ای که حرمانی ما را تو روا میداری
مخلصان را ز بر خویش جدا میداری
آن جفاها که فراق تو به ما کرد و کند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
من در این شکوه که آمد خبری از بر او
کای فلانی گله از حضرت ما میداری؟!
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از چه مینالی و فریاد چرا میداری
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
خویش را قابل خدمت کن و آنگه بطلب
مستحق ناشده امید عطا میداری
فیض بگذر به بیابان هوس تا برسی
به امیدی که در این ره به خدا میداری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به موضوع فراق و جدایی از محبوب میپردازد و احساس درد و رنج ناشی از این جدایی را توصیف میکند. او به شخصی خطاب میکند که به جای تحمل سختیها و جدایی، به شکواییه و ناله میپردازد و از او میخواهد که بداند این محرومیتها ناشی از تقصیر خود اوست. شاعر به او میگوید که باید خود را شایسته خدمت کند و سپس از لطف و عطای محبوب درخواست کند. در نهایت، برای رسیدن به لطف الهی باید در دل خود امیدی داشته باشد و به جستجوی مسیر درست برود.
هوش مصنوعی: ای کسی که ما را در وضعیت حرمان و بیخبری رها میکنی، مخلصان را از خود دور میکنی و به آنها رحم نمیکنی.
هوش مصنوعی: آن بیمهریهایی که جدایی تو به ما روا داشت، حالا ما نمیتوانیم تحمل کنیم اگر تو همچنان اجازه دهی.
هوش مصنوعی: من در این فکر هستم که چرا تو از ما گله داری و از کسی خبر نمیگویی؟!
هوش مصنوعی: تو به خاطر اشتباهات خودت به این حالت دچار شدهای، پس چرا ناله و فریاد میکنی؟
هوش مصنوعی: ای مگس، اینجا جای تو نیست. تو فقط مزاحم میشوی و زحمت ما را بیشتر میکنی.
هوش مصنوعی: خودت را شایستهی خدمت قرار ده و سپس از دیگران چیزی بخواه که هنوز مستحق آن نشدهای.
هوش مصنوعی: برایت دعا میکنم که از دنیای خواستهها و آرزوها بگذری تا به امیدی که در این مسیر به خداوند متصل میسازد، برسی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که در کوی خرابات مقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
[...]
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقانرا زبر خویش جدا میداری
ای فلک چند مرا بیسرو پا میداری
یقه وار از همه رختم بقفا میداری
پوستین را مکن از روی بهر حال جدا
[...]
ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را زبر خویش جدا میداری
دل ربودی و به حِلّ کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش، که مرا میداری
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست
[...]
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری
سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند
در حریم دل اگر راه سلامی داری
اگر از داغ جنون یافته ای مهر قبول
[...]
ای که حرمانی ما را تو روا میداری
مخلصان را ز بر خویش جدا میداری
آن جفاها که فراق تو به ما کرد و کند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
من در این شکوه که آمد خبری از بر او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.