بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد
بس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد
در ازل از خنجر مژگان خوبان باز ماند
قطرة آبی که در کار دم شمشیر شد
در بلندی میتوانستم گذشت از آفتاب
خاطر افتادگیها سخت دامنگیر شد
پیشتر از بال خود را میرسانیدم به دام
در طلبم بیضه افتادم که کارم دیر شد
شب که حسرت رخصت درد دلی زان غمزه یافت
یک نگه کردم که یک عالم سخن تقریر شد
سیل غم از هر طرف فیّاض رو در دل نهاد
شکر کاین ویرانه آخر قابل تعمیر شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره پیوند و همبستگی با محبوب و زیباییهای زندگی است. شاعر از یاری و همراهی محبوب سخن میگوید و اینکه دوران سختیها به سر آمده و رابطهشان دوباره تازه و محکم شده است. همچنین، شاعر به شادیهای ناشی از عشق و زیباییهای طبیعت اشاره میکند و به این نکته میپردازد که با وجود سختیها، عشق و زیبایی میتواند زندگی را تغییر دهد و نویدبخش امید باشد. در نهایت، شاعر از تأثیر عشق بر زندگی و روح انسان میگوید.
هوش مصنوعی: من از شدت غم و اندوه به شدت دلگیرم و این دلگیری باعث شده که حالم بدتر شود. احساس تنهایی و بیکسی من را آزار میدهد و این احساسات در من بیشتر و بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: در آغاز زمان، قطرهای از آب که در مسیر تیغ شمشیر قرار گرفت، از نگاه تیز و خنجر مانند مژگان معصومانی که دلبرانه مینگرند، جا ماند.
هوش مصنوعی: در ارتفاعات، میتوانستم از تابش آفتاب عبور کنم، اما احساسات منفی و افتادگیها برایم بسیار آزاردهنده و مشکلساز شد.
هوش مصنوعی: قبل از این، با سرعت و توانایی خود میتوانستم به هدفم نزدیک شوم، اما اکنون در تلاش برای رسیدن به آن، به زمین افتادهام و کارم دیر شده است.
هوش مصنوعی: در شب که به شدت دلم از غمبارگی و عشق میسوزد، با نگاهی به آن چشمهای زیبا، دریافتم که یک دنیا احساسات و سخنان ناگفته وجود دارد.
هوش مصنوعی: غم و اندوه مانند سیلی از هر سو به دلم هجوم آورد، اما با این حال شاکرم که این ویرانگی در نهایت قابلیت ترمیم یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزگارم در سر و کار بتی دلگیر شد
کودکم چون بخت برنا بوده من پیر شد
روزم از بس ظلمت اندوه و غم چون قیر شد
شیر رویم قیر گشت و قیر مویم شیر شد
دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شد
تن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد
چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراق
نوک مژگانش ز بهر کشتن من تیر شد
نیست جز سودای زلف همچو قیرش در سرم
[...]
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد
مُلک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد
نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بود
بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد
یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست
[...]
از ملامت عاقبت مجنون بیابان گیر شد
از زبان خلق پنهان در دهان شیر شد
می فزاید هایهوی می پرستان را سرود
شورش مجنون زیاد از ناله زنجیر شد
در تماشاگاه عالم دیده حیران ما
[...]
گفتم از عشقت کشم دامن گریبانگیر شد
سر کشیدم، گردنم تا پای در زنجیر شد
کاوکاو چشمه اندازد ز صافی آب را
آنقدر در گریه کوشیدم که بیتاثیر شد
از خدنگ عشق، پیکانی که شد در سینه جمع
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.