ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشت
شد خلیل خلوت خلت ز ماه و خور گذشت
آب چشمم راست طوف آستانت آرزو
هر چه خواهد می تواند کرد چون از سر گذشت
چون مسیحا می تواند پای بر گردون نهد
هر که او را هر چه پیش آمد چو سوزن در گذشت
بهتر از من کس نمی داند طریق عاشقی
زانکه عمرم در ره خوبان سیمین بر گذشت
اختر برگشته ام را سوخت آخر برق آه
آه ازین محنت که برق آهم از اختر گذشت
خوش دلم کز عشق من افتاد تقریب سخن
هر کجا حرفی ازان ماه ملک منظر گذشت
نیست در بغدادیان مطلق فضولی رأفتی
حیف عمر من که بیحاصل درین کشور گذشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و تجربههای عاطفی شاعر است. شاعر از لحظههای عاشقانه صحبت میکند که به واسطهی عشقش، به دلخوشی و وجد دست یافته و دلمشغولیهایی از قبیل آسمان و ماه را به تصویر میکشد. او بیان میکند که در راه عشق خود، دکتری بیشتر از او نیست و عمرش صرف عشق و زیباییها شده است. در نهایت، حسرتی به دل دارد که گویی زندگیاش در شهر بغداد بیفایده و بدون دستاوردی سپری شده است.
هوش مصنوعی: دل از شادی رسیدن به وصال معشوق و نوشیدن از جام ساقی سرشار است و از تنهایی و حسرت گذشته، به آرامش و نزدیکی با محبوب رسیده است، همچون ابراهیم که در خلوت و نزدیکی به حق تعالی از زمان و مکان گذر کرده و به حقیقتی فراتر دست یافته است.
هوش مصنوعی: آب چشم من به نشانهی عشق و آرزوی دیدارت، هر چه بخواهد میتواند انجام دهد، چون این احساس عمیق از دل برمیخیزد.
هوش مصنوعی: هر کس که مانند مسیحا قدرت داشته باشد، میتواند بر مشکلات و سختیها غلبه کند و از همه موانع عبور کند، همانطور که سوزن به راحتی از پارچه میگذرد.
هوش مصنوعی: هیچ کس به اندازه من راه و رسم عاشقی را نمیشناسد، چون عمرم در پی زیبایانی سپری شده است.
هوش مصنوعی: در آخرین لحظه، شعلههای آتش به من برخاست و آثاری از درد و رنجی که تحمل کردهام، گواهی بر این است که صدا و آه من از همه ستارهها فراتر رفته است.
هوش مصنوعی: دل من شاد است که از عشق من، هر جا سخنی از آن ماه زیبا به میان میآید، یاد من نیز میشود.
هوش مصنوعی: در میان مردم بغداد، هیچکس نیست که از دیگران بیشتر به فکر دیگران باشد و به آنها لطف کند. افسوس که عمر من بیفایده در این سرزمین سپری شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویم، در فراقت کابم از سر گذشت؟
شد بپایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت
چون نویسم کز فراقت، بر سر کلکم چه رفت
باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت
جانم آمد بر لب و کشتیش بر خشک اوفتاد
[...]
شمعوار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت
آتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت
رفت دل چون مُهر لعل او به جان پنهان نداشت
عین لطف است آنکه رنگ باده از ساغر گذشت
با فراغ بال پروانه وصال شمع را
[...]
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت
از سر دریای چشمم موجه عنبر گذشت
بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان
مرغ نتواند ز سوز دل مرا بر سر گذشت
از در دل می توان کام دو عالم یافتن
[...]
بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشت
اشک دامانم گرفت و آتشم از سر گذشت
بر سر راهش ندارم لذتی از انتظار
یار پنداری که امروز از ره دیگر گذشت
آنکه مشکل بود عمری حالم از نادیدنش
[...]
زاهد از دنیا پی تحصیل سیم و زر گذشت
رشته شد گردآور گوهر چو از گوهر گذشت
عافیت خواهی مرو بیرون زحد اعتدال
می کشد گر آب حیوان است چون از سرگذشت
بی تکلف می توان تاج سر افلاک گفت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.