گنجور

 
فیاض لاهیجی

ز من منّت بود سرو و سمن را

به خون دیده پروردم چمن را

به جرم دوستی از دولت دل

چه‌ها بر سر نیامد کوهکن را

ندارم کاو کاو ناخن غم

لباس نو کنم داغ کهن را

زکات نیکویی ضبط نگاه است

به یاد از من نگهدار این سخن را

حرامت باد نام عشق فیّاض

به هفت آب ار نمی‌شویی دهن را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

[...]

امیرخسرو دهلوی

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدی و می دمی دم

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه