گنجور

 
فرخی سیستانی

بار بربست مه روزه و برکند خیَم

مهرگان طبل زد و عید برون برد علم

باز چون بلبل بی جفت به بانگ آمد زیر

باز چون عاشق بیدل به خروش آمد بم

باده گیران زبان بسته گشادند زبان

باده خواران پراکنده نشستند به هم

لعل کردند به یک سه‌یکی لبهای کبود

شاد کردند به یک مجلس دلهای دژم

خیز بت رویا! تا ما به سر کار شویم

که نه ایشان را سور آمد و ما را ماتم

زان می لعل قدح پر کن و نزدیک من آر

بر تن و جان نتوان کرد ازین بیش ستم

روزه پیریست که از هیبت و از حشمت او

نتوان زد به مراد دل، یک ساعت دم

چون شد آن پیر جوانی بگرفتند جهان

ما و ایشان و می لعل، نه اندوه و نه غم

باش تا خواجه درین باب چه گوید، چه کند

آبِ چون زنگ خورد یا میِ چون آب بَقَم

خواجه سید ابوالطیب طاهر که بدوست

دل سلطان و دل خواجه و دلهای حشم

نه به فضل او را جفتی ز بزرگان عرب

نه به علم او را یاری ز بزرگان عجم

در جوانمردی جاییست که آنجا نرسید

هیچ بخشنده و زین پس نرسد هرگز هم

عالمی بینم بر درگه او خواسته خواه

واو همی گوید هر کس را کآری و نعم

هر که را بینی با بخشش و با خلعت اوست

همتی دارد در کار سخا بلکه همم

بیشماری همه چون ریگ همی بخشد مال

راست پنداری دارد به یمین اندر یم

بخرد جامه بسیار به تخت و چو خرید

نام زوار زند زود بر آن تخت رقم

هر که را بینی دینار و درم دارد دوست

نه بر اینگونه‌ست آن مهتر آزاده شیم

او چو دانست که دینار نه چون نام نکوست

مهر برداشت به یکبار ز دینار و درم

از عطا دادن پیوسته آن بار خدای

خانه زایر او باز ندانی ز حرم

با چنین بخشش پیوسته که او پیش گرفت

رود جیحون را شک نیست که آب آید کم

ایزد آن بار خدای به سخا را بدهاد

گنج قارون و بزرگی و توانایی جم

دست بخشنده او از دل پیران ببرد

غم برنایی و بیچارگی و ضعف هرم

من به هر چیر که خواهی تو سوگند خورم

که نه چون او به وجود آید هرگز ز عدم

لاجرم خلق جهان بر خوی او شیفته‌اند

چون گل سوری بر باد سحر گاهی و نم

چه به جان و سر او محتشمان را چه به تن

چه حریم در او محترمان را چه حرم

نه بیهوده مر او را ملک روی زمین

مملکت زیر نگین کرد و جهان زیر قلم

رای و اندیشه بدو کرد و بدو داشت نگاه

زانکه دانست که راییست مر او را محکم

شادمان باد همه ساله و با ناز و نعیم

دشمن و حاسد او مانده به تیمار و ندم

عید او فرخ و از آمدن عید شریف

در دل او طرب و در دل بدخواه الم

چشم او سوی نگاری که برو عید بود

جعد و زلفش را چون غالیه وز غالیه شم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم

آبها جاری و می روشن و دلها بی غم

باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست

ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم

خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش

از پی فخر بدارند بزرگان عجم

پس من آری بتن خویش فرستم بر تو

مدح گویم که مگر مزد فرستی بکرم

تو بدینار کسان آب مرا تیره کنی

[...]

منوچهری

چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم

وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم

بچگان زاد مدور تنه، بی‌قد و قدم

صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم

قطران تبریزی

تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارم

آهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم

از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپید

چو پراکنده بمینا در دینار و درم

لاله و سبزه بهم در شده از باد بهار

[...]

امیر معزی

موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم

بوی ریحان و فروغ قدح و لاله به هم

همه جمع اند و به یک جای مهیا ‌شده‌اند

از پی عشرت شاه عرب و شاه عجم

رکن اسلام ملک شاه جهانگیر شهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه