به لب تا نغمة عیشم قرین است
مدار چرخ برچین ِ جبین است
شکوهم مانع افتادگی نیست
سرم بر چرخ و رویم بر زمین است
نظر جایی نمیاندازم از بیم
نگاهم را نگاهی در کمین است
لب پر خنده چون ساغر چه حاصل
چو مینا گریهام در آستین است
ز کشت همّتم یک جو طمع نیست
که این خرمن فدای خوشهچین است
حذر ای غنچه از دود دلم کن
که آه من طلسم آتشین است
ز چرخ از مهلت ده روزه فیّاض
مشو ایمن چنین دشمن متین است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساساتی عمیق و عاشقانه را بیان میکند. شاعر از درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید و به شدت وابستگی خود به معشوق را نشان میدهد. او اشاره به آتش عشق و عواطف شدیدش دارد و میگوید که مژگان معشوقش همچون ابری تر و غمگین است. زلف معشوق به عنوان عاملی برای آشوب و فتنه در شهر معرفی میشود. شاعر همچنین به فقدان آزادی بلبل در قفس اشاره میکند و میگوید که گلها به آواز پر بلبل گوش میسپارند. نهایتاً، او به بیخانمانی و بیپناهی خود در عشق اشاره میکند و میگوید که آوای غمانگیز او از دلش به لبش میرسد در حالی که عشقش او را به سفر دوری میبرد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که لذت زندگیام با لبانم همراه است، نگران چرخ تقدیر که بر پیشانیام نقش میبندد، نباش.
هوش مصنوعی: عظمت من باعث نمیشود که سرم از گردونه زندگی نیفتد و همواره بر زمین باقی بماند.
هوش مصنوعی: من به جایی نگاه نمیکنم، چرا که میترسم نگاهی از طرف کسی در انتظار من باشد.
هوش مصنوعی: لبخند و خوشی مانند جامی است، اما در دل غمی بزرگ دارم که در آستینم به جا مانده است.
هوش مصنوعی: از تلاش و همت من چیزی جز یک ذره طمع باقی نمانده است، چرا که این محصول و دستاورد من برای کسی که خوشهچینی میکند، فدای او میشود.
هوش مصنوعی: مراقب باش، ای غنچه، که غم من مثل دود میتواند تو را آسیب برساند، زیرا نالهها و آههای من مثل جادوگری آتشین و خطرناک هستند.
هوش مصنوعی: از چرخ نگردان امید نبند؛ زیرا خطر در کمین است و دشمنی قوی در انتظار فرصت است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است
بر دیده من نام تو چون نقش نگین است
در طبع من و همت من تا بقیامت
مهر تو چو جانست و وفای تو چو دین است
تندی کنی و خیره کشیت آئین است
تو دیلمی و عادت دیلم این است
زوبینت ز نرگس سپر از نسرین است
پیرایهٔ دیلم سپر و زوبین است
ای دل اگرت بصیرت حق بین است
پیوسته براق همّتت در زین است
چون مور میان ببند در خدمت خلق
کان ملک سلیمان که شنیدی این است
هر چند که دل را غم عشق آیین است
چشم است که آفت دل مسکین است
من معترفم که شاهد دل معنی است
اما چه کنم؟ که چشم صورت بین است
در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین است
وز مرگ، روانِ پاک را تمکین است
آن مرگ لقاست، نی جفا و کین است
نامرده همی میرد و مرگش این است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.