در خشک و ترِ طاعت ما چشم تری نیست
گر زاهدی خشک نه دامان تری نیست
آشفتگی طّرة او بیسببی نیست
گویا به پریشانی دلهاش سری نیست
عطری نفسارای مشامست، مگر باز
بوی تو در آغوش نسیم سحری نیست؟
بیقوّتیم بال و پر ناوک آهست
تا ناله رسا نیست امید اثری نیست
این کیست که از دست غمش همچو تو فیّاض
هر جا که نظر میفکنم دربدری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر، احساسات دردناک و غمگینی را به تصویر میکشد. شاعر به کمین غمزه و زیبایی معشوقش نشسته و از دوری او به شدت رنج میبرد. او هر لحظه را با درد و اشک میگذرانند و در جستجوی نشانهای از معشوقش است. در اشعارش، به حسرت و انتظار اشاره میکند و یادآور میشود که در میان مردم، هیچکس درد او را نمیفهمد. شاعر به زیبایی و جذابیتهای معشوقش، در کنار درد و آتش محبتی که در دل دارد، اشاره میکند و از فقدان او احساس ناامیدی میکند. در نهایت، شاعر با تأکید بر رنج وجودیاش و نشان دادن نیاز به دیدار معشوق، به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: در اعمال عبادی و بندگی ما هیچ نشانهای از رطوبت و احساس وجود ندارد. اگر شخصی زاهد باشد و خود را از دنیا جدا کند، در حقیقت نشاندهندهی بیاحساسی اوست و هیچ زیبایی و لطافت روحی در او نیست.
هوش مصنوعی: آشفتگی موهای او بدون دلیل نیست، به نظر میرسد که در دلهایش دردی نهفته است.
هوش مصنوعی: عطر خوشی مشام ما را نوازش میکند، آیا جز بوی تو در آغوش نسیم صبحگاهی نیست؟
هوش مصنوعی: ما ضعیف و ناتوانیم، مانند پرندهای که بال و پرش به سختی حرکت میکند. تا زمانی که ما صدای بلندی برای شکایت نداشته باشیم، امیدی به تاثیرگذاري نیست.
هوش مصنوعی: این شخص کیست که از درد و غمش به اندازه تو بخشنده است و هر جا که نگاه میکنم، بیخانمانی وجود ندارد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.