون است، سفاکی و ددمنشی است.
هرکه می نویسد، می سراید و رسما نویسنده یا شاعر است و هرکه خدمت فرهنگی میکند و نام انسان بمعنای کامل کلمه را بر خود روا میدارد، باید در راستای تخلق به اخلاق انسانی و حذف کجرویها و گمراهیها از جوامع جهان، دامن همت بر کمر زند و به تربیت و تنظیم افکار مردم جهان بر مبنای تعقل و منطق اقدام کند. به این مناسبت بخشهائی گزیده از قطعه شعر استاد مشیری را که مضمونش بسیار انسانی و تربیتی است، باهم بخوانیم. شاد روان فریدون مشیری در سرودن امثال این قطعه از سرآمدان شعر ایران است.
(”باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من میگشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه میگویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بر دهد، بسیار مانده است”
…………………………………………
“در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم”
…………………………………………..
“در راه باریکی که از آن میگذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود”
……………………………………………
“من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه ی مردم شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم”
…………………………………………..
“اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید میگرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را میتوان کشت”)
بی تردید هرکس میتواند - حتی از جانب خود - مورد این پرسش قرار گیرد که: “چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟” یعنی کدام خدمت به مردم را بر عهده گرفتی؟ خدمت به مردم بر مبنای هدایت آنان به شایستگیها و بر مبنای دوستی، نرمخوئی و عطوفت، خدمت به شخص خود و پاداش آن، محبت متقابل از جانب مردم است.
جهان امروز که بسیار خشونت و ناملایمت آزموده است، اکنون با الهام از دانش فراگیر و گسترده، آماده است که با خدمات اخلاقی، سر وسامان تازه یابد و خاکستر باز مانده از آتش فتنه هارا، از دامن خود بزداید.
من نیز همچون استاد مشیری، “شرمنده از خود نیستم” که با مقالاتی چند، که در راستای خدمت به مردم جهان نوشته ام، همواره مترصد فرصتی بوده ام تا کجی و کج اندیشیهای ادواری را، به استقامت فکری و ذهنی برگردانم. در جهان امروز خیلی کم هستند آنان که زندگی خود را بر مبنای اوهام، خرافات، خوانده ها و شنیده های ناروا و نامناسب با یافته های علمی - اخلاقی عصر حاضر، بنیان نگذارده باشند. در عصری که انسانها در چهار سوی جهان، یکدیگر را می بینند و صدای مخاطبشان را می شنوند، بی توجه بودن به نکاتی که دانش زمان، آشکارا بر آنها تاکید دارد، بی انصافی است.
Add a comment

حسن خرده‌گیر نوشته:

قابل توجه آقای حسین منصوری پور

“لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند
لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید”

تذکر فوق یه خط قرمز نوشته شده است و هر بار که حاشیه‌ای را وارد می کنید از شما التماس دعا دارد، لطفا آن را بخوانید . لطفا به کار ببندید.

روفیا نوشته:

میشه یکی بگه بیت زیر یعنی چه ؟
عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
منو یاد ایه مثلهم کمثل الذی استوقد نارا میندازه
در مصراع اول ان شعله کدام شعله است شعله عشق یا شعله غیرت خدا
چرا عقل میخواست کز ان شعله چراغ افروزد و چرا برق غیرت از این روشنایی گرفتن خوشش نیومد ؟؟؟

ساحل نوشته:

سرکارخانم روفیا
بادرود،اگرچه دانش من دراین زمینه بسیاراندک می باشد، تنهابرای آزموده شدن خویش بی پروایی کرده ودرپیشگاه فرهیختگان بزرگواری چون شماودیگردوستان ارجمندگنجورودرپاسخ به پرسش شمادست به نوشتن می برم.
حافظ بزرگواراین غزل رادرپیروی از اندیشه عرفاکه آفرینش را حرکتی ناشی ازعشق می دانندودرپای بندی برباوربزرگانی چون ابن عربی مبنی براینکه “اگرعشق نبودعالم ازوجودغیبی به وجودعینی درنمی آمد” سروده ودرآن به نقش عشق درآفرینش وسریان آن در تمام هستی اشاره فرموده است.دراین غزل نخست انوارزیبایی خداوندجلوه گری آغازکرده ودراثر حسن وزیبایی بی کرانش عشق پدیداروباپیدایش عشق کل هستی به وجودعینی درآمده وشعله عشق درآن جاری وساری شد. غیرت ناشی ازعشق خداوندی در تمام پهنه هستی محرمی جزآدم راشایسته ندیدوآتش عشق رادرجان وی شعله ورساخت. بیت سوم که موردپرسش می باشدبه دورقیب دیرینه ازنگاه عرفایعنی عقل وعشق وتقابل آندوپرداخته است. عارفان را باورآنست که عقل توانایی دریافت رموزعشق رانداردامااین عشق است که توان گشایش پیچیدگی های عقل راداشته ودرواقع تضادمیان عشق وعقل،تقابل نگرش اشراقی افلاطونی ومشایی ارسطویی است.دراین بیت عقل به توان وقدرت عشق وناتوانی خویش درشناخت واقف بوده ومی خواهد ازشعله فروزان وروشنگر عشق چراغی برافروخته وباتکیه برنورآن درمسیرشناخت راه خودرابیابد.ناتوانی عقل ازآنجاست که دایره ادراک عقل محدودبوده وتنها به ماهیت اشیاء پی می بردوچون خداوندبری ازماهیت است پس عقل را توان وابزاردرک خداوندنبوده وتنهاعاشقانند که باشهودعشق توان سلوک و راه یابی به درگاه آن یگانه رادارند. بنابراین عقل چاره ای جزتوسل به نورعشق نمی یابداماچون به واسطه بی بهره بودن ازعشق نامحرم شمرده می شودبرق غیرت خداوندی درخشیده و جهان را درمدارعشق قرارمی دهد.باسپاس ازهمه بزرگوارانی که راهنمای من خواهندشدوکوتاهی های مرادراین نوشته برخواهندشمرد.

روفیا نوشته:

سلام ساحل گرامی
شما داستان افرینش را به باور برخی خیلی خوب توضیح دادید
در آن خلوت که هستی بی نشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور

ولی من اصلا با تقابل عشق و عقل مشکل دارم .
از استاد گرانقدری شنیدم که عشق همان عقل است که رشد وتکامل پیدا کرده . و به درجه ای از شعور رسیده که حدود و مرزها را شکسته .
مثلا وقتی ما می خواهیم به کسی کمک مالی یا فیزیکی کنیم اگر عقلمان در حد نابالغ باشد نهیب میزند که نکن تو از فردای خودت خبر نداری خودت فردا به این پول احتیاج داری یا اگر کمردرد بگیری که به دادت میرسد .
ولی اگر عقلمان بالغ تر باشد میفهمد که اولا در این خدمتگزاری هزار و یک برکت برای خودمان است . هزار و یک چیز تازه یاد میگیریم . مثلا یاد میگیریم چگونه وقت را مدیریت کنیم که به همسایه مان هم برسیم .
و این مهارت یک عمر ثروت ما خواهد بود . خانواده و همسایه و هموطنان شادتری خواهیم داشت . فرزندانمان در جامعه سالم تری رشد خواهند کرد و غیره …
میخواهم بگویم این غیر از عشق است ؟!
این را فقط یک عقل بالغ می تواند درک کند . عقلی که اطلاعات اولیه نسبتا خوبی داشته و انها را کنار هم چیده و به دانشی رسیده و دانش ها را کنار هم چیده و به عقل رسیده و عقل ها را کنار هم چیده و به عشق رسیده است !
عقل میخواست کز ان شعله چراغ افروزد .
خوب بیفروزد .
چه اشکالی دارد ؟
چراغ افروزی که نهایت ارزوی بشر است !
چرا باید برق غیرت بدرخشد و جهان را بر هم زند ؟!

ساحل نوشته:

سرکارخانم روفیا
بادرودبرشمابانوی فرهیخته که باریک بینانه وژرف اندیش نوشته نه چندان استوارمرابرخوانده وکاستی های آنرابرشمرده اید. من نیزبراین باورم که خردراجایگاهی است بس بلندوتوانی بس شگرف.بی گمان عرفا نیزبراین باورندوآنجایی که ازتقابل عقل وعشق سخن می گویندبرعقل جزئی نگرومعامله گر(عقل هیولانی) نظردارندنه عقل روحانی ودوراندیش یابه تعبیر پیرهژیربلخ “عقل عقل”آنچاکه می فرماید”عقل عقلت مغزوعقل توست پوست”ویا در بیت ۲۵۳۱دفترسوم:
“عقل دفترهاکندیکسرسیاه عقل عقل آفاق داردپرزماه” پس من نیزچون شما وآن استاد ارجمندوفرهیخته که اشاره فرموده ایدبراین باورم که هرگاه عقل به بالندگی برسدوعقل عقل گرددحدودومرزهاراشکسته ونه تنهاپرازعشق بلکه خودعشق خواهدشد.
“این سیاه واین سپید ارقدریافت زآن شب قدرست کاختروارتافت” پس عقل نارس وجزئی بایدکه چراغی ازشعله عشق برافروزدتابه بالندگی برسد واین نیازعقل است در راه تکامل وچون هنوز رشدنایافته است پس نامحرم به شمارآمده وبایدکه برق غیرت درخشیدن آغاز کرده وجهان را پراز عشق سازد.
در نوشته پیشین نیز براین باور بودم که برق غیرت درخشیدتاجهان را درمدارعشق قراردهدوخدا می داندزیراکه اوست داناترین دانایان و مرانیست حد این سخنان.
“پشه کی داندکه این باغ ازکی است” باسپاس

روفیا نوشته:

از توضیح جالب ساحل گرامی سپاسگزارم . پس دو نوع عقل داریم . یکی عقل هیولانی که مراتب پایین رشد عقلی است و دیگر عقل روحانی ؟
در جایی خوانده ام هیولا هم خانواده کلمه هولائ در عربیست که معنای ایشان دارد و هیولا بمعنی کثرت با معنای کلمه ایشان قرابت دارد و بمعنای ماده نیز هست . چون ماده کثرت دارد و روح وحدت و از اینرو برخی به وحدت وجود معتقدند .
ممکن است بفرمایید متضاد کلمه هیولا چیست .
ضمنا باید توضیح دهم در کامنت قبلی ام عبارت به باور برخی را در جای غلطی استفاده کردم و منظورم قبل از کلمه را بود .
داستان افرینش به باور برخی را خوب توضیح دادید .
چون برخی مانند جامی اعتقاد دارند خداوند در وجودش زیبایی و معرفت داشت و معرفت عاشق زیبایی شد و اینگونه عشق پیدا شد و اتش …
ولی یقینا همه علما اینگونه فکر نمی کنند .
می کنند ؟

شمس الحق نوشته:

درود بر بانوی ادیب فرهیخته روفیا
حقیر هنوز حواشی قبلی را ندیده ام و به اصطلاح کلک مرغابی ، خلاف جریان رودخانه شنا میکنم ، خرسندیم از مشاهده این نثر فاخر و پاکیزه ، اگر که نتیجه عرایض سابق این کمترین باشد ، توصیف ناپذیر است . سپاسگزارم خانم عزیز .

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق گرامی
وقتی درباره انتقادتان خوب فکر کردم دیدم اگر شیوه نگارشم را تغییر بدهم هیچ از دست نمی دهم . حتی مجبور نیستم انرژی بیشتری صرف کنم تا کتابی بنویسم . ولی یک چیز به دست می اورم که ان رضایت خاطر یک معلم و از ان بالاتر یک انسان است که عمر خود را صرف گسترش فرهنگ کرده است .
اگر تغییر نمی دادم هیچ به دست نمی اوردم مگر تحجر و تعصب .
بنابر این بی درگ گزنه اول را انتخاب کردم .

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما بانوی محترم
سن و سال حقیر فکر میکنم این اجازه را بدهد که اگر مخالفتی نداشته باشید ، شما را با لفظ دخترم خطاب کنم ، همانگونه که سالها دانشجویان مؤنث خود را خطاب میکردم ، از زمانی که برف پیری بر سر و رویم نشست ، همان برفی که بقول احمد شاملو ” نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست” آری دخترم همه عمر من با ادبیات و فلسفه بسر شده است نیمی به آموختن و نیم دیگر به آموزش دادن ، دقیقاً مصداق همان که خیام گفت :
یک چند به کودکی به استاد شدیم / یک چند ز استادی خود شاد شدیم
والبته هنوز پایان سخن نرسیده است تا چه شود و بسیاری از استادان دانشکده های ادبیات فارسی در همه جهان و البته بیشتر در ایران ، دانشجویان سابق حقیر بوده و هستند ، البته اکنون بازنشسته شده ام و بیش از یک سال است که به وطن بازگشته ام ، با این شرط که هر زمان که بخواهم به شغل سابقم باز گردم و تا آنجایی که خبر دارم کرسی درس من هنوز خالیست و من هم امروز و فردا میکنم که بروم ولی دل کندن از اینجا سخت است . هنگامی که اطلاعات وسیع شما را در حوزه های مختلف مشاهده کردم ، دریافتم که صاحب این دانش باید آموزش اکادمیک حداقل تا سطح لیسانس [ که طی سالهای اخیر کارشناسی نام گرفته است ] دیده باشد و مطالعات و تحقیقات شخصی زیادی هم داشته باشد ، اما آن نحوۀ نوشتن با سطح این آگاهی در تناقض است ، این بود که از شما خواهش کردم که روش کارتان را تغییر بدهید زیرا که آطمینان داشتم می توانید و حال می بینم که درست حدس زده بودم و براستی حیف بود که چنین نثر دلپذیر و آراسته ای را از خوانندگان مقالات خود دریغ می داشتید . از اینکه در انجام این مهم سهمی داشته ام خرسند و مفتخرم و از شما بخاطر عنایت به آن عرایض سپاسگزارم .

ساحل نوشته:

بادرودبراستادفرهیخته،پیروراهنمای گنجورجناب آقای دکترشمس الحق
دراین هنگام دیدن یاداشت نغزشما استادارجمنددرپانوشت این غزل که به سختگی وشیوایی نگاشته شده مرابسیارخرسندوشادگردانید.ازآن روی که بادیگرنوشته های آن استاددرپانوشت سروده های گوناگون به ویژه سروده های پیرهژیربلخ چنین دانستم که نه تنها نام ازبزرگان که دانش وبینش نیز به یادگاربرده ایدوبی گمانم درگزارش این غزل زیباکه به باورمن یکی اززیباترین غزل های حافظ است بسی راهنماوراهگشاخواهیدبود.به گمان من باپشتوانه این غزل عرفانی که رازهاومازهای بسیاری پنهان دردل داردمی توان برگفتگوی اندیشمندان در درازنای روزگاران گذشته درچندی وچونی عارف بودن یا نبودن حافظ پایان دادوبه استواری وسترگی برعارف بودنش باورداشت اگرچه نه درپایه آن پیرخردمندبلخی. باسپاس

ساحل نوشته:

بادرودبربانوی خردمندگنجورسرکارخانم روفیا
نوشته گرانسنگ شماراخواندم،بسیارخشنودگردیدم ازاینکه نوشته ناپخته مرابه گونه ای خردمندانه پرورده وبازگفته اید،درودبی کران برشما.
درنوشته پیشین خواسته من ازبخش نمودن خردبه دوگونه”هیولانی وروحانی”آن بودکه خردی راکه خدایی است وبه نوشته شماجان وروان ماراازیاری رسانی به درماندگان وانجام کارهای نیک شادمی گرداندازخردهیولانی ومادی جداسازم.ازآن روی واژه روحانی را دربرابر معنی مادی هیولانی برگزدیدم که این گزینش نیزازمن نبوده وپیشینه دارد.واگرچه این بخش شدگی درگزارش این غزل وبه ویژه بیت “عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد”به درستی گویای باورمن بود،چون خرده بینانه بنگریم آن رابا گفته بزرگان نزدیک می یابیم و نه موبه موسازگارباآنان.
پورسینا وفارابی باپذیرش خردهای ده گانه،خردرا درپایه های گوناگون شناخته اند.
پورسیناخردراچندین نوع دانسته وگونه انسانی را درچهارپایه برشمرده است:
۱-عقل مادی(هیولانی)که دراین پایه خردفاقدهرگونه کیفیتی برای درک معقولات است.
۲-عقل بالملکه که دراین پایه نفس انسان دارای معقولات اولیه است.
۳-عقل بالفعل که دراین پایه نفس انسان دارای معقولات ثانوی وصورعقلانی بوده بدون آنکه به آنها بیندیشد.
۴-عقل مستفادکه برترین پایه بوده ودراین پایه صور عقلانی درپیشگاه نفس حاضربوده ونفس به آنها می اندیشد.
فارابی نیز شش معنی برای عقل آورده وگونه نظری آن رادرسه پایه: عقل هیولانی یابالقوه،عقل بالملکه یا بالفعل وعقل مستفادبرشمرده است.
درپاسخ به پرسش شمادرباره متضادواژه هیولا بایستی بگویم چون معنی ماده وجسمانیت موردنظربوده شاید واژه روح مناسب بوده باشد و اینکه همه بزرگان چون جامی می اندیشیده اندیانه؟ بایستی بگویم که هر یک ازاین بزرگان نگرش خود را به جهان اطراف داشته وآن را با نگاه خود بیان کرده اند که بی گمان با آرای یکدیگر مشابهت ها وتضادهایی داشته اند.باسپاس ازشما ودیگردوستان گنجور که کوتاهی های مرابرخواهیدشمرد.

ساحل نوشته:

سرکارخانم روفیا
بادرود دوباره، ازاینکه اشتباه نوشتاری دریادداشت بالا پیش آمدو برگزیدم را برگزدیدم نوشتم پوزش می خواهم. باسپاس

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما جناب ساحل ، نامی برای خود برگزیده اید که تشخیص بانو یا آقا بودن شما را مشکل میکند ، آری دوست عزیز حقیر مدرک دکتری خود را سالها قبل از انقلاب اسلامی از همین دانشگاه تهران اخذ کرده ام و علت انتخاب نام مستعار شمس الحق این است که مرحوم دکتر زرین کوب استاد راهنمایم در تنظیم تز یا رساله و پایان نامه دکتری حقیر موضوع تفسیر آیات قران در مثنوی مولوی را پیشنهاد و تعیین کردند و بدلایلی که ذکر آن موجب اطناب کلام میگردد برای تدریس در دانشگاه محل خدمتم دعوت شدم . حقیر را در آن دانشگاه پروفسور خطاب میکنند که در ایران رایج نیست و از سوی دیگر گویا تنها پزشکان اجازه دارند از لفظ دکتر استفاده کنند و در هر صورت کسی بنام دکتر شمس الحق وجود ندارد و این نام مستعار حقیر است ، ضمن آنکه بعضی اسامی با دکتر و پروفسور خواندنشان کوچک و حقیر میگردند ، شمس الحق یکی از این نام هاست . از لطف شما متشکرم و تصور نمی کتم بر این غزل یا غزل های حافظ حاشیه ای نوشته باشم ، زیرا که حافظ شناس نیستم ، اما در خصوص عرفان و عشق به خدای تعالی نظریاتی دارم که مفصل و طولانیست ، انشاالله در همین صفحه به عرضتان خواهم رساند .

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام به استاد بزرگوار جناب شمس الحق
عرضی داشتم
لطفا نظرتان را هم در مورد سبک هندی یا اصفهانی یا طرز تازه بیان بفرمایید.خصوصا حضرت صائب و بیدل
منتظر فرمایشتان هستم

روفیا نوشته:

ساحل گرامی
از توضیح کاملتان سپاسگزارم
در تایید بند اخر نوشتارتان قطع یقین عرفا درباره اغاز افرینش دیدگاه های کم و بیش متفاوتی دارند .
این بیت از اقبال لاهوری به خوبی گویای این حقیقت است :
میان آب و گل خلوت گزیدم
ز افلاطون و فارابی بریدم
نکردم از کسی دریوزهٔ چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم
همانطور که یک منظره از زوایا و فواصل و ارتفاعات و از دریچه چشم های متفاوت یکسان دیده نمی شود .

فرشید نوشته:

یه بیت دیگه هم در این غزل شاهانه حافظ هست که در اغلب نسخ نیست من در یکی دو نسخه دیدم از حق این بیت زیباست ، حافظ میاد انسان رو تا جایی می بره که میگه خدا وقتی میخواد خودشو ببینه انسان رو می بینه

نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد

نمیدونم چرا این بیت در اغلب نسخ نیست اما واقعا زیباست

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
اجازه میخوام مطالبم را با نثر عامیانه بیان کنم به این دلیل که با نثر شیوا و لطیف اساتید آشنایی کامل نداشته و بیم آن میرود که جمله ای غلط ویرایش شود و این حقیر آماج ملامت ادیبانه دوستان قرار گیرد.
استادی ارجمند در حاشیه ای, عقل و عشق را متضاد و در حاشیه ای دیگر, در پاسخ به سؤال سرکار خانم روفیای گرامی عقل را پایه و اساس رسیدن به عشق, و یا به عبارتی عشق را نقطه ی کمال و بالندگی عقل مرقوم فرمودند.
پس فرجام “تضاد” چه شد؟!
عقل و عشق همیشه در تضاد بودند و هستند. عقل بر پایه ادله و برهان حکم میکند و عشق بواسطه شور و اشتیاق اوج میگیرد.
سخن از درماندگی عقل راندید. بله! عقل درنگ کرد. اما نه به دلیل عدم توانمندی اش. بلکه به دلیل آتشی که عشق صرفا بخاطر شور و هیجان افروخته بود. جایی که از ازل بواسطه تجلی حق پر از نور شده و همه چیز روشن است چه لزوم به اتش افروزیست؟!
آتش افروزی کنایه از چیست…؟!
بر هم زدن کنایه از چیست…؟!
چراغ افروزی کنایه از چیست…؟!
مگر روشن کردن چراغ غیر از راه نمایی و راه گشاییست؟!
پیرو تعبیر جنابتان از عشق, که پیشتر عرض نمودیم پیداست که عقل قبل از عشق وجود داشته و اگر در ازل بجای عشق, عقل می آمد و آتش به همه عالم میزد (که البته این کار از عقل بدور است) چاره چه بود؟! عشقی وجود داشت تا چراغی برافروزد…؟!یا اگر هم وجود داشت چه کاری از دست عشقی که خود آتش افروز است برمیامد؟!
اینجاست که توانمندی عقل و خرد نمایان شده تا از همان شعله ای که عشق بر افروخته چراغ برافروزد تا راه نما و راه گشا باشد اما باز برق تعصب شور و اشتیاق مجالش نمیدهد…!
دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد…!!!

کاظم نوشته:

سلام دوستان.
شاید بتوان بیت دوم این غزل را به شکل دیگری هم خواند:
جلوه‌ای کرد رخش، دیدِ ملک عشق نداشت ….
شاید تا همین اندازه هم به مقصودم پی برده‌باشید. توضیح آن که خواجه می‌گوید: محبوب ازلی با آفرینش و خلقت آدم جلوهٔ خود را نمایان کرد، ولی از آنجا که در دید ملک (شیطان) عشق وجود نداشت، درنیافت که این موجود تجلی رخ محبوب خویش است، بنابر این سرکشی کرد و سرتا پای وجودش آتشی شد و دامن آدم را گرفت. البته پیش از آن خداوند به ملایک امر کرد که آدم را سجده کنند. ولی ایشان درنیافتند که این آدم تجلی حق است. حافظ معتقد است که چون در دید و نگاه ایشان عشق نبوده‌است، نتوانسته‌اند معشوق را ببینند، بنابر این از دستور خدا خشمگین می‌شوند و البته شیطان ابا می‌کند و کبر می‌ورزد و در شمار ظالمین قرار می‌گیرد. یعنی گناه نخست شیطان نافرمانی نبوده، بلکه نشناختن محبوب بوده‌است و این جهالت غیرت او را به جوش آورده و دامن آدم را گرفته‌است.

ناشناس نوشته:

با احترام به ساحت بلند ادب ایران زمین
حقیر در حاشیه ی ۲۸ نوشته است چه لزوم به آتش افروزیست
اصلاح میکند؛ «چه حاجت به آتش افروزیست.»

روفیا نوشته:

درود یاران جانی
ازل گویند که همان ” اسر ” است و الف نخست آن ریشه لاتین دارد یعنی همان مفهوم نفی را دارد یعنی بدون سر!
و ابد همان ” اپد ” است یعنی بدون پا!
خلاصه کلام:
سر و ته ندارد!!
مولانا می گوید:
سر ندارد کز ازل بوده است پیش
پا ندارد کز ابد بوده است بیش
البته گمان نمی کنم واژگان ازل و ابد درباره مفهوم مکان یا هر چیزی که مکان را اشغال میکند( مثل سر و ته) باشند!
بلکه در باره مفهوم زمان هستند که به نظر پدیده ای جاری و بدون آغاز و آنجام می آید.
در انگلیسی eternity و infinity را داریم که من اغلب فراموش میکنم کدامشان بی آغاز و بی انجام در گستره زمان است و کدام در گستره مکان.

مهدی نوشته:

از ان هنگام زیاد می گذرد اما هنوز آرام نگرفته ام،منتظرم، بی نام، بی ادعا، خواهی آمد….. میدانم

مهدی عرفانی نوشته:

منظور از این غزل:
آفرینش جهان و انسان (اشرف مخلوقات) است.

غافل نوشته:

با درود
این بنده حقیر درخواستی از بزرگواران دارم که اگر مقدور است ابیات را برای افرادی چون من، که دانش کافی برای درک اشعار حضرت را نداریم تفسیر و معنی کنید
با سپاس فراوان

مهناز ، س نوشته:

غافل گرامی
چون نگاشتن شرح و تفسیر بر این غزل از حوصله من بیرون است ، “از شرح جلالی بر حافظ“ رونوشتی برایت می آورم
(۱) ( خطاب به خالق) در زمانی پیش از ابتدای زمان ، فروغ زیباییِ کمالِ ذاتِ تو ، برای شناسایی خود به جلوه گری و خود نمایی اراده کرد. در مرحله نخست تجلی ذاتی یافت و در مرحله دوم از عشق وجود غیبی به وجود عینی در آمد و به یکباره آتش عشق در تمام ذرات هستی زده شد .
(۲) پرتو حسن برای شناسایی به جلوه گری پرداخت و در نتیجه عشق بوجد آمد و چون مشاهده کرد که آتش این جلوه حسن در ملایک بک شایسته تحمل بار امانت عشق نبودند در نمی گیرد مشیت غیرت او براین قرار گرفت که آتش عشق ، سراپای وجود آدم را فرا گیرد .
(۳) اول ما خلق الله یعنی عقل که واجد سه صفت بود ( اول شناخت حق تعالی به کمک حسن جمال، دوم شناخت خود به کمک عشق ، سوم شناخت غم ( آنچه که نبود پس ببود ) چنین اراده کرد که از چراغ عشق و به کمک آن برای شناخت خود کسب روشنایی کرده در نتیجه شناخت خالق خود شریک شود. اما نامحرم تلقی شدو آذرخش غیرت ، مسیر عقل را در جهان بر هم زد واز ان پس مسیر سیر معرفت در جهان در مسیر عشق قرار گرفت.
(۴) عقل مدعی اراده کرد ه بود که در کارگاه آفرینش نخست به تماشای اسرار خلقت مشغول شود و سپس شخصیتی در برابر خالق یکتا در خود بیافریندکه دست غیب غیرت الهی بیرون آمده و بر سینة نامحرم زد.
(۵) ملائک ( دیگران ) همگی راه آسان عیش و آسودگی خیال را در پیش گرفتند و زیر بار سنگین امانت عشق نرفتند و این دل غمدیده ما ( آدمیان ) بود که آن را پذیرا شده و با غم عشق همدم شد.
(۶) روح آسمانی ( ما ) آرزوی رسیدن به نقطه عمیق جاذبه حسن تو داشت . بدین سبب و برای اینکه به عمق چاه زنخدان حسن و جمال تو برسد متوسل به ریسمان زلف خم اندر خم تو ( یعنی راه عشق و عرفان ) شد. (۷) حافظ زمانی موفق به سرودن غزلهای عرفانی خود که به منزله طرب نامه عشق تست ، شد ، که پشت پا به آسودگی خیال زده غم عشق تو را به جان خریداری کرد.
شرح ابیات غزل (۱۵۲)
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر غزل: رمل مثمن مخبون اصلم
*
از آنجایی که این غزل یکی از شاهکارهای عرفانی حافظ عارف شیرین کلام است ، به همین دلیل مفاد ابیات این غزل را از صورت تحت اللفظی خارج ساخته و به نحوی که در ملاحظه شد در قالب جملاتی گنجانیده شد که حتی الامکان مقصود و منظور شاعر را شامل باشد.
در بین عرفا موضوع ( عقل و (عشق ) و (نصیبه ازل) و(جمال)که در این غز ل هم صحبت به میان آمده است ارکان اربعه کرسی معرفت به حساب می آید و مشایخ صوفیه هر کدام درباره شناخت این عوامل و تعریف آنها چه بسیار داد سخن داده و از خود مضامین و تعاریف به جای گذاشته اند که حتّی ذکر مختصر آنها هم سبب تطویل کلام خواهد شد. لیکن در شرح این غزل عر فانی جای آن دارد که هر چند به طور اختصار ، درباره ریشه اختلاف زاهد متشرّع و عارف ربانی سخن گفته شود.
پس از ظهور اسلام ودر خلال شش قرن اولیه که حکومت اسلامی در دست خلفا یعنی اولو الامر قرار داشت ضوابط شریعت بوسیله فقها و اولوالامر زمان با اتکا به احادیث و سیره رسول اکرم ( ص) و خلفای اربعه و استنباط از قرآن مجید شکل گرفت و به صورت دستور العمل صادر و هر فرد مسلمان موظف به اجرای بدون چون و چرای آنها شد . آنانکه سر تسلیم در برابر قوانین وضوابط شریعت فرود می آوردند ، یعنی اکثریت مردم ،چه از روی ایمان و تقلید و یا به خاطر گذرانیدنِ روزگار بر حسب رویه اکثریت ، مؤمنان باطنی ویا سیاهی لشکری بودند که زبان چون و چرا نداشته و بیرون نهاده گام از جاده شریعت را ذنب لا یغفر و یا خلاف مصالح زندگانی خود دانسته و کلاً مقلد صرف فقیهان اعلم بودند . اما در میان مسلمین ، گاهگاه افراد باهوش و متفکری پیدا می شدند که راه اصلی را از راه فرعی تمیز داده و به حکمت دین مبین اسلام و محکمات ومتشابهات قرآن مجید وارد و برای خود در درجه اول کوشش در امر توحید و شناخت خالق متعال رادر صدر فریضه های دینی می دانستند . به این معنی که صِرِف اینکه خدایی هست اکتفا نکرده و وظیفه خود می دانستند که برای شناخت هر چه بهتر خالق متعال و بالابردن سطح معرفت خود تا آنجا که می توانند بکوشند.
راه ایندسته از افراد عارف همگی یکسان نبوده و عده یی را می توان زیر نام ِعارفِ عابد و عده یی دیگر را زیرا نام عارف عاشق دسته بندی کرد. آنها که عارف عابد بودند پیروی از دستورات شریعت را در هر حال بر خود فرض می دانستند و هر چه در جه معرفت آنها فزونی می گرفت ضابطة شریعت ، زبان گفتار آنها را کمتر به سخن باز می کرد و محتاطانه تر به گفتار وا می داشت اما آنها که عارف عاشق بودند در مسیر طریقت آنچه را که در می یافتند از بازگو کردن و افشای آن اِبا و پروایی نداشتند واین امر احتیاط و عدم احتیاط چه در زمان حیات آنها و چه درنوشته ها و گفته های آنها تنها عامل تشخیص آنها از هم است . باید دانست فاصله سطح معرفت و بینش در بین این اقلیت عارف چه عابد یا عاشق ، با اکثریت متشرّع زیاد است و آنچه که سبب می شود افرادی مسلمان به طرف عرفان گرایش حاصل کنند ضریب هوشی بالای آمنها ست که هرگز این افراد را به صورت مقلد و متعبد در نمی آورد .
حافظ شیرین کلام و عارف خوشنام از دسته عارفان عاشق وبد او متعبد نبود و هر چند از نتیجه افکار و عقاید دیگران بهر ه مند می شد. اما هرگز پا به جاده تقلید و مریدی هیچ فقیه و مرادی نگذاشت و هیچ شاعر دیگری در تاریخ ادبیات زبان فارسی چون او سراغ نداریم که برعقاید حقه خویش چون او پای استقامت فشرده و از معاصرین خود زیان دیده باشد.
مانا باشی

بهنام نوشته:

سلام جناب موسوی عزیز از شماآموختم و لذت بردم برقرار باشید

وحیده نوشته:

این غزل اشاره به خلقت آدم و استدلاهای تعقلانه ملائک مبنی بر خلقت او دارد….این بیتش هم به نظر من شاه بیت این غزله ” مدعی خواست که اید به تماشاگه راز- دست غیب امد و بر سینه نامحرم زد” ملائک خواستند که عشق و حیرت چیست که آدم تجربه میکند اما خدا فرمود شما را در این وادی راهی نیست…ما انسانها محرم اسرار الهی هستیم و این همان بار امانتیست که به دوش ما گذاشته شده

کوروش ا.ا نوشته:

جناب حافظ ما را ببخشاید….

بیت حذف شده….

نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
——

خیمه در آب و گل مزرعه آدم زد
—-

خشایار نوشته:

درود بر تو کوروش جان مهم ترین بیت حذف شده اونم عمدا

سارا نوشته:

درودبه همه ادب دوستان.
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب وگل مزرعه آدم زد.
که باید در بیت سوم قرار بگیردوبه دلایلی کاملا عمدی حذف شده است.البته در نسخه های قدیمی وجود دارد.
ویک نکته جالب در پانویس ها هم این است که بعضی کلام حافظ رو با کلام پیامبر اسلام مقایسه میکنن .
درپناه راستی پیروزباشید.

محمدعلی نوشته:

سلام . شعر اصلی به شرح ذیل می باشد و شاه بیت آن که بیت سوم بوده به دلایلی سانسور شده است که کشف رمز بزرگی درآن نهفته است.
در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رُخَش دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد
جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت دست در حلقهٔ آن زلف خَم اندر خَم زد
دیگران، قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

مایکل نوشته:

بیت سوم : نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش ….خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد

چرا حذف شده ؟! راز پنهان

نادر نوشته:

حق با مایکله
این بیت که ایشون نوشتن چرا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمدعلی نوشته:

حذف بیت سوم می تواند شرح حدیث زیز باشد

با شرح حدیث کنز مخفی به توضیح مفاتیح غیب می‌پردازیم: «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف»[۱] من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

در یک نگاه سطحی به این نکات دست می‌یابیم:
الف‌ـ حق تعالی گنجی پنهان بود.
ب‌ـ می خواست پنهان نباشد.
ج‌ـ خلق را بدین منظور آفرید.
دـ از آن‌جا که نقض غرض بر حق تعالی محال است، پس از پنهانی درآمد.

گنج نهان از نگاه عرفان

«کنت»
ضمیر متکلم در کنت (ت)، اشاره به اولین تعین ذات حق تعالی دارد که عبارت است از ظهور ذات برای ذات و حضور و شهود ذات برای ذات. توجه داریم که این اولین، اولین زمانی نیست که بتوان پیش از آن زمانی را یافت که این حضور و شهود ذات، برای ذات موجود نباشد.

«کنز خفی»
همان‌گونه که در عبارت پس از کنت قرار گرفته است، در هستی نیز چنین است و متأخر از ادراک ذات است. پس حضور و شهود ذات برای ذات، گنج پنهانی که مقام احدیت است و کمالات ذاتی و صفاتی و اسمایی او در آن مقام از یک‌دیگر متمایز نیست، بلکه تمایز آن‌ها در مقام واحدیت است. چنان‌که گفته شد.

«فاحببت أن أعرف»
پس از تجلی علمی ذات برای ذات، تجلی حبی قرار گرفته است که ناشی از ادراک ذات است. عرفا از این تجلی حبی به حب به ذات و حب معروفیت اسماء صفات تعبیر کرده‌اند.
این تجلی که دومین تجلی ذات حق تعالی است، نتیجه و از لوازم تجلی علمی وی یعنی تجلی اول است.

«فخلقت الخلق لکی أعرف»
تجلی حبی که همان حب به ذات است، (چنان‌که تجلی علمی، همان علم به ذات بود) سبب ظهور اسماء و صفات به‌طور تفضیلی در مقام واحدیت می‌شود و در نتیجه ذات حق تعالی، خود را در ملابس اسماء و صفات و صور آن‌ها یعنی اعیان ثابته مشاهده می‌کند.
پس نخست حضور ذات برای ذات که تجلی علمی است، آن‌گاه حب به معروفیت ذات یا مشاهده ذات در کثرت اسمایی و صفاتی و بالاخره مشاهده ذات در کثرات اسماء و صفات.

«کنت کنزاً مخفیاً»
اشاره به ذات عاری از ملابس دارد. فاحببت ان اعرف، اشاره به ذات در مقام تجلی در احدیت دارد. فخلقت الخلق لکی اعرف، اشاره به ظهور و تجلی حق در مظاهر و اعیان خلق دارد. «کنت» اشاره به اول تعین ذات دارد. این تعین تجلی ذات برای ذات است که مقام علم ذات به ذات و سبب تعین ذات به کمالات ذاتی است.« کنز مخفی» که مقام احدیت ذات و صفات است و کمالات اسمایی و افعالی از یک‌دیگر تمایز ندارند، بلکه متحد بالذاتند و از انحای تکثّر اعم از علمی و نسبی مبرّا می‌باشند، این مقام مرتبه مفاتیح غیب است.»

آیا در هر عصری انسان کاملی هست که جلوه ای از تمامی صفات الهی باشد که می بایست او را بشناسیم و دلیل سانسور بیت سوم شعر دور نگه داشتن ما از این حقیقت بزرگ و منتظر نگه داشتن برای ظهور منجی از عالم بالا و …باشد؟

مریم نوشته:

صاحب هر عشق خداوند یکتاست.
حتی اگر عاشق و معشوق غافل از این حقیقت باشند.
چنانچه صاحب هر پرستش تنها اوست.
انسان به فراخور درک و توان خویش است که عاشق میشود یا میپرستد اما مالک ملک وجود، خود میداند که کسی یا چیزی جز خود لایق و شایسته عشق ورزیدن و پرستیدن نیست.
در حقیقت خداوند عز و جل، لطف نموده و به انسان اجازه داده است که آنچه را که میبیند ، عاشق شود و ستایش کند.
بسیار بزرگ است خدایی که کوچکی انسان را بخوبی درک نمود .

کانال رسمی گنجور در تلگرام