گنجور

 
فیاض لاهیجی

از هستی تو عالم دیوانه پر شدست

در خانه نیستی وز تو خانه پر شدست

عالم فشرده‌اند که آدم سرشته‌اند

خم‌ها تهی شدست که پیمانه پر شدست

کردم ز صد در از پی دل التماس غم

تا خوشه خوشه خرمن این دانه پر شدست

محرومیم چسان نفزاید ز مجلسی

کز آشنا تهی وز بیگانه پر شدست!

یک عشوه بیش نیست که دل‌های خلق ازو

هر یک به عشوه‌های جداگانه پر شدست

شمع که بر فروخت درین انجمن که باز

مجلس ز جلوه پر پروانه پر شدست!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدست

وز آب دیده کلبه ی ویرانه پر شدست

چندان بنرگس تو نظر باختم که باز

چشم ودلم ز عشوه ی مستانه پر شدست

عاشق چگونه یک نفس آشنا زند

[...]

نظیری نیشابوری

شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدست

وز گریه ام دیار ز ویرانه پر شدست

زان طره کی شکایت آشفتگی رسد

ما را که زلف او چو کف شانه پر شدست

ترسم به لاله و سمن او زیان رسد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه